بازتعریف، بازآموزی و بازسازی چپ بر بنیاد اشتراکات فراگیر انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه: تداوم پروژه 237 ساله و نیمهتمام عدالت اجتماعی، دموکراسی و مدرنیته
بازتعریف،
بازآموزی و بازسازی چپ بر بنیاد اشتراکات فراگیر انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه:
تداوم پروژه 237 ساله و نیمهتمام عدالت اجتماعی، دموکراسی و مدرنیته
نوشته:
آرام بختیاری
چکیده
انقلاب فرانسه (1789–1799) یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ مدرن به شمار میرود. این انقلاب نه تنها ساختار سیاسی فرانسه را دگرگون کرد، بلکه مفاهیم بنیادینی چون دموکراسی، برابری، حقوق بشر و عدالت اجتماعی را در قالبی نظاممند وارد اندیشهٔ سیاسی مدرن ساخت. در این مقاله، با رویکردی تاریخی، جامعهشناختی و فلسفی، نقش جریانهای چپ در انقلاب فرانسه و میراث ماندگار آنها در شکلگیری دموکراسیهای مدرن بررسی میشود. همچنین دستاوردهای اجتماعی و حقوقی این جریانها، تأثیر جهانی آنها و چالشهای درونی جنبشهای چپ در طول دو قرن گذشته تحلیل میگردد. چگونگی تداوم پروژه نیمه تمام انقلاب فرانسه در قرن 21 پایانبخش مقاله است.
کلیدواژهها
انقلاب فرانسه، چپ سیاسی، دموکراسی، عدالت اجتماعی، حقوق
بشر، ژاکوبنها، تاریخ اندیشه سیاسی
مقدمه: انقلاب فرانسه به مثابه گسست تاریخی
انقلاب کبیر فرانسه (1789–1799) یکی از بنیادیترین گسستهای
تاریخی در سیر تحول جوامع بشری است. این رویداد نه تنها نظام سیاسی و اجتماعی
فرانسه را دگرگون ساخت، بلکه لحظهٔ تولد سیستماتیک «چپ» به مثابه یک جریان فکری،
سیاسی و عملی منسجم در تاریخ اندیشهٔ سیاسی مدرن محسوب میشود. پیش از انقلاب
فرانسه، اعتراضها و مخالفتهای پراکندهای علیه نظم موجود وجود داشت؛ اما در مجلس
مؤسسان ملی (National
Constituent Assembly)
بود که این جریانها برای نخستین بار هویتی مشخص، سازمانیافته و نظری یافتند و به
صورت یک نیروی تاریخی فاعل ظهور کردند.
درک تقابل میان چپ و راست در انقلاب فرانسه، کلید
فهم رقابتها و تنازعات سیاسی و اجتماعی دنیای معاصر است. این دو جریان نه تنها
نمایندگان منافع طبقاتی متفاوت بودند، بلکه دو تصور متضاد از نظم اجتماعی،
عدالت و آیندهٔ بشریت را نمایندگی میکردند.
این مقاله به بازخوانی تاریخی، جامعهشناختی و فلسفی میراث
چپ انقلاب فرانسه میپردازد—میراثی که بنیان دموکراسی مدرن، عدالت اجتماعی
و حقوق بشر را بنا نهاد، اما در گفتمان عمومی امروز اغلب فراموش شده یا تحریف
میشود.
راستگرایان: نگهبانان نظم قدیم و منافع اقلیت
راستگرایان انقلاب—شامل فئویانها (Feuillants؛ میانهروهای محافظهکار، نمایندگان
بورژوازی بزرگ و اشراف لیبرال)، سلطنتطلبان مطلقهگرا (Monarchiens؛ حامیان سلطنت قوی و نظام سلسلهمراتبی
سنتی)، و ترمیدورینها (Thermidorians؛
ضدانقلابیون میانهرو، نمایندگان بورژوازی مالک و تاجر)—نمایندگان تنها ده تا
پانزده درصد جمعیت فرانسه بودند: اشراف زمیندار، بورژوازی بزرگ تجاری و مالی،
و روحانیون عالیرتبه کلیسای کاتولیک.
از منظر جامعهشناسی تاریخی، راستگرایان نمایندگان
منافع طبقات مسلط رژیم قدیم (Ancien Régime)
بودند که در پی حفظ سرمایه اقتصادی، سنتی، اشرافی، فرهنگی، سیاسی و نمادین خود در
شرایط بحرانی بودند. آنها تغییر را تهدیدی وجودی میدیدند و به همین دلیل
در برابر هر گونه دموکراتیزاسیون واقعی مقاومت میکردند.
آرمانهای آنها عبارت بودند از:
- حفظ نظم اجتماعی موجود و سلسلهمراتب ثروت
و قدرت
- حمایت از مالکیت خصوصی نامحدود
- سلطنت مشروطه یا جمهوری محافظهکار با رأی محدود ثروتمندان
- مخالفت با دخالت دولت در اقتصاد
چپگرایان: صدای
اکثریت محروم، پروژه برابری و آرمانهای رادیکال
چپگرایان نمایندگان اکثریت قاطع جمعیت فرانسه بودند—تقریباً هشتاد
درصد. این گروه شامل:
- ژاکوبنها (Jacobins؛
رادیکالهای دموکرات، مدافعان رأی همگانی و برابری اقتصادی)
- کوردلیهها (Cordeliers؛
جمهوریخواهان افراطی، مدافعان حاکمیت مردم و حق شورش)
- سانکولوتها (Sans-culottes؛
کارگران، صنعتگران و خردهبورژوازی شهری)
- انراژهها (Enragés؛
رادیکالهای برابریخواه افراطی، مدافعان کنترل قیمت و توزیع مجدد ثروت)
پایگاه طبقاتی و آرمانها
چپگرایان نمایندگان دهقانان، کارگران، صنعتگران، خردهبورژوازی،
و روشنفکران پیشرو بودند—طبقاتی که از نظم فئودالی رنج میبردند و
خواهان تحول ریشهای بودند. آرمانهای آنها عبارت بودند از:
- رأی همگانی (بدون محدودیت مالکیت یا جنسیت)
- برابری اقتصادی و توزیع مجدد ثروت
- آموزش رایگان و همگانی
- جدایی دین از دولت (سکولاریسم)
- حقوق کارگران و دهقانان و کنترل قیمتها
آرمانهایی که در آن زمان انقلابی و حتی خطرناک تلقی
میشدند، اما امروز بنیان جوامع مدرن را تشکیل میدهند.
تحلیل فلسفی: سه پایه چپ
چپ انقلاب فرانسه بر سه پایه محوری استوار بود:
1.
برابری: نه صرفاً برابری حقوقی، بلکه برابری
اقتصادی و اجتماعی
2.
عدالت: توزیع عادلانه منابع و فرصتها
3.
دموکراسی: حاکمیت مردم، نه اقلیت ممتاز
این اصول در اعلامیه حقوق بشر و شهروند (1789)
متبلور شدند: «انسانها آزاد و با حقوق برابر متولد میشوند و چنین باقی میمانند.»
این جمله ساده، بنیان معرفتشناختی و هنجاری تمام جنبشهای چپ در دو قرن
بعد را شکل داد.
منشأ واژهشناختی
و تکوین مفهومی: از جغرافیای مجلس تا ایدئولوژی جهانی
واژهٔ «چپ» (Left) از چیدمان فیزیکی نمایندگان در مجلس مؤسسان ملی
نشأت گرفت. کسانی که در سمت چپ رئیس مجلس مینشستند، خواهان تغییرات
بنیادین، لغو امتیازات اشرافی، محدودسازی قدرت پادشاه و گسترش حقوق شهروندی
بودند. این جایگاه جغرافیایی، بهتدریج به نمادی از موضع ایدئولوژیک تبدیل
شد: دفاع از برابری، عدالت اجتماعی، دموکراسی و حرکت بهسوی آیندهای بهتر.
با این حال، چپ هرگز جناحی یکپارچه و همگون نبود.
همچون طیف نور که از فروسرخ تا فرابنفش گسترده است، چپ نیز طیفی
پیوسته از جریانهای مختلف را در بر میگرفت: از میانهروهای ژیروندن (Girondins؛ لیبرالهای میانهرو، نمایندگان بورژوازی
تجاری و استانها) که خواهان سلطنت مشروطه و اصلاحات تدریجی بودند، تا رادیکالهای
ژاکوبن که به دموکراسی مستقیم، توزیع مجدد ثروت و حذف کامل نظام فئودالی
باور داشتند. این تنوع درونی، هم منبع قدرت و انعطافپذیری و هم منشأ
تنشها و شکافهای پایدار در درون چپ بود.
همانگونه که در طیف نور، هر رنگ بخشی از حقیقت کل
است و حذف هر رنگ به معنای فقیر شدن زیبایی رنگینکمان است، در گسترهٔ چپ نیز تنوع
گرایشها — از اصلاحطلب تا انقلابی، از سوسیالدموکرات تا چپ مارکسی — ثروتی فکری
محسوب میشود، نه تهدیدی برای وحدت آن.
در این معنا، «چپ» را میتوان همچون طیفی مفهومی
دانست که گرایشهای متنوعی را در بر میگیرد، اما در عین حال بر محور یک هستهٔ
مشترک شکل میگیرد: کاهش نابرابریهای ساختاری، دفاع از حقوق فرودستان و
گسترش دامنهٔ آزادی و مشارکت اجتماعی. همانگونه که نور سفید در گذر از منشور
به رنگهای گوناگون تقسیم میشود، اندیشهٔ چپ نیز در مواجهه با مسائل اجتماعی،
اقتصادی و فرهنگی به شاخهها و گرایشهای متعددی تقسیم شده است؛ با اینهمه، این
تنوع مانع از وجود یک ریشهٔ مشترک در آرمان عدالت و برابری نشده است.
از این منظر، مفهوم «چپ» صرفاً نام یک جریان سیاسی خاص
نیست، بلکه بیانگر سنتی فکری و تاریخی است که از انقلاب فرانسه آغاز
شد و در طول دو قرن گذشته در اشکال گوناگون تداوم یافته است. این سنت، در هر دوره
با شرایط تازهٔ تاریخی و اجتماعی روبهرو شده و صورتهای جدیدی به خود گرفته است،
اما همچنان بر همان اصول بنیادین استوار مانده است: برابری انسانی،
عدالت اجتماعی و تلاش برای ساختن نظمی سیاسی که در آن کرامت و حقوق همهٔ انسانها
به رسمیت شناخته شود.
دستاوردهای تاریخی، میراث ماندگار چپ
چپگرایان انقلاب فرانسه دستاوردهای بنیادینی به جهان
مدرن هدیه دادند که امروز با نسبتهای متفاوت بخشی از بدیهیات زندگی شهروندان
کشورهای جهان هستند:
1. اعلامیه حقوق بشر و شهروند (1789): نخستین سند جهانی حقوق بشر که
اصول آزادی، برابری و برادری را بنیانگذاری کرد و الهامبخش اعلامیه جهانی
حقوق بشر سازمان ملل (1948) شد.
2. رأی همگانی: قانون اساسی ژاکوبنها (1793) برای نخستین بار در
تاریخ حق رأی را به همه مردان بالغ بدون قید و شرط مالی داد.
3. آموزش همگانی و رایگان: طرحهای کوندورسه (Condorcet) و روبسپیر پایهگذار سیستم
آموزشی عمومی و لائیک شدند که امروز ستون فقرات نظامهای مدرن است.
4. برابری حقوقی کامل: لغو امتیازات اشرافی و روحانی
و برابری همه شهروندان در برابر قانون، صرفنظر از تولد و طبقه.
5. سکولاریسم رادیکال: جدایی کامل کلیسا از دولت و
پایان سلطه دینی بر سیاست، آموزش و قضاوت.
6. حقوق کارگران و دهقانان: کنترل قیمتها (Law of Maximum)، حداکثر اجاره، توزیع زمینهای
اشرافی و حمایت از طبقات کارگر و کشاورز.
7. تأمین اجتماعی: کمک دولتی به فقرا، بیکاران،
سالمندان و آسیبدیدگان—پیشدرآمد دولت رفاه مدرن.
8. بهداشت عمومی: ایجاد بیمارستانهای دولتی و دسترسی همگانی به
درمان به عنوان حق شهروندی.
9. لغو بردگی: کنوانسیون ژاکوبن در 1794 بردگی را در مستعمرات فرانسه
لغو کرد—اولین لغو رسمی بردگی در تاریخ مدرن (شصت و هفت سال پیش از
تصویب قانون الغای بردگی در آمریکا).
10. حق اعتصاب و تشکل: به رسمیت شناختن حق کارگران به
سازمانیابی و اعتراض جمعی.
11. هشت ساعت کار: اگرچه تحقق کامل آن به قرن بیستم
موکول شد، اما ریشه در مطالبات سانکولوتها دارد.
12. برابری حقوق زنان: اگرچه انقلاب فرانسه در این زمینه
ناکام ماند، اما گفتمان برابریخواهی آن الهامبخش جنبشهای فمینیستی
بعدی شد که در قرن بیستم به کسب حق رأی زنان و برابریهای حقوقی منجر شد.
تأثیر جهانی: از پاریس تا جهان
میراث چپ انقلاب فرانسه محدود به فرانسه نماند. اعلامیه
حقوق بشر الهامبخش انقلابهای آمریکای لاتین، جنبشهای استقلالطلبی آسیا
و آفریقا، و جنبشهای حقوق مدنی قرن بیستم شد. مفاهیم برابری، عدالت
اجتماعی و دموکراسی که چپ انقلاب فرانسه بنیان نهاد، امروز زبان مشترک
بشریت است.
علاوه بر این، چپ انقلاب فرانسه بنیان فکری جنبشهای
بعدی را فراهم کرد:
- مارکسیسم: مفهوم مبارزه طبقاتی و انقلاب پرولتری
ریشه در تجربه ژاکوبنها دارد. مارکسیسم این میراث را با تحلیل طبقاتی و
اقتصادی غنی کرد.
- سوسیالدموکراسی: ترکیب دموکراسی و عدالت اجتماعی—میراث
مستقیم چپ انقلاب فرانسه. سوسیالدموکراسی اروپایی توانست بسیاری از آرمانهای
ژاکوبنها را بدون خشونت انقلابی محقق سازد: دولت رفاه، آموزش و
بهداشت همگانی، حقوق کارگری، و تأمین اجتماعی.
- جنبشهای رهاییبخش: از استقلال هند تا حقوق مدنی آمریکا،
همه از زبان حقوق بشر انقلاب فرانسه بهره بردند. مبارزه علیه استعمار،
نژادپرستی و نابرابری جنسیتی همگی از همان چشمه برابریخواهی سیراب شدند
که در 1789 جاری شد.
دیالکتیک تناقض: نقد و آسیبشناسی
اما چپ همواره با تناقضات درونی دست و پنجه نرم کرده
است. تنش میان آزادی و برابری، میان اصلاح و انقلاب، میان دموکراسی و
کارآمدی، هرگز به طور کامل حل نشد. دوران وحشت فرانسه (1793–1794) نشان داد
که تلاش برای ساختن بهشت زمینی میتواند به جهنمی از خشونت و سرکوب تبدیل
شود. این تجربه تلخ، دو سؤال بنیادین را پیش روی نسلهای بعدی چپ قرار داد:
1.
چگونه بدون خشونت میتوان آزادی و عدالت
را در جامعه نهادینه کرد؟
2.
چگونه میتوان عدالت را بدون قربانی
کردن آزادی تحقق بخشید؟
تجربههای فاجعهبار قرن بیستم—از استالینیسم تا رژیمهای
توتالیتر به نام سوسیالیسم—نشان داد که چپ میتواند به بدترین دشمن خود
تبدیل شود. امروز، چپ با چالشهای جدیدی روبهروست: جهانیشدن
نئولیبرال، امپریالیسم و ارتجاع داخلی، بحران اقلیمی، هوش مصنوعی و اتوماسیون، و
سیاستهای هویتی. اما اصول بنیادین آن—برابری، عدالت، و دموکراسی—همچنان
زنده و مرتبطاند.
میراث زنده
انقلاب
انقلاب فرانسه لحظه تولد چپ مدرن بود، نه به معنای پایان تاریخ،
بلکه به معنای آغاز مسیری طولانی و پرفراز و نشیب. راستگرایان انقلاب
فرانسه با همه این اصلاحات مخالفت کردند. دموکراسیهای مدرن—با
رأی همگانی، حقوق بشر، آموزش رایگان و تأمین اجتماعی—مدیون چپگرایان انقلاب
فرانسهاند. بدون آنها، جهان امروز همچنان در چنگال سلطنتهای مطلقه و
نابرابریهای فئودالی اسیر بود.
انقلاب فرانسه نه یک رویداد تاریخی، بلکه فرآیندی زنده است که
همچنان جوامع مدرن را شکل میدهد. اما یکی از بزرگترین تراژدیهای تاریخ معاصر
این است که میراث چپ انقلاب فرانسه در گفتمان عمومی فراموش شده یا تحریف
میشود.
بسیاری از مردم از این واقعیت بیخبرند که امتیازاتی که
امروز به صورت بدیهی از آنها برخوردارند—آموزش همگانی و رایگان، بهداشت و
درمان عمومی، حق رأی همگانی، برابری حقوق زنان، تأمین اجتماعی، لغو بردهداری، هشت
ساعت کار در روز، حق اعتصاب و تشکل—مدیون اندیشه و مبارزات چپها از انقلاب
فرانسه تا کنون بودهاند. این دستاوردها نه هدیه حاکمان، بلکه حاصل نبردهای
نسلهای متوالی برای کرامت انسانی است. میراث انقلاب فرانسه در هر
کلاس درس، هر بیمارستان عمومی، و هر صندوق رأی زنده است—حتی اگر نامش فراموش
شده باشد.
بازآفرینی چپ: از تفرقه تا همگرایی
مهلکترین آسیب تاریخی به جنبشهای چپ، نه از سوی نیروهای
بیرونی، بلکه از درون بر پیکر آن وارد شده است. چپها با بزرگنمایی تفاوتهای
جزئی و نادیده گرفتن آرمانها و اهداف مشترک، خود را به انشقاق و ضعف ساختاری
محکوم کردهاند. این تفاوتها در بسیاری موارد تا حدِ دشمنی آشکار، درگیریهای
خشونتآمیز و حتی حذف فیزیکیِ متقابل تشدید شده است؛ حال آنکه اگر مسائل با نگاهی
گستردهتر و از منظری کلاننگر مورد توجه قرار میگرفت، اشتراکات میان طیفهای
مختلف—از مارکسیستها و لنینیستها تا جریانهای سوسیالدموکرات، از آنارشیستها و
فمینیستها تا سبزها و طرفداران محیط زیست، و از سکولارهای انسانگرا تا چپهای
مذهبی—بهمراتب پررنگتر و بنیادیتر از اختلافاتشان جلوه میکرد.
تاریخ حدوداً ۲۴۰ سالهٔ جنبشهای چپ آکنده از نمونههایی
است که در آنها طیفهای مختلف این خانوادهٔ فکری و سیاسی، توان و انرژی قابلتوجه
خود را صرف رویارویی، تخریب و حذفِ متقابل کردهاند. پیامد این تضعیف درونی آن
بوده است که نیروهای رقیب توانستهاند با بهرهبرداری از این شکافها، بسیاری از
جریانها و احزاب چپ را به حاشیه رانده و از میدان سیاست مؤثر خارج کنند. این
وضعیت را میتوان با استعارهٔ گوزنهایی توضیح داد که شاخهایشان در نبردی بیثمر
در هم قفل شده و در نتیجه، خود را بیدفاع در برابر شکارچیان فرصتطلب قرار دادهاند.
ضرورت بازتعریف: چپ فراگیر
راه نجات از این بنبست، بازتعریف چپ با شمولیت بالا و
رویکردی پراگماتیک است. به جای عیاربندی ایدئولوژیک—که فرد یا جریانی را چپ 6 عیار
یا 12 عیار یا 24 عیار میخواند—باید بر اشتراکات اساسی تمرکز کرد.
تعریف پیشنهادی این است: چپ فراگیر هر جریان یا اندیشهای
است که برای تحقق نظامی میکوشد که در آن چهار نیاز بنیادین برای همه انسانها
تأمین شود:
1.
آموزش همگانی، رایگان و یکسان
2.
بهداشت و درمان برای همه
3.
مسکن برای همه
4.
اشتغال یا منبع درآمد پایدار برای همه
چنین رویکردی که شمول عدالت اجتماعی و برابری جنسیتی است،
امکان همکاری میان طیف گستردهای از جریانهای چپ را فراهم میکند.
راهکارهای عملی برای اتحاد
۱. پایان عیاربندی و تمرکز بر اشتراکات
جریانهای چپ باید اهداف مشترک—عدالت اجتماعی، برابری و رفع
نابرابری—را بر اختلافات نظری ترجیح دهند. تفاوتها نباید به دشمنی تبدیل شوند،
بلکه باید فرصتی برای گفتوگوی سازنده، یادگیری و تکامل باشند.
۲. پلتفرمهای مشترک برای همکاری
تأسیس نهادها و پلتفرمهایی که فضای تبادل نظر، بحث و
هماهنگی استراتژیک را فراهم کنند، میتواند همبستگی را تقویت کند و از تکرار
اشتباهات گذشته جلوگیری کند.
۳. آموزش تاریخی و آگاهیبخشی
فعالان چپ باید با تاریخچه شکستهای ناشی از انشقاق آشنا
شوند. درک عمیق از اینکه چگونه فقدان تساهل به فاجعه منجر شده، میتواند انگیزهای
برای تغییر رویکرد باشد.
۴. پراگماتیسم به جای خلوص ایدئولوژیک
چپها باید رویکردی عملگرایانه اتخاذ کنند و به جای اصرار
بر خلوص نظری، بر تحقق اهداف ملموس و قابل اندازهگیری تمرکز کنند. نتیجه عملی مهمتر
از صحت مطلق ایدئولوژیک است. ترکیب سوسیالیسم دولتی و بازار نمونه برجسته موفقیت
چپ در چین مدرن امروزی است.
۵. الگوبرداری از تجربیات موفق جهانی
جنبشهای چپ در آمریکای لاتین نشان دادهاند که با وجود
تفاوتهای نظری، میتوان اتحادهای موفقی ایجاد کرد. این تجربیات میتوانند الگویی
برای دیگر مناطق باشند.
نتیجهگیری: اتحاد در دلِ رنگینکمانِ
چپ، یا فرسایش در سایهٔ دگماتیسم و تفرقه
اگر انقلاب
فرانسه سرآغازِ جهانبینی
نوینی بود که ارزشهای برابری،
آزادی و عقلانیت عمومی را در قالب آن دوازده
دستاورد تاریخیِ چپ نهادینه کرد، آنگاه میراث
حقیقی آن نه در سطح شعار، بلکه در تداوم تاریخیِ جستوجوی عدالت معنا مییابد. بااینحال، تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که فقدان
تساهل درونی، شکافهای ایدئولوژیک و ضعف در همبستگی
بارها توان چپ را برای ترجمهٔ آرمانها به ساختارهای
پایدار اجتماعی و سیاسی محدود کرده است.
چنانکه
پیشتر در استعارهٔ مفهومی مقاله اشاره شد، چپ همچون
طیف نور است؛ مجموعهای از رنگها و
گرایشهای متنوع که معنا و کارکرد خود را در همنشینی
و امتزاج مییابند. هر رنگ میتواند بازتابی از یکی از دستاوردهای
دوازدهگانهٔ تاریخی چپ باشد—از آزادیهای
مدنی و اقتصادی تا حقوق
برابر، آموزش همگانی، سکولاریسم و مشارکت عمومی در قدرت سیاسی. حذف یا انکار هر بخش از این طیف، در نهایت به فقر نظری
و محدود شدن افق تاریخیِ چپ میانجامد.
از
این منظر، آیندهٔ چپ بیش
از هر چیز به توانایی آن در حفظ تنوع درونی همراه با وحدت در
هدف وابسته است. آنچه امروز اهمیت بنیادین دارد، نه
بازتولید مرزبندیهای دگماتیک درونجریانی، بلکه بازتعریف فراگیر و انسانمحور چپ بر پایهٔ اصول مشترکی چون عدالت اجتماعی، کرامت انسانی و
عقلانیت نقادانه است. تنها از رهگذر تساهل
معرفتی، گفتوگوی میانگرایشی و عمل جمعی سازمانیافته است که چپ میتواند بار دیگر نقش تاریخی خود را در گسترش آزادی
و عدالت ایفا کند.
در
نهایت، چپها ناگزیرند بپذیرند که آنچه آنان را متحد میکند—یعنی عدالت
اجتماعی و برابری انسانی—بهمراتب بنیادیتر از تفاوتهای
نظری و راهبردی است که میان آنان وجود دارد. آیندهٔ هر
پروژهٔ عدالتخواهانه به ظرفیت آن برای ایجاد
همبستگی پایدار، همافزایی در کنش اجتماعی و بازآفرینی امید جمعی وابسته است.
نظرات
ارسال یک نظر