آسیب‌شناسی کُردستان ایران: پانتورک‌ها، ملی‌گرایانِ راستگرایِ سُنَّتی کُرد، اسلام‌گرایانِ افراطی سُنّی

  


آسیب‌شناسی کُردستان ایران

پانتورک‌ها

ملی‌گرایانِ راستگرایِ سُنَّتی کُرد

اسلام‌گرایانِ افراطی سُنّی

                                                                                        زاگرس – ۲۰۲٦


نسخه PDF شامل عکسها، نمودارها، اسناد و پانوشتها است. برای خواندن متن کامل و یا چاپ کتاب👈 نسخه PDF را دانلود کنید👇

نسخه PDF

https://drive.google.com/file/d/1OVNIzO_hj2O09kTHbUZm5oWQabe1Qz9G/view?usp=drive_link


فهرست

1.     مقدمه روش‌شناختی

2.     سرآغاز؛ منافع اکثریت جامعه کردستان به مثابه قطب‌نما

3.     نقد تاریخ خویش به‌جای فرافکنی

4.     تاریخِ کُردستان: «چراغِ فرا راهِ آینده» یا برکهِ نارسیس؟

5.     فرودهای بی‌فراز در تاریخ کُردستان

6.     نقش رهبران کُرد در تداوم فرودهای بی‌فراز

1.     نُه نمونه تاریخی از نقش رهبران کُرد در تداوم فرودهای بی‌فراز

7.     ۱- نبرد چالدران

8.     ۲- شورش امیرخان پنجه‌طلا(خانی لەپ‌زێڕین) در قلعه دمدم

9.     ۳- میرمحمد رواندز (پاشای کوره)

10.  ۴- شورش شیخ عبیدالله شمزینان ۱۸۸۰

11.  ۵- رهبری مرگبارِ رؤسای عشایر، شیوخ و ملاکین کُرد در جنگ جهانی اول

12.  ۶- شورش اسماعیل آقا سمکو

13.  ۷- شورش فئودال-عشیره‌ای ملا مصطفی بارزانی ۱۹۶۱-۱۹۷۵

14.  ۸- راهبردِ قدرت‌نمایی حزب دمکرات کُردستان ایران در مناطق دوملیتی و شروع جنگ کُرد و ترک در نقده

15.  استراتژی سرکوب کُردها توسط ترک‌ها (هدیه دکتر قاسملو به دولت تازه‌تأسیس جمهوری اسلامی)

16.  ۹- شرف‌نامه شرفخان بدلیسی

17.  بینش انتقادی شرف‌خان بدلیسی درباره جامعه کُردی

2.     بحران رهبری در جامعه کُردستان: یک بستر و دو رؤیا

18.  فقر تئوریک و فلسفی جریان راست سنتی کُردایتی

19.  شش نمونه از خَرمَن‌خواری جریانِ راستِ سنتیِ کوردایَتی

20.  الف. مصادره جمعیت احیای کُرد (کومله ژ.کاف)

21.  حقوقِ شهروندی دگراندیشان تحتِ حاکمیتِ کُردایَتی کلاسیک

22.  جمهوری‌های آذربایجان و کُردستان مولودِ استراتژی اتحاد جماهیر شوروی

23.  ب. کپی-پیست (copy-paste) عناوین حزبی، مدیریتی، حکومتی و نمادهای ملی جمهوری آذربایجان

24.  ج. کپی-پیست (copy-paste) فدرالیسم

25.  د. کپی-پیست (copy-paste) ادبیات جدید مبارزاتی

3.     ه- کارزار انحراف، تخریب و مصادره شعار "زن، زندگی، آزادی"

26.  خلاقیت احزاب راست سنتی کوردایتی در بازسازی فرهنگ فئودالی

27.  ناتوانی راستِ سُنّتی کُردایَتی از فهمِ شعارِ "زن، زندگی، آزادی"

28.  خشونت افسارگسیخته: رویکردی مسبوق به سابقه راست سنتی

29.  آیا کُردها در جنبش «زن، زندگی، آزادی» تنها ماندند؟

30.  کرونولوژی (خط زمان) جنبش "زن، زندگی، آزادی"

31.  هزینه‌های جنبش "زن، زندگی، آزادی"

4.     و. موج‌سواری بر مراسمِ "نوروز ملی کُردستان"

32.  نوروز خاکی‌پوشان یان خوانِ یغما؟

33.  پیشینه نوروز بین‌الملل

34.  نرم‌افزارهای گاه‌شماری در دنیای باستان

35.  پیشینه نوروز از دیدگاه استاد هیمن

5.     سلیمانیه: زادگاه نوروز ملی کُردستان

36.  کُردستان ترکیه (شمال کُردستان): گاهواره نوروز ملی

37.  روند همگانی شدن نوروز پیره‌مێرد در چهار بخش کُردستان

38.  نوروز: بستری برای رنسانس کُردستان

6.     «سیسِر»؛ پیشاهنگ نوروز ملی شرق کُردستان

39.  رسانه و نوروز ملی کُردستان

40.  نهال سیسِر پس از شانزده زمستان به ثمر رسید

41.  خاستگاه جامانه

42.  چگونه جامانه به نماد «کوردایتی راست سنتی» تبدیل شد؟

43.  شه‌ده و هه‌وری در فرهنگ کُردی

44.  اگر استراتژی نداری، بخشی از استراتژی دیگران هستی

7.     الف. ملی‌گرایان راست افراطی ترک (پان‌ترک‌ها)

45.  تضعیف ایدئولوژی تشیع حافظ تمامیت ارضی ایران در مقابل پان‌تورکیسم تجزیه‌طلب وابسته به باکو و آنکارا

46.  کُردهای ایران: اولین قربانیان استراتژی پان‌تورکیسم باکو-آنکارا

47.  تفاوت ناسیونالیسم ایرانی و پان‌تورکیسم

48.  ماهیت پان‌ترکیسم در آیینه قره‌باغ

49.  آیا می‌توان هویت، ماهیت و تبارِ یک جمعیت را صرفاً بر اساسِ زبانِ آن‌ها تعریف کرد؟

50.  "پدیدهِ تسلطِ زبانیِ نخبگانِ مهاجم" در نفیِ ایدئولوژیِ پانتورکیسم

51.  ترک‌ها، کُردها، کشورهای ترکیه و ایران: چهار طرف برنده یک دادوستد

52.  پان‌ترکیسم و راست سنتی کوردایتی: دو تیغه یک قیچی

8.     ب- جریان اسلام‌گرای راست افراطی سنی وابسته

53.  پیش‌بینی دو پلان اسلام‌گرایان افراطی سنی کُردستان ایران در شرایط خلأ قدرت حکومت مرکزی

54.  سیستم فدرالی کُردستان عراق: یک گام به پیش، دو گام به پس

9.     ج- جریانِ راستِ سُنّتی کُردایَتی(احزابِ کلاسیکِ کُردستان)

55.  نبردِ چالدران: آغاز دوره پیشا‌ ناسیونالیسم کُردی

56.  رازِ موفقیت استراتژی خاندانِ بارزانی

57.  استراتژی گرگ‌ها و کلاغ‌ها

58.  بارزانی؛ لوگوی عقاب به جای کلاغ

59.  بخش کوچکی از کارنامه شیخ محمد بارزانی-پدر ملا مصطفیبه قلم واسیلی نیکیتن در کتاب "کُرد و کُردستان":

10.  الیگارشی کوردایتی

60.  الیگارشی کوردایتی: «دفع افسد به فاسد» یا «دفع اصلاح به افسد»؟

61.  الیگارشی کوردایتی در آیینه شنگال (۳ اوت ۲۰۱۴)

62.  تراژدی شنگال: معیار سنجش بهره هوشی کُردها

63.  "استاد هیمن" و "راست سنتی کوردایتی" در دادگاه تاریخ

64.  نمونه‌ای از طنز و شوخ‌طبعی استاد هیمن در زندان دولتو

65.  ریشه‌شناسی واژه «جاش»

66.  آیا بدترین حکومت کُردی بهتر از بهترین دولت بیگانه است؟

11.  کوردایتی: ایدئولوژی نوفئودالیسم محلی کُردستان

67.  تفاوت ثروتمند و سرمایه‌دار

68.  "راست سنتی کوردایتی": راه حل یا معضل جامعه کُردستان؟

69.  روانشناسی جریان راست سنتی کوردایتی (آدم انگی)

70.  دزدسالاری، یغماسالاری، کلپتوکراسی در جامهِ فدرالیسم و دمکراسی

71.  دو راهی کُردهای ایران: همزیستی با کُردهای عراق یا ایرانیان؟

72.  سرگذشت کاشی‌کاران مهاباد در اربیل کُردستان عراق

73.  دو راهی کُردهای ایران: تریاکِ کُردایَتی نوفئودالی یا همزیستی با روشنفکران و آزادی‌خواهان ایرانی

74.  اتحادیه ملی کُردستان: رؤیایی نازا

75.  دشمنی هیستریک با ملی‌گرایی ایرانی: اشتباهِ استراتژیک ناسیونالیسم کُردی در ایران

12.  کُردها و سایرِ ایرانیان: انشقاق یا اتحاد؟

76.  الف- زبان مشترک

77.  ب- نژاد مشترک

78.  ج- فرهنگ مشترک

79.  د- اقتصاد مشترک

80.  ه- جبر جغرافیایی

81.  تئوری گشتالت در تایید اتحاد ملیتهای ایرانی

82.  ضرورت همزیستی کُردها و فارس‌ها از دیدگاه اساتید، مورخین و مترجمین سرشناس

13.  تهران و کُردستان: عمق استراتژیک یکدیگر

83.  واگذاری ٨٠٪ میهنِ کُردها(نیشتمان) به قیمت استقلالِ ٢٠٪ باقیمانده

84.  افغانستانی کوچک در غرب ایران: رویای ناسیونالیسم نوفئودالی کُردی

85.  جغرافیای اتنیکی کُردستان ایران: بستری خطرناک برای فدرالیسم، استقلال یا هر نوع خط‌کشی بر مبنای خون، نژاد و زبان

86.  زمان طلایی (Golden Time) پان‌تورکیسم در ایران

87.  اولویت‌بندی نیازهای مردم کُردستان ایران در هرم مازلو

14.  واقعیت‌های امروز رؤیاهای دیروز؛ رؤیاهای امروز واقعیت‌های فردا

88.  قانون شتاب تحولات اجتماعی: نویدبخش دنیای نوین انسانی

89.  انقلاب مستمر گوشی هوشمند

90.  «میهن‌دوستی مدنی انسان‌محور» در برابر «نژادپرستی قوم و خون‌محور»

91.  اهمیت تعریف واژگان

92.  تعریف ملت از دیدگاه سیاسی مدرن

15.  منشور متشرک در نقش «سیستم‌عامل» اجتماعی

93.  رِفراندوم ابزارِ شَیادان برای سَواری بر مَردم

94.  نه به همه‌پرسی

95.  دموکراسی گله‌ای(توده‌ای) از دیدگاه سقراط

96.  چگونه اخبار جعلی را از اخبار واقعی تشخیص دهیم؟

97.  چهار سطح شناخت: متدولوژی کشف حقایق تاریخی

98.  پانوشت‌ها و ارجاعات:

 

 

 

 

تاریخ روایتِ صِرف و انتزاعیِ داستان‌های گذشتگان نیست. تاریخ علمی است در جهتِ بازشناسی گذشته، شناختِ قواعدِ حاکم بر تحولاتِ اجتماعی، درکِ زمانِ حال و پیش‌بینیِ آینده.

 

 

 

 

مقدمه روش‌شناختی

آسیب‌شناسی به‌منزلهٔ روش

در علوم پزشکی، آسیب‌شناسی علمِ شناختِ بیماری است. آسیب‌شناس با توجه به علائم بیماری، پرسش‌هایی را مطرح می‌کند: ریشه کجاست؟ سازوکار چگونه عمل می‌کند؟ آیا درمان ممکن است؟ پاسخ دقیق به این پرسش‌ها، روش و روند درمان را تعیین می‌کند.

نویسنده این مِتُد را به حوزهٔ اجتماعی-سیاسی می‌آورد. «آسیب‌شناسی کُردستان ایران» به این معنا نیست که کُردستان «بیمار» است و دیگران «سالم»؛ بلکه بدین معناست که هر جامعه‌ای آسیب‌پذیری‌های ساختاری دارد که اگر شناخته و نقد نشوند، بازتولید می‌شوند.

چارچوب تحلیلی

روش این کتاب را می‌توان در سه گام خلاصه کرد: نخست، بازخوانی انتقادی تاریخ به‌جای اسطوره‌سازی؛ دوم، تشریح سازوکار سه جریان آسیب‌رسان؛ سوم، پیشنهاد بدیلی رئالیستی بر پایهٔ منافع اکثریت.

نویسنده از سه چارچوب به‌صورت هم‌زمان بهره می‌برد: تاریخ‌نگاری علّی، تحلیل طبقاتی، و عمل‌گرایی واقع‌گرایانه. ملاک ارزیابی هر ایده، نه آرمان‌های اعلام‌شده، بلکه پیامدهای عینی آن در زندگی اکثریت مردم کُردستان است.

قطب‌نما

قطب‌نمای این اثر، منافع اکثریت جامعهٔ کُردستان — یعنی طبقات متوسط و فرودست که بخش عمدهٔ جمعیت را تشکیل می‌دهند — است. بر این اساس، اگر یک ایده، رهبر یا جریان سیاسی به‌طور مکرر وضعیت عینی این اکثریت را بدتر کرده باشد، صرفِ داشتن برچسب «ملی» یا «آزادی‌بخش» آن را توجیه نمی‌کند.

محدودیت‌ها

این کتاب ادعا نمی‌کند که روایتی نهایی ارائه می‌دهد. تمرکز جغرافیایی آن بر کُردستان ایران است و دیدگاه نویسنده به‌عنوان کسی که از درون این جامعه می‌نویسد، هم امکان دسترسی عمیق‌تر فراهم می‌کند و هم احتمال وجود کورنقطه‌هایی را به همراه دارد. از این‌رو، خواننده باید این محدودیت‌ها را در نظر داشته باشد.

دعوت به نقد

این کتاب نقدهای سختی به رهبران و جریان‌های کُردی وارد می‌کند. این نقدها از سر دشمنی نیست، بلکه از دلسوزی عمیق نسبت به آیندهٔ مردم کُردستان برمی‌خیزد. جامعه‌ای که قادر به نقد درونی است، جامعه‌ای بالغ است؛ و جامعه‌ای که این توانایی را نداشته باشد، محکوم به تکرار همان فرودهاست.

شیپور به‌جای لالایی

«ترجیح می‌دهم شعر، شیپور باشد نه لالایی.» این تعبیرِ احمد شاملو، شعر را نه ابزاری برای آرام‌کردن و خواباندن وجدان جمعی، بلکه وسیله‌ای برای بیداری و آگاهی می‌داند؛ شیپوری علیه جهل، خودفریبی و تاریکی.

این نگاه را می‌توان از حوزهٔ ادبیات به عرصهٔ پژوهش‌های تاریخی و جامعه‌شناختی نیز تعمیم داد. تاریخ‌نگاری و پژوهش اجتماعی، اگر قرار است نقشی سازنده در سرنوشت یک جامعه ایفا کند، نباید به لالاییِ تسکین‌دهنده تبدیل شود. کار اصلی آن روشن‌کردن تاریکی‌های گذشته، بررسی نقادانهٔ ساختارها، و آشکار ساختن خطاهای تاریخی است؛ چه این خطاها از سوی رهبران رخ داده باشد و چه در سطح فرهنگ و رفتارهای جمعی.

بخش قابل توجهی از روایت‌های تاریخی دربارهٔ کُردستان، رویکردی ستایش‌آمیز و اسطوره‌سازانه داشته‌اند: تقدیس بی‌چون‌وچرای رهبران سنتی، بزرگ‌نمایی گذشته، و نسبت دادن تمامی ناکامی‌ها به عوامل بیرونی. چنین رویکردی بیش از آنکه به فهم واقعیت کمک کند، نوعی آرام‌بخشی ذهنی ایجاد می‌کند و مانع شکل‌گیری نگاه انتقادی و اصلاح‌گرانه می‌شود.

کتاب حاضر می‌کوشد از این الگو فاصله بگیرد. رویکرد اصلی آن، آسیب‌شناسی اجتماعی و سیاسی جامعهٔ کُردستان ایران است؛ رویکردی که هدف آن نه سرزنش گذشته، بلکه شناخت دقیق مسئله‌ها و فراهم‌کردن زمینه‌ای برای پیشگیری از خطاهای تکرارشونده است. در این چارچوب، تاریخ و تجربه‌های گذشته نه برای ستایش، بلکه به‌عنوان ابزاری تحلیلی برای فهم وضعیت کنونی و طراحی راهبردهای واقع‌بینانهٔ آینده به کار گرفته می‌شوند.

این اثر می‌کوشد با تکیه بر تفکر انتقادی، واقع‌گرایی و رویکردی پراگماتیک، تهدیدها و چالش‌های مهم پیشِ روی کُردستان ایران را بررسی کند. هدف از این بررسی، ایجاد آگاهی و فراهم‌کردن زمینه‌ای برای شکل‌گیری راهبردهایی است که بتوانند توسعه، همزیستی، عدالت اجتماعی و آزادی پایدار را در چارچوبی واقع‌گرایانه تقویت کنند. از این منظر، این کتاب بیش از آنکه لالاییِ آرام‌بخش باشد، تلاشی است برای نواختن شیپور بیداری؛ شیپوری که با روشن‌کردن ابعاد مسئله، امکان اندیشیدن به راه‌های پیشگیری و اصلاح را فراهم می‌سازد.

سرآغاز؛ منافع اکثریت جامعه کردستان به مثابه قطب‌نما

تصور کنید نظمی که امروز بر مناطقی چون تبریز، آذربایجان و کُردستان حاکم است، به هر دلیلی — مشابه آنچه در عراقِ ۱۹۹۱ یا لیبی، سوریه و یمنِ ۲۰۱۱ رخ داد — از کنترل دولت مرکزی خارج شود. در چنین وضعیتِ آشوبناکی، مردم این نواحی، به‌ویژه کُردستان، با چه چالش‌های مرگبار و غافلگیرکننده‌ای روبه‌رو خواهند شد؟

یافتن پاسخ برای این پرسش، نیازمند واقعیتی است که اغلب نادیده گرفته می‌شود: علاجِ واقعه باید قبل از وقوع صورت گیرد. این نوشتار با همین رویکرد، جامعه کُردستان ایران (شرق کُردستان) را در نسبت با سه جریان اثرگذار و تهدیدآفرین مورد کالبدشکافی قرار می‌دهد: پان‌ترکیسم، ملی‌گراییِ راست‌گرای سنتی کُرد (کوردایتی کلاسیک)، و بنیادگراییِ اسلام سیاسیِ سُنّی.

هدف اصلی، نه صرفاً توصیف، بلکه دستیابی به یک «برنامهٔ عملِ واقع‌گرایانه» بر پایهٔ منافع اکثریت است. قطب‌نمای ما در این مسیر، طبقات متوسط و فرودست جامعه هستند؛ یعنی نود درصدِ مردمی که بارِ اصلیِ هر تغییر یا بحرانی بر دوش آن‌هاست.

از آلبرت اینشتین پرسیدند: «اگر برای حل مسئله‌ای پیچیده فقط یک ساعت زمان داشته باشی، چگونه آن را مدیریت می‌کنی؟» پاسخ داد: «پنجاه‌وپنج دقیقه را صرف فهمِ مسئله می‌کنم و پنج دقیقه را صرف یافتن راه حل.»

کُردها نیز می‌توانند با الهام از این منطق — برخلاف هزارهٔ گذشته — در موقعیتِ درستِ تاریخی خود قرار گیرند. من بیش از نود درصدِ توان این پژوهش را صرف شناخت دقیقِ «مسئلهٔ کُردستان ایران» کرده‌ام تا از دل این شناخت، یک «منشور ملی» استخراج شود.

تأمل در این مسیر مرا به این نتیجهٔ قطعی رسانده است که اشتراکات کُردها با دیگر مردمان ایران، بی‌گمان بیش از تفاوت‌هاست. برجسته‌سازیِ تصنعیِ تفاوت‌ها و نادیده گرفتنِ پیوندهای عمیقِ تاریخی، بیش از همه در راستای منافع نخبگان سنتی کُرد است؛ نخبگانی که سودای بازتولیدِ همان ساختارِ ارتجاعی، نوفئودالی و «لمپن‌بورژواییِ» موجود در بخش‌هایی از کُردستان عراق را در سر می‌پرورانند.

برای مهار تهدیدهای موجود، ضروری است کُردهای ایران حل عادلانهٔ «مسئلهٔ ملی» خود را به آرمان‌های عمومیِ جامعهٔ ایران پیوند دهند. کُردها نه در تقابل، بلکه در هم‌افزایی با دیگر ایرانیان است که می‌توانند به اهدافی چون عدالت اجتماعی، پیشرفت اقتصادی و آزادی پایدار دست یابند.

این کتاب با استناد به حقایق تاریخی نشان خواهد داد که رهبران کُرد، خود یکی از موانع اصلیِ کامیابی این ملت بوده‌اند. احزاب کلاسیکِ کنونی نیز، به دلیل ماهیتِ ماقبل‌مدرن‌شان، امتداد همان رهبریِ ناکارآمدِ گذشته‌اند. از این رو، ملت کُرد به جای دنباله‌روی از «شخصیت‌ها» یا «فرمان‌های حزبی»، نیازمند یک میثاق ملیِ مدون است؛ پلتفرمی که نقشِ قطب‌نما و قانون اساسیِ حرکتِ آن‌ها را ایفا کند و مسیر را از «تکرارِ شکست» به سوی «ساختن آینده» تغییر دهد.

 

 

 

 

نقد تاریخ خویش به‌جای فرافکنی

«تراژدی تاریخ، کُندی ذهن انسان در یادگیری درس‌های تاریخ است.» — ویل دورانت

شکست و ناکامیِ یک جامعه لزوماً پیامدِ مداخله یا فشارِ عوامل بیرونی نیست؛ چه‌بسا ریشهٔ آن در الگوهای رهبری و شیوه‌هایی نهفته باشد که پیروان را، آگاهانه یا ناآگاهانه، به سوی بن‌بست، فرسایش و زوال سوق می‌دهند. تاریخ بارها نشان داده است که جوامع، بیش از آنکه قربانی دشمنان خارجی باشند، از ناتوانی در نقدِ خود آسیب دیده‌اند.

ملتی که به‌جای نقدِ تاریخِ خویش، رهبران گذشته را تقدیس می‌کند، خطاهای آنان را توجیه می‌سازد و مسئولیت ناکامی‌ها را به بیرون فرافکنی می‌کند، ناخواسته در چرخهٔ تکرار همان خطاها گرفتار می‌شود. در چنین وضعی، تاریخ نه عرصهٔ یادگیری، بلکه ابزاری برای توجیه و اسطوره‌سازی می‌شود و امکانِ اصلاح و پیشرفت از میان می‌رود.

با وجود اهمیت این مسئله، تاکنون در زمینهٔ آسیب‌شناسیِ رهبران و احزاب سیاسیِ کردستان، پژوهش‌های منسجم و روشمندِ اندکی انجام شده است. ادبیات سیاسیِ کردی در این حوزه با خلأیی جدی مواجه است؛ خلأیی که سبب شده نقدِ ساختاری جای خود را به روایت‌های احساسی، شخص‌محور و اغلب تقدیس‌آمیز بدهد.

این نوشتار تلاشی است، هرچند محدود، برای تاباندن نوری بر زوایای کمتر دیده‌شدهٔ تاریخ کردستان؛ نه با هدف نفی مطلقِ گذشته، بلکه برای فهم دقیق‌تر آن. فرض اساسی این است که آگاهی تاریخی، اگر بر تحلیل علمی و تفکر انتقادی استوار شود، می‌تواند نسل جدید کردستان را از تقلید و سرسپردگی برهاند و به دانشی مجهز کند که شرطِ لازمِ کنش آگاهانه است.

چنین نسلی، به‌جای دنباله‌روی کورکورانه از اشخاص و احزاب واپس‌گرا، می‌تواند مسیر خود را به‌سوی ارزش‌های عام انسانی، همچون آزادی، عدالت اجتماعی، برابری جنسیتی و شکوفایی علمی، فرهنگی و اقتصادی، بازتعریف کند. تنها در این صورت است که جامعهٔ کردستان، برخلاف بسیاری از مقاطع گذشته، امکان آن را می‌یابد که در مسیر درست تاریخ قرار گیرد و راهِ تحققِ آرمان‌های خود را هموار سازد.



تاریخِ کُردستان: «چراغِ فرا راهِ آینده» یا برکهِ نارسیس؟

ملی‌گرایان سنتیِ کُردستان، در فقدانِ یک تاریخ‌نگاریِ انتقادی و منسجم، به نوعی خودشیفتگیِ تاریخی دچار شده‌اند و به جای نقدِ خطاهای راهبردیِ رهبران، در ستایش و تقدیسِ آنان مبالغه کرده‌اند. آنها از فقر بی‌فرازی تاریخ کُردستان، به خودارضایی تاریخی روی آورده‌اند.

امیرنشین‌های کُردی سرسپرده اشغالگران کُردستان – مانند سوران، بابان، اردلان، موکریان، شکاک، بدلیس و غیره – را به عنوان حکومت‌های کُردی به خورد اذهان خود و عوام کُرد داده‌اند.

در صورتی که این امارت‌های کُردی، امتداد حاکمیت قدرت‌های منطقه‌ای بر مردم کُردستان بوده‌اند. همزیستی آن‌ها از نوع همیاری متقابل بود؛ رابطه‌ای که هر دو طرف از آن سود می‌برند. امیرنشین‌ها واسطه حاکمیت قدرت‌های منطقه بر کُردستان بودند و این قدرت‌ها نیز، به شرط تداوم سرسپردگی، حاکمیت فئودالی آن‌ها بر مردم کُرد را تضمین می‌کردند. هر دو مشترکاً از جان و مال مردمان کُرد ارتزاق می‌کردند.

ملی‌گرایان سنتی کُردستان، با اشاعه آگاهی‌های کاذب و فریبنده کوردایتی، تاریخ کُردستان را به جای «چراغ فرا راه آینده» به «برکه نارسیس»[1] تبدیل کرده‌اند؛ تا جوانان کُرد در آن غرق شوند و خود از قبَل آن به نان و نوایی برسند.

چنین امری در کُردستان عراق تحقق یافت و حاصل آن، بهشت اقلیت مافیای کوردایتی به قیمت جهنمی کردن زندگی اکثریت جامعه کُردستان بود. از این حقایق تلخ نتیجه می‌گیریم که شناخت و تحلیل رئالیستی نقش رهبران کُرد در تاریخ پر از فرود و بی‌فراز کُردستان، از اولویت خاصی برخوردار است.  زیرا تنها با نقد مسئولانه و علمی تاریخ است که می‌توان از تکرار چرخه خطاها پرهیز کرد و گذشته را از «برکه‌ای ایستا» به «چراغی راهگشا» بدل ساخت.

 

فرودهای بی‌فراز در تاریخ کُردستان

«مردم ترجیح می‌دهند دروغی را بپذیرند که باورهای قبلی آن‌ها را تأیید کند، تا واقعیتی که امنیت ذهنی‌شان را برهم زند»

تاریخِ بیشترِ ملت‌های کنونیِ جهان را می‌توان در قالبِ نموداری از فرود و فرازهای متوالی ترسیم کرد؛ یعنی حرکت میان دوره‌های ضعف و ناتوانی، و دوره‌های قدرت و شکوفایی.

اما نمودارِ تاریخِ کُردها — پس از دورهٔ مادها و به‌ویژه طی هزارهٔ اخیر — بیشتر به خطی شکسته از فرودهای پی‌درپی شباهت دارد.

سراسرِ این دوره را می‌توان با تکرارِ تهاجم و استیلای ملل دیگر، آوارگی، انقیاد و سلطه توصیف کرد. اشغالِ بخشِ اعظمِ کُردستان توسط ترکان عثمانی پس از جنگِ ملازگرد در سال ۱۰۷۱، جدایی از ملل ایرانی پس از هزاران سال اشتراکِ تاریخی، فرهنگی، زبانی، اقتصادی و سیاسی، و تبدیلِ جغرافیای کُردستان به منطقه‌ای مورد منازعه میان ایران و عثمانی، فضای حیاتیِ بقای جامعهٔ کُردستان را محدود و خفقان‌آور کرد.

بیشترِ ملت‌های جهان که در شرایطی مشابهِ کُردها قرار گرفته‌اند، در زمانی کوتاه‌تر در فرهنگ و زبانِ ملتِ غالب استحاله شده‌اند.

تداومِ حیاتِ زبانی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسیِ کُردها شبیه معجزه‌ای است. این معجزه، مدیونِ فرهنگِ دیرپای زاگرسی، کوه‌های صعب‌العبور، و شیوهٔ زندگیِ دامداری و کوچ‌نشینی است.

 نقش رهبران کُرد در تداوم فرودهای بی‌فراز

طی هزارهٔ اخیر، رهبرانِ کُرد نه‌تنها در بقای هویتِ ملیِ کُردها نقشِ مثبتی نداشته‌اند، بلکه به‌سببِ ماهیت و جایگاهِ طبقاتیِ خود، از مهم‌ترین عواملِ تداومِ فرودهای بی‌فرازِ جامعهٔ کُردستان بوده‌اند.

در این دورهٔ طولانی — به‌ویژه از جنگِ چالدران (۱۵۱۴) تا پایانِ جنگِ جهانی اول (۱۹۱۸) — رهبریِ کُردها در انحصارِ خاندان‌های حکومتگرِ وابسته به ایران یا امپراتوری عثمانی، سران عشایر، شیوخ و فئودال‌ها بود.

در قرن بیستم، میراثِ فکری، فرهنگی، اقتصادی و سیاسیِ این رهبران به احزابِ موسوم به ناسیونالیستِ کُردی رسید. این احزاب محصول و بازتابِ نیازها و آرزوهای طبقهٔ فرادستِ کُردستان — یعنی بقایای اشراف، شیوخ، رؤسای عشایر، دلالان، اقشارِ نوظهورِ نوفئودال و لمپن‌بورژوا — هستند.

این احزاب، متناسب با اوضاعِ اقتصادی، مناسباتِ اجتماعی و فرهنگِ دیرپای عشایری و فئودالیِ کُردستان، با پوششی جدید، ماهیتِ رهبرانِ قدیم را بازسازی کرده و همان مسیرِ تراژیک را ادامه داده‌اند.

ساختار، ماهیت و نقشِ تاریخیِ این احزاب به‌گونه‌ای است که آن‌ها را ناگزیر در جایگاهِ مدافعِ منافعِ طبقه‌ای فرادست و ارتجاعی قرار می‌دهد؛ طبقه‌ای که حدود پنج درصدِ جمعیتِ کُردستان را تشکیل می‌دهد.

افقِ فکریِ رهبرانِ سنتیِ کُردستان، به‌علتِ جایگاهِ عشیره‌ای و فئودالی، محدود بوده و توانِ گذار از مرزهای تنگِ عشیره‌ای و منطقه‌ای را نداشته است. چنین رهبرانی، نه‌تنها ناتوان از شناخت و پیشبردِ استراتژیِ ملی و مردمی بودند، بلکه خود از عواملِ اصلیِ ستمگریِ داخلی و شورش‌های بدهنگام و بدفرجامِ خارجی نیز به‌شمار می‌رفتند.

این رهبران، تا پایانِ جنگِ جهانی اول، سرنوشتِ مردمِ کُرد را به استراتژیِ امپراتوری‌های عثمانی یا ایران گره زدند و در سدهٔ اخیر نیز، با شورش‌های انحرافی، توده‌های مردمِ کُردستان را از چاله به چاه انداختند. در ادامه، نُه نمونهٔ تاریخی از نقشِ رهبرانِ کُرد در تداومِ فرودهای بی‌فراز مرور می‌شود.

«هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد مگر آنکه از درون نابود شده باشد»[2](ویل دورانت)

نُه نمونه تاریخی از نقش رهبران کُرد در تداوم فرودهای بی‌فراز

۱- نبرد چالدران

یکی از عوامل مهم شکستِ سپاهیانِ ایران در جنگ چالدران (۱۵۱۴)، حمایت اکثریت سرانِ عشایر و قبایل کُرد از سلطان سلیمِ عثمانی بود.

پیش از این جنگ، شاه اسماعیل صفوی به دلیل غرور و بی‌تجربگی، تلاشی برای جذب امرا و رؤسای عشایر کُرد نکرد. در مقابل، ملا ادریس بدلیسی از فرصت بهره برد و با تبلیغ سنی‌گری و اعطای هدایای بسیار، بیست تن از امرای کُرد را مطیع سلطان سلیم عثمانی نمود.

این امرا در این جنگ سرنوشت‌ساز و مناقشات پس از آن، نقشی قاطع در جداکردن کُردستان باختری (مناطق کُردستان ترکیه، عراق و سوریه کنونی) از ایرانیان ایفا کردند.[3]

آنچه سران عشایر و قبایل کُرد از درک آن ناتوان بودند، این بود که مسئله اصلی مردم کُردستان فراتر از انتخاب بین دو ستمکار شیعه و سنی است. این رهبران کوته‌بین، سرنوشت کُردها را پس از هزاران سال اشتراک نژادی، زبانی، فرهنگی و تاریخی با مردم ایران جدا کردند و ملت خود را زیر سلطه ترکان عثمانی کشاندند.

پیامدهای این جنگ برای کُردها مهلک و غیرقابل جبران بود:

  • الف. فروپاشیِ روانیِ شخصیتِ کُرد، ایجاد روحیه وابستگی به قدرت‌های همسایه، و تفرقه و دشمنی‌های داخلی پایان‌ناپذیر که تاکنون ادامه دارد.
  • ب. سقوط جایگاه رهبران کُرد به مزدوری یکی از دول ایران و عثمانی که تاکنون استمرار یافته (سرسپردگی خاندان بارزانی و اقمار آن‌ها به دولت‌های ترکیه، ایران و عراق طی هفتاد سالِ اخیر، نمونه بارز این تداوم است).
  • ج. جدایی سرنوشت اکثریت مردم کُرد از پارسیان و ایرانیانی که هزاران سال در کنار هم زیسته و ریشه‌های زبانی، نژادی، فرهنگی و تاریخی مشترکی داشتند.
  • د. آسیب‌های بزرگ انسانی و اقتصادی به جامعه کُردستان به دلیل تقسیم کُردستان بین دو دولت متخاصم ایران و عثمانی و تداوم جنگ‌های چهارصدساله در این سرزمین.

اکنون، پس از گذشت ۵۰۰ سال از این واقعه، هنوز هم بین کُردهای آریایی و صحراگردان مهاجر آسیای میانه در ترکیه کنونی همجوشی ایجاد نشده است.

دیواری از گوشت و خون کُردان

سلطان سلیم عثمانی در سال ۱۵۱۴ با سپاهی صد هزار نفری برای جنگ با شاه اسماعیل صفوی عازم مرزهای شرقی شد. مادرش از ترس شکست او التماس کرد که از این جنگ منصرف شود. سلطان سلیم در پاسخ به مادرش گفت:

«من دیواری از گوشت و خون بین عثمانی و صفوی ساخته‌ام؛ این دیوار از گوشت و خون امرای قبایل و عشایر کُرد تشکیل شده است» خواننده عزیز، «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل»

تاریخ گواهی می‌دهد که این دیوار نفرین‌شده به مدت ۴۰۰ سال شرق امپراتوری عثمانی را از گزند محفوظ نگه داشت – البته با گوشت و خون میلیون‌ها کُرد.

گفتنی است که فقط در طول چهار سال جنگ جهانی اول، نزدیک به یک میلیون کُرد قربانی آخرین نفس‌های امپراتوری بیمار عثمانی شدند.[4]

۲- شورش امیرخان پنجه‌طلا(خانی لەپ‌زێڕین) در قلعه دمدم

شاه عباس صفوی در سال ۱۶۰۶ میلادی، عنوان خانی را به امیر بیگ (رئیس عشیره کُردهای صومای برادوست) اعطا کرد و او را والی ولایت ارومیه نمود.

امیر بیگ که در جنگ با عوامل عثمانی یک دستش قطع شده بود، از قرب و منزلتی فراوان نزد شاه عباس برخوردار بود. صنعتگران به دستور شاه، دستی از طلای سرخ برای او ساختند و از آن پس به امیر خان پنجه‌طلا (خانی لەپ‌زێڕین) مشهور شد.

ترک‌های عثمانی با وعده‌های دروغین حمایت و اعزام لشکر کمکی، امیر خان را به شورش بدفرجام علیه شاه عباس سوق دادند.

امیر خان در راستای این شورش، قلعه دمدم (واقع در حدود ۱۸ کیلومتری جنوب ارومیه) را تعمیر و مستحکم کرد و با حدود ۵۰۰۰ نفر در آن مستقر شد.

شاه عباس که در اردبیل به سر می‌برد، حاتم بیگ اردوبادی (وزیر معتمد خود) را به ارومیه فرستاد تا با نرمش و مصالحه، خان را از شورش منصرف کند و او را به جمع امرای دوستدار ایران بازگرداند. شاه همچنین این رباعی ابوسعید ابوالخیر را برای خان فرستاد:

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

در پاییز ۱۶۰۹، امیر خان در کنار قلعه با حاتم بیگ مذاکره کرد، اما بدون توافق به قلعه بازگشت، دروازه‌ها را بست و چند توپ به سوی لشکریان ایران شلیک کرد.[5]

سپاهیان ایران قلعه دمدم را محاصره کردند. این قلعه پس از شش ماه(به روایتی دیگر نُه ماه) مقاومت، در سال ۱۶۱۰ سقوط کرد و قلعه‌نشینان قتل‌عام شدند.[6]

شاه عباس ولایت ارومیه را به رؤسای قبایلِ ترکِ افشار واگذار کرد و برای پیشگیری از مداخله عثمانی و شورش مجدد رهبران کُرد، ترکیب جمعیتی منطقه را به شرح ذیل تغییر داد:

شاه پس از کشتارهای گسترده، حدود ۱۰ هزار خانواده کُرد را به خراسان تبعید کرد و همزمان ۱۰ هزار خانوار ترک افشار را از مناطق دیگر (مانند خراسان، کرمان و فارس) به ارومیه و جلگه‌های حاصلخیز آن منتقل و اسکان داد. وی حدود ٢هزار خانوار دیگرِ تُرکِ افشار را در شاهین‌دژ (صائین قلعه) و تکاب مستقر کرد.از آن زمان این منطقه به افشار (هوشار) مشهور شد.[7]

شاه در ادامه، کُردهای حومه مراغه را اخراج کرد و هزاران خانواده ترکمن را در موطن آن‌ها اسکان داد که بعدها به ایل مقدم اشتهار یافتند.[8] بدین ترتیب، بافت جمعیتی ولایت ارومیه و مکریان شمالی تغییر یافت و حاکمیت آن برای همیشه از کنترل کُردها خارج شد.[9]

در جریان جنگ دمدم، ابدال خان مکری (عموی قباد خان، حاکم ولایت مکری) همراه جنگجویان خود به امیر خان پیوست و در پایان شکست، همراه او جان باخت.

قباد خان از فرمان شاه برای شرکت در سرکوب شورش دمدم سر باز زد و با امرای عثمانی در ارتباط بود. حتی نامه‌ای از او کشف شد که در آن حاکم ارزروم را از حرکت سپاه ایران آگاه کرده بود.[10]

به همین دلایل، شاه عباس پس از پایان جنگ دمدم، ولایت مکری (به مرکزیت گاودول، میان میاندوآب و مراغه) را منحل کرد و خاندان مکری را قتل‌عام نمود – واقعه‌ای که در تاریخ محلی به «مکری‌قران» مشهور شد.[11]

بدین گونه، کُردها بخش مهمی از سرزمین اجدادی خود را از دست دادند، اما به جای نقد سیاست مهلک امیر خان، چهارصد سال در مدح او به بیت و بالوره‌خوانی پرداختند. لینک به بیت دمدم: https://t.me/genjiserbemor

۳- میرمحمد رواندز (پاشای کوره)

در اینجا سه روایت درباره "پاشای کوره" پیش روی خوانندگان قرار می‌گیرد. خود قضاوت کنید: آیا این میر نجات‌دهنده ملت کُرد بود یا بلای بزرگی بر سر آن؟

روایت محمدامین زکی بیگ:

«میر محمد، امیر شجاع و سخت‌گیر رواندز، پس از مرگ پدرش در ۱۸۲۶ و کنار زدن رقبا، قدرت را به دست گرفت. ابتدا همسایگان کوچک مانند شیروان و برادوست را مطیع کرد، در ۱۸۳۰ استقلال اعلام نمود و مناطق حریر، اربیل، آلتون‌کوپری، کویه و رانیه را از بابان گرفت. والی بغداد ناچار حکومت او را به رسمیت شناخت و رتبه پاشایی داد.

اما این قدرت‌طلبی با خشونت شدید همراه بود، به ویژه علیه ایزدی‌ها که یکی از خونین‌ترین فصل‌های تاریخ کُردستان را رقم زد. در ۱۸۳۱، به بهانه انتقام از کشته شدن عموی یکی از متحدانش توسط امیر ایزدی علی بیگ، با لشکری بزرگ از زاب بزرگ گذشت و کشتار گسترده‌ای به راه انداخت. هزاران ایزدی قتل‌عام شدند؛ بازماندگان به کوه‌های جودی، تورعابدین و سنجار گریختند یا در محاصره تپه قویونجق کشته شدند. منابع تاریخی مانند گزارش‌های هنری لایارد نشان می‌دهد که این حملات بیش از ۳۰۰ روستای ایزدی را نابود کرد، حدود ۱۰ هزار نفر (عمدتاً زنان و کودکان) را به اسارت برد و به رواندز منتقل نمود، جایی که اولتیماتوم اسلام یا مرگ دریافت کردند. علی بیگ، رهبر ایزدی‌ها، اسیر و کشته شد.

سال بعد، حملات تکرار شد: جزیره ابن عمر غارت گردید، قلعه‌ها فتح شد و دوباره به ایزدی‌های اطراف موصل حمله برد، در حالی که حاکم موصل از ترس کاری نتوانست کند. این کشتارها چنان گسترده بود که سه‌چهارم جمعیت ایزدی در برخی مناطق کوهستانی از بین رفت و دو امیرنشین ایزدی کاملاً نابود شد. طبق برخی روایات، محمد پاشا حتی ۵۰۰ دختر زیبا را به عنوان هدیه به امرای همسایه فرستاد و بقیه اسیران را میان جنگجویان تقسیم کرد – جنایاتی که با پوشش جهاد مذهبی انجام می‌شد و ایزدی‌ها را به عنوان «شیطان‌پرست» هدف قرار می‌داد.

جنگ‌های داخلی با دیگر امرای کُرد نیز خونین بود: آکری را گرفت، سعید پاشای عمادیه را شکست داد و بیرون راند، زاخو و دهوک را تصرف کرد، اما بعداً در عمادیه به دلیل نافرمانی، بسیاری را کشت. او بسیار دیندار بود و بر اساس فتوا عمل می‌کرد؛ میجر لانگریک از امنیت بی‌سابقه در قلمروش ستایش کرده، اما این نظم بر پایه ترس و شدت استوار بود.

سرانجام، عثمانی‌ها با لشکری بزرگ به رواندز حمله کردند. میر محمد با وعده عفو تسلیم شد، به استانبول فرستاده شد، اما به دلیل دسیسه والی بغداد، در سیواس اعدام گردید. امیرنشین سوران نابود شد و شکوه چهارساله‌اش – از ایران تا سنجار – خاموش گردید.

اگر "میر محمد" سیاست را مانند شریعت مراعات می‌کرد، شاید حکومتی مستقل و پایدار بنا می‌نهاد».[12]

روایت استاد هیمن:

«هنگامی که میر بزرگ رواندز (پاشای کوره) از اشغالِ مناطق سوما و برادوست فارغ شد،(1231ه.ق) از طریق منطقه لاجان  عازم بازگشت به سوی رواندز بود، در مسیر خود از روستایی بزرگ با قلعه ای بلند به نامِ "نالوس"  گذر می کرد.

مردم این روستا که به «بگزاده‌های لیتان» معروف بودند، گمان کردند میر شکست خورده و با ناکامی بازگشته است؛ شروع به مسخره‌کردنِ او کرده و «قبو قبو» گفتند.

میر خشمگین شد، بازگشت و کشتار بزرگی به راه انداخت؛ تنها زنی با پسر شیرخواره‌اش نجات یافت.

آن زن به سوی سابلاغ گریخت و در روستای عیساکند ساکن شد. پسرش (وسو) را بزرگ کرد؛ وسو گوساله چرانِ اربابِ روستا گردید.

استاد هیمن در ادامه، به تحصیل وسو در مسجد رستم بیگ سابلاغ اشاره می‌کند؛ از آنجا به خدمت شیخ تویله (سراج‌الدین نقشبندی در هورامان) می‌رود و چند سال ریاضت می‌کشد. سپس از سوی این شیخ هدایت می‌شود. ملا وسو به موکریان بازمی‌گردد، در روستای برهان ساکن می‌شود و به «شیخ شمس‌الدین البرهانی» مشهور می‌گردد».[13]

این روایت با نسب‌نامه سنتی شیخ شمس‌الدین برهانی (متولد حدود ۱۲۰۵ خورشیدی در منطقه لاجان/پیرانشهر) تطبیق دارد؛ جایی که کشتار نالوس توسط میر کوره به عنوان ریشه خانوادگی شیخ نقل می‌شود و تنها بازمانده، جد این خاندان عرفانی نقشبندی است.[14]

آقای علی محمود:

داعش و پاشای کوره، کدام تبهکارترند؟

«در دوازده قرن گذشته، ایزدی‌ها به طور مداوم قربانی نسل‌کشی و غارت بوده‌اند. دختران و زنانشان به کنیزی گرفته شده، در بازارهای برده‌فروشی فروخته یا بخشیده شده‌اند و مانند غنایم جنگی تقسیم گردیده‌اند. مردان و کودکانشان نیز به بردگی کشیده شده‌اند و در بیشتر موارد، برای نجات جان به زور دینشان تغییر داده شده یا خراج سنگین بر آن‌ها تحمیل گردیده است.

منابع تاریخی نشان می‌دهند که بیش از یک میلیون و نیم ایزدی، از جنگ چالدران در ۱۵۱۴ تا پایان جنگ جهانی اول در ۱۹۱۹، به دست عثمانی‌ها، صفویان و برخی میر و شیخ‌های کُرد کشته شده‌اند. همه این جنایات با پوششی مقدس انجام شده و در تاریخ به عنوان جهاد و غزا نام‌گذاری گردیده‌اند.

در آن ۷۳ فرمان پیشین، مردان مسلمان کُرد زیر پرچم دین در بیشتر این جنایات شرکت کرده و حتی به آن افتخار نموده‌اند – گاهی مستقل، گاهی زیر پرچم ارتش عثمانی یا صفوی، و گاه خود فرماندهی کرده‌اند.

این جنایتکاران بزرگ در تاریخ، برخی به قهرمانان افسانه‌ای ملت تبدیل شده‌اند و هنوز به آن‌ها افتخار می‌شود [مانند میر محمد رواندز که به میر کوره معروف است].

در تابستان ۲۰۱۴، داعش ۶۴۱۷ نفر از ایزدی‌ها را ربود. از این تعداد، نزدیک به ۳۶۰۰ نفر بازگشته‌اند، یعنی ۲۷۸۳ نفر همچنان مفقودالاثرند و ۱۳۹۷ نفر کشته شده‌اند.

اما پاشای کوره رواندز – که مجسمه‌اش با وقار در رواندز برپا است – بیش از ۹۵ درصد ایزدی‌ها را کشته یا به کنیزی گرفته و از کویه تا زاب بزرگ، حتی یک نفر از آن‌ها را در آن جغرافیا باقی نگذاشته است.

هنری لایارد اشاره کرده که نزدیک به سه‌چهارم جمعیت ایزدی در مناطق کوهستانی کشته شده‌اند.

در حمله پاشای کوره، غارت، کشتار و سربریدن مناطق شیخان، قوش، آکرِه، دشت موصل، کَلَک، حَریر و کوه مقلوب را دربرگرفت؛ به گونه‌ای که دو امیرنشین ایزدی کاملاً نابود شدند.

به کشته شدن ۱۳۵۰۰۰ نفر و اسارت و بردگی ۱۰۰۰۰ نفر اشاره می‌شود که علی بیگ، رئیس ایزدی‌ها، در میان اسیران بود و بعداً در مقابلِ چشمِ دیگر اسیران کشته شد.

در آن موج وحشت، پاشای کوره ۵۰۰ دختر زیبای ایزدی را به امیران بابان، پشدر و کویه هدیه داد و بقیه را میان مجاهدان تقسیم کرد.[15]

۴- شورش شیخ عبیدالله شمزینان ۱۸۸۰

خواننده عزیز، برای آشنایی با شورش شیخ عبیدالله، سطوری از کتاب «سیف‌الدین نامه» را با شما به اشتراک می‌گذارم. در انتها خود قضاوت کنید که آیا این یک قیام رهایی‌بخش ملی بود یا...

«تنها قدرت بزرگی که از جنبش شیخ عبیدالله حمایت می‌کرد، امپراتوری عثمانی بود؛ زیرا می‌خواست از اتحاد مردم کُرد علیه اصلاحات – و در واقع علیه قدرت‌های اروپایی به ویژه روسیه و بریتانیا – بهره ببرد. همچنین می‌خواست جنبش استقلال‌طلبانه ارامنه را سرکوب کند. علاوه بر این، احتمالاً عثمانی‌ها قصد داشتند با تصرف مجدد مناطق سنی‌نشین کُردستان ایران و مناطق ترک‌زبان آذربایجان، زیان‌های خود در اروپا را جبران نمایند.

چون خبر قتل و غارت شهر میاندوآب [توسط شورشیان شیخ عبیدالله] به روستاهای دیگر [کُردستان] رسید، از هر سو دسته‌دسته برای تاراج شهر کمر بستند و تا ده روز به غارت ادامه دادند.

تمام قوای شیخ در زمان تصرف شهر، حدود نه هزار سواره و هشت هزار پیاده بود. شیخ عبدالقادر [پسر شیخ عبیدالله] در این لشکرکشی نه آذوقه کافی و نه علوفه برای اسبان داشت. بنابراین به نیروهای خود اجازه داد تا در مسیر یورش، دست به غارت بزنند.

هرچند برخی رؤسای اردو مانند ایل قره‌پاپاق، مامش، گلابی، دهبکری و... پسرِ شیخ عبیدالله را از این عمل و کشتار بی‌گناهان و غارت روستاییان سرزنش می‌کردند، اما این تذکرات بر شیخ‌زاده تأثیری نداشت؛ در نتیجه، افراد ایل‌های قره‌پاپاق و مامش به بهانه پیوستن به نیروهای اصلی شیخ عبیدالله (که ارومیه را محاصره کرده بود)، پس از جنگ بناب به روستاهای خود بازگشتند و ایلات گلابی و دهبکری نیز به نیروهای دولتی در بناب پیوستند»[16]

«پس از قتل و غارت میاندوآب و ویران کردن و آتش زدن شهر در چهارم ذی‌قعده، نیروهای شیخ‌زاده به سوی بناب و مراغه حرکت کردند. این خبر وحشت‌آفرین در روستاهای اطراف مراغه، بناب و دیگر مناطق منتشر شد و اهالی، حفظ جان و خانواده را بر همه چیز مقدم دانستند، زمین‌های خود را رها کردند و به کوه‌ها یا شهرهایی مانند تبریز و هشترود گریختند.»[17]

«ساکنان بناب، برخلاف میاندوآب، سخت مقاومت کردند؛ زیرا پس از وقایع میاندوآب می‌دانستند اگر شهر سقوط کند، کسی زنده نخواهد ماند. بنابراین کوچک و بزرگ برای مقابله با مهاجمان کُرد آماده شدند و جنگیدند. در نتیجه، کُردها شکست خوردند و به ملکندی عقب‌نشینی کردند. حفظ بناب نه به دلیل حضور نیروهای دولتی، بلکه به خاطر عدم اتحاد میان رؤسای کُرد بود که شیخ عبدالقادر نتوانست شهر را تصرف کند.

قتل و غارت میاندوآب عامل تفرقه در اردوی شیخ شد؛ زیرا برخی رؤسای کُرد با این جنایات مخالف بودند و آن را غیرانسانی می‌دانستند.»[18]

«شیخ عبیدالله پس از شنیدن خبر شکست و فرار نیروهایش از ارومیه، سخت ناراحت شد و به تلافی، دستور غارت روستاهای اطراف را داد.»[19]

«شیخ پس از شکست از نیروهای ایران به شمزینان بازگشت. سپس شخصاً به استانبول رفت و خود را به دولت عثمانی تسلیم کرد. پس از مدتی اقامت در استانبول، فرار کرد و به شمزینان بازگشت تا دوباره نیرو جمع کند. اما عثمانی‌ها با آگاهی از این امر، اجازه ندادند و در سال ۱۳۰۳ قمری، شیخ ناچار تسلیم شد و درخواست کرد به حجاز برود. عثمانی‌ها موافقت کردند و وسایل سفر او را فراهم آوردند. او در طائف ساکن شد و سرانجام در سال ۱۳۱۰ قمری (۱۸۹۲ میلادی) همان‌جا درگذشت».[20]

سه دیدگاه درباره شورش شیخ عبیدالله شمزینان:

۱. عموم ملی‌گرایان و احزاب سنتی کُردستان، این شورش را نخستین قیام ملی کُردها برای ایجاد حکومت مستقل می‌دانند.

۲. جرج کرزن (دیپلمات انگلیسی) نوشته است: «شورش شیخ عبیدالله با پول و خواست بیگانگان آغاز شد و با مصلحت خارجی پایان یافت».[21]

۳. محمدامین زکی بیگ (مورخ کُرد) بیان کرده که این شورش یک قیام مذهبی و درویشی بود – به عبارت دیگر، جنگ شیعه و سنی و نابودی اقلیت‌های ارمنی و آشوری. او در نهایت آن را شورشی صرفاً فئودالی می‌داند.[22]

۵- رهبری مرگبارِ رؤسای عشایر، شیوخ و ملاکین کُرد در جنگ جهانی اول

«مرگ تمدن‌ها زمانی فرا می‌رسد که بزرگان مردم به پرسش‌های جدید آن‌ها پاسخ‌های کهنه بدهند!» (ویل دورانت)

در طول جنگ جهانی اول، بیشتر مناطق کُردنشین به میدان جنگ بین روسیه و عثمانی تبدیل شد. استراتژی عثمانی در قبال کُردها، سوءاستفاده از تعصب مذهبی سنی بود تا آن‌ها را بسیج کرده و به جنگ با روسیه، ارامنه و بریتانیا بفرستد.

اکثریت سران قبایل، روحانیون و شیوخ کُرد، همراه مریدان خود، مجاهد سلطان عثمانی شدند و هزاران نفر از مردم کُردستان را قربانی کردند. رابرت اولسون در کتاب «قیام شیخ سعید پیران» درباره تلفات کُردها طی جنگ جهانی اول می‌نویسد:

«بیش از پانصد هزار کُرد در طی جنگ در خاک اصلی ترکیه مرده‌اند. وقتی شمار مرگ‌ومیر کُردان را طی همین دوره در عراق، سوریه، ایران و روسیه بر این رقم بیفزاییم، شمار مرگ‌ومیر کُردها رقمی نزدیک به یک میلیون نفر خواهد بود»[23]

اکثریت رهبران کُردها، تحت تأثیر عصبیت مذهبی، پول، القاب و مناصب عثمانی، این جنگ را جهاد اسلام علیه کفر اعلام کردند و موفق شدند بسیاری از مردم ساده کُرد را به سپاه عثمانی بکشانند.

اسامی ۲۰ تن از شیوخ، رهبران مذهبی، سران عشایر و ملاکین کُرد که مردم کُردستان را قربانی مطامع سلطان عثمانی کردند:

۱-قاضی فتاح سابلاغی ۲- شیخ جلال زینوی (حسینی نقشبندی) ۳- شیخ حسام‌الدین نقشبندی ۴- شیخ بابا حکیم سید زنبیل ۵- شیخ نجم‌الدین ۶- مولانا محمدصادق مرزنگ خلیفه شیخ شمس‌الدین برهان ۷- ملا محمد سعید رئیس علمای مکری ۸- شیخ رئوف ضیائی ۹- شیخ عبدالقادر نهری ۱۰- شیخ بیاره ۱۱- شیخ تویله هورامان ۱۲- علی آقا مظفر العشایر ۱۳- حمزه آقای مامش ۱۴- حاج محمد آقای ایلخانی دهبکری ۱۵- حاج معروف آقای سهام لشکر دهبکری ۱۶- مفتی سلیمان آقای مظفر النظام ۱۷- حاج عبدالرحمان بیگ ایلخانی بیگ‌زاده ۱۸- گلابی آقای دهبکری ۱۹- قرنی آقا امیر عشایر مامش ۲۰- محمد صالح خان عظام‌الملک بیگ‌زاده.[24]

سپاهیان عثمانی با کمک جهادگران کُرد، شخصیت‌های محلی مخالف جهاد را دستگیر و اعدام کردند؛ از جمله شیخ بابا سعید برزنجی غوث‌آباد، محمدحسین خان سردار حاکم سابلاغ، سیف‌الدین خان حاکم سقز، محمدخان حاکم بانه.

در پاییز ۱۹۱۵، ارتش عثمانی و جهادگران کُرد بخش اعظم شمال غربی ایران را اشغال کردند. کنسول روسیه در سابلاغ (الکساندر ایاس) با ۵۰ تن از همراهان خود این شهر را ترک و در میاندوآب مستقر گردید. لشکریان عثمانی به تعقیب وی پرداختند. سرانجام او و همراهانش را در نزدیکی رودخانه مجید خان میاندوآب به قتل رساندند.[25]

جهادگران سَر و آلتِ تناسلی مقتولین را بریدند. سرِ بریدهِ کنسول با آلتِ بریده در دهانش را در سابلاغ مقابل منزل قاضی فتاح (حاکم وابسته عثمانی در سابلاغ) به نمایش گذاشتند. عمومِ مردمِ محلی از این جنایت اظهار خوشوقتی می‌کردند. سپس سرِ بریده کنسول را به دست بچه‌های کُرد دادند تا با آن بازی کنند.

در زمستان ۱۹۱۶، روس‌ها با نیروهای تازه به منطقه بازگشتند و ارتش عثمانی و جهادگران کُرد را در موکریان شکست دادند.

آن‌ها سابلاغ (مهاباد) را تسخیر و حدود ۷۰۰۰ نفر را قتل‌عام کردند.[26] روس‌ها برای پیشگیری از شورش مجددِ کُردهای جهادی به طرق مختلف سیاست نسل‌کشی و فلج قومی در پیش گرفتند. در مناطق و روستاهای مهاباد، سقز، بوکان، سردشت و رواندوز عراق خانه‌های مردم را مورد تفتیش قرار داده و هرچه از غله و آذوقه می‌یافتند را مصادره کرده و اسب‌هایشان را در مزارع گندم می‌چراندند.

 این تهاجمِ سیستماتیک باعث بروز بزرگ‌ترین قحطی غذایی در میان کُردها شد. درنتیجه ده‌ها هزار تن از گرسنگی جان باخته و جمعیت کُردهای این مناطق به نصف قبل از جنگ کاهش یافت. بعدازاین فاجعه، کُردها تا یک نسل نتوانستند کمر راست کنند.

فاجعه سابلاغ تنها بخش کوچکی از بلاهایی بود که عثمانی و برخی رهبران کُرد بر سر مردم کُردستان آوردند. رهبران نادان و مرتجع، ملت کُرد را به مزدور امپراتوری عثمانی (بزرگ‌ترین دشمن تاریخی کُردها) تبدیل کردند.

سه روایت زیر زوایای پنهانِ وقایع این بخش را روشن می کنند:

روایت آقای مصطفی قاضی از فاجعه مهاباد:

در دوران جنگ جهانی اول، نبرد میان روس و عثمانی منطقه مکری را دربرگرفت.

ژنرال زاخاروف روس به مهاباد آمد و در منزل میرزا فتاح قاضی (قاضی شرع شهر) مهمان شد.

آن زمان مطبوعات و وسایل ارتباطات دسته‌جمعی مانند امروز وجود نداشت. به‌مجرداینکه در شهر یا آبادی خبر یا رویدادی رخ می‌داد، بر دهل و سرنا کوبیده و می‌دمیدند و مردم محل جمع می‌شدند، تا از رخداد یا فرمان مهم حاکم مطلع شوند.

آن روز دهل و سرنا مقابل منزل قاضی نواخته شد. مردم جمع شدند؛ ملا، ریش‌سفیدان و معتمدان نیز حاضر بودند.

در همان‌جا زاخاروف، ژنرال روسی جلوی چشم مردم از قاضی فتاح خواست یک سینی مسی حاوی نان و نمکدان بیاورند.

زاخاروف در پیش دیدگان مردم قدری نمک بر روی تکه‌ای نان ریخت و آن را خورد. آنگاه روی به مردم شهر کرد و گفت «من نماینده دولت روس هستم، اکنون نان‌ونمک شما را خوردم و به این نان‌ونمک، سوگند یاد می‌کنم هیچ‌گاه به مردم این شهر خیانت نکنم.

حقیقت این است که ما دولت مقتدر روس با عثمانی در حال جنگ هستیم، اگر ما شکست خوردیم شما بیایید غنیمت جمع کنید، اگر دولت عثمانی هم شکست خورد باز شما آمده و غنائم جنگی آن‌ها را مصادره کنید.

برای شما تفاوتی نخواهد داشت تنها از شما تقاضا می‌کنم در این جنگ و درگیری دخالت نکنید؛ چراکه شما ضعیف و ناتوان هستید، بسیار زود ضررمند خواهید شد.» مردم شهر در مقام مجادله سخنان زاخاروف، حرفی برای گفتن نداشتند و به‌صراحت آن گفته‌ها را قبول کردند.

بعد از چند روز نماینده عثمانی ژنرال عمر ناجی بیگ به منزل قاضی فتاح آمد و مهمان او شد. دوباره دهل و سرنا نواخته شد، مردم شهر از هر صنف و طبقه‌ای جلوی درب منزل قاضی فتاح جمع شدند.

 عمر ناجی بیگ، از مردم تقاضا کرد که در این جنگ به یاری دولت عثمانی بشتابند.

مردم گفتند: شما دو ابرقدرت هستید که باهم در جنگید ما را از آتش این جنگ در امان نگاه دارید. نمی‌خواهیم خود را درگیر این مهلکه کنیم.

 عمر ناجی بیگ گفت: «مردم مسلمان ساوجبلاغ (مهاباد)، ما دولت مسلمان عثمانی با دولت کافر و مرتد روس در جنگیم اگر شما به ما کمک نکنید من روز قیامت در بارگاه حضرت محمد از شما شاکی خواهم شد حال این شما و این خدای خودتان.»

به‌مجرد اینکه سخنان عمر ناجی بیگ به پایان رسید، در گروهی از دراویش و صوفی و مسلمانان ساده‌دل غلغله برپا شد، حتی برخی از آنان به حالت جذبه درآمدند و از خود بیخود شدند به‌این‌ترتیب برخی از مردم خود را برای جنگ با روس‌ها آماده کردند.

لشکر روس از این اخبار مطلع شد. هر روز قدری به شهر نزدیک می‌شدند، قبل از رسیدن به شهر چند بار دیگر به قاضی فتاح پیغام فرستادند که دست از دفاع بردارد و مردم بی‌گناه شهر را درگیر جنگ دولتین روس و عثمانی نکند، چون آنان سلاحی ندارند که با آن بجنگند و در برابر دولت مقتدر روس مقاومت کنند.

متأسفانه، این سخنان به گوش قاضی فتاح کارگر نیفتاد و از پشت‌بام منزل خود چند گلولهٔ توپ به‌طرف لشکر روس که در بالای کوه خزایی در شمال شهر سنگر گرفته بودند شلیک کرد.

روس‌ها محل شلیک توپ‌ها را پیدا کردند، منزل قاضی فتاح را توپ باران کردند و آنگاه به داخل شهر آمده و در سطح شهر پراکنده شدند. در هر محله‌ای از شهر چند نفر ساده و ریشوی لاغر پژمرده با خنجر و شمشیر زنگ‌زده و گرز و چماق به‌طرف روس‌ها به راه افتادند.

لشکر روس وارد شهر شده و قبل از هر کاری، قاضی فتاح را به قتل رساندند و منزل او را به آتش کشیدند بعد محله به محله رفتند از زن و مرد و بزرگ و کوچک هرکسی را که در جلوی خود می‌دیدند به قتل رساندند.

 به مدت پنج‌روز رحمی به هیچ‌کس نکردند در تمام کوی و برزن شهر جنازهٔ مردم بر زمین افتاده بود که صاحبی نداشتند انگار ذی‌روحی در شهر باقی نمانده است. هر کس که زنده مانده بود فرار کرده بود یا در زیرزمین و پناهگاهی خود را مخفی ساخته بود. بعدازاین کشتار بی‌رحمانه آن‌ها از حملات خود دست کشیدند و مردم شهر فرصتی یافتند تا جنازه‌ها را به خاک بسپارند.

این را هم باید بگویم که در منطقه ساوجبلاغ (مهاباد) تنها شیخ بابا سعید برزنجی بود که فریب وعده‌های دولت عثمانی را نخورد و فتوا دادند که مردم مناطق ما از دخالت در جنگ میان این دو دولت خودداری کنند. به همین سبب دولت عثمانی برای تلافی نمودن این فتوا از جانب شیخ بابای برزنجی روشنفکر کُرد، سپاهیان خود را به محل اقامت ایشان واقع در روستای غوث آباد فرستاده و ایشان را شهید کردند.» [27]

روایت آقای هاشم سلیمی:

«مقارن حمله روس‌ها به شهر ساوجبلاغ (مهاباد) چند نفر از اهالی محله پشت قه‌لا (Piştqela) به فرماندهی ملا مولود، به دنبال فتوای قاضی فتاح، مسلح به شمشیر و خنجر و سرنیزه به خیابان آمده و درصدد حمله به سالدات‌های روس برآمدند. یکی از همسایگان محله جلو افتاده بود و خنجری نیز در دست داشت، در همین هنگام چند سالدات روس آمده جلوی آن‌ها را گرفتند. سالدات روس با یک ضربت شمشیر فرق سر آن مرد همسایه را از وسط به دونیم کرد، بقیهٔ مردم از ترس هرکدام از طرفی فرار را برقرار ترجیح داده و جان از مهلکه به در بردند.»[28]

دکتر اسماعیل شمس:

«رهبران دینی کُرد پس از صدور اعلامیه جهاد توسط عثمانی در سال ۱۳۳۳ قمری آماده جنگ با روسیه شدند.

در صدر حامیان جهاد شیخ علی حسام‌الدین از مشایخ هورامان قرار داشت. او از هورامان به سمت مریوان و سنندج حرکت کرد و در صفر ۱۳۳۳ ق با پنج هزار نفر به سقز رسید و پس‌ازآن به روایت شیخ رئوف ضیایی مریدان و صوفی‌ها در حالیکه تبر و اره و تیشه و از این قبیل ابزار در دست داشتند ذکرکنان و صلوات خوانان به همراه شیوخ به‌جانب مهاباد حرکت کردند».

در همین زمان ابراهیم بیگ و حلمی بیگ از فرماندهان سپاه عثمانی به آن‌ها پیوستند و در جنگ شدیدی سپاه روسیه را در میاندوآب شکست دادند و راهی مراغه شدند. آنان در مراغه سردار مکری و سیف‌الدین خان حاکمان کُرد سقز و مهاباد را اعدام کردند و سپس به‌سوی تبریز حرکت کردند.

 سپاه مشایخ با کمک سردار رشید نایب الایاله آذربایجان که هوادار عثمانی بود تبریز را از روس‌ها بازپس گرفتند و شیخ حسام‌الدین در آنجا خطبه پیروزی خواند...

این پیروزی کوتاه‌مدت بود و روس‌ها اندکی بعد دوباره تبریز را تصرف کردند و به سمت جنوب به راه افتادند. مشایخ و کُردها هم که توسط فرماندهان عثمانی و آلمان تنها گذاشته شده بودند پس از جنگی نابرابر از مقابل آن‌ها عقب نشستند و به هورامان و دیگر مناطق خود بازگشتند.

 در این میان تنها مردم مکریان بودند که قلمروشان در مسیر حرکت روس‌ها بود. قاضی فتاح که رهبری مقاومت علیه روس‌ها را به عهده داشت باوجوداینکه می‌دانست جانش درخطر است حاضر به فرار نشد.

 کنسول آلمان در تبریز که به میاندوآب عقب نشسته و در آنجا قاضی را دیده بود درباره دیدارش با او می‌نویسد «او همه چیز خود را برای پیروزی ترک‌ها گذارده و خود را ازهرجهت به ترک‌ها وابسته ساخته بود». سرانجام روس‌ها میاندوآب را هم تصرف کردند و محاصره ساوجبلاغ را آغاز نمودند. به نوشته کنسول آلمان که در این زمان در ساوجبلاغ بود، فرماندهان ترک به‌رغم اصرار قاضی فتاح و مردم شهر حاضر به ماندن نشدند و مردم را در برابر روس‌ها تنها گذاشتند. او می‌نویسد که مردم خود شورای جنگی تشکیل دادند و از فرماندهان ترک خواستند که دست‌کم ادوات جنگی و اسلحه‌های خود را نبرند و در اختیار آنان قرار دهند، اما عثمانی‌ها این خواسته را نپذیرفتند و اسلحه را هم با خود بردند. کنسول آلمان متذکر می‌شود که قاضی فتاح در این زمان به منتقد ترک‌ها تبدیل شد و از اهانت آنان به کُردها و جبن و ترسشان در برابر روس‌ها انتقاد می‌کرد، اما دیگر دیر شده بود. روس‌ها مهاباد را پس از جنگی شدید تصرف و قاضی فتاح و پسرش کشته و به روایتی اعدام شدند. آن‌ها بازار شهر و املاک قاضیان و مردم را به یغما بردند و اکثریت اهالی را قتل‌عام کردند»[29]

اگر رهبران کُرد با دشمنان عثمانی متحد می‌شدند، می‌توانستند پس از چهارصد سال اشتباه چالدران را جبران کنند و بخش بزرگی از کُردستان را آزاد نمایند. اما بدترین گزینه را انتخاب کردند و بهترین فرصت رهایی را به مهلک‌ترین سقوط تبدیل نمودند – سقوطی که هنوز ادامه دارد...

اجداد ما به جای عبرت از این اشتباه، یاد ارکان خلیل پاشا و سران وابسته عثمانی را زنده نگه داشته‌اند.[30] (لینک به بیت خلیل پاشا: https://t.me/genjiserbemor)

نمونه ابیات کُردی در مدح ارکان خلیل پاشا عثمانی:

«ئەرکان گەیشتە سەقزێ

 سەیف‌الدین بۆ دەلەرزێ

ئەرکان گەیشتە میردەدێ

دەستەیەک حاجی و مەلا و فەقێ

ووتیان یاخوا بە خێر بێ،

بۆ شەڕی کافری رووس دەچێ»

ترجمه: ارکان به سقز رسید، سیف‌الدین چرا می‌لرزد؛ ارکان به میرده رسید، دسته‌ای حاجی و ملا و طلبه گفتند یا رب خوش آمد، به جنگ کافرِ روس می‌رود.

۶- شورش اسماعیل آقا سمکو

در جریان جنگ جهانی اول، انگلیسی‌ها می‌خواستند در غرب ایران و شرق امپراتوری روبه‌زوال عثمانی، اتحادی میان ارمنی‌ها، کُردها و آشوری‌ها علیه عثمانی ایجاد کنند.[31]

این امر می‌توانست فرصتی طلایی برای کُردها باشد تا اشتباه اسلاف خود در جنگ چالدران را جبران کنند و پس از ۴۰۰ سال از یوغ عثمانی رهایی یابند.

اما اسماعیل آقا سمکو، به جای بهره‌برداری از این فرصت، به تحریک ترکان عثمانی، مارشیمون (رهبر آشوری‌های ارومیه) و حدود صد تن از همراهانش را در یک مهمانی ناجوانمردانه به قتل رساند.[32]

سمکو به کشتار و غارت ترک‌ها، آشوری‌ها و ارمنی‌ها اکتفا نکرد و حتی کُردهای مهاباد را نیز هدف جنایات خود قرار داد.

در این خصوص، سید محمد صمدی در کتاب «تاریخ مهاباد» به استناد یادداشت‌های قادر مدرسی (شاهد زنده رویداد) می‌نویسد:

«هنوز مصیبت [جنگ جهانی اول] تمام نشده بود که بلایی بزرگ‌تر بر سر اهالی [مهاباد] آمد: یورش اسماعیل آقا (سمکو) و سید طه افندی با حدود پنج تا شش هزار سوار از عشایر شکاک، هرکی، مامش و دیگران. آن‌ها هنگ ژاندارمری به فرماندهی سرهنگ ملک‌زاده را تارومار کردند، تمامی ژاندارم‌ها[سیصد تن[33]]را تیرباران نمودند و شهر را غارت کردند – حتی لباس و شلوار زن‌ها را نیز از تنشان درآورده و شهر را تبدیل به ویرانه‌ای کردند و عده‌ای هم به خاطر دفاع از مال و دارائی‌شان کشته شدند. این هم مصیبت برادران دینی و ملی و راستی باید آن‌هایی که این مسئله را یکی از جنبش‌های اجتماعی و تاریخی اکراد می‌دانند جواب دهند که به چه دلیل چنین ادعایی دارند؟ مبارزه نبود بلکه ننگ بود»[34]

کتاب «سیف‌الدین نامه» (سیف‌الدین و منیژه میر مکری):

«بعد از سقوط مهاباد، شهر بلافاصله از طرف قوای اسماعیل آقا تاراج و چپاول شد و جارو بر بساط تهی هر خانه‌ای کشیده شد. شکاک‌ها خانه و مغازه‌های تمام اهالی شهر را از عجم و کُرد و یهودی غارت کردند. در حین این اقدامات ۲۵ نفر از اهالی شهر و از جمله قاضی لطیف و حاجی صالح دوافروش که از سرشناسان شهر بودند کشته شدند و کسی چون قاضی علی پدر قاضی محمد همچنان ضرب و شتم شد که شنوایی هر دو گوشش را از دست داد[35]

بگو پڵاو

در جریان قتل‌عام‌های اسماعیل آقا، برخی ترک‌ها که با زبان کُردی آشنا بودند، برای نجات جان خود را کُرد معرفی می‌کردند. به دستور سمکو، آن‌ها را مجبور می‌کردند واژه «پلو» را با لهجه کُردی تلفظ کنند که می‌شود «پڵاو» (در کُردی، «ل» چاق با چسباندن نوک زبان به سقف دهان ادا می‌شود).

غیرکُردها این واژه را «پیلاو» تلفظ می‌کردند و همین کافی بود برای صدور حکم اعدام فوری.

سمکو گاهی ده تن را پشت سر هم ردیف می‌کرد و با یک تیر به نفر اول شلیک می‌نمود تا ببیند تیر از بدنِ چند تَن عبور می‌کند.

۷- شورش فئودال-عشیره‌ای ملا مصطفی بارزانی ۱۹۶۱-۱۹۷۵

 

در روش‌شناسی[36] تاریخ‌نگاری علمی، هر رویداد تاریخی در بستر جغرافیایی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی زمان خود بررسی می‌شود. در نتیجه این بخش با مروری بر اصلاحات عبدالکریم قاسم آغاز می شود.

اصلاحات عبدالکریم قاسم

عبدالکریم قاسم، که پس از انقلاب ۱۴ ژوئیه ۱۹۵۸ (ثورة ۱۴ تموز) تا سال ۱۹۶۳ بر عراق حکومت کرد، مجموعه‌ای از اصلاحات اجتماعی و اقتصادی گسترده را اجرا کرد.

هدف اصلی اصلاحات مدرن‌سازی جامعه عراق، کاهش شکاف طبقاتی و تقویت استقلال ملی بود. این اصلاحات تا حدی از تجربه‌های جمال عبدالناصر در مصر الهام گرفته بود، اما با تأکید بیشتر بر هویت ملی عراقی به جای وحدت عربی.

مهم‌ترین اصلاحات:

١.اصلاحات ارضی (قانون اصلاحات ارضی شماره ۳۰ سال ۱۹۵۸) این مهم‌ترین و تأثیرگذارترین اصلاحات دوران قاسم محسوب می‌شود. قانون سقف مالکیت زمین را تعیین کرد (۱۰۰۰ دونم برای زمین‌های آبیاری‌شده و ۲۰۰۰ دونم برای زمین‌های دیم). زمین‌های مازاد مصادره و بین دهقانان فقیر و کشاورزان بی‌زمین توزیع شد. هدف، نابودی نظام فئودالی بود که در آن شیوخ قبایل و مالکان بزرگ بر زمین‌ها تسلط داشتند و دهقانان را استثمار می‌کردند. زمینها بین دهقانان، توزیع شد. اجرای آن نفوذ سیاسی مالکان فئودال را به شدت کاهش داد و به عنوان گامی بزرگ در جهت عدالت اجتماعی ستایش می‌شود.

٢.حقوق زنان و برابری اجتماعی قانون احوال شخصیه اصلاح شد و حقوق زنان در ارث، طلاق و ازدواج افزایش یافت (مثلاً محدود کردن طلاق یک‌طرفه و تعدد زوجات). نازیحه الدلیمی (از حزب کمونیست) به عنوان اولین وزیر زن در جهان عرب (وزیر شهرداری‌ها) منصوب شد. مشارکت زنان در آموزش و کار تشویق شد که در آن زمان گام بسیار پیشرونده‌ای بود.

٣.اصلاحات اقتصادی و ملی عراق از پیمان بغداد (سنتو) که مورد حمایت غرب بود خارج شد و وابستگی به شرکت‌های خارجی کاهش یافت. قانون شماره ۸۰ سال ۱۹۶۱ صادر شد که ۹۹٫۵٪ امتیازات شرکت نفت عراق (بریتانیایی) را مصادره کرد و راه را برای ملی‌سازی کامل نفت در آینده هموار نمود.پروژه‌های بزرگ زیرساختی اجرا شد: ساخت مدارس، بیمارستان‌ها، مسکن‌های مردمی، پل‌ها و جاده‌ها برای بهبود سطح زندگی طبقه‌های پایین جامعه.

٤.آموزش، بهداشت و خدمات اجتماعی آموزش رایگان و اجباری گسترش یافت و هزاران مدرسه ساخته شد. مراقبت‌های بهداشتی رایگان توسعه یافت و بیمارستان‌های جدید احداث شد. تعاونی‌های کشاورزی ایجاد شد و کشاورزان با وام و ابزار حمایت شدند.

این اصلاحات باعث شد قاسم در میان طبقه‌های مردمی، به‌ویژه دهقانان و کارگران، به لقب "ابوالفقرا" (پدر فقرا) معروف شود و از حمایت حزب کمونیست عراق برخوردار گردد.

اصلاحات قاسم به ایران هم سرایت کرد.زیرا باعث رشدِ آگاهی و نارضایتی روستائیان ایران از تداوم سیستم ارباب-رعیتی گردید. محمد رضاشاه ایران برای پیشگیری از انقلاب ناچار شد در سال ١٩٦٢ برنامه اصلاحات ارضی و اجتماعی وسیعی را به اجرا بگذارد.

اقداماتِ قاسم با مخالفت شدید مالکان فئودال، قومیون عرب (بعثی‌ها و ناصری‌ها)، آمریکا، پیمان ناتو، اسرائیل و ارتجاع داخلی روبرو گردید و در نهایت به سقوط او در کودتای ۸ فوریه ۱۹۶۳ منجر شد.

حیات اقتصادی و اجتماعی کُردستان عراق پیش از اصلاحات عبدالکریم قاسم

مردم کُردستان عراق تا کودتای ۱۹۵۸ عبدالکریم قاسم، تحت سیستم عشایری و فئودالی زندگی می‌کردند. روستاییان و دهقانان – که اکثریت جامعه را تشکیل می‌دادند – عموماً گرسنه، سیاه‌سوخته و ژنده‌پوش بودند. خانه‌هایشان با نیمه‌دیوار یا پرچین از طویله حیوانات جدا می‌شد. ستمکاری سران عشایر، شیوخ زمین‌دار و ارباب‌ها، رمقی برایشان باقی نگذاشته بود.

رعایا ناچار بودند بیشتر درآمد خود را تحت عناوین سرانه و حق مالکیت به اربابان بپردازند و به بیگاری و خدمات اجباری تن دهند. در برخی مناطق، دختران در شب زفاف ناچار به خدمت ارباب بودند.

سران عشایر با بسیج رعایا به روستاهای دیگر حمله می‌کردند، گاو، گوسفند، غلات و هر چیز ارزشمند را غارت می‌نمودند و در صورت مقاومت، ساکنان را می‌کشتند و خانه‌ها را به آتش می‌کشیدند.

رعایا با وجود ستم فراوان، فرمانبردار اربابان بودند؛ زیرا خارج از محدوده فرمانروایی ارباب، هیچ امنیتی نداشتند. آن‌ها وارث زندگی حقیرانه بخورونمیر هزاران ساله بودند.

پس از پیروزی انقلاب ۱۹۵۸ عراق به رهبری عبدالکریم قاسم و حمایت روشنفکران و نیروهای مترقی، فرصتی طلایی برای کُردها و مردم عراق جهت گذار از زندگی قرون‌وسطایی فراهم شد.[37]

عبدالکریم قاسم برای نخستین بار در خاورمیانه، اصلاحات وسیعی در حد انقلاب اجتماعی اجرا کرد؛ از جمله تقسیم اراضی میان رعایا. کُردها همچون سایر عراقی‌ها در شهرها و مراکز جمعیتی تجمع و راهپیمایی کردند و یک‌صدا از اصلاحات قاسم حمایت نمودند.

برخی شعارهای مردم کُردستان عراق در حمایت از اصلاحات عبدالکریم قاسم:

هێزەکەمان مارکسیە، دژی ئیقتاع و ڕەجعیە

هێزەکەمان هێزی گەلە، هی کرێکارو ڕەنجبەرە

 فەلاح زەوی خۆیەتی، ئاغا باوکە ڕۆیەتی

(ترجمه مفهومی: نیروی ما مارکسیستی است، مخالف اقطاع و ارتجاع است؛ قدرت ما قدرت خلق است، متعلق به کارگران و رنجبران؛ زمین از آن کشاورز است، ارباب وای پدر گوید.)

شعارهای مردم حلبچه:

فەلاح عەرزی خۆیەسی / دەرەبەگ باوکە ڕۆیەسی

 فەلاح عەرزی کێڵاگە/ دەرەبەگ قوڕی پێواگە

 

شورش فئودال-عشیره ای ملامصطفی بارزانی در آیینه خاطراتِ فعالین سیاسی

خاطراتِ فعالین و شاهدانِ رویدادها از منابعِ مهمِ تاریخ‌نگاری هستند. در ادامه پنج مورد از خاطرات شخصیت‌های فعال در آن دوره را مرور می‌کنیم.

ملا رسول پیش‌نماز:

پس از روی کار آمدن عبدالکریم قاسم و بازگشت بارزانی، به دلیل قدرت‌یابی حزب کمونیست و پشتیبانی آن از کشاورزان، ارباب‌ها در تنگنا قرار گرفتند. کار به جایی رسید که املاک اربابان را با طناب میان کشاورزان تقسیم می‌کردند – به ویژه در مناطق پشدر، رانیه، دوکان و بیتوین.

چند تن از اربابان (میراودلی‌ها، شیخ حسین بوسکین، کاک عباس مامند آقای سرکپکان و مام کدخدا اسماعیل تلان) تصمیم گرفتند به بغداد بروند و با قاسم دیدار کنند.

تلاش‌هایشان برای دیدار با قاسم بی‌نتیجه ماند. سپس عباس آقا – که دوستی دیرینه با بارزانی داشت – پیشنهاد کرد به دیدار او بروند.

آغاها به دیدار بارزانی رفتند و از او خواستند بیش از این نظاره‌گر نماند و برای «حقوق ملی کُردها!» به کوهستان‌ها روی آورد.»[38]

جلال طالبانی در کتاب "دیداری تەمەن":

سران عشایر کُرد – همه کسانی که از اصلاحات ارضی زیان دیده بودند – پیش ملا مصطفی می‌آمدند و شکایت می‌کردند. متأسفانه ملا اهمیت زیادی به سران عشایر، ارباب‌ها و شیوخ می‌داد.

یادم هست وقتی سران عشایر جمع شده بودند – از شیخ تحسین ایزدی تا شیخ‌ها و آغاهای خوشناوتی، دزه‌یی، پشدر و دیگران – همگی به ملا پناه برده و می‌گفتند: «شما بزرگ ما هستید و از ما حمایت کنید.» ملا این‌ها را دور خود جمع کرد و از آن‌ها دفاع نمود.

آغاها هیئتی به بغداد فرستادند تا با قاسم دیدار کنند، در حالی که قاسم تحت فشار کمپانی‌های نفتی غربی برای ملی کردن نفت بود.[39]

جلال طالبانی: «در حقیقت این آغاها علیه اصلاحات ارضی قیام کرده بودند. [دفتر سیاسی] حزب موافق اصلاحات بود، اما ملا مصطفی دشمن قانون اصلاحات ارضی بود و از ارباب‌ها پشتیبانی می‌کرد. ملا اصلاحات زراعی را خلاف شرع می‌دانست»[40]

جلال طالبانی: «مدتی پیش از شروع شورش ایلول ۱۹۶۱، بسیاری از عشایر و زمین‌داران کُرد به تحریک ملا مصطفی علیه دولت اصلاحات یاغیگری کردند. پیشاهنگان شورش ضد اصلاحات ارضی عبارت بودند از حاجی قادر اسماعیل عوزیری، حاجی ابراهیم چرمه‌گا، شیخ طیفور سرگلو، کویخا اسماعیل تلان، شیخ محمود کاریزه و رؤسای عشایر جاف، سورداش، بازیان، هموند، شارباژیر، خوشناوتی و صفین»[41]

عیسی پژمان در کتاب "تندباد حوادث":

ایران و انگلیس در سال ۱۹۶۱ از طریق سفارتخانه‌هایشان در بغداد با ملا مصطفی ارتباط برقرار کردند و او را برای رهبری شورش سران عشایر و ارباب‌های ناراضی از اصلاحات قاسم به منطقه بارزان فرستادند. آن‌ها به ملا قول حمایت دادند.[42]

عبدالله حسن زاده و دکتر عبدالرحمان قاسملو در کتاب "خیانتهای قیاده موقت به ملت کرد":

 در سال ۱۹۶۱، برخی از فئودالهایِ کردستان عراق که از برنامه اصلاحات ارضی رژیم عبدالکریم قاسم ناراضی بودند، دست به اسلحه بردند و به کوه‌ها رفتند. پس از مدتی، حزب دموکرات کردستان رهبری این جنبش مسلحانه را به دست گرفت و شعار ملی خودمختاری برای کردستان را مطرح کرد. از آن تاریخ، یعنی از سپتامبر ۱۹۶۱، این جنبش رنگی ملی به خود گرفت و به تدریج اقشار و اقوام مختلف مردم کرد در کردستان عراق را حول خود گرد آورد.[43]

حازم علی کوتک در کتاب" 57 سال خولانه‌وه له‌وه  له ژیر وه‌همی شورش دا":

کشورهای همسایه از جمله عربستان سعودی، اردن و ایران، به رهبری انگلیس که خود را حافظ نظام فئودالی می‌دانست، برای سرنگونی شورش علیه قاسم تلاش کردند.

آغاهای کردستان پس از چند ماه از آغاز شورش، توانستند از تجربه نظامی ملا مصطفی بارزانی بهره‌مند شوند. ملا مصطفی پذیرفت که رهبری آنان را بر عهده گیرد...

شاه ایران با اشاره انگلیس، آمریکا و امپریالیسم جهانی از این جنبش مسلحانه پشتیبانی کرد؛ جنبشی که از ابتدا علیه اصلاحات ارضی شکل گرفته بود.[44]

رهبران کُردستان عراق: شرمسار تاریخ

ملا مصطفی از موقعیت ممتاز شیخ‌زادگی، ریاست عشیره بارزانی و نفوذ معنوی بر ارباب‌ها و سران عشایر برخوردار بود. به همین دلیل، کشورهای آمریکا، ایران، انگلیس و اسرائیل او را مناسب‌ترین فرد برای رهبری شورش ارتجاعی  ۱۹۶۱ تشخیص دادند.

در این شورش، پیشمرگان ملا مصطفی نقش پیاده‌نظام مزدور ایران، انگلیس، آمریکا و اسرائیل را علیه مترقی‌ترین حکومت خاورمیانه ایفا کردند. این شورش دستاوردهای مردم عراق را قربانی منافع شرکت‌های نفتی کرد و رهبران کُردهای عراق را شرمسار تاریخ خود و سایر خلق‌های عراق نمود.

جهل، خرافه و پسرفت: ثمره شورش‌های ارتجاعی وابسته

انقلابات حقیقی مدرسه آگاهی، رشد و توسعه اجتماعی هستند. اما حاصل شورش‌هایی مانند کُردستان عراق (۱۹۶۱-۱۹۷۵) و مجاهدین افغان (۱۹۷۸-۱۹۹۲)، همچون مزرعه خشخاش، تریاکی بود که توده‌ها را به رخوت، منگی و روان‌پریشی کشاند. در مقابل، شیوخ و بازرگانان دین و ملی‌گرایی ابتدایی از این بیماری توده‌ای ثروت‌های افسانه‌ای به دست آوردند.

کُردهای کُردستان عراق و ایران تا سال ۱۹۶۰ از نظر فکری، فرهنگی و تمدنی در یک سطح بودند. ملا مصطفی طی رهبری چهارده‌ساله، سطح مدنیت جامعه کُردستان عراق را به سده‌های گذشته بازگرداند – به گونه‌ای که اکنون کُردهای ایران صد سال پیشرفته‌ترند. برای درک چگونگی این عقب‌گرد، به سه رویکرد ملا مصطفی توجه کنید:

الف- بازسازی فئودالیسم در شکل نوفئودالیسم

عبدالکریم قاسم با هدف رهایی مردم از وضعیت رعیتی و تبدیل آنان به شهروندان آزاد، پروژه اصلاحات ارضی را آغاز کرد. اما ملا مصطفی بارزانی با بسیج فئودال‌های شورشی، این طرح مترقی را ناکام گذاشت. این شورش ارتجاعی، آرمان قاسم را ناکام گذاشت و زمینه تداوم فئودالیسم را فراهم کرد. حاکمان بعدی نیز ــ چه به دلیل ناتوانی و چه عدم تمایل ــ نتوانستند این اصلاحات را احیا کنند.

از سال ۱۹۹۱، خاندان بارزانی با حمایت ایران و ترکیه، ساختار فئودال-عشیره‌ای پیشین را نوسازی کردند و آن را به صورت نظام «نوفئودال-عشیره‌ای» بر کُردستان عراق تحمیل نمودند.

سرانجام فئودالیسم زخم‌خورده سال ۱۹۵۸، در سال ۱۹۹۱ دوره نقاهت خود را پایان داد و در قالب نوفئودالیسم، تجدید حیات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی یافت.

اقتصاد "نوفئودال-عشیره‌ای" به فرهنگی همسو نیاز دارد. این فرهنگ طی ۱۴ سال حاکمیت ملا مصطفی و ۳۵ سال سلطه فرزندانش بازتولید شد. حاصل؟ سطح فرهنگ و تمدن کُردستان عراق امروز نه با کُردستان ایران، بلکه با افغانستان قابل مقایسه است.

تاریخِ سده اخیر کشورهای جهان حاکی است که:رهایی ملی و پیشرفت جوامع عقب‌مانده تنها از مسیر انحلال فئودالیسم و تبدیل رعیت به شهروند ممکن است.

ب- ممنوع کردن رسم «ره‌دوکه‌وتن» (فرار دو دلداده برای ازدواج)

این رسم بازمانده مادرسالاری، ستم فئودالی و مردسالاری را تعدیل می‌کرد؛ زیرا زنان می‌توانستند با شخص مورد نظر ازدواج کنند و ازدواج تحمیلی را خنثی نمایند.

در برخی مناطق، عروس رعیت ملزم به ارائه «باج بکارت» به ارباب بود. رسم «ره‌دوکه‌وتن» عروس را از این اجبار نجات می‌داد؛ زوج روستا را ترک می‌کردند، در جایی دیگر زندگی مشترک آغاز می‌نمودند و پس از صلح خانواده‌ها بازمی‌گشتند. ملا مصطفی این رسم را ممنوع  و برای مرتکبانِ آن مجازات اعدام تعیین نمود.

ج- ممنوعیت مراسم رقص مختلط کُردی

ملا مصطفی رقص مختلط کُردی را خلاف شرع و ممنوع اعلام کرد. این رقص بازمانده مادرسالاری است و زن انتخاب می‌کند با چه کسی برقصد – حقی که بخشی از حقوق زنان تحت مردسالاری را حفظ کرده است. متشرعین طی ۱۳۰۰ سال نتوانسته بودند آن را از فرهنگ کردی بزدایند.

اگرچه حکومت ملا مصطفی در ۱۹۷۵ فروپاشید، این قوانین در اذهان ریشه دواند و بخشی از فرهنگ اجتماعی شد. پس از او، مردم کُردستان عراق (پدر، برادر، پسرعمو، شوهر و...) با کشتن زنان این فرهنگ را زنده نگه داشتند.

تحت تأثیر این فرهنگ ارتجاعی، از تأسیس دولت نیمه‌مستقل کُردستان عراق در ۱۹۹۱ تا ۲۰۲٦، حدود بیست هزار زن و دختر توسط بستگان مرد کشته شده و یازده هزار تن به خودسوزی روی آورده‌اند.[45]

مجاهدین افغانستان: ادامه راه ملا مصطفی بارزانی

طی سال‌های ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۲، مجاهدین واپس‌گرای افغانستان نیز – همچون کُردهای عراق – تحت رهبری آمریکا و ناتو، در نقش مزدور امپریالیسم ظاهر شدند.[46] آن‌ها دولت را در اجرای اصلاحات ارضی و سایر اصلاحات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ناکام گذاشتند. مجاهدین حتی سر معلمان روستاها را می‌بریدند تا هیچ معلمی جرئت نکند فرزندان رعایا را باسواد کند.

سرانجام این «شب‌نهادان از قعر قرون آمده»[47] حکومت مترقی نجیب‌الله را سرنگون کردند و جامعه افغانستان را به تاریکی قرون وسطی بازگرداندند.

 

۸- راهبردِ قدرت‌نمایی حزب دمکرات کُردستان ایران در مناطق دوملیتی و شروع جنگ کُرد و ترک در نقده

در ۳۱ فروردین ۱۳۵۸، تنها ۶۸ روز پس از شور و شوق عمومی سقوط رژیم پهلوی، حادثه‌ای کُردستان ایران را به دوره‌ای سیاه‌تر از گذشته کشاند.

در این روز، حزب دمکرات کُردستان ایران با بسیج هزاران نیروی مسلح از سراسر کُردستان، میتینگی بزرگ در شهر دوملیتی نقده برگزار کرد.

نقده همچون چهارراهی میان ارومیه، مهاباد، اشنویه و پیرانشهر قرار دارد. در این موقعیت استراتژیک، حدود ۱۵ هزار ترک و ۸ هزار کُرد زندگی می‌کردند.[48]

این دو ملت از دیرباز با صلح و دوستی کنار هم می‌زیستند؛ به گونه‌ای که خویشاوندی خانوادگی میان‌شان رایج بود و بسیاری دایی، خاله یا خواهرزاده یکدیگر شده بودند.

زنده‌یاد محمد اوراز، کوهنورد نامی ایران و جهان – فاتح اورست و مرد سال کوهنوردی ایران به مدت سه سال متوالی (۱۳۷۸-۱۳۸۰) – یکی از محصولات این همزیستی بود؛ از پدری کُرد و مادری ترک.[49]

رهبری حزب دمکرات، ورزشگاه شهر – واقع در قلب منطقه ترک‌نشین – را برای میتینگ انتخاب کرد.

از صبح ۳۱ فروردین تا ظهر، حدود ۵ هزار نیروی مسلح کرد از سراسر کُردستان به نقده رسیدند.

سعید کویستانی (عضو کمیته شهرستان نقده حزب دمکرات) در کتاب «ئاورێک» می‌نویسد:

«رفقای کمیته شهرستان نقده تا روزی که این سیلاب نیروهای مسلح به نقده سرازیر شد، نمی‌دانستند افراد مسلح کُردستان بسیج شده‌اند تا عازم نقده شوند. از صبح تا نزدیک ظهر، افراد مسلح عازم جاده بالغچی بودند. در آنجا به ترتیب سلاح‌هایی که حمل می‌کردند سازمان‌دهی شدند.

آن‌هایی که کلاشینکف داشتند در یک ردیف، آن‌هایی که تفنگ برنو داشتند در ردیف دیگر می‌ایستادند. حتی تپانچه به قد و ته پر به دوش نیز جایگاه مخصوص خود را داشتند.

[نیروهای مسلح کُرد] به ترتیب در خیابان اصلی شهر نقده به سوی میدان فوتبال در منطقه ترک‌ها حرکت کردند. این عملکرد در شرایط آن زمان برای آذری‌ها دردی بسیار سخت بود.[50]

یکی از دوستان نگارنده – که آن زمان دانش‌آموز و شرکت‌کننده در میتینگ بود – روایت کرد: گروهی نیز مسلح به گوپال (چماق) بودند. این گروه پیشاهنگ سایر نیروهای مسلح در راهپیمایی به سوی ورزشگاه بود و پیشاپیش‌شان جوانی با طولانی‌ترین چماق!

قضاوت را به خواننده می‌سپارم: آیا این اعمال تجمع صلح و همزیستی بود یا مانور مسلحانه برای ایجاد رعب و وحشت در ملتی دیگر؟

هر انسانی با هوش متوسط می‌تواند پیش‌بینی کند که قدرت‌نمایی یک حزب ملی‌گرا در شهری دوملیتی – آن هم در قلب منطقه ملت مقابل – می‌تواند آتش جنگی خانمان‌سوز شعله‌ور سازد.

مسئولیت دکتر قاسملو در این اقدام با اهریمن کردن ملاحسنی تمام نمی‌شود. چرا رژه مسلحانه در خیابان‌های اصلی شهر؟ چرا میتینگ یک حزب ملی‌گرای کُرد در محله ترک‌ها؟

حزب دمکرات کُردستان ایران – همچنان که از نامش پیداست – حزبی ملی‌گرای کُردی است؛ نه جریانی فراملیتی، محیط‌زیستی، فمینیستی یا سوسیالیستی.

کدام عقل سلیمی قبول می‌کند که یک حزب ملی‌گرای کُردی در منطقه ترک‌نشین شهری میتینگ کوردایتی برگزار کند؟ شاید دمکرات‌ها آمده بودند ترک‌ها را به کوردایتی دعوت کنند – دعوتی با شرکت بیش از ۵ هزار نیروی مسلح کُرد!

در دقایق اولیه میتینگ، شلیک یک تیر هوایی از پشت‌بام محله ترک‌ها همچون جرقه‌ای در انبار باروت، آتش جنگی خانمان‌سوز میان دو ملت را شعله‌ور ساخت.[51]

دو ملتی که قرن‌ها همزیستی مسالمت‌آمیز داشتند، ازدواج کرده و خویشاوند شده بودند، در چند دقیقه دشمن خونی یکدیگر شدند. صدها نفر از دو طرف کشته شدند و غارتگری و توحش دوطرفه همه مرزهای انسانی و اخلاقی را درنوردید.

ترک‌های نقده برای نجات جان و مال خود به ملاحسنی ارومیه متوسل شدند. ملا از این فرصت بهره برد و در نقش ناجی ترکان ظاهر شد. این فرود آذری‌ها پس از فراز صدساله پیشگامی در مشروطه‌خواهی، سوسیالیسم و استبدادستیزی رخ داد.[52]

تا آن زمان، پیشوایان ترک‌ها کسانی چون ستارخان، باقرخان، حیدر خان عمواوغلی، احمد کسروی، سید جعفر پیشه‌وری، صمد بهرنگی، صفر قهرمانی، غلامحسین ساعدی، بهروز و اشرف دهقان بودند.

این‌گونه آذری‌ها قربانی قدرت‌پرستی و فرصت‌طلبی قاسملو + حسنی شدند و قامت بلند میراث روشنفکری و آزادی‌خواهی صدساله خود را در پای منبر ملاحسنی فرود آوردند.

برندگان جنگ نقده

۱- ملاحسنی، که به جایگاه امپراتور فراقانونی آذربایجان غربی رسید و این مقام را تا آخر عمر (۳۹ سال) حفظ کرد. او تا جایی که توانست، از استخدام کُردزبانان، اختصاص بودجه عمرانی و ایجاد کارخانه در مناطق کُردنشین پیشگیری کرد.

۲- پان‌ترک‌ها، که بیش از ۹۵ درصد مقام‌های قضایی، لشکری، کشوری و اقتصادی آذربایجان غربی را تصرف کردند.

۳- دکتر قاسملو، که پس از این واقعه به مقام رهبری مطلقه در حزبش ارتقا یافت و تا پایان عمر (۱۰ سال) رهبری بلا نقد، بلاعزل، بلاشک و بلارقیب ماند. چهار دهه پس از مرگش همچنان مرجع تقلید بسیاری از مقلدان کوردایتی نوفئودالی است.

دکتر قاسملو طی ده سال در جایگاهِ ولایت مطلقه بر حزب دموکرات، اشتباهات استراتژیک متعددی مرتکب شد؛ از جمله اصرار بر ادامه همزمان دو جنگ برادرکُشی با کومله و حزب دموکرات (رهبری انقلابی)، و در عین حال انجام مذاکرات مخفیانه صلح با مأموران امنیتی جمهوری اسلامی – مذاکراتی که نهایتاً به ترور و مرگ خودش منجر شد. پیروانش پس از مرگ او، برای توجیه ادامه راهش، لقب «پیامبر آشتی» را به وی دادند!

زمانی که این «پیامبر آشتی» (دکتر قاسملو) پشت میز مذاکره با مأموران امنیتی ایران جان باخت، همچنان بر تداوم دو جنگ برادرکُشی علیه کومله و حزب دموکرات (رهبری انقلابی) اصرار داشت؛ جنگ‌هایی که تا آن زمان حدود ۹۰۰ کشته و هزاران زخمی و معلول برجای گذاشته بود.

پیش از میتینگ نقده، کمیته انقلاب ترک‌های نقده، بسیاری از ساکنان ترک و کُرد، و شخصیت‌هایی چون معبودی، ابراهیم محرر، مقدسی (امام جمعه ترک‌ها) و ملا صالح رحیمی (امام جمعه کُردها) خطرات آن را به حزب دمکرات و دکتر قاسملو تذکر دادند.[53]

خواسته عموم: انصراف از میتینگ مسلحانه در نقده و یا برگزاری آن در منطقه کُردنشین این شهر.

در کمیته مرکزی حزب دمکرات، افرادی چون محمدامین سراجی و کریم حسامی نگرانی خود را اعلام کردند، اما همه از سوی دکتر قاسملو رد شدند.[54]

تاکنون در حزب دمکرات، نقد جدی بر این اشتباه مهلک ارائه نشده و عموماً ملاحسنی، معبودی و تیمسار ظهیرنژاد را مقصر می‌دانند.

این رویکرد فرافکنی و فرار از مسئولیت سیاست‌های اشتباه است. ماهیت ملاحسنی و دیگران معلوم بود و منافع‌شان در دشمنی ملت‌ها تأمین می‌شد – و شد.

بر اساس روایت سلیمان کاشانی (فعال سیاسی نقده)، روز اول جنگ حدود ۱۰ نفر از طرفین کشته شدند.[55] تعداد اندک کشته‌ها در روز اول نشان می‌دهد هیچ طرف برنامه از پیش طراحی‌شده برای جنگ تمام‌عیار نداشت.

میتینگ در منطقه ترک‌نشین برگزار شده بود و ترک‌های مسلح از پشت‌بام‌ها بر میدان مسلط بودند. اگر برنامه‌ای برای جنگ داشتند، در دقایق اول هزاران نفر از نیروهای حزب دمکرات و مردم حاضر را می‌کشتند.[56]

در حقیقت، این جنگ نتیجه واکنش عصبی و نارضایتی ترک‌ها از مانور و میتینگ مسلحانه یک حزب ملی‌گرای کُرد در منطقه ترک‌نشین بود.

عده‌ای برای تبرئه دکتر قاسملو، مسئولیت را به رحمان حاجی احمدی حواله می‌کنند – عذری بدتر از گناه. آقای حاجی احمدی نه رهبر حزب بود و نه عضو کمیته مرکزی. حتی اگر نماینده تام‌الاختیار قاسملو بوده باشد، ذره‌ای از مسئولیت رهبر و کمیته مرکزی کاسته نمی‌شود.

بازندگان جنگ نقده

مردم کُرد بازنده اصلی بودند. کُردها از آن زمان به جایگاه شهروند درجه دو سقوط کردند – سقوطی هنوز ادامه دارد.[57]

نیم سَدِه پس از این رویداد، در حالی که کُردها بیش از ۶۰ درصد جمعیت آذربایجان غربی را تشکیل می‌دهند، ترک‌ها با کمتر از ۴۰ درصد جمعیت،[58] اکثریت قریب به اتفاق پست‌های انتصابی را در انحصار دارند. با مهندسی انتخابات (حمایت شورای نگهبان، وزارت کشور و استانداری)، از ۱۲ نماینده مجلس، همواره ۸ تن ترک انتخاب می‌شوند!

این نمایندگان کوپنی نه تنها از ترک‌های آزاده و مترقی نیستند، بلکه عموماً پان‌ترک‌هایی‌اند که کُردها را مهاجر می‌دانند و اخراج‌شان از آذربایجان غربی و حتی کُردستان را خواستارند.

سازمان گزینش استخدامی استان در انحصار مطلق پان‌ترک‌ها بوده و با بهانه‌های واهی، صدها هزار جوان کُرد پراستعداد را از دانشگاه و استخدام دولتی محروم کرده است. استعدادهایی که به جای شکوفایی، در فقر، بیکاری، کارگری فصلی و کولبری پژمرده شدند؛ هزاران تن آواره و تعدادی به خودکشی روی آوردند.

آری اینچنین بود برادر،[59] که مناطق کُردنشین آذربایجان غربی عملاً به مستعمره اعلام‌نشده پان‌ترک‌ها تبدیل شدند.

استراتژی سرکوب کُردها توسط ترک‌ها (هدیه دکتر قاسملو به دولت تازه‌تأسیس جمهوری اسلامی)

دکتر قاسملو با استراتژی مهلک «مانور قدرت، ترساندن و فراری دادن ترک‌ها از مناطق دوملیتی»، هدیه ارزشمندی به جمهوری اسلامی نوپا داد.

میتینگ و مانور نظامی حزب دموکرات در مناطق ترک‌نشین نقده، زمینه‌ساز تولد و تئوریزه شدن استراتژی «سرکوب کُردها به وسیله ترک‌ها» از سوی حاکمان جدیدِ ایران شد.

یکی از پیشمرگان قدیمی نزدیک به حلقه اول دکتر قاسملو، به نام «کریم جهان‌گیرپور» – که خود در درگیری‌های نقده شرکت کرده بود – برای نگارنده چنین نقل کرد:

«قرار بود پس از نقده، در تمامی شهرها و مناطق دو ملیتی ترک و کُرد، میتینگی مشابه برگزار شود؛ از جمله شاهین‌دژ، تکاب، خوی، ماکو، سلماس، ارومیه، پلدشت، چالدران و...»

خواننده عزیز، «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل»

هوشمندی چندانی لازم نیست تا استراتژی دکتر قاسملو را رمزگشایی کنیم. از کلام این پیشمرگه می‌توان دریافت که میتینگ مسلحانه در نقده نه یک اشتباه تاکتیکی، بلکه نخستین گام از استراتژی مرگبار قاسملو برای ارعاب و اخراج آذربایجانی‌ها از مناطق دو ملیتی آذربایجان غربی بود.

شصت سال پس از اسماعیل آقا سیمیتقوی بی‌سواد، دکتر قاسملوی باسواد و تحصیل‌کرده اروپا، همان استراتژی ارعاب و بیرون‌راندن ترک‌ها را پی گرفت و کُردها همان تجربیات تلخ را دوباره چشیدند.

تاریخ تکرار شد، اما نه به قول کارل مارکس که گفت: «رویدادها و شخصیت‌ها در تاریخ دو بار رخ می‌دهند؛ نخست به صورت تراژدی، بار دوم به صورت کمدی»[60]

از شوربختی ملت کُرد، این استراتژی هر دو بار به صورت تراژدی بر مردمِ کُرد آوار گردید.

جمهوری اسلامی از دل این رویدادها، استراتژی کارآمد و پایدار خود را استخراج کرد: با یک تیر دو نشان زدن – جذب ترک‌ها از طریق اعطای جایگاه و شغل، و کنترل و سرکوب جنبش کُردها به دست خود آنان.

طی نزدیک به نیم قرن گذشته، ترک‌ها نیروی مادی و انسانی اصلی برای سرکوب جنبش کُردها را تأمین کرده‌اند. پاداش پان‌ترک‌ها: رانت گسترده قدرت، اقتصاد و مدیریت در آذربایجان غربی و بخش‌های زیادی از کُردستان.

تقریباً تمامی پست‌های کلیدی لشکری و کشوری (درجه یک تا سه) – از استانداری و دادگستری گرفته تا ریاست ادارات در مناطق دو ملیتی و حتی جنوب استان (مناطق خالص کُردنشین) – به ترک‌ها واگذار شده است.

در هر حزب پویا و مترقی دنیا، رهبری که با استراتژی اشتباه، حزب و ملت خود را به زیان‌های سنگین دچار کند، حداقل برای همیشه کنار گذاشته می‌شود.

اما پس از جنگ نقده، اقتدار و قدرت دکتر قاسملو در حزب دموکرات نه تنها کاهش نیافت، بلکه افزایش نیز یافت.

در ارومیه نیز ملا حسنی به امپراتور فراقانونی آذربایجان غربی تبدیل شد. هر دو تا پایان عمر مقام خود را حفظ کردند و همچون دو قطب مخالف آهنربا، مکمل یکدیگر در گسترش کینه و دشمنی میان دو ملت شدند.

سی و سه سال پیش از جنگ نقده (۱۹۴۶)، قاضی محمد و جعفر پیشه‌وری این دو ملت را نه روبه‌روی یکدیگر، بلکه یار و یاور هم قرار داده بودند. جهان‌بینی و استراتژی دکتر قاسملو به اسماعیل آقا شکاک نزدیک‌تر بود تا به قاضی محمد[61].

با نگاهی به تاریخ به عنوان آیینه عبرت برای درک حال و پیش‌بینی آینده: در صورت بروز خلأ قدرت در کُردستان و آذربایجان، به جای نسیم آزادی، باید منتظر تکرار تراژدی‌های گذشته در ابعادی بسیار وسیع‌تر باشیم.

امروزه پان‌تورکیسم برخلافِ سال ١٩٧٩ از حمایت‌های قوی خارجی (از جمله آنکارا و باکو) برخوردار است.

این ایدئولوژی میتواند سناریوهایی مشابه اشغال شمال قبرس توسط ترکیه (۱۹۷۴، که منجر به تقسیم جزیره و جابه‌جایی گسترده یونانی‌تبارها شد) یا کنترل کامل آذربایجان بر قره‌باغ کوهستانی (۲۰۲۰-۲۰۲۳، که با اخراجِ کامل ارمنی‌تبارها همراه بود) را در مناطق کُردنشین ایران تکرار کند و جمعیت کُرد را همچون یونانی‌های قبرس یا ارمنی‌های قره‌باغ از خانه و کاشانهِ اجدادیِ خود اِخراج کند.

در چنین وضعیتی، به حاکمان کُردستان عراق نیز امیدی نیست؛ زیرا مافیاهای حاکم بر آنجا دست‌نشانده ترکیه و قدرت‌های منطقه‌ای هستند.

رهبران تحصیل‌کردهِ ناسیونالیست کنونی کُردستان، در اندیشه، جهان‌بینی و عمل، فرزند خلف اسلاف پیشین خود – یعنی رؤسای عشایر، شیوخ و فئودال‌های سده‌های گذشته – هستند.

اکنون آنچه از دهل و سُرنای کُردایتی به گوش می‌رسد، نه نغمه آزادی و رهایی ملی، بلکه شیپور جنگ‌های بی‌پایان است: جنگ با ترک‌ها، جنگ با احزاب رقیب، جنگ با روشنفکران، جنگ با دگراندیشان، و سرانجام جنگ‌های درون‌حزبی بر سر باقیمانده خوان یغما.

۹- شرف‌نامه شرفخان بدلیسی

شرف‌نامه در سده شانزدهم میلادی (سده دهم قمری) به زبان فارسی نگاشته شده است.[62]

این کتاب نخستین اثر جامع درباره تاریخ کُردها است که به زبان فارسی و توسط یک نویسنده کُرد تبار تألیف شده است.

شرف‌خان بدلیسی هدف اصلی نگارش را ماندگار کردن تاریخ ملت کُرد دانسته است.

شرف‌نامه هیچ همتایی نه پیش از خود داشته و نه پس از آن.[63]

این کتاب صدها نمونه از نقش فاجعه‌بار رهبران کُردها در تداوم فرودهای بی‌فراز را با صراحت و روشنی در تاریخ ثبت کرده است. در اینجا به یکی از آن‌ها اکتفا می‌کنیم:

«پس از فتح دیاربکر و بیتلیس [سال ۹۲۰ هجری]، سلطان سلیم عثمانی – که از شجاعت کُردان آگاه بود – نخواست به زور والی بگمارد تا مبادا شورش برپا شود. به وزرایش گفت: اگر لشکر فرستاده شود، خون‌ها ریخته خواهد شد و کُردان چون شیران بجنگند.

وزیری حکیم پیشنهاد داد: فرمان دهید که امرای کُرد از میان خود والی برگزینند و به ما وفادار بمانند. سلطان پرسید: اگر از اطاعت سر باز زنند چه؟ وزیر گفت: سال دیگر پاسخ دهم.

فرمان سلطان صادر شد و خبر به ایلات کُرد رسید. سران ایل‌ها – چون روژکی، هکاری و زنگنه – به نزاع افتادند؛ هر کدام مدعی بود شایسته‌تر است و عشیره بزرگ‌تری دارد. نتوانستند توافق کنند، دست به شمشیر بردند و میان خود جنگیدند تا خون‌ها چون رود جاری شد و بیوه‌زنان و یتیمان فریاد برآوردند.

بسیاری کشته شدند و بازماندگان، خسته و زار، به درگاه سلطان پناه بردند و گفتند: شهرهای ما را فتح کن و والی‌ات را بنشان!

سلطان والی‌ای چون خسرو پاشا فرستاد و حکم کرد جنگی نباشد. بدین‌سان، کُردستان زیر سلطه عثمانی درآمد. آن وزیر عاقل بعدها گفت: ببینید، چگونه بی‌جنگ و خونریزی، گرگ را به زنجیر کشیدیم و تیره‌روزان را رام کردیم».[64]

برای علاقه‌مندان به بازشناسی تاریخ کُردستان، خواندن این کتاب ضرورتی حیاتی است. [65]

در اینجا، ضمن احترام قلبی به شرفخان بدلیسی و سپاس از این خزانه گران‌بها، عنوانی دیگر برای کتاب پیشنهاد می‌کنم – عنوانی که با محتوا، پیام‌ها و درس‌های نهفته در آن تناسب داشته باشد.

عنوان باید با ماهیت پدیده همخوانی داشته باشد؛ همچنان که نمی‌توان دشت را کوه، رودخانه را آتش‌فشان، گوسفند را کفتار یا سگ را عقاب نامید.

راقم این سطور دو عنوان پیشنهاد می‌کند تا ببینیم کدام پذیرفته می‌شود:

۱- شرمنامه ۲- بی‌شرفنامه

خواننده عزیز، در قضاوت عجله نکنید. هدف توهین به ملت یا نویسنده فرهیخته نیست. ملتم را دوست دارم، اما دشمنان داخلی و خارجی‌اش را نه.

شما نیز یک بار بدون پیش‌داوری و تعصب، کتاب را با محوریت منافع اکثریت مردم کُرد بخوانید. آنگاه احتمالاً با من هم‌نوا خواهید شد که بی‌شعوری، خودخوری، نوکرصفتی و جرم و جنایت امرای کُرد، رؤسای عشایر و خاندان‌های حکومتگر بیش از ۶۰ درصد کتاب را به خود اختصاص داده است.

من جز این دو واژه («شرمنامه» و «بی‌شرفنامه») عنوانی نیافتم که نمایانگر ماهیت و رفتارهای این رهبران باشد. اگر عنوان مناسب‌تری سراغ دارید، لطفاً بنویسید...

 

 

بینش انتقادی شرف‌خان بدلیسی درباره جامعه کُردی

دکتر ذکرالله محمدی و دکتر کیومرث فیضی:

شرف‌خان بدلیسی معتقد است که کُردها در امور خود آینده‌نگر نیستند و در عواقب کارها تأمل نمی‌کنند؛ به مقتضای ضرب‌المثل عربی «مَنْ تَفَكَّرَ فِي الْعَوَاقِبِ لَمْ يَشْجُعَ» (کسی که در عواقب امور بیندیشد، شجاعت نمی‌ورزد)، در اکثر امور دنیوی بی‌فکر و بی‌تأمل عمل می‌کنند.

یکی دیگر از ویژگی‌های برجسته در نگاه او، نبود اتحاد و همبستگی میان کُردها است. جامعه کُردی پراکنده است و جز در کلمه توحید، در هیچ امری اتفاق نظر ندارند. کُردها ریاست یکدیگر را تحمل نمی‌کنند، اما ریاست بیگانه را به آسانی می‌پذیرند.

شاید یکی از دلایل اصلی ناکامی کُردها در تشکیل دولت-ملت، همین پراکندگی و فقدان اتحاد بوده باشد. شرف‌خان همچنین به عادت تصغیر اسامی در کُردستان و لرستان اشاره می‌کند – عادتی که هنوز هم در میان کُردها رایج است.

درباره سطح پایین آموزش و هنر در میان کُردها می‌نویسد: از فضایل رسمی و عرفی مانند شعر، انشا، خوش‌نویسی و آداب معاشرت – که سبب تقرب به حکام و سلاطین می‌شود – بهره چندانی ندارند و از این رو، نقش مؤثری در اداره کشور ایفا نمی‌کنند.

از دیگر ویژگی‌های منفی که برمی‌شمارد: اقتصاد ضعیف و شکننده کُردستان، کثرت زاد و ولد، و سفاکی و خونریزی کُردها.

شرف‌خان دلیل اصلی این سفاکی را نبود حاکمی مقتدر می‌داند: «چون در میان طایفه اکراد فرمان‌فرمایی نافذالحکم نیست، اکثر سفاک و بی‌باک و خونریز می‌باشند؛ به اندک جرایمی فساد بسیار می‌کنند.»[66]

بحران رهبری در جامعه کُردستان: یک بستر و دو رؤیا

هر کوششی برای تحلیل مسائل اجتماعی و سیاسی بدون ریشه‌یابی اصولی و علمی، همچون آب در هاون کوبیدن است. در راستای شناسایی ریشه‌های بحران رهبری در جامعه کُردستان، تئوری «کُردستان: یک بستر و دو رؤیا» را با خواننده گرامی به اشتراک می‌گذارم.

طی سده اخیر، جنبش ملی کُردستان تحت رهبری دو جریان فکری و اجتماعی متضاد در فراز و نشیب بوده است:

۱. راست سنتی کُردایتی ۲. چپ مدرن تحول‌خواه

خواستگاه طبقاتی، اجتماعی، فرهنگی، فکری و سیاسی این دو جریان کاملاً متفاوت است. آن‌ها گاه در یک حزب و عموماً در قالب دو یا چند حزب و سازمان، در یک بستر اجتماعی مشترک (کُردستان) به حیات خود ادامه داده‌اند.

روابط میان این دو جریان متغیر بوده است: از همکاری و رقابت تا کشمکش، دشمنی، ترور، خونریزی و اعدام‌های بی‌محاکمه.

این قطب‌بندی از ابتدای هزاره سوم میلادی (سال ۲۰۰۰ به بعد) واضح‌تر شده است. اکنون تقریباً همه گرایش‌های فکری و سیاسی کُردستان – با نسبت‌های متفاوت – زیرمجموعه یکی از این دو جریان قرار می‌گیرند. [67]

جریان راست سنتی کُردایتی

این جریان، نماینده و مدافع منافع طبقه فرادست جامعه کُردستان است – طبقه‌ای  غیر مولد، زمینخوار، رانتخوار، انحصارطلب و سنتی که حدود پنج درصد جمعیت را تشکیل می‌دهد.

با این حال، همچون هر جامعه دیگری، طبقه فرادست از پشتوانه طبقات متوسط و فرودست برخوردار است؛ زیرا ابزارهای سلطه (حمایت قدرت‌های منطقه‌ای، ثروت هنگفت برای استخدام رسانه، شاعر، مطرب، خواننده، روزنامه‌نگار، ملا و لشکری از لومپن‌پرولتاریا) در انحصار آن‌هاست.

تداوم حیات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی این جریان وابسته به حفظ فاصله طبقاتی، سلسله‌مراتب ثروت و قدرت، سنت‌گرایی، انقیاد زنان، پیرسالاری و مردسالاری است – اما همه با طعم کُردایتی.

آرمان این جریان: تثبیت و تقویت حاکمیت خود و طبقه فرادست بر جامعه کُردستان. در مدینه فاضله‌شان، اکثریت کُردها رعیت‌اند و خودشان ارباب؛ کُردها امت‌اند و خودشان رهبر؛ کُردها مریدند و خودشان مراد؛ کُردها درویش‌اند و خودشان شیخ.

کُردها جنگجو، نگهبان، مطرب، مداح، نوکر، کلفت، ساقی، قلیان‌چی، چای‌چی و سفره‌آرای دیوان‌خانه کُردایتی‌اند و خودشان آقا، سرور و سالار آن دیوان‌خانه.

رویکرد راست سنتی در کردستان ایران: کپی‌برداری از سیستم نوفئودالی و لمپن‌بورژوازی کردستان عراق – رهبر، وزیر، استاندار، قاضی، پاسبان و زندان‌بان کردزبان؛ پارلمان، انتخابات و تقلب کردی؛ مافیای زمین‌خواری کردی؛ ویلاهای لوکس کُردی – همه در خدمت طبقه فرادست، انگلی و غیرمولد کُردستان.

مطربان و شاعران در این سیستم جایگاه ویژه‌ای دارند؛ با بیت و بالوره کُردی، دیوان‌خانه کُردایتی را رونق می‌بخشند و از پس‌مانده‌های سفره رنگین آقایان ارتزاق می‌کنند.

راست سنتی به‌درستی مرگ خود، طبقه و آرمانش را در عدالت اجتماعی، شایسته‌سالاری و مدرنیسم می‌بیند. بنابراین، چپ مدرن تحول‌خواه را تحت هیچ شرایطی تحمل نمی‌کند و آماده اتحاد با قدرت‌های منطقه‌ای برای جنگ با آن است. عشیره بارزانی نماد بارز این جریان است.

استراتژی بارزانی‌ها برگرفته از سران عشایر و امارت‌های گذشته کُردستان است:

تأمین منافع کشورهای منطقه در سرکوب جنبش‌های چهار بخش کُردستان و کسب حمایت نظامی، مالی و امنیتی آن‌ها برای سلطه بر بخشی از کُردستان عراق.

خاندانِ بارزانی طی هفت دهه گذشته از این استراتژی پیروی کرده و منافع ایران (دوره شاه و جمهوری اسلامی)، ترکیه (سکولار و اسلام‌گرا)، عراق (دوره صدام)، اسرائیل، آمریکا و انگلیس را تأمین کرده‌اند؛ در مقابل، با حمایت این قدرت‌ها به حیات سیاسی خود ادامه داده و در جایگاهِ ثروتمندترین خاندان کُردستان قرار گرفته‌اند.

جریانِ چپِ مدرن و تحول‌خواه

این جریان، ائتلافی ناهمگون اما امیدوارکننده از طیف‌های مختلف چپ، دموکرات‌های واقعی، فمینیست‌ها، روشنفکران انتقادی و تحول‌خواهان اصیل است. آن‌ها مدافع سرسخت منافع طبقات متوسط و فرودست جامعه کُردستان‌اند – همان اکثریتی که دهه‌هاست زیر یوغ اربابان کُردایتی له می‌شوند.

استراتژی این جریان، تغییرات بنیادین و ساختاری در نظام اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی است: نابودی کامل بنیادهای سلسله‌مراتب ثروت و قدرت، رانت‌خواری خاندانی، و مناسبات فئودالی پوسیده‌ای که زیر نقاب کُردایتی پنهان شده‌اند.

در مدینه فاضله این جریان، رانت قدرت و ثروت در انحصار هیچ فرد، طبقه، خاندان، قبیله، رهبر خودخوانده یا حزب مافیایی نیست. دیوارهای طبقاتی، نژادی و جنسیتی کاملاً برچیده شده و بر ویرانه‌های نظام کهن کُردایتی، با پلتفرمی مدرن و مانیفستی رهایی‌بخش، دنیای نوینی بنیان نهاده می‌شود که در آن کرد، واقعاً آزاد و برابر است.

آرمان این جریان – بر خلاف راست سنتی کُردایتی که فقط رویای تعویض ستمگر را در سر می‌پروراند – تغییر ستمگر غیرکُرد به ستمگر کُردزبان نیست. هدف، برچیدن کامل ستمگری است، در هر پوشش و جامه‌ای که باشد: چه ترکی، چه فارسی، و چه کُردی ریاکار. هدف نهایی، ارتقای اکثریت مردم کُرد از موقعیت فرودستی، رعیتی و نوکری به درجه شهروندی آزاد، برابر و دارای کرامت انسانی است.

دو جریان راست سنتی کُردایتی و چپ مدرن تحول‌خواه، دو رؤیای کاملاً متضاد دارند و دو قطب واقعی جامعه کُردی را نمایندگی می‌کنند.

 رؤیای اولی، صرفاً جایگزینی ستمگر کُرد به جای ستمگر غیرکُرد است – آنچه که سالِ ١٩٩١ پس از سقوط صدام در کردستان عراق اتفاق افتاد. رؤیای جریان دوم، ایجاد تغییرات ساختاری عمیق و نابودی ستمگری در هر پوشش و نقابی است، تا کُردستان سرانجام از بند اربابان داخلی و خارجی رها شود.

فقر تئوریک و فلسفی جریان راست سنتی کُردایتی

در طول یک قرن گذشته، رهبران جریانِ راستِ سنتیِ کوردایَتی-از شیوخ بی‌سواد و رؤسای قبایل سابق تا رهبران صاحب مدرک دکترای امروزی- هیچ نوآوری فکری و شناختی نداشته‌اند. در این حوزه‌ها حتی از آفرینش یک شعار پوینده یا یک متدِ مبارزات اجتماعی ناتوان مانده‌اند. جریانِ راستِ سنتیِ کوردایَتی برای جُبرانِ این فقرِ جانکاه به خرمن آمادهِ دیگران روی آورده‌اند.

شش نمونه از خَرمَن‌خواری جریانِ راستِ سنتیِ کوردایَتی

الف. مصادره جمعیت احیای کرد (کومله ژ. کاف)

ب. کپی-پَیست (copy-paste) عناوین حزبی، مدیریتی، حکومتی و نمادهای ملی جمهوری خودمختارِ آذربایجان

ج. کپی - پَیست (copy-paste) فدرالیسم

د. کپی - پَیست (copy-paste) ادبیات جدید مبارزاتی "باشور، باکور، روژئاوا، روژهه‌لات"

ه. مصادره شعار «زن، زندگی، آزادی»

و. موج‌سواری بر مراسم «نوروز ملی کردستان»

این نمونه‌های اقتباس و بهره‌گیری، نشانه‌ای روشن از خلأ تئوریک پایدار در جریان راست سنتی کُردایتی است: جریانی که به جای تولید اندیشه مستقل، عمدتاً بر دستاوردهای فکری دیگران تکیه کرده و آن‌ها را در خدمت اهداف خود از محتوا خالی کرده است.

سه تن از رهبران کومله ژ.کاف از راست: عبدالرحمن ذبیحی، قاسم قادری، حسین فروهر

الف. مصادره جمعیت احیای کُرد (کومله ژ.کاف)

در ۲۵ مرداد ۱۳۲۱ (۱۶ اوت ۱۹۴۲)، جمعیت احیای کُرد (کومله ژ.کاف) توسط شانزده تن از روشنفکران طبقه متوسط مهاباد و دو تن از فعالان حزب هیوای کُردستان عراق (میرحاج و مصطفی خوشناو) در مهاباد تأسیس شد. [68]

پروفسور عباس ولی در خصوص خاستگاه طبقاتی این گروه می‌گوید: «جمعیت احیای کُرد، یا رستاخیز کُرد یا در واقع "کومله ژیانه‌وه کُرد" در سال ۱۹۴۲ در شهر مهاباد به وجود آمد. افرادی که این گروه را به وجود آوردند، عمدتاً از خرده‌بورژوازی شهری در مهاباد بودند. بیشتر این‌ها کسانی بودند که در مدارسی تحصیل کرده بودند که در دوره رضاشاه تشکیل شده بود. این افراد عموماً یا در ادارات دولتی کار می‌کردند یا صاحب بیزنس‌های کوچک بودند.[69]

مؤسسان کومله ژ.کاف برای پذیرش اعضای جدید شرایط سختی تصویب کرده بودند؛ از جمله ممنوعیت عضویت طبقات فرادست جامعه (رؤسای عشایر، ملاکین، فئودال‌ها، سیدها، روحانیان بانفوذ و شیوخ). آن‌ها به‌درستی پیش‌بینی کرده بودند که ورود شخصیت‌های طبقه فرادست می‌تواند رهبری سازمان را به تصاحب درآورد و کومله را در جهت منافع طبقاتی آنان منحرف سازد.

مهاباد در دوره خلأ قدرت مرکزی ایران (۱۹۴۱-۱۹۴۵) عملاً تحت نفوذ و حاکمیت قاضی محمد قرار داشت. قاضی محمد در صدر بیست شخصیت بانفوذ کُردستان بود که در آذرماه ۱۳۲۰ به باکو سفر کرده بودند.[70]

تا اوایل سال ۱۹۴۵، درخواست قاضی محمد برای عضویت در کومله ژ.کاف با مخالفت عبدالرحمان ذبیحی و اکثریت رهبری کومله روبه‌رو شده و ناکام مانده بود. سرانجام، در بهار ۱۹۴۵، شوروی‌ها توانستند قاضی محمد را بر کومله تحمیل کنند.4 بدین ترتیب، قاضی با نام سازمانی «بینایی» به عضویت پذیرفته شد.

پس از عضویت قاضی، روابط ذبیحی و او روزبه‌روز تیره‌تر شد. ذبیحی برای در امان ماندن از خشم قاضی به زندگی مخفی در خانه دوستان روی آورد. او در خرداد ۱۹۴۵ توسط عوامل قاضی دستگیر و زندانی شد. پس از پانزده روز، هژار موکریانی – دوست صمیمی ذبیحی – توانست موافقت قاضی را برای آزادی او جلب کند. [71] اما این آزادی پایدار نماند.

در تیرماه ۱۹۴۵، عبدالرحمان ذبیحی به همراه دو تن دیگر از رهبران کومله ژ.کاف – قاسم قادری و دلشاد رسولی – به‌طور مشکوکی توسط نیروهای دولتی در بالانیش ارومیه دستگیر و زندانی شدند. [72] آن‌ها پس از هشت ماه آزاد شدند.[73] در غیاب این سه تن، مکانیسم فیلترینگ کومله برای پذیرش اعضای جدید از کار افتاد و زمینه برای ورود ملاکین، فئودال‌ها و سران عشایر و در نهایت مصادره سازمان توسط آنان فراهم گردید.

در ادامه، اعلامیه تأسیس حزب دموکرات کُردستان نشان می‌دهد که اکثریت اعضای کنگره اول را سران عشایر و فئودال‌ها تشکیل می‌دادند و بیشتر بنیان‌گذاران اصلی کومله ژ.کاف در این فهرست غایب بودند.

 

عقده ۲۵ مرداد (۲۵ گلاویژ)

به استناد سند پیوستی منتشر شده در نشریه "کُردستان" ارگان حزب دمکرات کُردستان ایران، این حزب در اول آبان ۱۳۲۴ توسط ملاکین، فئودال‌ها و رؤسای عشایر بر جنازه بی‌سر کومله ژ.ک.ا تأسیس شد و کنگره اول آن در دوم آبان تشکیل گردید. طبق روایت استاد هیمن نیز، حزب در سوم آبان ۱۳۲۴ تأسیس شده است. [74]

از تطبیق این روایت‌ها با اعلامیه، سه تاریخ متفاوت استخراج می‌شود: گردهمایی مؤسسان (آغاها و متنفذین) در اول آبان؛ کنگره اول در دوم آبان؛ انتشار اعلامیه در سوم آبان.

ادعای رهبران کنونی حزب دمکرات مبنی بر تأسیس در ۲۵ مرداد ۱۳۲۴ خلاف واقع است. آن‌ها روز و ماه تأسیس کومله ژ.ک.ا (۲۵ مرداد) را با سال تأسیس حزب (۱۳۲۴) ترکیب کرده‌اند – با سه سال و ۶۹ روز اختلاف. [75]

خاندان بارزانی نیز ادعا می‌کنند حزب دمکرات کُردستان عراق را در ۲۵ مرداد ۱۳۲۵ (۱۶ اوت ۱۹۴۶) تأسیس کرده‌اند، در حالی که هیچ نقشی در آن نداشتند.

حزب دمکرات کُردستان عراق توسط روشنفکران چپ‌گرای کُردستان عراق (حمزه عبدالله، ابراهیم احمد، جلال طالبانی، میرحاج احمد، نوری احمد طه) در بغداد تأسیس شد.[76] مؤسسان، ملا مصطفی را غیابی و به صورت نمادی رهبر تشریفاتی کردند.

این حزب در ۱۹۶۴ توسط ملا مصطفی با کودتای نظامی مصادره شد و بنیان‌گذاران برای نجات جان متواری گردیدند.

خاندان بارزانی – اکنون مرجع تقلید دمکرات‌های چهار بخش کُردستان – ادعا می‌کنند مسعود بارزانی نیز در ۲۵ مرداد ۱۳۲۵ متولد شده، در حالی که او یک سال پیش‌تر، پیش از ورود عشیره بارزانی به مهاباد، در روستای کانی سپی بادینان عراق به دنیا آمده است.[77]

ریشه این عقده کجاست؟ آیا ۲۵ گلاویژ (مرداد) وزن و آهنگ خوش‌تری از آبان دارد؟ یا ناتوانی در نوآوری و پیشاهنگی است که با مصادره و جعل ابتکارات دیگران جبران می‌شود؟

بنیان‌گذاران و اعضای اصلی کومله ژ.ک

سرنوشت کومله ژ.کاف در جمهوری خودمختار کُردستان

رهبران حزب دمکرات کُردستان ایران، ۶۲ روز پس از تأسیس حزب و ۴۰ روز پس از اعلام جمهوری خودمختار آذربایجان (تبریز)، در دوم بهمن ۱۳۲۴ (۲۲ ژانویه ۱۹۴۶) با عجله جمهوری خودمختار مهاباد را تأسیس کردند.

قاضی محمد در سخنرانی اعلام جمهوری، حتی یک کلمه از کومله ژ.ک.ا نام نبرد.[78]

در این حزب، بنیان‌گذاران کومله ژ.ک.ا – که از روشنفکران و اقشار پایین و متوسط بودند – به حاشیه رانده شدند و زمین‌داران، اشراف، شیوخ و رؤسای عشایر مقامات حزبی و حکومتی را در انحصار گرفتند. مقایسه لیست بنیان‌گذاران کومله با کابینه قاضی محمد، گویای کودتای آرام و خزنده طبقه فرادست علیه طبقه متوسط و روشنفکران است.

لیست بنیان‌گذاران کومله ژ.کاف (به نقل از کتاب تاریخ مهاباد)

۱- عبدالرحمان ذبیحی ۲- حسین فروهر ۳- عبدالرحمان امامی ۴- عبدالقادر مدرسی ۵- نجم‌الدین توحیدی ۶- محمد نانوا‌زاده ۷- علی محمودی ۸- محمد اصحابی ۹- عبدالرحمان کیانی ۱۰- صدیق حیدری ۱۱- قاسم قادری ۱۲- محمد یاهو ۱۳- محمد شاه‌پسندی ۱۴- حامد مازوچی ۱۵- محمد سلیمی ۱۶- ملا عبدالله داوودی

 

 

لیست کابینه جمهوری خودمختار مهاباد

۱- نخست‌وزیر: حاجی‌بابا شیخ ۲- وزیر جنگ: محمدحسین سیف قاضی ۳- وزیر داخله: محمدامین معینی ۴- وزیر بهداشت و سلامت: محمد ایوبیان ۵- وزیر مشاور: عبدالرحمان ایلخانی‌زاده ۶- وزیر راه و ترابری: اسماعیل ایلخانی‌زاده ۷- وزیر اقتصاد: احمد الهی ۸- وزیر پست و تلگراف: کریم احمدی ۹- وزیر بازرگانی: مصطفی داوودی ۱۰- وزیر فرهنگ: مناف کریمی ۱۱- وزیر کشاورزی: محمود ولی‌زاده ۱۲- وزیر تبلیغات: صدیق حیدری ۱۳- وزیر کار: خلیل خسروی ۱۴- وزیر دادگستری: ملاحسین مجدی

در لیست کابینه، تنها نام یکی از بنیان‌گذاران کومله دیده می‌شود – و او نیز خان‌زاده بود (صدیق حیدری).

بنیان‌گذاران کومله ژ.کاف در دوره یازده‌ماهه جمهوری خودمختار مهاباد، علی‌رغم نارضایتی از سیستم حاکم، به امید تحقق رؤیاهای بزرگ، خدمت در جمهوری را ادامه دادند.

حقوقِ شهروندی دگراندیشان تحتِ حاکمیتِ کُردایَتی کلاسیک

یک ماه پس از اعلام جمهوری مهاباد، یکی از برجسته‌ترین روشنفکرانِ دگراندیش و مستقل به نام "غفور محمودیان" در خانه خود (طبقه اول ساختمانِ قنادی خمایزی مهاباد) توسط چهار پیشمرگِ جمهوری بازداشت و ۳۰۰ متر پایین‌تر در کوچه یهودیان از پشت هدف گلوله این پیشمرگان قرار گرفت و حذف فیزیکی شد. [79]

پیش از این واقعه، آقای "محمد رسول کُردپور" معاون شهربانی مهاباد از اجرای فرمانِ ترورِ عفور محمودیان خودداری کرده بود.[80]

این قتل حکومتی در حالی رخ داد که جمهوری خودمختار کُردستان به صورت شکلی نهادهای مدنی مدرن – مانندِ دادگستری و شهربانی – داشت که می‌توانستند متهمان را به شیوه قانونی بازداشت و دادگاهی کنند.

از راست به چپ: جمال عرفان - عارف صائب (دو تن از نویسندگان و روشنفکران سلیمانیه کُردستان عراق)

حذف فیزیکی دگراندیشان همواره بخشی از رویکرد حاکمیت‌های راست سنتی کوردایتی بوده است.

در سال ۱۹۲۲، در دوره حکومت فئودالی شیخ محمود حفید نیز دو روشنفکر دگراندیش سلیمانیه – جمال عرفان[81] و عارف صائب – به همین شیوه توسط افراد مسلح شیخ ترور شدند.

استاد توفیق وهبی (تاریخ‌نویس کُرد) نوشته است که در دوره حاکمیت شیخ محمود، فهرستی از روشنفکران و دگراندیشان تهیه شده بود به نام «فرمسون» یا «کراوات به گردن‌ها» (نام توفیق وهبی نیز در این لیست بود). این روشنفکران را ملحد و بی‌دین می‌دیدند و قرار بود همه کشته شوند.[82]

حکومت شیخ محمود کوتاه بود و سایر روشنفکران – از جمله توفیق وهبی – جان سالم به در بردند.

خاندان بارزانی در این خصوص گوی سبقت را از همه احزاب کوردایتی ربوده است؛ به گونه‌ای که تنها در دوره ملا مصطفی، بیش از ۷۰ روشنفکر و مبارز کُردستان ایران ترور شدند.[83] طی ٧٠ سال اخیر، شمار دگراندیشان کشته‌شده توسط ملا مصطفی، پسران و نوه‌هایش از هزاران تن فراتر رفته است. [84]

جمهوری‌های آذربایجان و کُردستان مولودِ استراتژی اتحاد جماهیر شوروی

شوروی‌ها پس از پایان جنگ جهانی دوم، برای تأمین منافع خود، استراتژی تشکیل احزاب وابسته و دولت‌های اقماری در شمال غرب ایران را اجرا کردند.

بر اساس اسناد شوروی، استالین در ۶ ژوئیه ۱۹۴۵ (۱۵ تیر ۱۳۲۴) فرمان تشکیل جمهوری‌های آذربایجان و کُردستان را صادر کرد. اجرای این سیاست به میرجعفر باقروف، دبیر اول حزب کمونیست جمهوری شوروی آذربایجان، واگذار شد.[85]

تشکیل حزب دمکرات آذربایجان و جمهوری خودمختار آذربایجان به مرکزیت تبریز، و سپس حزب دمکرات کُردستان ایران و جمهوری خودمختار کُردستان به مرکزیت مهاباد، نتیجه این استراتژی بودند.

تشکیل حزب دمکرات آذربایجان و جمهوری خودمختار آذربایجان

سید جعفر پیشه‌وری[86] با کمک شوروی‌ها در ۱۲ شهریور ۱۳۲۴ حزب دمکرات آذربایجان را بنیان نهاد و صد روز بعد، در ۲۱ آذر همان سال، حکومت خودمختار آذربایجان را اعلام کرد.[87]

سیستم سیاسی جمهوری آذربایجان بسیار پیشرفته بود. اصلاحات ساختاری یک‌ساله آن‌ها بیش از اقدامات ۲۰ ساله پهلوی‌ها بود؛ از جمله اصلاحات ارضی، تأسیس دانشگاه تبریز، تشکیل مجلس ملی، حق رأی زنان، تساوی حقوق زن و مرد، و آزادی پوشش زنان.[88]  

لیست هیئت دولت حکومت خودمختار آذربایجان[89] (اولین نشست کابینه، چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۲۴، به ریاست میرزاعلی شبستری):

۱- سید جعفر پیشه‌وری: نخست‌وزیر ۲- جعفر کاویان: وزیر جنگ ۳- دکتر جاوید مهتاش: وزیر کشاورزی ۴- غلامرضا الهامی: وزیر دارایی ۵- ربیع کبیری: وزیر پست و تلگراف ۶- سید جعفر پیشه‌وری: وزیر کار ۷- سلام‌الله جاوید: وزیر داخله ۸- محمد بی‌ریا: وزیر فرهنگ ۹- دکتر حسن اورنگی: وزیر بهداری ۱۰- یوسف عظیما: وزیر دادگستری ۱۱- رضا رسولی: وزیر اقتصاد و تجارت

در این لیست، برخلاف کابینه جمهوری مهاباد، عموم اعضای کابینه از طبقه متوسط و روشنفکران با تحصیلات عالی تشکیل شده و حتی یک فئودال یا معمم دیده نمی‌شود.

سمتِ راست پرچمِ جمهوری کردستان- سمتِ چپ پرچمِ جمهوری آذربایجان.(پرچمِ جمهوری کردستان از پرچمِ جمهوری آذربایجان کپی برداری شده است)

تشکیل حزب دمکرات کُردستان و جمهوری خودمختار کُردستان

قاضی محمد نیز همچون سید جعفر پیشه‌وری، با کمک شوروی‌ها در ۱ آبان ۱۳۲۴ حزب دمکرات را بنیان نهاد و در ۲ بهمن ۱۳۲۴ (۴۰ روز پس از آذربایجان) در میتینگ میدان چوارچرا مهاباد، جمهوری خودمختار کُردستان را اعلام کرد..[90]

شوروی‌ها حزب و مؤسسات آذربایجان را با محوریت نیروهای چپ، دمکرات و ملی نوگرا تأسیس کردند، اما به دلیل بافت سنتی موکریان، حزب دمکرات کُردستان را با رهبری و محوریت ملاکین، رؤسای عشایر، فئودال‌ها و شیوخ ایجاد نمودند. به همین دلیل، ماهیت این جمهوری متفاوت بود و اصلاحات ساختاری آذربایجان در مهاباد اجرا نشد؛ نظام فئودالی و عشیره‌ای قدیم تداوم یافت.

در واقع، قاضی محمد سومین گزینه شوروی‌ها برای این پروژه بود. گزینه‌های پیشین – قرنی آقای مامش و امیر اسعد علیار – مسئولیت را نپذیرفته بودند.

ب. کپی-پیست (copy-paste) عناوین حزبی، مدیریتی، حکومتی و نمادهای ملی جمهوری آذربایجان

پیش از خواندن این بخش، پرچم جمهوری خودمختار کُردستان (سمت راست) را با پرچم جمهوری آذربایجان (سمت چپ) مقایسه کنید.

حکومت قاضی محمد ۴۰ روز پس از حکومت پیشه‌وری تأسیس شد، اما پرچم جمهوری مهاباد با تغییرات جزئی از پرچم جمهوری آذربایجان کپی-پیست شده است.

طی ۶۲ روز (از ۱ آبان تا ۲ بهمن ۱۳۲۴)، سه مورد کپی‌برداری رخ داد:

۱- عنوان «حزب دمکرات کُردستان» از «حزب دمکرات آذربایجان» کپی شد. ۲- عنوان «جمهوری خودمختار مهاباد» از «حکومت خودمختار آذربایجان (تبریز)» کپی شد. ۳- پرچم جمهوری کُردستان از پرچم جمهوری آذربایجان کپی شد.

ج. کپی-پیست (copy-paste) فدرالیسم

رهبران راست سنتی کُردستان تا پنجاه سال بدون تحلیل منطقی بر شعار خودمختاری اصرار ورزیدند.

سرانجام در دهه ۱۹۹۰، با تقلیدی کورکورانه از پ‌ک‌ک، فدرالیسم را جانشین خودمختاری کردند.

اما پ‌ک‌ک به دلیل توانایی نقد گذشته و روزآمد شدن، پس از چند سال متوجه اشتباه شد و فدرالیسم را کنار گذاشت.

آن‌ها دریافتند که به دلیل درهم‌تنیدگی مرزهای زبانی و فرهنگی، فدرالیسم در کُردستان غیرعملی و خطرناک است و آتش جنگ میان ملیت‌ها را شعله‌ور می‌کند. بنابراین، «کنفدرالیسم دموکراتیک» را جانشین کردند.

در سال ۲۰۱۲، در تجربه شمال سوریه متوجه شدند حتی این سیستم ناقص است و باگ (bug)[91] دارد. از این رو تغییرات زیادی اعمال کردند.

آن‌ها «خودگردانی دموکراتیک» را عرضه کردند و در ۲۰۱۵ شورای دموکراتیک سوریه را تأسیس نمودند. این شورا هدف خود را «استقرار یک سیستم غیرمتمرکز، سکولار و دموکراتیک در سراسر سوریه» اعلام کرد.

اکنون، با وجود موانع و دشمنی‌های ترکیه، سوریه، داعش، بارزانی و دیگران، نظام سوریه دموکراتیک موفق‌ترین نمونه عدالت اجتماعی، برابری حقوق زن و مرد، و دموکراسی مستقیم در خاورمیانه است.

در حالی که سه دهه است پیامبران فدرالیسم این سیستم را کنار گذاشته‌اند، کپی‌کاران دمکرات بدون تحلیل منطقی و رئالیستی همچنان بر طبل فدرالیسم (از نوع مافیای کوردایتی شیخ‌آغاهای کُردستان عراق) می‌کوبند.

د. کپی-پیست (copy-paste) ادبیات جدید مبارزاتی

«باشور، باکور، روژئاوا، روژهه‌لات؛ یک ولات، یک خه‌بات» (جنوب، شمال، غرب، شرق؛ یک سرزمین، یک مبارزه)

هر یک از احزاب راست سنتی چهار بخش کُردستان، در عنوان خود پسوند دولت-ملت مربوطه را دارند؛ مانند حزب دمکرات (کُردستان ایران، کُردستان عراق، کُردستان سوریه، کُردستان ترکیه).

این احزاب تا دهه ۱۹۹۰ از اصطلاحات شمال، جنوب، غرب و شرق برای نامیدن بخش‌های کُردستان استفاده نمی‌کردند.

کُردهای چپ‌گرای ترکیه از آغاز فعالیت سازمانی در ۱۹۷۸، برخلاف کُردهای سنتی، مبارزات را تنها به جنگ مسلحانه محدود نکردند. آن‌ها به صورت موازی در زمینه‌های جامعه‌شناسی، تاریخ، اسطوره‌شناسی، موسیقی، فرهنگ، سوسیالیسم، آنارشیسم، ژنولوژی، اکولوژی، محیط زیست، زبان‌شناسی – حتی ابداع زبان کُردی جدیدی به نام سورمانجی (ترکیبی از گویش‌های سورانی و کرمانجی که هر دو گویشوران قادر به درک آن هستند) – پیش بردند.

یکی از میدان‌های مبارزات‌شان، بازسازی روانی شخصیت شکست‌خورده کُرد بود. در این راستا شعار جدیدی خلق کردند:

«باشور، باکور، روژئاوا، روژهه‌لات؛ یک ولات، یک خه‌بات»

مبارزان کُرد ترکیه واژه‌های «جنوب کُردستان، شمال کُردستان، غرب کُردستان و شرق کُردستان» را جانشین «کُردستان عراق، کُردستان ترکیه، کُردستان سوریه، کُردستان ایران» کردند. این واژه‌ها طی دهه ۱۹۸۰ در فرهنگ سیاسی کُردستان تثبیت شدند.

در دهه ۱۹۹۰، احزاب ملی‌گرای سنتی چهار بخش کُردستان – پس از پنجاه سال عمر بدون نوآوری – واژه‌های جدید را به ادبیات حزبی خود راه دادند. اما بخش اول شعار استراتژیک (باشور، باکور، روژئاوا، روژهه‌لات) را کپی و بخش دوم (یک ولات، یک خه‌بات) را سانسور کردند.

بدین گونه، ادبیات جدید مبارزاتی را سر و گوش بریده از خرمن دیگران به خانه آوردند، اما به جای تقدیر، همین واژه‌ها را بر سر خالقان‌شان استفراغ کردند.

مناظره‌ای تاریخی

روزی در تب‌وتاب انقلاب «زن، زندگی، آزادی» (پاییز ۱۴۰۱)، جوانی اهل مهاباد – هوادار احزاب راست سنتی کوردایتی – در نانوایی برای دوستش موعظه می‌کرد:

«اینجا شرق کُردستان است؛ یک حزب شمال کُردستان حق ندارد در شرق کُردستان فعالیت کند. محل فعالیت حزب جنوب کُردستان در جنوب و حزب غرب کُردستان در غرب است»

پیرمردی عصابه‌دست گفت: «پسرم، این جنوب، شمال، غرب و شرق کُردستان را کجا یاد گرفته‌ای؟»

جوان: «عمو جان، امروزه حتی بچه‌ها این کلمات را می‌دانند».

پیرمرد: «به جای نشستن پای تلویزیون روداو، بهتر است کتاب بخوانی – به ویژه تاریخ».

جوان: «موضوع تاریخ کهنه بر باد کردن است؛ درد شرق کُردستان را درمان نمی‌کند».

پیرمرد: «اگر تاریخ خوانده بودی، می‌دانستی این جنوب، شمال، غرب و شرق کُردستان را از پ‌ک‌ک یاد گرفته‌ای.»

جوان: «من هرگز تلویزیون این جاش‌ها را تماشا نمی‌کنم»

پیرمرد: «مراجع تقلید تو این کلمات را از پ‌ک‌ک یاد گرفته‌اند. پیشینیان گفته‌اند: سنگ انداختن در چشمه‌ای که از آن آب نوشیده‌ای روا نیست»

جوان: «من هرگز از چشمه این جاش‌ها آب ننوشیده‌ام»

پیرمرد: «می‌دانم آب سرچشمه را ننوشیده‌ای، اما رهبرانت با همین آب غسل کرده و پسمانده آن را به خورد تو داده‌اند. به همین دلیل این آب مستعمل را بر دیگران استفراغ می‌کنی»

جوان: «به خدا تو هم جاش هستی.»

پیرمرد (با خنده): «اگر بدانی کلمه جاش از کجا آمده، این نان را به تو می‌دهم.»

جوان: «خودت بگو»

پیرمرد: «جاش از کلمه جیش عربی به معنای ارتش جعل شده است. شصت سال پیش، ملا مصطفی و ارباب‌ها علیه اصلاحات ارضی شورش کردند. ساواک، آمریکا و اسرائیل از آن‌ها حمایت می‌کردند.

شورشیان ضد اصلاحات ارضی به نیروهای نظامی عبدالکریم قاسم لقب جاش دادند و به خودشان پیشمرگه. حالا بگو کدام طرف مزدور بودند و کدام آزادی‌خواه و مردمی؟»

جوان: «پدرم مرا هیرش نام نهاده و برادر دیگرم را هلمت؛ چون مرامش خالص کوردایتی بوده»

پیرمرد: «کاش پدرت به جای نام‌های ترکی و عربی، از نام‌های زیبا و خوش‌آهنگ کُردی برای جگرگوشه‌هایش استفاده می‌کرد»

جوان: «مگر هیرش و هلمت کُردی نیستند؟»

پیرمرد: «هیرش از یوروش ترکی و هلمت از حمله عربی وارد زبان‌های کُردی و فارسی شده‌اند. هر دو نام بار معنایی بسیار منفی در تاریخ دارند؛ زیرا یادآور یورش و حمله ترک‌ها و اعراب به کُردستان هستند»

ه- کارزار انحراف، تخریب و مصادره شعار "زن، زندگی، آزادی"

اگر تاریخ ایران را به دو دوره قبل و بعد از انقلاب مشروطه (۱۲۸۵) تقسیم می‌کنند، می‌توان تاریخ صدساله اخیر ایرانیان را نیز به دو دوره قبل و بعد از جنبش «زن، زندگی، آزادی» تقسیم کرد.

مترقی‌ترین و فراگیرترین خیزش سده اخیر ایرانیان، جنبش «زن، زندگی، آزادی» است که تمامی مرزهای قومی، مذهبی، حزبی و منطقه‌ای را درنوردید.

دستاوردهای پایدار این جنبش بسیار بیشتر از مجموع دستاوردهای جنبش‌های عمومی، منطقه‌ای، گروهی و اتنیکی پس از انقلاب مشروطه تاکنون است.

در این جنبش، دشمنی‌ها و واگرایی‌های صدساله ایرانیان به سرعت جای خود را به همگرایی و برادری ملت‌ها، زبان‌ها و فرهنگ‌ها داد. کیفیت و پرباری این شعار ایجابی، ایرانیان را در مسیر رشد عظیم فرهنگی، سیاسی و اجتماعی قرار داد.

این جنبش با شعار پرشور و شعور، مرزهای قومی، منطقه‌ای، حزبی و ناسیونالیستی را پشت سر گذاشت. [92]

شعار «زن، زندگی، آزادی» در محتوا و اثرگذاری، برابری می‌کند با شعار «آزادی، برادری، برابری» انقلاب کبیر فرانسه ۱۷۸۹

این جنبش برخلاف تصور بسیاری از سیاستمداران، به هیچ وجه شکست نخورده و در زمینه‌های متعدد فرهنگی و زندگی اجتماعی به اهداف خود دست یافته است.

کافی است سیمای امروزی شهرهای ایران در پوشش اختیاری، فضای فرهنگی و روابط اجتماعی را با وضعیت پیش از جنبش مقایسه کنیم.

تداوم اعتراضات طی چند ماه، آن را به یکی از طولانی‌ترین خیزش‌های خیابانی بدل کرد – همچون جنبش مه ۱۹۶۸ فرانسه – که تأثیرات درازمدت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در پی داشت و تحسین و حمایت جهانیان را برانگیخت.

ایده و گفتمان «زن، زندگی، آزادی» ماحصل فلسفه «ژنولوژی» است که قدمت آن به دهه ۱۹۹۰ میلادی می‌رسد. [93]

این شعار برای نخستین بار توسط زنان کُرد ترکیه و همفکران‌شان در دهه ۲۰۰۰ در شهرهای کُردستان ترکیه فریاد زده شد. [94]

دختران کوبانی در ۲۰۱۴ با این شعار داعش را شکست دادند[95] و تحسین جهانیان را برانگیختند.[96] نیروهای سوریه دموکراتیک در ۲۰۱۷ به فرماندهی زنی (روژدا فلات) [97]  و سخنگویی زنی دیگر (جهان شیخ احمد) [98] و با همین شعار، پایتخت داعش (رقه) را آزاد کردند.

آزادی شنگال از سلطه داعش نیز توسط همین جریان فکری صورت گرفت.[99] صدها عکس، مقاله، سند و فیلم از این دوره بر جای مانده است.

فیلم سینمایی «دختران خورشید» (۲۰۱۸) [100] با بازی گلشیفته فراهانی و فیلم «کوبانی»[101] (۲۰۲۱) به کارگردانی اوزلم یاشار، از محصولات این خط فکری و فلسفی‌اند. برای آشنایی بیشتر و دسترسی به آمارها، عکس‌ها و اسناد معتبر به لینک زیر مراجعه کنید: https://enqelab.info

شهرستان سقز در ۲۶ شهریور ۱۴۰۱ با «زن، زندگی، آزادی» یک انقلاب بزرگ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی را آغاز کرد.

«ژن، ژیان، آزادی» از سقز از طریق سنندج و دانشجویانِ کُرد به دانشگاه تهران رسید و از آنجا در تمام ایران و جهان فراگیر گردید.

اما در کُردستان – زادگاه این شعار، اوضاع به شیوه‌ای دیگر رقم خورد. راست‌گراهای کردستان ایران از همان ابتدا در جنبش "زن زندگی آزادی" حضوری فعال داشتند؛ اما در نقش ترمز و انحراف به راست آن!

آنان تا آنجا که در توان داشتند در جهت قبیله گرایی، منطقه‌گرایی، حزب گرایی، اسلام سنی اخوانی گرایی، شیعه ستیزی، فارس ستیزی و دشمنی هیستریک با فلسفه "زن زندگی آزادی" و برادری ملت‌ها کوشیدند.

سران احزاب کمپ‌نشین مستقر در کُردستان عراق، رؤیاهای خود را با این جنبش مترقی و عدالت‌خواهانه برباد رفته می‌دیدند. [102]

هراس آن‌ها از این بود که همچون احزاب انجمن میهنی کُردستان سوریه (اِن‌ک‌س) در نظام سیاسی آینده کُردستان ایران به حاشیه رانده شوند و نتوانند همچون همتایان‌شان در کُردستان عراق، در جایگاه ارباب و سرور مردم کُردستان ایران قرار گیرند. [103] از این رو با تمام قوا به جنگ جنبش «زن، زندگی، آزادی» شتافتند. این جنگ هنوز در میدان‌های مختلف و به اشکال گوناگون ادامه دارد و هیچ‌گاه پایان نخواهد یافت.

در ادامه، هشت جبهه جنگ راست سنتی علیه جنبش «زن، زندگی، آزادی» را مرور می‌کنیم.

۱.  شعار انحرافی و تفرقه‌افکنانه «اشغالگر ایرانی، قاتل ژینای مایی»

هواداران آن‌ها در ۲۶ شهریور ۱۴۰۱ در گورستان آیچی سقز، نه تنها در تکرار «زن، زندگی، آزادی» هم‌صدا نشدند، بلکه شعار انحرافی و تفرقه‌انداز زیر را سر دادند:

«داگیرکەری ئێرانی، قاتڵی ڕۆڵەمانی» (اشغالگر ایرانی، قاتل فرزند مایی)[104] بنگرید به این فیلم مستند: https://youtu.be/MlGhuPdrqD8?si=GhuzO9VZ9WmclTGG

از بخت نیک مردم کُردستان، اکثریت رسانه‌های نوشتاری و دیداری از انتشار این شعار انحرافی خودداری کردند. بسیاری از ایرانیان فعال در جنبش از چنین شعاری بی‌خبر ماندند.

طی جنبش «زن، زندگی، آزادی»، برخلاف سم‌پاشی‌های جریان راست سنتی کُردستان، ایرانیان با شعار زیبای «کُردستان، چشم و چراغ ایران» برادری و خواهری خود را در عمل به کُردستانیان اثبات کردند. بنگرید به دو فیلم از تهران و مشهد:

شعار حمایتی معترضان در شهرک چیتگر:[105]  «مهاباد، کُردستان، چشم و چراغ ایران»؛ ۲۹ آبان ۱۴۰۱: https://youtu.be/AbXBlotUFZU?si=5exAft2JSBlzfnRe

حمایت معترضان در مشهد:[106] «مهاباد، کُردستان، چشم و چراغ ایران»؛ ۳۰ آبان: https://youtu.be/DIDXr4pbGeI?si=guAG2rUq4HLjD51t

کرونولوژی جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان می‌دهد که بدون حضور فعال ملت‌های ایرانی، این جنبش از سقز و حداکثر سنندج فراتر نمی‌رفت.

اگر دولتمردان ایران شعارهای پر از نفرت‌پراکنی و دشمنی قومی آقایان کوردایتی را در رسانه‌ها پخش می‌کردند، جنبش به سایر مناطق ایران سرایت نمی‌کرد.

۲. تخریب شعار «زن، زندگی، آزادی»

از طریق برخی رسانه‌ها و صفحات سایه خود، سعی کردند با تزریق شعارهای جهت‌دار آن را بی‌ارزش و تخریب کنند.

شعارهای آن‌ها در جنبش «زن، زندگی، آزادی» اهداف و رویکردشان در انحراف و سرکوب این جنبش مترقی و سکولار دموکراتیک را به خوبی نشان می‌دهد. بنگرید به دو اسکرین‌شات تلگرام «کوردانه» وابسته به جریان راست سنتی کوردایتی در روزهای اول جنبش:

ترجمه اسکرین‌شات اول: «زن زندگی آزادی شعاری است در جهت برده کردن کُردها از طرف اشغالگران برای انحراف و دور کردن کُردها از خواست واقعی که آزادی خاک و میهن ما از زیر دست اشغالگران است... لطفاً شعارهایتان کُردانه باشد و دوری کنید از شعار اشغالگران»

ترجمه اسکرین‌شات دوم (شعارهای پیشنهادی به معترضان کُرد):

۱- اشغالگر ایرانی، تو قاتل ژینای مایی ۲- تا دولت نداشته باشیم، سهم ما تنها کشته شدن است ۳- ژینا فرزند کُردستان است، کشته دست فارسهاست (تهران) ۴- بیرون شو ایرانی، روی خاک کُردهایی ۵- مسئله کُرد حجاب نیست، خاکش آزاد نیست ۶- کُردستان استقلال می‌خواهد، بس است دورویی ۷- ژینا کُردستانی است، کُرد هم ایرانی نیست ۸- زن زندگی آزادی، برو بیرون ایرانی   ۹-اشغالگر ایرانی، کُردم هنوز هستم میدانی

هدف جریان راست سنتی کوردایتی از تولید و ترویج این شعارها، جداکردن راه کُردها از دیگر ملت‌های ایران بود؛ زیرا نان و نوای‌شان در جدایی، انشقاق و دشمنی حاصل می‌شود نه در برادری ملت‌ها. اما مردم ایران در عمل برادری و خواهری خود را به کُردها ثابت کردند و توطئه دشمنی میان ملت‌ها ناکام ماند[107].

شایعه‌پراکنی حامد گوهری گروهبان رکن دوم ارتش شاه سابق و گماشته بارزانی در نشریه باسنیوز وابسته به دستگاه اطلاعاتی بارزانی (پاراستن)[108]

۳. تخریب و تخطئه خالقان شعار «زن، زندگی، آزادی»

پس از شکست در انکار، انحراف و تخریب شعار «زن، زندگی، آزادی» و نیز ناکامی در تخریب خالقان آن، به تخریب و تخطئه خالقان پرداختند. در این راستا با رویکرد لمپنیسم سیاسی وارد گود شدند.

جمعی کهنه‌ساواکی و گماشته بارزانی – از جمله حامد گوهری و علی جوانمردی – را روانه بازار شایعه‌سازی و دروغ‌پراکنی کردند تا به توده‌های ناآگاه کُردستان تلقین کنند که خالقان فلسفه «زن، زندگی، آزادی» برای سرکوب جنبش نیروهای خود را به ایران اعزام کرده‌اند تا در کنار نیروهای ضدشورش ایران معترضان را سرکوب کنند![109]

واعظان گماشته بارزانی مخاطبان خود را در میان سفیهان کُردستان یافته‌اند؛ زیرا فقط ابلهان و عقب‌ماندگان ذهنی استعداد باور به این را دارند که خالقان اندیشه «زن، زندگی، آزادی» به جنگ جنبش «زن، زندگی، آزادی» بروند.

۴- مصادره شعار «زن، زندگی، آزادی»

پس از شکست‌های پیاپی در انحراف و تخریب شعار «زن، زندگی، آزادی» و ناکامی در تخریب خالقان آن، به مصادره این شعار روی آوردند.

رهبران این احزاب از طریق تلویزیون وارد صحنه شدند و ادعای مالکیت این شعار را کردند. اما تلاش‌های ناشیانه‌شان برای مصادره و تملک «زن، زندگی، آزادی» با شکست مفتضحانه‌ای روبه‌رو شد.

آقایان بر این گمان بودند که شعار «زن، زندگی، آزادی» همچون کالای مادی قابل مصادره و تملک است. خیال می‌کردند مثل آفتابه‌ای است که بدزدند و با آن طهارت کنند.

دیدند با چنین آفتابه‌ای نمی‌توان طهارت کرد؛ پس با آن سرنا زدند. اما مثل آدم ناشی، از سر گشادش در آن دمیدند.[110]

آقایان کوردایَتی تمامی آرشیو نشریات و رسانه‌های هفتادساله خود را گشتند، اما اثری از این شعار در سوابق‌شان نیافتند.

به ناچار دو بیت از شعری طولانی استاد هیمن – سروده‌شده در ۱۹۴۶ تحت تأثیر اندیشه‌های چپ – را به عنوان سند عرضه کردند و اعلام نمودند که سه واژه «زن، زندگی، آزادی» در آن وجود دارد؛ در نتیجه خالق اندیشه زن زندگی آزادی خودشان‌اند!

از بخت بد آقایان، مردم کُردستان هنوز فراموش نکرده بودند که استاد هیمن به خاطر همین اندیشه‌های چپ و برابری‌خواهانه از سوی راست سنتی کوردایتی در روستای دولتوی سردشت زندانی و ملقب به «پیره جاش» و «جاش ملی» شده بود.

جریان راستِ سنتی کوردایَتی با پرچم مافیای ارتجاعی کُردستان عراق در نقش نفاق و دشمنی بین ملت‌ها و ستیز با شعار "زن، زندگی، آزادی"

۵. پرچم تفرقه

در گرماگرم جنبش «زن، زندگی، آزادی»، پرچم مافیای کوردایتی شیخ‌آغاهای کُردستان عراق را به عنوان پرچم کُردستان در میان تظاهرکنندگان علم کردند.

پرچم قاضی محمد دربردارنده نمادهای گل گندم و قلم بود، اما مافیای کوردایتی عراق – که میانه‌ای با گندم (تولید ملی) و قلم (اندیشه و آگاهی) نداشتند – در ۱۹۹۹ این نمادها را زدودند و به جای‌شان خورشیدی شبیه نیمرو (به کُردی هێلکە و ڕۆن) قرار دادند. [111]

آن‌ها در داخل و خارج ایران همواره این پرچم‌ کذایی را در گردهمایی‌ها و تظاهرات ایرانیان علم می‌کردند؛ که موجب نگرانی فارس‌ها و سایر ایرانیان وفادار به یکپارچگی کشور می‌شد. بدین گونه، آقایان کوردایتی تیشه به ریشه درخت دوستی زدند و بسی نهال دشمنی کاشتند. [112]

هرچند این اعمال ضربه سختی بر قامت استبر جنبش «زن، زندگی، آزادی» وارد کرد، اما همگرایی ایرانیان قدرتمندتر از پرچم تفرقه آقایان بود.

اتحاد دو جریانِ راستِ سنتیِ کُردستان (کوردایَتی سنتی و اسلام سیاسی سُنی) در برابر جنبش"زن، زندگی، آزادی"

۶- اتحاد با اسلام‌گرایانِ سیاسی سُنّی

احزاب راست سنتی کُردستان ایران با اسلام‌گرایان سنی شهرهای سنینشین کُردستان ایران متحد شدند و تریبون را به آن‌ها سپردند تا کفه ترازو را به نفع خود سنگین کنند. تجمعات و سخنرانی‌های آن‌ها را در تلویزیون و رسانه‌های خود به صورت گسترده منتشر نمودند.

۷. به خشونت کشاندن جنبش "زن، زندگی، آزادی"

جنبش «زن، زندگی، آزادی» – که ذاتاً مدنی و ضد خشونت است – از بدو تولد در آرامستان آیچی سقز، همزاد برادری خشونت‌گر به نام «راست سنتی کوردایتی» بوده است.

احزاب کوردایتی سنتی در رقابت با نیروهای مترقی، چپ و عدالت‌خواه – که شعارشان به شناسنامه جنبش تبدیل شده بود – مبارزات مدنی خیابانی را به آشوب و خشونت عریان سوق دادند.

از طریق رسانه‌های اینترنتی، هواداران و نیروهای میدانی خود را به خشونت، آتش زدن خانه‌های بسیجیان محلی، آتش زدن بانک‌ها، علم کردن جامانه قرمز و پرچم مافیای مرتجع و دزدسالار کُردستان عراق تشویق می‌کردند.

احزاب راست سنتی کوردایتی – که در ادبیات فئودالی و قرون وسطایی تبحر خاصی دارند – وصله زشت ذیل را ضمیمه «زن، زندگی، آزادی» کردند:

«ژن، ژیان، آزادی» + «جاش به‌سه گه‌وادی»

در حالی که جنبش «زن، زندگی، آزادی» ماهیتاً مدنی، بدون خشونت، تساوی‌طلب و مدرن بود، وصله آقایان کوردایتی سرشار از کهنه‌پرستی، خشونت کلامی و زن‌ستیزی بود – حتی ارتجاعی‌تر از وصله سلطنت‌طلبان («مرد، میهن، آبادی»).

از منظر جوهر و ماهیت، شعار «زن، زندگی، آزادی» محصول قرن ۲۱ و «مرد، میهن، آبادی» متعلق به قرن ۲۰ است، اما «جاش به‌سه گه‌وادی» به قرن ۱۹ و ماقبل آن تعلق دارد.[113]

شعار «زن، زندگی، آزادی» سراسر ایجابی است و حتی در حد ویرگول خشونت، نفی، تحقیر یا تخریب ندارد.

آقایان کوردایتی – فرومانده در قعر قرون گذشته – هیچ ایده جدید و ایجابی نداشتند تا عرضه کنند؛ در نتیجه این وصله شرم‌آور را ضمیمه جنبش کردند. نیروهای نظامی محلی را همچون بزرگ‌ترین دشمنان کُرد و کُردستان و سرچشمه همه معضلات جامعه به اذهان جمعیت ناآگاه القا کردند.

در برخی شهرهای کُردستان، جوانان سرشار از شور کوردایتی و خالی از شعور سیاسی، طوطی‌وار این وصله را بر سر نیروهای نظامی بومی و خانواده‌هایشان فریاد زدند.

در حالی که اکثریت نیروهای نظامی محلی در ماه اول جنبش بی‌طرف مانده بودند، آقایان کوردایتی جمعیت را به در خانه‌های آن‌ها کشاندند و ده‌ها منزل را به آتش کشیدند.

سرگذشت خانواده یکی از این بسیجیان به نام «علی محمدی» بسیار عبرت‌انگیز است.[114] خانواده وی – مشتمل بر مادر، همسر و فرزندی خردسال – در خانه استیجاری خیابان منبع آب مهاباد زندگی می‌کردند. علی محمدی در آن هنگام در خانه نبود.

لیدرهای کوردایتی راست سنتی تظاهرکنندگان را به سوی این منزل هدایت کردند و از جلوی درب ورودی، خانه را به آتش کشیدند. خانواده در میان شعله‌های آتش و دود گرفتار شدند. خانواده همسایه بغلی در اقدامی انسانی و شجاعانه، با نردبان زن و بچه‌های گرفتار را به پشت‌بام هدایت و در خانه خود اسکان داد.

تصور کنید اگر این زن و بچه‌ها در آتش کوردایتی می‌سوختند، سرنوشت جنبش «زن، زندگی، آزادی» و حتی آبروی ملت کُرد به کجا می‌رسید؟ در آن زمان، سیاست دولت مرکزی ایران در قبال جنبش این بود که با کمترین تلفات آن را متوقف کند. دولت پس از حدود چهل روز از شروع جنبش، در واکنش به خشونت‌های افسارگسیخته خیابانی کوردایتی راست سنتی، وارد فاز خشونت عریان شد.

برای مثال در مهاباد – که احزاب کوردایتی سنتی بیشترین هوادار را داشتند – تا روزهای چهارم و پنجم آبان ۱۴۰۱ کسی کشته نشد. برای اثبات، به مزار قربانیان جنبش در مهاباد، بوکان و جوانرود مراجعه کنید؛ تاریخ فوت بر سنگ مزارشان نوشته شده است.

رویکرد خشونت و تخریب به عکس‌العمل خشونت‌بار دولت محدود نماند و هراس ایرانیان طرفدار یکپارچگی ایران، نیروهای سکولار، چپ و ملی‌گرایان مترقی را نیز برانگیخت.

هراس آن‌ها این بود که جنبش کُردستان از ماهیت مترقی، آزادی‌خواهانه و سکولار خود خارج شده و سیستم ارتجاعی کُردستان عراق را الگو قرار داده است. از این رو، آن‌ها نیز دچار ناامیدی و انفعال شدند.

۸- تزریق شعار «داگیرکەری ئێرانی، قاتڵی ڕۆڵەمانی» (اشغالگر ایرانی، قاتل فرزند مایی)

در ۲ مرداد ۱۴۰۴ (۲۴ ژوئیه ۲۰۲۵)، سه فعال محیط زیست در جریان خاموش کردن آتش‌سوزی کوه آبیدر سنندج به نام‌های خبات امینی، حمید مرادی و چیاکو یوسفی‌نژاد جان باختند.

تعدادی از هواداران حزب دمکرات-بارزانی در مراسم خاکسپاری این فعالان، شعار سه سال پیش خود را با اندکی تغییر به میان جمعیت تزریق کردند:

«داگیرکەری ئێرانی، قاتڵی ڕۆڵەمانی»[115] (اشغالگر ایرانی، قاتل فرزند مایی): https://youtube.com/shorts/i5Ru6f6cLrk?si=_fWmSmZBy0B66_R5

خوشبختانه این بار هم اکثریت مردم فرهیخته سنندج از تکرار این شعار خودداری کردند. با مراجعه به فیلم‌های موجود می‌بینیم که در هیچ مراسمی نتوانستند بیش از صد تن را با خود همنوا سازند.

پان‌ترک‌ها با پخش وسیع این فیلم‌ها تبلیغات گسترده‌ای علیه ملت کُرد به جریان انداختند. در حالی که یک ماه از جنگ دوازده‌روزه اسرائیل و ایران گذشته بود، کُردها را به ابزار صهیونیست‌ها منتسب کردند تا فارس‌ها و سایر ایرانیان را در مقابل کُردها قرار دهند: https://www.instagram.com/reel/DNYgPZjuttc/?igsh=MXNuOTJ0cGx6c3V2

در اینجا می‌بینیم که جریان راست سنتی کُردستان با پان‌تورکیسم همچون دو تیغه یک قیچی علیه ملت کُرد، برادری ملت‌ها و فلسفه «زن، زندگی، آزادی» در تعامل و دادوستد هستند.


راست سنتی کُردستان و بازگشت به تنظیمات کارخانه

در آبان‌ماه ۱۴۰۱،آقایان کوردایتی در هنگامه حمله، غارت و آتش زدن خانه‌های بسیجیان محلی، زیرجامه زنان آن‌ها را به خیابان آوردند و همچون پرچم علم کردند؛ تا غیرت خود و ناتوانی خصم را به نمایش بگذارند.

احزاب راست سنتی کوردایتی در دوره فئودالیته شکل گرفته‌اند و بیشتر رهبران‌شان فئودال یا فئودال‌زاده بودند. این احزاب در مواجهه با جنبش مدرن و مدنی «زن، زندگی، آزادی»، فیل‌شان یاد هندوستان کرد و به تنظیمات اولیه کارخانه بازگشتند.

جایگاه زن در سیستم فئودالی مادون انسان و هم‌تراز با حیوانات اهلی است. در فرهنگ گذشته فئودالی، غنیمت گرفتن زیرجامه زن رقیب و نمایش عمومی آن، بزرگ‌ترین شجاعت محسوب می‌شد.

این اعمال شنیع یادآور عملکرد همین جریان در روستاهای مهاباد بود؛ که در سال ۱۳۵۸ لباس زنان و تارای عروسی را بر تن ریش‌سپیدان خاندان‌های منگور کرده و سوار بر خر و تراکتور میان روستاها می‌گرداندند.

سرانجام، تحرکات خشونت‌آمیز و واپسگرایانه خیابانی کوردایتی سنتی، بسیجیان محلی را از موضع بی‌طرفی خارج ساخت. از سوی دیگر، روشنفکران و بخش فرهیخته کُردها در این شهرها دچار انفعال و ناامیدی شده و از جنبش فاصله گرفتند.

خلاقیت احزاب راست سنتی کوردایتی در بازسازی فرهنگ فئودالی

 

«هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

 بازجوید روزگار وصل خویش»[116]

خوانین و فئودال‌های کُردستان در دوره عشایری و فئودالیته، رقبا و خانواده‌های تحت فرمانروایی خود را ملقب به عنوانی زشت و تحقیرآمیز می‌کردند.

این متد در تداوم اقتدار ارباب کاربرد داشت؛ زیرا جایگاه رقبا را تضعیف می‌کرد و رعایا با به دوش کشیدن چنین القابی، خود را حقیرتر از آن می‌دانستند که وسوسه عصیانگری در سر بپرورانند. این فرهنگ در میان رعایا نهادینه شده بود.

نام بسیاری از حیوانات – مانند روباه، سگ، گرگ، گوسفند، خر، سوسک، کرم، مار و عقرب – به شکل پیشوند یا پسوند ضمیمه عنوان رعایا می‌شد. این القاب به نسل‌های بعدی نیز انتقال می‌یافت. بازمانده آن را هنوز در عنوان بعضی خانواده‌ها و حتی شناسنامه‌ها می‌بینیم؛ مانند چاوشی، سورنا زن، مرغی، پیرزن، چرخ‌زن و...

در دهه ۱۹۸۰، فعالیت جریانات سیاسی کُردستان به اوج رسید. جریان راست سنتی کوردایتی برای از میان بردن رقبا، متوسل به تخریب و تخطئه غیرخودی‌ها شد. الحق، در این میدان بسیار مبتکر و خلاق بودند.

در این رویکرد، پیروان کنگره چهار حزب دمکرات – گروه هفت‌نفره را جاش (به معنی کره‌خر و در اصطلاح مزدور بیگانه) و ماموستا هیمن شاعر ملی کُرد را ملقب به پیره‌جاش و جاش ملی کردند.

انشعابیان دمکرات – رهبری انقلابی را ملقب به لادر (مُنحَرِف) و جاش مجاهد کرده و ماموستا شیخ عزالدین حسینی را کمونیست و ساواکی نامیدند. القاب آنارشیست، پل‌پوتی[117] و دن‌کیشوتی[118] را ضمیمه کومله کردند. سازمان خبات ملی و اسلامی کُردستان را خفت و سازمان رزمندگان راه کارگر را خزندگان نام‌گذاری کردند.

این القاب ادبیات کُردی را غنای خاصی بخشیده است. اگر آرشیو برنامه‌های رادیویی راست سنتی کوردایتی، نشریات و خاطرات این دوره را مرور کنیم و همه القابی که آقایان علیه دگراندیشان ابداع کرده‌اند را گردآوری کنیم، فهرستی طولانی و جالب تهیه خواهد شد. کاش یکی از خوانندگان این کتاب یا دانشجویان تاریخ دست به قلم برده و مقاله‌ای در این خصوص تولید نمایند.

ناتوانی راستِ سُنّتی کُردایَتی از فهمِ شعارِ "زن، زندگی، آزادی"

در پاییز ۱۴۰۱ (۲۰۲۲)، در حالی که هواداران و عوامل خیابانی کوردایتی سنتی در خیابان‌ها مشغول رفتارهای شرم‌آور زن‌ستیزانه بودند، رهبران‌شان خود را صاحب اصلی و بنیان‌گذار شعار «زن، زندگی، آزادی» معرفی می‌کردند!

لازم نیست مبتکر و مفسر شعارِ زن زندگی آزادی باشیم؛ اگر آدمی بویی از انسانیت برده باشد، محال است لباسِ زیر زنِ هیج زنی را مصادره کند.انسانِ آزاده این توحش قرون وسطایی را حتی به زنِ دشمن نیز روا نمی‌دارد.  

از دیدگاهِ انسان آزاده، زن سرچشمه زاینده زندگی، شور، شعور، عشق و مهربانی است. چنین انسانی تفاوتی در ارج و منزلت مادر یک نیروی انتظامی یا مادر یک فعال سیاسی اپوزیسیون نمی‌بیند.

رهبران خودشیفته کوردایتی، تاکنون هیچ تحلیل علمی از جوهر و فلسفه «زن، زندگی، آزادی» ارائه نکرده‌اند. اگر روزی ناچار شوند صفحه‌ای در این خصوص بنویسند، از بضاعت ناچیز علمی و تاریخی خود متوسل به تقلب یا سفسطه شده و مرتکب اشتباهاتی فاحش خواهند شد.

آقایان کوردایتی به خاطر ماهیت ماقبل مدرنیته خود، ناتوان از درک این حقیقت‌اند که شعار «زن، زندگی، آزادی» آلترناتیو مثلث «سکس، مرگ و برده‌داری» است. [119]

آلترناتیوی که زن را نه همچون کالای سکسی، بلکه سرچشمه زاینده زندگی و آزادی می‌بیند.

به گفته اسلاوی ژیژک، این شعار تقلیدی صرف از فمینیسم غربی یا «جنبش من هم» نیست. مایکل هارت، شعار «زن، زندگی، آزادی» را با شعار انقلاب فرانسه «آزادی، برابری، برادری» مقایسه می‌کند.

زبان حال و همیشگی جریان راست سنتی کوردایتی چنین است:

«دیگی که واسه من نجوشه، سر سگ توش بجوشه»

خشونت افسارگسیخته: رویکردی مسبوق به سابقه راست سنتی

رویکرد جریان راست سنتی کوردایتی در به انحراف کشاندن جنبش‌های مدنی و مترقی کُردستان مسبوق به سابقه است. از جمله در  سوم اسفند ۱۳۷۷ (۱۹۹۹ م)، به دنبال دستگیری عبدالله اوجالان از طریق عوامل اسرائیل و ناتو و استرداد وی به ترکیه، جنبشی عظیم شهرهای مختلف کُردستان ایران را فراگرفت.

دولت مرکزی ایران – که لبه تیز این جنبش را علیه ترکیه، ناتو و اسرائیل می‌دید – با آن در تساهل و تسامح بود. حتی در تهران و سنندج اجازه برگزاری تجمعات مسالمت‌آمیز داد. دولت خاتمی نسبت به تجمعات بدون مجوز قانونی سایر شهرهای کُردستان، عکس‌العمل خشونت‌باری نشان نداد.

ادامه این جنبش باعث تقویت روزافزون جریان چپ، مدرن و عدالت‌خواه می‌شد – امری به هیچ وجه قابل تحمل برای راست سنتی کُردستان نبود. از این رو، انحراف آن را در دستور کار قرار دادند.

در راستای این سیاست، عوامل راست سنتی کُردستان روز سوم اسفند ۱۳۷۷ تظاهرات مسالمت‌آمیز مردم سنندج را به سوی خشونتی افسارگسیخته سوق دادند. در نتیجه، نیروهای ضدشورش این حرکت را به شکلی بسیار خونین سرکوب کردند. جریان راست سنتی کوردایتی با این رویکرد، پایان جنبش سرتاسری کُردستان ایران را رقم زد.

در آن زمان، تلویزیون کُردی مد تی‌وی (MED TV) به شیوه‌ای شفاف خبر چگونگی انحراف، خشونت و سرکوب تظاهرات را پخش نمود.[120]

آقایان کوردایتی فرصت را غنیمت شمرده و با کمال وقاحت تبلیغات وسیعی علیه گردانندگان آن به راه انداختند. اعلام کردند که این تلویزیون به جای مأموران ضدشورش، تظاهرکنندگان را محکوم و آشوب‌طلب نامیده است.

در حقیقت، تلویزیون اعلام کرده بود عده‌ای آشوب‌طلب به میان تظاهرکنندگان نفوذ کرده و آن‌ها را به سوی خشونت سوق داده‌اند.

تحقیق میدانی نگارنده این سطور کاشف به عمل آورد که خبر تلویزیون حقیقت داشته است. آن عده‌ای که تظاهرات را به خشونت کشانده بودند، از اعضا و هواداران جریان راست سنتی کوردایتی بودند. عموم افراد این گروه خشونت‌گرا پس از کشاندن تظاهرات به خشونت، از مهلکه گریخته و جوانان و مردم دیگر را برای سرکوب و سلاخی تنها گذاشتند.

خواننده گرامی، اکنون پیدا کنید پرتقال‌فروش را. [121]

آیا کُردها در جنبش «زن، زندگی، آزادی» تنها ماندند؟

در برخی مناطق مانند کُردستان، بخش خیابانی و اعتصابات جنبش «زن، زندگی، آزادی» طولانی‌تر بود. این موضوع دستاویزی شد تا جریان سیاسی راست سنتی کُردستان – به محوریت حزب دمکرات کُردستان ایران – اعلام کند که فارس‌ها و سایر ایرانیان کُردها را تنها گذاشته‌اند.

برخی کُردهای فاقد دانش و بینش سیاسی در دام این تبلیغات جهت‌دار افتادند و باور کردند کُردها تنها مانده‌اند.

در واقع، این جنبش بدون همراهی و همگامی سایر ایرانیان، همچون جنبش‌های منطقه‌ای پیشین کُردها، محدود و بدون دستاورد می‌ماند. [122]

با مرور وقایع اولیه شروع جنبش، می‌توان تصویری کامل و جامع به دست آورد. در این راستا، کرونولوژی (خط زمان) جنبش «زن، زندگی، آزادی» را بررسی می‌کنیم.

الهه محمدی و نیلوفر حامدی

کرونولوژی (خط زمان) جنبش "زن، زندگی، آزادی"

کرونولوژی یا گاه‌شماری، علمی است برای مطالعه و تنظیم رویدادها بر اساس ترتیب زمانی. این دانش نه تنها برای درک تاریخ، بلکه برای تحلیل علّی رویدادها ضروری است و روابط علت و معلولی، تحولات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی را روشن می‌کند.

دو روزنامه‌نگار مرکزنشین (نیلوفر حامدی و الهه محمدی) بیشترین نقش را در شروع جنبش ایفا کردند. هزینه این دو پیشکسوت تا کنون ۱۶ ماه زندان بوده است.

۱. تهران - ژینا در اغما مأموران گشت ارشاد ژینا امینی (اهل سقز) را که همراه برادرش به تهران سفر کرده بود، روز سه‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱ در نزدیکی ایستگاه مترو حقانی بازداشت کردند. [123] ژینا ساعاتی بعد در یکی از مراکز گشت ارشاد به اغما فرو رفت و به بیمارستان کسری منتقل شد.

۲. تهران - نیلوفر حامدی بر بالین ژینا روز ۲۴ شهریور، نیلوفر حامدی (خبرنگار روزنامه شرق) همچون غزل حافظ به بالین ژینا رسید.[124] او نخستین خبرنگاری بود که با مشقت خود را به ژینای در اغما رساند، عکسی باشکوه تهیه کرد و همراه خبر مرگ وی منتشر نمود. این عکس به سرعت جهانی شد و همدلی بی‌نظیری در جامعه ایرانیان ایجاد کرد.[125]

چند روز بعد، نیلوفر حامدی بازداشت شد. پس از او، جمع کثیری از روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی – از جمله زهرا توحیدی، هدی توحیدی، علیرضا خوشبخت، روح‌الله نخعی، یلدا معیری، مجید توکلی، هانیه دائمی و فاطمه رجبی – بازداشت شدند. [126]

۳. تهران - انتشار اولین مصاحبه با بستگان ژینا روز ۲۴ شهریور، الهه محمدی (خبرنگار روزنامه هم‌میهن) ساعتی پیش از مرگ ژینا با دایی و مادربزرگ او گفت‌وگو کرد که فردایش در هم‌میهن منتشر شد.[127] این مصاحبه همدردی گسترده‌ای در سراسر ایران برانگیخت.

۴. تهران - خشم و التهاب روز ۲۵ شهریور، مرکز اطلاع‌رسانی پلیس تهران ادعا کرد ژینا «به صورت ناگهانی» دچار عارضه قلبی شده است.[128] این اطلاعیه برای اکثریت مردم غیرقابل باور بود و ضرب و شتم پلیس را عامل مرگ دانستند. خشم و التهاب جامعه را فراگرفت.

۵. تهران - ابراز نارضایتی شخصیت‌های علمی، سیاسی، حقوقی، ورزشی و هنری هم‌زمان با اعلام مرگ ژینا، ده‌ها شخصیت سیاسی، فرهنگی، علمی، ورزشی و هنری در تهران و نقاط دیگر ایران نارضایتی خود را اعلام کردند. فهرست برخی از آن‌ها برای ثبت در تاریخ:

  • نمایندگان پیشین مجلس: دکتر مسعود پزشکیان، محمود صادقی، پروانه سلحشوری، طیبه سیاوشی.
  • مقام‌های پیشین: سید محمد خاتمی، محمدرضا عارف، محمدجواد آذری جهرمی، زهرا رهنورد.
  • مراجع تقلید: اسدالله بیات زنجانی.
  • وکلا و حقوقدانان: سعید دهقان، علی مجتهدزاده.
  • ستارگان فوتبال: علی دایی، علی کریمی (که گفت: «کاوه آینده ایران‌زمین زن است»).
  • پزشکان و اساتید: دکتر محمدرضا فاضلی، دکتر مازیار اشرفیان بناب.
  • هنرمندان و سینماگران: ترانه علیدوستی، گلشیفته فراهانی، اصغر فرهادی، مسعود کیمیایی، نازنین بنیادی، رضا کیانیان، مهدی یراحی، مونا برزویی، فاطمه اختصاری، پانته‌آ بهرام، احسان کرمی، پرستو صالحی، مهران مدیری.
  • تشکل‌ها: حزب اتحاد ملت ایران، حزب ندای ایرانیان، کمپین حقوق بشر ایران.[129]

۶. تهران - اولین اعتراض خیابانی

 عصر جمعه ۲۵ شهریور، زنان روشنفکر، فعالان مدنی و آزادی‌خواهان تهران مقابل بیمارستان کسری و خیابان‌های اطراف گرد آمدند و علیه آمران و عاملان قتل اعتراض کردند.[130] معترضان متحمل باتوم و کتک‌کاری شدند و عده‌ای بازداشت گردیدند. بدین گونه، نخستین جرقه جنبش زده شد.[131]

۷. الهه در سقز

 الهه محمدی صبح ۲۶ شهریور با امکانات خبرنگاری در مراسم تشییع ژینا در سقز حضور یافت. او صحنه‌های مترقی جنبش – به ویژه شعار «ژن، ژیان، آزادی» – را پوشش وسیع خبری داد و از انعکاس شعارهای تنگ‌نظرانه و تفرقه‌افکنانه هواداران راست سنتی کوردایتی خودداری کرد.

۸. سقز - شروع جنبش عمومی «زن، زندگی، آزادی» روز ۲۶ شهریور، شعار «ژن، ژیان، ئازادی» برای نخستین بار در مراسم خاکسپاری ژینا در آرامگاه آیچی سقز سر داده شد. این شعار محوری از دل سنت مبارزاتی مدنی زنان در کُردستان ترکیه و روژاوا (کُردستان سوریه) بیرون آمد و به کُردستان ایران سرایت کرد. [132]

وقتی ژینا به خاک سپرده شد و مادرش برای آخرین بار با او وداع کرد، زنانی با پوشش مشخص شعار «ژن، ژیان، ئازادی» را سر دادند. مردی بر سنگ قبر نوشت: «ژینا جان، تو نمی‌میری؛ نام تو رمز می‌شود» – و چنین شد.

پس از خاکسپاری، ابتدا مردانی با گرایش دینی، ملی‌گرایی و فعالان کارگری زبان به انتقاد گشودند.

سپس زنان خشمگین خواستند تریبون به زنان واگذار شود. تعدادی از آنها روسری‌هایشان را بالا انداختند و گفتند «نه رودسری نه توسری تا به کی خاک‌برسری».[133]

 زنی بدون روسری بالا رفت و بر مزار ژینا سخنرانی کرد.

 پس از او، زنی دیگر و مردانی دیگر لب به اعتراض گشودند.

معترضان به سوی فرمانداری حرکت کردند و با ماشین‌های آب‌پاش و نیروهای ویژه روبه‌رو شدند. به خیابان‌ها و کوچه‌های شهر عقب‌نشینی کردند.

 تعداد زیادی به کوی سازمانی خانواده‌های نظامیان پناه بردند. این خانواده‌ها با شجاعتی بی‌نظیر از مردم حمایت کرده و مانع دستگیری‌شان شدند.

 این اعتماد و پشتیبانی متقابل، نشانه بلوغ فرهنگی و سیاسی اخیر ایرانیان است که دیوارهای انفصال و دشمنی را فرو ریخته اند.

در این روز، شعارهای دو جریان چپ نوگرا و راست سنتی کُردستان کاملاً متضاد بودند.

 راست سنتی شعارهایی چون «داگیرکەری ئێرانی، قاتڵی ژینامانی» (اشغالگر ایرانی، قاتل ژینای مایی) [134]  و «کُردستان گورستانی فاشیستان»[135]  سر داد – شعارهایی دو لبه که همزمان علیه دولت، کشور ایران و سایر ایرانیان (به ویژه فارس‌ها) بودند[136]  و می‌توانست عامل بیزاری ایرانیان و مخالفت با جنبش شود. [137]

جریان چپ نوگرا – متشکل از فعالان حقوق بشر، حقوق زنان و آرمان‌خواهان عدالت اجتماعی و برادری ملت‌ها – با الگوبرداری از مبارزان روژاوا، شعارهای «ژن، ژیان، آزادی»، «مقاومت زندگی است» و «شهید نمی‌میرد» را فریاد زدند.

الهه محمدی و شهروندخبرنگاران حاضر، شعارهای تنگ‌نظرانه راست سنتی را پوشش ندادند و سانسور کردند، اما شعارهای «ژن، ژیان، آزادی» و سخنرانی لیلا عنایت‌زاده (فعال حقوق زنان و عضو انجمن ژیانەوە سقز) را به جهان مخابره کردند.[138]

شعار «ژن، ژیان، آزادی» به سرعت سایر مناطق کُردستان – به ویژه سنندج، دیواندره و کامیاران – را فراگرفت.

۹. تهران - انتشار گزارش الهه از شروع جنبش «زن، زندگی، آزادی» الهه محمدی در ۲۷ شهریور گزارش مبسوطی از رویدادهای ۲۶ شهریور سقز تحت عنوان «یک وطن اندوه» در روزنامه هم‌میهن منتشر کرد. [139] این گزارش بر محور شعار «ژن، ژیان، آزادی» متمرکز بود. الهه محمدی – که در نقش الهه «زن، زندگی، آزادی» ظاهر شده بود – پس از انتشار این گزارش به زندان رفت.

۱۰. دانشگاه تهران - پژواک آوای «ژن، ژیان، آزادی» به زبان فارسی

 فراز اصلی جنبش در ۲۷ شهریور ۱۴۰۱ در محوطه دانشگاه تهران رخ داد.[140]

"ژن، ژیان، آزادی"از این جایگاه به پرواز درآمد و بر قلب  آزادیخواهانِ سراسر نشست و جهانی شد.

دانشجویان کُرد و غیرکُرد – عموماً چپ، سکولار و علاقمندانِ جنبش روژاوا – شعار «ژن، ژیان، آزادی» را برای نخستین بار به زبان فارسی سر دادند.[141]

پوشش وسیع خبری این حرکت، شعار «زن، زندگی، آزادی» را به رهبر، قطب‌نما و شناسنامه قیام سرتاسری ایرانیان تبدیل کرد .

سادگی، شیوایی، شورانگیزی و زایندگی این شعار پرشور و پرشعور، هنوز نیروی محرکه اصلی جنبش است. پویایی و غنای ذاتی آن، دیوارهای قومی، خونی، نژادی، زبانی، مذهبی و آپارتاید جنسی را فرو ریخت. پس از ۴۴ سال، همگرایی ایرانیان جایگزین واگرایی شد. عنوان «زن، زندگی، آزادی» کاملاً برازنده این جنبش بود.

۱۱. زنان ایرانی - کارزار مبارزه با حجاب اجباری

از روزهای نخست جنبش، زنان ایرانی به صورت گسترده حجاب اجباری را کنار گذاشتند و روسری‌ها را به آتش کشیدند. این رویه به مهم‌ترین نماد جنبش تبدیل شد.

 در همراهی و پیشکسوتی زنان ایرانی، برخی سینماگران زن – مانند گلاب آدینه، فاطمه معتمدآریا، کتایون ریاحی، افسانه بایگان، هنگامه قاضیانی، شقایق دهقان، ترانه علیدوستی، باران کوثری، بهاره ارجمند، لاله مرزبان، آزاده صمدی – با برداشتن حجاب اجباری در مراسم عمومی از جنبش حمایت کردند و متحمل هزینه‌های قضایی شدند.

۱۲. تهران - ویدئو ترانه «برای»

در روزهای نخست مهر ۱۴۰۱، شروین حاجی‌پور با خلق به‌موقع ویدئو ترانه «برای...» روحی تازه به جنبش دمید.[142]

 این اثر به سرعت به یکی دیگر از نمادهای اعتراضات سرتاسری تبدیل شد. شروین ۴۸ ساعت پس از انتشار، در ۷ مهر بازداشت شد.

واکنش به بازداشت او در توییتر و اینستاگرام گسترده بود و کلیپ‌های بیشتری بر اساس این ترانه ساخته شد. مونا برزویی (ترانه‌سرای ساکن ایران) نیز در این روز بازداشت شد.[143]

۱۳. دانشگاه: پیشرو در جنبش «زن، زندگی، آزادی»

 پس از شکل‌گیری جنبش، جنبش دانشجویی ایران پس از فترت طولانی، ظهوری دوباره یافت و در چند ماه رکورد کنش‌های نقادانه در تاریخ خود را شکست. سرتاسر دانشگاه‌های ایران به جنبش پیوستند.

حتی در شهرهای ترک‌زبان – که پان‌ترک‌ها از پیوستن مردم پیشگیری می‌کردند – در بخش دانشجویی ناکام ماندند و دانشگاه‌ها و دانش‌آموزان بسیاری به جنبش پیوستند.

بسیاری از استادان دانشگاه با شور بی‌سابقه از جنبش حمایت کردند و متحمل هزینه‌های سنگین شدند. بنا بر آمار روزنامه اعتماد، طی یک سال پس از شروع جنبش دست‌کم ۱۱۰ استاد دانشگاه اخراج شده‌اند.[144]

هزینه‌های جنبش "زن، زندگی، آزادی"

هزینه‌ها و دستاوردها همیشه با یکدیگر برابر نیستند؛ گاهی هزینه‌های سنگین‌تر به تغییرات محدودتر منجر می‌شود و برعکس، اعتراضات مسالمت‌آمیز می‌تواند تأثیرات پایدارتری داشته باشد.

برای نمونه، سیستان و بلوچستان بیشترین هزینه جانی (۱۰۸ نفر) را پرداخت کرد، اما کمترین دستاورد را داشت. واقعیت این است که روح و فلسفه جنبش «زن، زندگی، آزادی» به بلوچستان نفوذ نکرد.

پس از خبر تجاوز فرمانده انتظامی به دختری بلوچ در ۸ مهر ۱۴۰۱، نمازگزاران پس از نماز جمعه با نیروهای امنیتی درگیر شدند و حدود ۱۰۸ نفر کشته شدند. آن‌ها حتی شعار «زن، زندگی، آزادی» سر ندادند و به شعارهای دیگری پرداختند.

زنان منطقه همچنان زیر چادر و چاقچور هستند و مردم از دیوار سنت‌گرایی عبور نکرده و هیچ تحولی در ایده‌های خود ایجاد نکرده‌اند.

در مقابل، مناطقی که مبارزات به شکلِ آرام، مدنی و با خشونت کمتری جریان داشت، بیشترین دستاوردها را کسب کردند(مثل تهران و اصفهان)

آمار جان‌باختگان

منابع معتبر حقوق بشری (مانند سازمان حقوق بشر ایران، هرانا و هه‌نگاو) آمار کلی جان‌باختگان را بین ۵۲۹ تا ۵۵۱ نفر تخمین می‌زنند.

تاکنون هویت ۳۷۳ جانباخته مشخص شده است. از این تعداد، ۱۰۸ نفر مربوط به سیستان و بلوچستان هستند.

در سایر مناطق، از مجموع جان‌باختگان، هویت ۲۶۵ تن در ۲۵ استان استان به شرح ذیل شناسایی شده است:[145]

۱- استان آذربایجان غربی ۴۷

۲- استان تهران با ۴۵

۳- استان کُردستان ۳۸

۴- استان مازندران ۲۲

۵- استان کرمانشاه ۲۱

۶- استان گیلان ۱۹

7- استان البرز ۱۷

۸- استان خوزستان ۱۲

۹- استان فارس ۹

۱۰- استان اصفهان ۶

۱۱- استان خراسان رضوی ۵

۱۲ استان کهگیلویه و بویر احمد ۴

۱۳- استان‌های ایلام و مرکزی ۳

۱۴- در هر یک از استان‌های آذربایجان شرقی، قزوین، زنجان، و هرمزگان، دو نفر کشته‌شده‌اند.

۱۵- در هر یک از استان‌های اردبیل، همدان، لرستان، بوشهر، سمنان، و خراسان شمالی هرکدام یک نفر کشته‌شده‌اند.

در میان استان‌ها، آذربایجان غربی بیشترین هزینه جانی را پرداخت کرد، اما بیشترین کشته‌ها مربوط به روزهای ۴ و ۵ آبان ۱۴۰۱ است. در این زمان جریان راستِ سنتی کُردایَتی تمام قوای خود را بسیج کرده و در جهتِ موج‌سواری جنبش را به خشونت عریان سوق داده بود.

تکذیب یک ادعا

جریان راست سنتی کُردایتی همواره ادعا می‌کند که کُردها در جنبش «زن، زندگی، آزادی» تنها ماندند.

آمارها نشان می‌دهد مناطق کُردنشین هزینه سنگینی پرداختند، اما اعتراضات و کشته‌ها در حداقل ۲۵ استان از ۳۱ استان ایران ثبت شد و جنبش کاملاً سراسری بود.

در نهایت، جنبش هزینه‌اش را به طور مشترک در مناطق مختلف ایران پرداخت و ادعای «تنها ماندن کُردها» با واقعیت‌های آماری همخوانی ندارد.

برای اطلاعات موثق درباره کل حرکت‌های اعتراضی، تجمعات، اعتصابات، بازداشت‌شدگان و جان‌باختگانِ جنبش، به وب‌سایت نمای انقلاب مراجعه فرماییدE  https://enqelab.info

و. موج‌سواری بر مراسمِ "نوروز ملی کُردستان"

سال ۲۰۲۴، نوروز ملی کُردستان در سراسر کُردستان – از ماکو تا ایلام – فراگیر شد. حدود یک ماه، شوری همچون انقلاب "زن، زندگی، آزادی" بهار کُردستان را سرشار از شادی و نشاط کرد.

این بار نیز اژدهای کمودوی «راست سنتی کُردستان» – همچون تجربه انقلاب «زن، زندگی، آزادی» – چُرتش پاره شد و معرکه‌گیر میدان گردید. شروع کرد به خوشه‌چینی، بی‌محتوا کردن و تخریب باغ نوروز ملی کُردستان.

تاریخچه نوروز ملی کُردستان نشان می‌دهد که این جشنواره حاصل ۷۶ سال نوآوری و زحمات مستمر جریان چپ و نوگرای کُردستان است. این امر در سه مرحله ابداع، تحکیم و گسترش یافت:

۱- «پیره میرد» در سلیمانیه عراق (۱۹۴۸)

 ۲-شمال کُردستان (کُردستان ترکیه، ۱۹۸۲ تاکنون)

 ۳- روستای سیسِر سردشت (از ۲۰۰۸ تاکنون)

بر اساس اسناد تاریخی، از هزاران سال پیش «نوروز» جشن مشترک عموم ملل ایرانی – از آسیای میانه و تاجیکستان تا آن سوی رود فرات – بوده است.

استخراج و آفرینش نوروز ملی کُردستان از نوروز مشترک ملل، ابتکار «پیره میرد» (شاعر و روزنامه‌نگار سلیمانیه) در سال ۱۹۴۸ میلادی است. در این دوره ۷۶ ساله، جریان راست سنتی کوردایتی هیچ نقشی در گسترش و همگانی شدن نوروز ملی کُردستان نداشته است.

نیروهای راست سنتی کُردستان در دو نوروز (۱۹۷۹ و ۱۹۸۰) بر چندین شهر و هزاران روستای کُردستان ایران حاکمیت داشتند. جست‌وجو در آرشیو این دو سال، چهل سال کمپ‌نشینی، چهل و چهار سال برنامه‌های رادیویی و صدها مجله و نشریه این احزاب، واقعیتی را آشکار می‌کند:

مجموع حجم تبلیغات این احزاب درباره نوروز ملی کُردستان طی نیم سده اخیر، بسیار کمتر از هیاهو و رجزخوانی‌های‌شان طی یک ماه نوروز ۲۰۲۴ بوده است.

جریان راست سنتی کوردایتی مراسم سرتاسری «نوروز ملی کُردستان» را به دیده خوان یغما نگریست و همچون ماجرای جنبش «زن، زندگی، آزادی»، برای مصادره و تصاحب آن با توزیع وسیع نمادهای مافیای کوردایتی کُردستان عراق – از جمله جامانه[146] و پرچم جعلی کُردستان عراق – معرکه‌گیر میدان شدند.

کسی که با الفبای سیاست آشنا باشد، به آسانی از این نمادها رمزگشایی می‌کند و می‌بیند که جریان راست سنتی کُردستان ایران با برافراشتن دستار و پرچم مافیای ارتجاعی کُردستان، خوابی وحشتناک برای سواری بر مردم کُردستان ایران تدارک دیده است: کپی کردن سیستم چته‌گری، مردسالار، زن‌ستیز، ارتجاعی و عشیره‌گری کُردستان عراق به کُردستان ایران.

نوروز خاکی‌پوشان یان خوانِ یغما؟

جریان راست سنتی کُردایتی در نوروز ۲۰۲۵، با تبلیغات وسیع برای کارزار «جامه خاکی» (نوروز خاکی‌پوشان)، ضدابتکار دیگری به کارنامه خود افزود و ضربه مهلکی بر پیکر نوروز ملی کُردستان فرود آورد.

نوروز جشنی است که رنگ‌ها در قلب هویت آن می‌تپند. ترویج پوشش یکدست و خنثایی چون لباس خاکی، با فلسفه نوروز —که نماد تغییر، نوزایی طبیعت و پویایی زندگی است— در تضادی آشتی‌ناپذیر قرار دارد. [147] این رویکرد نه تنها شور، خلاقیت و پیوند عاطفی مردم را با این جشن کاهش می‌دهد، بلکه تداعی‌گر تکرار، ایستایی و اندوه است؛ در حالی که نوروز، جشن پیروزی زندگی بر مرگ و نماد رهایی از کهنگی به‌شمار می‌رود.

نوروز همواره با رنگ‌های زنده گره خورده است: سبز (نماد رشد)، قرمز (زندگی)، زرد (نور خورشید) و آبی (آسمان). این رنگ‌های شاد، روحیه جمعی و اشتیاق به مشارکت را تقویت می‌کنند؛ در حالی که رنگ‌های خنثی و تیره، احساس تعلق جمعی را کمرنگ ساخته و بیشتر تداعی‌گر سوگواری‌اند.

رنگ خاکی با پاییز، کویر و بیابان‌های بی‌حیات مرتبط است. از این رو، جایگزینی رنگ‌های شاد با این رنگ در زاگرس رنگین، دشمنی آشکار با طبیعت و فرهنگ این دیار است. نشاندن رنگ خاکی —که با یونیفرم‌های نظامی نیز پیوند خورده— در دل بهار، پارادوکسی تلخ می‌آفریند؛ گویی می‌خواهند خورشید را در قفسی خاکی زندانی کنند! نوروز نیازمند رنگ‌هایی است که پیروزی زندگی را فریاد بزنند، نه آنکه آن را در پوششی خاموش به خاک بسپارند.

این جریان، رنگ خاکی را به‌عنوان نمادی از پیشمرگه و هویت سازمانی خود تبلیغ می‌کند؛ اما ناسازگاری این انتخاب با بوم‌شناسی و جغرافیای کُردستان آشکار است. اصولاً ارتش‌های جهان در مناطق جنگلی از رنگ‌های سبز، قهوه‌ای و زیتونی، و در محیط‌های کوهستانی یا شهری از خاکستری، سفید، مشکی و آبی تیره استفاده می‌کنند. [148] ترویج رنگ خاکی (رنگ کویرها و بیابان‌های بیگانه) در زاگرس سرسبز، نه تنها از منظر نظامی نامعقول است، بلکه نشان از بیگانگی این جریان با بوم‌شناسی فرهنگی خویش دارد. این رنگ در این دیار رنگین، همچون وصله ناجوری است که نه استتار می‌آفریند و نه هویت.

این پروژه تنها تحریف تاریخ کُردستان نیست؛ بلکه خیانتی است به خرد جمعی مردمانی که سده‌ها تنوع فرهنگی خود را در برابر سیاست‌های یکسان‌سازی امپراتوری‌ها پاس داشته‌اند. بی‌تردید، تاراج نوروز پروژه‌ای شکست‌خورده است؛ زیرا بهار هرگز در جامه پاییزی نمی‌گنجد!

 

پیشینه نوروز بین‌الملل

«نیاز، مادر اختراع است.» پیدایش زندگی یکجانشینی مبتنی بر کشاورزی و دام‌پروری —که یافته‌های باستان‌شناسی آغاز آن را به ۱۲ هزار سال پیش در زاگرس و هلال حاصلخیز نسبت می‌دهند— انسان را نیازمند دانش نجوم، هواشناسی و تقویمی طبیعی کرد. [149] در این گاه‌شمارِ تازه، اعتدال بهاری (نوروز) به‌عنوان نقطه عطفی در زندگی جوامع انسانی اهمیت ویژه‌ای یافت و به نماد زایش و تجدید حیات طبیعت بدل شد.

کهن‌ترین سند تاریخی از برگزاری جشن نوروز، به بیش از پنج هزار سال پیش و دوران سومریان در شهر باستانی «اوروک» بازمی‌گردد. [150] پس از اسناد سومری نیز، ردپای پیشینه نوروز را می‌توان در کتیبه‌های بابلی و آشوری دنبال کرد. [151] از دیرباز، مردمان بین‌النهرین، زاگرس، فلات ایران و آسیای میانه همواره این روز را به‌عنوان نماد شکوفایی، تجدید حیات زندگی و آغاز سال نو و بهار می‌شناختند و آن را با جشن و سرور گرامی می‌داشتند.

تا سال ۱۹۴۸، تفاوت معناداری در شیوه برگزاری نوروز میان کُردها و دیگر مردمان این جغرافیای پهناور وجود نداشت. شالوده این جشن را آیین‌های مشترکی تشکیل می‌دادند؛ از جمله: برافروختن آتش، پخت‌وپز، دیدوبازدید خویشاوندان، عیدی دادن بزرگسالان به کودکان، رنگ‌آمیزی تخم‌مرغ، سبزه‌آرایی، خانه‌تکانی و تهیه جامه نو.

نرم‌افزارهای گاه‌شماری در دنیای باستان

آیین‌هایی چون میترائیسم،[152] زرتشتی و مسیحیت را می‌توان به‌مثابه «نرم‌افزارهایی باستانی» دانست که بر پایه چرخه زندگی، گردش خورشید و فصول سال ابداع شده و تکامل یافته‌اند. این نظام‌های آیینی، با خلق نمادها و کلیدواژه‌هایی چون یلدا،[153] جشن سده، سوگ سیاوش، چهارشنبه‌سوری،[154] نوروز، سیزده‌به‌در و عید فصح (عید پاک یا رستاخیز مسیح)، [155] تقویمی زنده، طبیعی و دقیق را به جوامع انسانی عرضه کردند و به زندگی اجتماعی نظم و هارمونی بخشیدند.

هم‌زمانی آیین‌هایی نظیر عید پاک با نوروز، چهارشنبه‌سوری، سیاوشان و سیزده‌به‌در تصادفی نیست؛ همان‌گونه که تقارن شب یلدا (زایش مهر یا میترا) با زادروز مسیح و شباهت آوایی «میترا» (Mithra) و «مسیح» (Messiah) اتفاقی به‌نظر نمی‌رسد. [156] به باور بسیاری از اسطوره‌شناسان، نام مسیح دگرگون‌شده‌ی واژه میتراست. [157]

در هزاره اول پیش از میلاد، نمادهای میترائیسم همچون یلدا، سیاوشان و نوروز به اروپا راه یافتند؛ بعدها این نمادها با کیش مسیحیت و اسطوره‌های بومی درآمیختند و با تغییراتی در واژگان، در قالب آیین مسیحیت به حیات خود ادامه دادند. از آنجا که زندگی مبتنی بر دامداری و کشاورزی نیازمند این «نرم‌افزارهای تقویمی و آیینی» بود، این سنت‌ها توانستند طی هزاران سال به حیات قدرتمند خود ادامه دهند.

ردپای این آیین‌های کهن در جنبه‌های مختلف فرهنگ و ادیان پسین نیز به‌روشنی مشهود است. برای نمونه، واژه «محراب» در معماری اسلامی برگرفته از «مهرابه»های میترائیسم است. همچنین، ادبیات عرفانی ایران سرشار از نمادهای این آیین باستانی است؛ چنان‌که علامه طباطبایی در شعر مشهور خود می‌گوید: «پرستش به مستی است در کیش مهر».[158]

یکی از مناسک مهم میترائیسم، نیایش به‌سوی مشرق و هنگام طلوع آفتاب بود. پیروان این آیین، مردگان خود را نیز رو به شرق —که قبله‌گاهشان بود— دفن می‌کردند؛ چراکه خورشید را بشارت‌دهنده گرما و احیای حیات می‌دانستند. امروزه نیز تداوم این نمادها، باورها و نیایش‌های مبتنی بر میترائیسم را می‌توان در میان جوامعی چون ایزدی‌ها و یارسانی‌ها مشاهده کرد.

رابطه نوروز و اسطوره سیاوش

پیشینه نوروز در اسطوره سیاوش به‌روشنی قابل مشاهده است؛ اسطوره‌ای که چرخه مرگ و رستاخیز طبیعت را بازتاب می‌دهد. در این باور، مرگ سیاوش نمادی از مرگ طبیعت در فصل زمستان است و آیین‌هایی چون چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌به‌در، نشانه‌هایی از پایان یافتن زمستان سرد و سخت و نویدبخشِ احیای طبیعت و زندگی به‌شمار می‌روند. [159]

با ورود اسلام، بن‌مایه‌های اسطوره «سوگ سیاوش» با تراژدی عاشورا و شهادت امام سوم شیعیان پیوند خورد و در فرهنگ و باورهای شیعیان، علویان، یارسانی‌ها، زیدی‌ها، پیروان تصوف و حتی بخش‌هایی از اهل سنت با رویکردی تازه بازتولید شد. [160]

آمیختگی اسطوره سیاوش و حماسه حسینی، در طول تاریخ همواره الهام‌بخش جنبش‌های ظلم‌ستیزانه در جهان اسلام بوده است. بسیاری از قیام‌ها علیه خلافت بنی‌امیه، بنی‌عباس و امپراتوری عثمانی، وام‌دار این پیوند آیینی و حماسی‌اند. رواج گسترده نام «حسین» در میان جوامع اسلامی؛که حتی در میان اهل سنت نیز بسامد بسیار بالایی دارد؛ [161]گواهی بر تداوم حیات و نفوذ عمیق این کهن‌الگوها و اسطوره‌های باستانی در کالبد دین است.

پیشینه نوروز از دیدگاه استاد هیمن

استاد هیمن، شاعر و اندیشمند برجسته کُرد، ریشه و منشأ جشن نوروز را با شیوه زندگی شبانی کُردها و دیگر اقوام ایرانی پیوند می‌دهد. [162]

چکیده دیدگاه ایشان درباره سیر تکوین این آیین‌های باستانی به شرح زیر است:

1- جشن مهرگان (۱۶ مهر): در این روز، قوچ‌ها را وارد گله گوسفندان می‌کردند و تا پایان مهرماه، فرآیند جفت‌گیری و آبستنی گوسفندان به پایان می‌رسید.

2- جشن سده (۱۰ بهمن): این جشن درست زمانی برگزار می‌شد که ۱۰۰ روز از آغاز آبستنی گوسفندان (از اول آبان تا ۱۰ بهمن) گذشته بود. این تاریخ با پایان «چله بزرگ» زمستان مصادف بود؛ زمانی که از شدت سرما و یخبندان کاسته می‌شد و خطر سقط جنین دام‌ها به حداقل می‌رسید. (شایان ذکر است که نام دیگر جشن سده در کُردستان «بیلندانه» است که تا سال‌های اخیر نیز در برخی روستاها برگزار می‌شد).

3- پیدایش نوروز: دوره بارداری گوسفندان ۵ ماه (از آبان تا پایان اسفند) است. بنابراین، تا اواخر اسفندماه زایمان گوسفندان انجام می‌گرفت و بره‌ها زاده می‌شدند. شادی و سرور ناشی از این زایش، برکت و فزونی گله، در نهایت به پیدایش و بالندگی جشن نوروز انجامید.

4- سیزده‌به‌در: پس از گذشت ۱۳ روز از آغاز بهار و تولد بره‌ها، آن‌ها به اندازه‌ای توانمند می‌شدند که چوپانان می‌توانستند گله را به بیرون و دامان طبیعت ببرند؛ بر اساس این دیدگاه، منشأ پیدایش آیین سیزده‌به‌در نیز ریشه در همین رویداد شبانی دارد.

نوروز در شعر شاعران کُردستان

در آثار شاعران کُرد پیش از «پیره‌مێرد» (۱۸۶۷-۱۹۵۰)، نوروز به‌عنوان یک مناسبت ملی مختص به کُردستان بازتاب نیافته است. شاعران کُرد تا پیش از سال ۱۹۴۸، همانند دیگر شاعران حوزه تمدنی ایران، نوروز را بیشتر با مفاهیم و واژگان تغزلی و کلاسیکی همچون غنچه، گل، بلبل، یار، گلنار، دلدار، دلبر، نگار، نوبهار، عاشقان، دل‌افگار، دل‌افروز، زلف، رخسار و قامت یار توصیف می‌کردند. [163]

سلیمانیه: زادگاه نوروز ملی کُردستان

ملت کُرد پس از جنگ جهانی اول، برخلاف بسیاری از ملل جهان، از ایجاد دولت-ملت کُردی محروم ماند. روشنفکران کُرد که نگران استحاله فرهنگی و هویتی ملت خود بودند، راه‌حل را در ایجاد و تقویت پایه‌های هویت ملی جستجو می‌کردند. یکی از این چهره‌های برجسته، «پیره‌مێرد» (پیره میرد) اهل سلیمانیه عراق بود که به بانی یکی از مهم‌ترین تحولات در هویت ملی کُردستان تبدیل شد.

پیره‌مێرد در روزنامه‌های «ژین» و «ژیان» با تکیه بر معرفی زبان، ادبیات، هنر، فرهنگ، فولکلور، پند پیشینیان و آداب و رسوم، در مسیر آگاهی‌بخشی گام برمی‌داشت. اما او به‌زودی دریافت که تنها بخش کوچکی از جامعه کُردی خواننده نوشته‌های او هستند؛ در حالی که هویت‌یابی و رشد اندیشه ملی، نیازمند ابزارها، امکانات و ایجاد یک هماهنگی و همبستگی توده‌ای است. از این رو، پیره‌مێرد در اندیشه طراحی پروژه‌ای فراگیرتر بود تا تمامی اقشار کُردستان بتوانند در آن مشارکت کنند.

چند روز پیش از نوروز ۱۹۴۸، استاد ابراهیم احمد (نویسنده و فعال سیاسی اهل سلیمانیه) از صالح دیلان (هنرمند) خواست تا به دیدار پیره‌مێرد برود و از او شعری برای نوروز تقاضا کند. [164] این درخواست؛همچون وانِ حمامِ ارشمیدس؛[165] الهام‌بخشِ پیره‌مێرد شده و به «یافتم، یافتم» او انجامید. او تصمیم گرفت بیداری ملی را در بستر آیین نوروز پایه‌گذاری کند؛ میدانی چنان وسیع که تمامی اقشار کُرد، فارغ از سن، طبقه، جنسیت، عقیده، مذهب، وابستگی عشیره‌ای یا خاستگاه شهری و روستایی، بتوانند در آن گردهم آیند و برای حفظ هویت خود هم‌پیمان شوند.

پیره‌مێرد در گام نخست، سرود نوروز ملی کُردستان را با مهارتی بی‌نظیر سرود و آن را به قادر دیلان سپرد تا برایش آهنگسازی کند؛ با این هدف که صالح دیلان آن را در نخستین نوروز پیش رو و در حضور جمعیت عظیمی در سلیمانیه اجرا نماید. در گام دوم، او برای روز ۲۱ مارس ۱۹۴۸، فراخوانی عمومی برای گردهمایی در تپه «مامه‌یاره» سلیمانیه داد. پیره‌مێرد از روز پیش، بساط پذیرایی مهمانان را با هزینه شخصی خود فراهم کرده بود و به سفارش او، آتش بزرگی در میانه میدان افروخته شد.[166]

در این مراسم باشکوه، صالح دیلان برای نخستین بار در تاریخ کُردستان سرود نوروز را اجرا کرد و هزاران تن از مردم سلیمانیه با برپایی حلقه‌های رقص کُردی در اطراف آتش، شور و نشاطی بی‌سابقه به این آیین بخشیدند. پیره‌مێرد با این اقدام، روحی کُردانه به کالبد نوروز دمید. بدین‌سان، «نوروز ملی کُردستان» در تاریخ ۲۱ مارس ۱۹۴۸ متولد شد.

دو سال پس از این رویداد تاریخی، در سال ۱۹۵۰، پیره‌مێرد درگذشت. مردم سلیمانیه تا ۲۰ سال پس از او، این عید را به‌تنهایی و با همان سبک و سیاق جشن می‌گرفتند. بعدها این مراسم به شهرهای دیگری چون قلادزه، حلبچه، کویه و اربیل راه یافت. در نیمه دوم قرن بیستم، هنرمندان نامداری چون حسن زیرک و ناصر رزازی با اجراهای حماسی و باشکوه خود، جانی تازه به این آیین ملی و سرود جاودانه پیره‌مێرد بخشیدند و آن را در سراسر کُردستان طنین‌انداز کردند. با این وجود، تا دهه ۸۰ قرن بیستم، نوروزِ ملی پیره‌مێرد از مرزهای جغرافیایی کُردستان عراق فراتر نرفته بود.

 

کُردستان ترکیه (شمال کُردستان): گاهواره نوروز ملی

در دهه ۱۹۸۰، پروژه آتاتورک در جهت استحاله و اضمحلال کُردها به مراحل پایانی رسیده بود. حتی پیش‌تر، روزنامه ملیت ترکیه با کاریکاتوری گزنده مرگ کُردستان را اعلام کرده بود: گوری با پس‌زمینه کوه آرارات و شرح «کُردستان خیالی اینجا مدفون است».

یک سال پس از برگزاری نخستین نوروز ملی در سلیمانیه، کودکی در کُردستانِ تحت حاکمیت ترکیه متولد شد (۱۹۴۹) که بعدها توانست پروژه ناتمام «پیره‌مێرد» را به سرانجام برساند.

این شخصیت، مسیر تاریخ را تغییر داد و رویای ترکیه برای استحاله هویتی کُردها را به گورستان تاریخ سپرد. او سیستمی را بنیان نهاد که برخلاف احزاب راستِ سنتی کُردایتی، مبارزه را تنها به درگیری مسلحانه محدود نمی‌کرد. وی متدها و رویکردهای نوین مبارزاتی را در عرصه‌های گوناگونی ابداع کرد؛ از تعلیم و تربیت، فلسفه، تاریخ و اسطوره‌شناسی گرفته تا فرهنگ، هنر، موسیقی و حتی تلاش برای ایجاد زبان «سورمانجی» (ترکیبی از گویش‌های سورانی و کرمانجی).

در امتداد این راهبردِ همه‌جانبه که ساحت‌های مختلفی را در بر می‌گرفت، او به اهمیتِ تاریخیِ نوروز ملیِ پیره‌مێرد پی برد. وی با ارائه تفسیر و خوانشی نوین، جانی تازه به این آیین بخشید که در نهایت به بازآفرینی و احیای مجدد نوروز ملی کُردستان انجامید.

روند همگانی شدن نوروز پیره‌مێرد در چهار بخش کُردستان

در پی کودتای نظامی و دوران حاکمیت ژنرال کنعان اورن (۱۹۸۰-۱۹۸۹)، بیش از ۶۰۰ هزار نفر در ترکیه روانه زندان شدند، هزاران نفر اعدام یا مفقودالاثر گردیدند و هزاران تن دیگر زیر شکنجه‌های هولناک جان باختند؛ فضایی خفقان‌آور که در آن هیچ مجالی برای مبارزه مدنی باقی نمانده بود.

در چنین شرایطی، در تاریخ ۲۱ مارس ۱۹۸۲، «مظلوم دوغان» — از بنیان‌گذاران حزب کارگران کُردستان — در زندان کلان‌شهرِ «آمد» (در کُردستان ترکیه)، تنها با روشن کردن سه چوب‌کبریت، فرارسیدن نوروز را جشن گرفت. او با زغالِ همان چوب‌کبریت‌ها بر دیوار سلول خود نوشت: «مقاومت زندگی است، تسلیم‌شدن مرگ است». وی سپس با کمربند خویش، خود را حلق‌آویز کرد و به شهادت رسید.

در امتداد این مقاومت، چهار هم‌رزم او (فرهات کورتای، اشرف آنیک، محمود زنگین و نجمی اونَر) در شب ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۱ (۱۹۸۲)، به شیوه رقص کُردی دست در دست یکدیگر حلقه زدند، پیکر خود را به آتش کشیدند و با سر دادن فریادِ «مقاومت زندگی است، تسلیم‌شدن مرگ است»، بدن‌های خویش را به مشعل‌های فروزانِ نوروز بدل ساختند.

در سال‌های پس از آن، علی‌رغم فشارها و سرکوب‌های وحشیانه دیکتاتوری حاکم بر ترکیه، مراسم نوروز ملی کُردستان در زندان‌ها و شهرهای کُردنشین، به‌صورت انفرادی یا در قالب گروه‌های کوچک برگزار می‌شد؛ اقدامات و نافرمانی‌هایی که اغلب با ضرب‌وجرح، حبس و حتی قتل شرکت‌کنندگان به دست نیروهای امنیتی همراه بود.

نوروز: بستری برای رنسانس کُردستان

در دهه ۱۹۹۰، تعداد شرکت‌کنندگان در نوروز ملی کُردستان افزایش تصاعدی یافت. در دهه ۲۰۰۰، اجرای مراسم میلیونی نوروز در دیاربکر، استانبول و سایر مراکز جمعیتی کُردنشین ترکیه به امر واقع تبدیل شد – که تاکنون ادامه دارد. بدین ترتیب، در شمال کُردستان، نوروز به نماد مقاومت و دوباره زیستن (رنسانس) تبدیل گردید.

بر این اساس، «پیره‌مێرد» با ابداع نوروز ملی کُردستان در سال ۱۹۴۸۱، در جایگاه خالق و «مخترع» (Inventor) این آیین قرار می‌گیرد.

از سوی دیگر، انقلابیون کُردستانِ ترکیه در دهه ۱۹۸۰، این ابداعِ تاریخیِ پیره‌مێرد را بار دیگر کشف کرده و آن را در مسیر تکامل و توسعه قرار دادند؛ و بدین ترتیب، نقش «کاشف و بسط‌دهنده» (Discoverer and Developer) این دستاورد بزرگ را ایفا نمودند.

غرب کُردستان (کُردستان سوریه) و نوروز ملی

در اواخر قرن بیستم، نوروز ملی کُردستان از طریق ترکیه به غرب کُردستان سرایت کرد. حزب اتحاد دموکراتیک کُردستان سوریه در سال ۲۰۱۲ کنترل مناطق عموماً کُردنشین سوریه را به دست گرفت. از آن زمان تاکنون، مراسم نوروز ملی کُردستان به عنوان مهم‌ترین جشن ملی با حضور میلیونی و شکوه فراوان برگزار می‌شود.

 

«سیسِر»؛ پیشاهنگ نوروز ملی شرق کُردستان

سیسِر روستایی باستانی است که در ۱۵کیلومتری «ربط» و ۲۵کیلومتری «سردشت» در استان آذربایجان غربی قرار دارد. این روستا به‌دلیل مراتع و چراگاه‌های وسیع و دسترسی هم‌زمان به جنگل و کوهستان، موقعیت ممتازی برای دامداری داشته است و ساکنانش در این شغل موفق‌تر از سایر روستاهای سردشت بودند.

تا اوایل دههٔ ۱۹۸۰ میلادی، دامداری پردرآمدترین شغل منطقه بود. در گذشته، تنها روستاهای ثروتمند می‌توانستند میزبانی طلاب مدارس علوم دینی را بر عهده بگیرند. مردم سیسِر به‌دلیل مازاد درآمد دامداری، تا اوایل دههٔ ۱۹۶۰ میلادی میزبان فعال‌ترین مدرسهٔ علوم دینی منطقهٔ سردشت بودند. در این مدرسه، استادان مشهوری مانند ملا سید حسین حسینی، ملا ابراهیم اسماعیل‌زاده و ملا رحمان رحمانی تدریس می‌کردند.

ده‌ها شخصیت و روحانی مترقی از این مدرسه فارغ‌التحصیل شدند که نقش مهمی در غنی‌سازی زبان، ادبیات و فرهنگ کُردی ایفا کردند. برجسته‌ترین دانش‌آموختگان این مکتب عبارت‌اند از:

۱. ماموستا کریم فدایی (مشهور به فردوسی کُرد)

۲. ماموستا شیخ عزالدین حسینی

۳. ماموستا شیخ جلال حسینی

۴. ماموستا ملا عبدالله حسن‌زاده

۵. ماموستا ملا خدر عباسی (سارتکی)

۶. ماموستا ملا رحمان رحمانی

۷. ماموستا ملا محمد برده‌رش

۸. ماموستا ملا احمد گنمان

۹. ماموستا ملا حسن نستان

۱۰. ماموستا ملا رحیم نلوسه

در جریان انقلاب سال ۱۳۵۷ علیه رژیم پهلوی، سه تن از فارغ‌التحصیلان برجستهٔ این مدرسه در رأس رهبری مردم منطقهٔ خود قرار گرفتند: ماموستا خدر عباسی در سردشت، ماموستا شیخ جلال حسینی در بانه، و ماموستا شیخ عزالدین حسینی در مهاباد. آوازه شخصیت آزاده و کاریزماتیک شیخ عزالدین حسینی از مرزهای مهاباد فراتر رفت و عملاً در جایگاه رهبر کُردهای غرب ایران قرار گرفت.

دکتر عبدالرحمان قاسملو؛ که در بهمن ۱۳۵۷ از اروپا به مهاباد بازگشت و رویای رهبری انحصاری را در سر می‌پروراند؛ شیخ عزالدین را بزرگ‌ترین مانع خود دید. با تکیه بر شبکه حزبی، کمپینی سیستماتیک برای تخریب شخصیت او به راه انداخت و از ابزارهایی مانند شایعه‌پراکنی، پخش شب‌نامه و اتهاماتی چون همکاری با ساواک یا کمونیست بودن بهره برد. در نهایت، قاسملو در این کارزار پیروز شد و جایگاه شخص اول کُردستان را به دست آورد. وی در جهت تخریب شخصیتِ  ماموستایان شیخ جلال حسینی در بانه و ملا خدر عباسی در سردشت نیز همین روش را ادامه داد.

گذار به آموزش و پرورش نوین

در دههٔ ۱۳۴۰ هجری شمسی (دههٔ ۱۹۶۰ میلادی)، ملا ابراهیم اسماعیل‌زاده (روحانی و مدرس علوم دینی روستا) به‌درستی دورهٔ گذار جامعهٔ سنتی و فئودالی به مدرنیسم را درک کرد. در سال ۱۳۴۲، به همت این روحانی روشنفکر و شخصیت پرنفوذ روستا، «ملال موسی‌زاده»، آموزش و پرورش نوین در سیسِر بنیان‌گذاری شد.

کاک ملال موسی‌زاده

برای آشنایی با شکل‌گیری آموزش و پرورش نوین در سیسِر، شناخت شخصیت محبوب روستا، «کاک ملال موسی‌زاده»، ضروری است. او از دوستان اسماعیل شریف‌زاده، سلیمان معینی و سایر فعالان چپ‌گرای کُردستان بود. در سال ۱۳۴۳، پس از یک سال تلاش، توانست از آموزش و پرورش سردشت یک تخته‌سیاه بگیرد.

در آن زمان اتومبیل بسیار کمیاب بود؛ کاک ملال یک استر برای سواری و حمل بار داشت، اما از روی دلسوزی حاضر نشد تخته‌سیاه را بر آن بار کند تا مبادا خراش بردارد. بنابراین، تخته‌سیاه را بر دوش خود نهاد و مسافت ۲۵کیلومتری سردشت تا سیسِر را پیاده طی کرد.

کاک ملال در سال ۱۳۴۷ به‌دلیل فعالیت‌های سیاسی دستگیر شد و دو سال از عمر پربارش را در زندان گذراند. او در این دو سال، افزون بر یادگیری خواندن و نوشتن، به‌معنای واقعی کلمه باسواد شد. ویل دورانت در تعریف سواد گفته است: «سواد، مهارت در کسب دانش و بینش علمی است». در تعریف جدید یونسکو نیز توانایی ایجاد تغییر، ملاک باسوادی است؛ یعنی کسی باسواد تلقی می‌شود که با خوانده‌ها و آموخته‌های خود، تغییری در زندگی ایجاد کند. [167]

کاک ملال نه‌تنها در زندگی خود تغییر ایجاد کرد، بلکه صدها کودک این دیار را در مسیر رشد و شکوفایی قرار داد و منشأ یک انقلاب فرهنگیِ پویا و مستمر گردید. او تا سال ۱۳۵۱ —که از دنیا رفت— لحظه‌ای از تشویق کودکان به تحصیل غافل نشد.

اولین آموزگار

در سال ۱۳۴۲، جوانی از مهاباد به‌نام «میرزا رحیم معینی شلماشی» با مدرک دیپلم، به‌عنوان آموزگار در آموزش و پرورش استخدام و به سردشت اعزام شد. پدر این معلم (میرزا محمد)، سابقاً ساکن سیسِر بود و بعدها به مهاباد مهاجرت کرده بود. میرزا رحیم با این پس‌زمینهٔ خانوادگی، از آموزش و پرورش سردشت تقاضا کرد که در این روستا تدریس کند؛ درخواستی که با آن موافقت شد. هنگام ورود میرزا رحیم به سیسِر، او به‌سفارش پدرش مهمان خانوادهٔ میرزا اسماعیل اسماعیلی و حاج محمد اسماعیل‌زاده شد.

مدرسه‌ای پربار در آلونکی محقر

میرزا اسماعیل و حاج محمد همان شب ریش‌سفیدان و معتمدان روستا را دعوت کرده و دربارهٔ تأسیس مدرسه به گفت‌وگو نشستند. تا آن زمان، روستا فاقد ساختمان مدرسه بود. ساخت مدرسه به زمین و زمان کافی نیاز داشت که در آن موقعِ سال مقدور نبود؛ بنابراین، حاضران اعلام آمادگی کردند تا خانه‌های مناسب خود را در اختیار مدرسه قرار دهند.

در آن زمان، روستا نه برق داشت و نه حتی چراغ توری و زنبوری در آن رایج بود؛ مردم صرفاً از چراغ نفتی فتیله‌ای و فانوس استفاده می‌کردند. در آن وقتِ شب، تشخیص مکان مناسب ممکن نبود؛ بنابراین بازدید به روز بعد موکول شد. خانه‌های آن زمان از سنگ، گِل و چوب جنگلی ساخته شده بودند و اتاق و فضای مناسبی نداشتند.

صبح روز بعد هنگام بازدید، هیچ خانه‌ای مناسب تشخیص داده نشد. پیش‌نماز و مدرس علوم دینی روستا پیشنهاد کرد که حجرهٔ طلاب را ببینند تا در صورت مناسب‌بودن، آن را در اختیار مدرسه قرار دهند؛ اما حجره نیز کوچک‌تر از آن بود که گنجایش دانش‌آموزان را داشته باشد.

درنهایت، ایوان مسجد —که مساحت نسبتاً مناسبی داشت— انتخاب شد. سقف ایوان با ساختمان مسجد مشترک بود و دو طرف آن را دیوار مسجد احاطه می‌کرد. اهالی، دو طرف دیگر را با چوب و پرچین دیوار کشیدند و از درون و بیرون کاه‌گِل اندود کردند. سپس یک در و یک پنجره نیز بر دیوار این آلونک نصب کردند.

این اقدامات با همکاری تمامی مردم روستا در کمترین زمان ممکن انجام گرفت. قرار شد آموزگار (میرزا رحیم) به شهر برود و لوازم ضروری را از آموزش و پرورش تهیه کند، اما آموزش و پرورش سردشت از ارائهٔ هرگونه امکاناتی —مانند میز، صندلی، تخته‌سیاه و حتی کتاب— خودداری کرد.

تنها نجار روستا، به‌نام «محمدشریف پوراحمد» (صوفی احمد)، چندین پایهٔ چوبی در کف مدرسه (آلونک) مستقر و تخته‌های چوبی روی آن‌ها نصب کرد تا به‌جای نیمکت استفاده شوند. دانش‌آموزان نیز به‌فراخور وضع مالی خانواده، گونی، تکه‌گلیم یا حلب خالی بیست‌لیتریِ نفت را با خود می‌آوردند و به‌جای صندلی از آن استفاده می‌کردند.

آموزگار جوان از یک دوره کتاب اول ابتداییِ شخصی خود برای تدریس به ۳۰ دانش‌آموز استفاده کرد و بخشی از حقوق ناچیزش را نیز صرف خرید دفتر و قلم برای آنان نمود. او در آن سال، با شور و شوقی بی‌نظیر مأموریت انسانی خود را به انجام رساند.

آموزش و پرورش سردشت در سال تحصیلی بعدی (۱۳۴4–۱۳۴3) با ادامهٔ تدریس او در روستا موافقت نکرد؛ اما این آموزگار جوان با همکاری ملا ابراهیم اسماعیل‌زاده، کاک ملال موسی‌زاده و سایر بزرگان روستا طی نُه ماه، بنیاد دانش نوین را چنان پی‌ریزی کرد که همچون کاخ بلندِ شاهنامهٔ فردوسی، از باد و باران گزندی نیابد. [168]

در این میان، ملا ابراهیم مورد هجمهٔ برخی افراد ناآگاه منطقه قرار گرفت که چرا پسرش را به مدرسه فرستاده تا «درس شیطان» بخواند. اما او در پاسخ به حدیث پیامبر استناد کرد که فرموده است: «اطلبوا العلم ولو بالصین» (دانش بجویید، حتی اگر در چین باشد). او با این روش خردمندانه، افکار عمومی —حتی در روستاهای دیگر— را به‌نفع آموزش و پرورش نوین تغییر داد.

دومین آموزگار سیسِر «میرزا عبدالله حکیم‌زاده» بود. ملا ابراهیم در آن سال برای رفاه حال معلم جدید، طلاب علوم دینی را پذیرش نکرد و حجرهٔ طلاب را در اختیار او گذاشت تا به‌همراه خانواده‌اش در آنجا سکونت گزیند.

در همان سال، «حسین‌آقای خضری» زمینی را به مدرسه اهدا کرد. مردم روستا نیز با استفاده از مصالح بومی (سنگ، گِل و چوب جنگلی)، بنایی شامل دو اتاق و یک دالان احداث کردند تا یک اتاق برای سکونت معلم و اتاق دیگر به تدریس اختصاص یابد.

در سال‌های بعد، آموزگارانی تحت عنوان «سپاه دانش» (آموزگار سپاهی) —مانند احمدعلی امامی (اهل اردکان یزد) و آقایان دستوری و فلاحی (از سنقر کلیایی)— به روستا اعزام شدند.

سرانجام در سال ۱۳۵۰، یکی از مدارس طرح یادبود (۲۵۰۰ مدرسهٔ شاهنشاهی) در روستا احداث شد. سیسِر در دههٔ ۱۳۵۰، در میان ۳۰۰ روستای شهرستان سردشت، در صدر آمار تحصیلات نوین قرار گرفت. اولین دانش‌آموز روستایی سردشت که به دانشگاه راه یافت نیز از اهالی همین روستا بود.

در دههٔ ۱۳۵۰، فرهنگ کتاب و کتاب‌خوانی چنان در روستا رونق گرفت که ده‌ها تن از نسل اول سوادآموختگان آن، خوانندهٔ پیگیرِ کتاب‌های «صمد بهرنگی» و ترجمه‌های «محمد قاضی» و «ابراهیم یونسی» شدند (آثاری چون: ماهی سیاه کوچولو، خرمگس، نان و شراب، سپیددندان، مادر، چگونه فولاد آب‌دیده شد و…).

تعداد دانش‌آموختگان سیسِر که تا سال ۱۳۵۷ با سمت آموزگاری استخدام شدند، به هفده تن رسید. هم‌زمان، تعدادی دیگر نیز در دانشسراها و دانشگاه‌ها مشغول به تحصیل بودند.

نوگرایی و روشنفکری در قالب جهان‌بینی چپ، از طریق همین دانش‌آموختگان در روستا ریشه دواند. ورود مفاهیم جدیدی مانند آزادی، عدالت اجتماعی و برابری جنسیتی، ادبیات و فرهنگ زاگرسیِ این روستا را بارورتر ساخت. البته این پیشتازی برای سیسِر گران تمام شد؛ چراکه بعدها بیشتر معلمان نسل اول اخراج شدند و حتی نسل دوم —علی‌رغم موفقیت در آزمون‌های علمی— در مرحلهٔ گزینش، از استخدام در آموزش و پرورش محروم گردیدند.

 

رسانه و نوروز ملی کُردستان

در اواخر قرن بیستم، تکنولوژی‌های جدیدی مانند تلویزیون ماهواره‌ای و اینترنت، انقلابی بزرگ در فضای رسانه‌ای جهان ایجاد کردند. در سال ۱۹۹۵ میلادی، اولین تلویزیون ماهواره‌ای کُردی به‌نام «مَد تی‌وی» (MED TV) شروع به کار کرد که نقش بسزایی در خودباوری ملی کُردها ایفا نمود. یکی از محورهای اصلی برنامه‌های این شبکه، پخش گستردهٔ مراسم «نوروز ملی کُردستان» بود.

مردم سیسِر به‌دلیل دانش، بینش علمی و پیشینهٔ فعالیت‌های روشنفکری، خیلی زود پیام و محتوای این رویداد را دریافتند. آن‌ها در سال ۱۳۸۷ خورشیدی (۲۰۰۸ میلادی)، با الهام از تجمعات گستردهٔ نوروز در کُردستان ترکیه، برای نخستین‌بار جشن «نوروز ملی» را به‌همان سبک برگزار کردند. در این مراسم، مهمانانی از سردشت، «ربط» و روستاهای هم‌جوار حضور یافتند و با پذیرایی گرم اهالی روبه‌رو شدند.

حضور گروه‌های موسیقی، هم‌خوانی سرود معروف نوروز اثر «پیره‌مێرد» (شاعر نامدار کُرد) و اجرای رقص سنتی و مختلط کُردی، شکوه خاصی به این مراسم بخشیده بود. مردم سیسِر در سال‌های بعد، این جشن را با شکوهِ تمام و با حضور میهمانان بیشتری از سردشت، مهاباد، استان کُردستان و حتی شهرهایی چون تکاب، قزوین و اردبیل برگزار کردند.

 

نوروز سیسِر در گذر زمان

در سال ۱۳۸۹ خورشیدی (۲۰۱۰ میلادی)، سنت برگزاری نوروز سیسِر به شهرک «ربط» (در ۱۵ کیلومتری روستا) گسترش یافت. موقعیت جغرافیایی مناسب این شهرک، موجب افزایش چشمگیر شرکت‌کنندگان شد؛ به‌گونه‌ای که در سال ۱۳۹۰ (۲۰۱۱)، شمار حاضران در جشن نوروزِ ربط، حدود ۵۰ هزار نفر برآورد گردید. [169] بااین‌حال، از سال ۱۳۹۱ (۲۰۱۲) به‌دلایل امنیتی، برگزاری این مراسم در ربط ممنوع اعلام شد.

اما مردم سیسِر با وجود ممنوعیت‌ها و موانع بسیار، بدون وقفه تا زمان نگارش این سطور (سال ۲۰۲۶ میلادی)، هرساله جشنوارهٔ «نوروز ملی کُردستان» را باشکوه‌تر از گذشته برگزار کرده‌اند. طی این سال‌ها، رویدادهای مراسم نوروز سیسِر از طریق لوح فشرده (CD)، اینترنت و شبکه‌های ماهواره‌ای به‌صورت گسترده بازتاب یافته و پخش شده است.

در خلال سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۳، جشنوارهٔ نوروز ملی سیسِر به تعدادی از روستاهای شرق کُردستان —از جمله مناطقی در سردشت (نِستان، دیوالان و بیوران)، مریوان، سنندج و کامیاران— نیز راه یافت.

نوروز سنندج ۲۰۲۴

نهال سیسِر پس از شانزده زمستان به ثمر رسید

در سال ۲۰۲۴ میلادی، نهال کوچک نوروز سیسِر پس از ۱۶ زمستان به ثمر نشست. سیسِر —که در برگزاری جشنوارهٔ «نوروز ملی» از کُردستان ترکیه الهام گرفته بود— سرانجام خود الهام‌بخش سراسر کُردستان ایران گردید.

در این بهار متفاوت، جشنوارهٔ نوروز به‌مدت حدود یک ماه، آراسته به شعر، شور و شادی و با جوش‌وخروشی وصف‌ناپذیر از ماکو تا ایلام جریان داشت. ده‌ها شهر و هزاران روستا، دست‌دردستِ هم، با اجرای رقص مختلط کُردی، همچون بهارِ طبیعت، دوباره زیستن را تجربه کردند.

از راست: نوروز ۲۰۲۴ روستای چشمیر سنندج- نوروز 2024 ماکو

خاستگاه جامانه

جریان راست سنتی در کُردستان، ماهیتاً فاقد آرمان‌های والای انسانی —مانند عدالت اجتماعی، برابری زن و مرد، شایسته‌سالاری، مدرنیسم و مردم‌سالاری— است. این جریان در زمینه‌های مذکور، حرفی برای گفتن ندارد و از تولید ایده‌های نو ناتوان است. ازاین‌رو، برای جبران این ضعف، به نمادهای مجعول و بی‌ریشه متوسل می‌شود تا با جنجال و هیاهو، توده‌های ناآگاه را حول این نمادها بسیج کرده و به کارزار سیاستِ سلطه‌طلبانه روانه کند.

خاستگاه اصلی جامانه، عربستان است؛ سرزمینی با اقلیم خشک، خشن و بیابانی. اعراب برای محافظت از خود در برابر طوفان‌های شن و آفتاب سوزان صحرا، سر و صورتشان را با پارچه‌ای بزرگ می‌پوشاندند. این پارچه به‌مرور زمان و متأثر از ذوق و سلیقهٔ زیباشناختی اعراب، نقش‌ونگار یافت و در اشکال و گونه‌های مختلفی رواج پیدا کرد تا به بخشی از فرهنگ و پوشش آنان تبدیل شد. این قماش امروزه با نام‌های گوناگونی چون «یَشماغ»، «کوفیه»، «چفیه» و «چَپیه» شناخته می‌شود.[170]

ایرانیان و جامانه

ایرانیان از طریق اعراب خوزستان، حجاج و زائران کربلا با این پوشش آشنا شدند و آن را با نام‌هایی چون «چفیه»، «چَپیه»،[171]«کوفیه»، «آغبانو»[172]  و «جامه‌دان»[173] می‌شناسند. عناوین کُردی «آغابانو» و «جامانه» نیز از واژگان فارسی «آغبانو» و «جامه‌دان» اقتباس شده‌اند. [174]

ریشه‌شناسی واژهٔ «جامه‌دان» این ارتباط را روشن می‌سازد: «جامه» در زبان فارسی به پارچهٔ دوخته‌نشده اطلاق می‌شود و پسوند «دان» (در هر دو زبان فارسی و کُردی) برای مکان و ظرف به کار می‌رود؛ مانند قلمدان، کاهدان و نمکدان. بنابراین، «جامه‌دان» (جامه+دان) در اصل به معنای بقچه یا محلی برای نگهداری لباس بوده است. واژه‌های کُردی «جامانه» و «جَمَدانه» نیز صورت تغییریافتهٔ همین واژهٔ فارسی هستند.

اسناد، شواهد و عکس‌های تاریخی نشان می‌دهند که پوشش جامانه، برخاسته از فرهنگ و زندگی بیابانی اعراب است و هیچ ریشهٔ تاریخی در فرهنگ کُردی ندارد. در اوایل قرن بیستم، برخی از زمین‌داران، رؤسای عشایر و ثروتمندان در کُردستان عراق، برای نشان دادن مقام و تشخص خود، جامانهٔ عربی را بر روی «شه‌ده» (نوعی دستار  اصیلِ کُردی) می‌بستند. این امر در تصاویر به‌جامانده از شخصیت‌هایی مانند شیخ محمود برزنجی[175] به‌وضوح قابل مشاهده است.

چگونه جامانه به نماد «کوردایتی راست سنتی» تبدیل شد؟

در سال ۱۹۶۱ میلادی، طی قیام ارتجاعی رؤسای عشایر و فئودال‌ها علیه اصلاحات ارضی عبدالکریم قاسم در عراق، جامانه به نماد «کوردایتی فئودالی» بدل گشت.

این، همان کوردایتی بود که بزرگ‌ترین فرصت تاریخی خلق‌های عراق برای گذار از فئودالیسم و بنیان‌نهادنِ کشوری آزاد، مرفه و پیشرفته را، فدای ارتجاع داخلی و امپریالیسم خارجی کرد.

و همان کوردایتی بود که صدها تن از رهبران و کادرهای انقلابی چهار بخش کُردستان را به سفارش ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت ایران) و میت (سازمان اطلاعات ملی ترکیه) ترور کرد؛ شخصیت‌هایی مبارز از جمله زنده‌یادان: سلیمان معینی، خلیل شوباش، صدیق انجیری، اسعد خدایاری، ملا رحیم وردی، قادر شریف، کاوه مرغانی، دلشاد رسولی، صالح لاجانی، سعید آلچی، دکتر شوان، علی عسکری، دکتر خالد و حسین بابا شیخ ایزدی.

 

کُردستان ایران و جامانه

تا دههٔ ۱۹۷۰ میلادی، در شرق کُردستان به‌ندرت از جامانه استفاده می‌شد. بررسی عکس‌های به‌جامانده از دورهٔ جمهوری مهاباد (در سال ۱۹۴۶ میلادی) نشان می‌دهد که هیچ اثری از پوشش جامانه در میان افراد دیده نمی‌شود.

در سال‌های پایانی حکومت محمدرضا پهلوی، برخی از کُردهای شرق کُردستان (به‌ویژه در منطقهٔ مُکریان) به تقلید از کُردهای کُردستان عراق، به‌جای «دستار» و «شه‌ده» مرسوم، استفاده از جامانه را آغاز کردند. این قماش در آن زمان، بیشتر از طریق مرزهای سردشت و بانه و توسط قاچاقچیان کالا به کُردستان ایران وارد می‌شد.

 

شه‌ده و هه‌وری در فرهنگ کُردی

برخلاف جامانه – که کالایی وارداتی و بیگانه است – خاستگاه دو نوع دستار و روسری کُردی به نام‌های شه‌ده[176] و هه‌وری[177] مربوط به طبیعت زاگرس و سرزمین رنگارنگ کُردستان است. شه‌ده و هه‌وری از دیرباز به عنوان نماد فرهنگ و سنت‌های کُردی شناخته شده‌اند.

جامانه به‌دلیل فقدان ریشهٔ بومی، هنوز جایگاهی در شعر، ادبیات و ترانه‌های کُردی پیدا نکرده است. در مقابل، ترانه‌ها و اشعار فولکلور بسیاری در ستایش زیبایی شه‌ده و هه‌وری سروده شده است؛ از جمله:

  • ئەڵێن لەو بانە / شەدە هەرزانە / شەدە قابیلی باڵا بەرزانە
  • ئای شەدەلار بۆچ واتکرد / چاو بەکل بۆچ واتکرد
  • زاوا لە بووکێ مەدە / توخوا لە بووکێ مەدە / ئەگەر لە بووکێ دەدەی / دەشێوێ دەسڕە و شەدە
  • هەی ملکە و ملکە و ملکە / شەدە و هەوری لە ملکە
  • شەدە و دەسماڵ تێکەڵ بوو لەگەڵ زەردە لیمۆیە
  • شەدەی شلومل تۆ پێچاتەوە / ڕیشەی جەرگەکەم تۆ کێشاتەوە
  • یا خواجە بازارگان ئەچمە کرماشان / هەوریت بۆ تێرم مشکی لە کاشان
  • من شەدەم بۆ دەربەند ئەویست / کە دەربەند گیرا شەدەم بۆ چییە

جهت آشنایی بیشتر با روند شکل‌گیری لباس امروزی کُردی، می‌توانید به مقالهٔ آقای سعید کرامت که به هر دو زبان فارسی و کُردی در دسترس است، مراجعه کنید. [178]

اگر استراتژی نداری، بخشی از استراتژی دیگران هستی

در زبان فارسی، اصطلاحات «راهبرد»[179] و «نقشهٔ راه»[180] نزدیک‌ترین معادل‌های امروزی برای واژهٔ «استراتژی» (Strategy) هستند:

  • فرهنگ عمید: استفاده از امکانات برای برنامه‌ریزی جهت رسیدن به هدف معین؛ سیاست‌گذاری.
  • فرهنگ معین: نقشه و هدایت عملیات جنگی؛ نقشه، ترفند، راهبرد؛ هر طرح درازمدت برای هدفی خاص.

در حوزه‌های اجتماعی و سیاسی، مهم‌ترین عامل موفقیت رهبران و مدیران، داشتن استراتژی درستی است که با بینش علمی، واقع‌بینی و عمل‌گرایی تدوین شده باشد.

در صورت بروز خلأ قدرت در کُردستان ایران، اگر کُردها پیشاپیش استراتژی مشخصی نداشته باشند، تبدیل به بخشی از استراتژی سه جریان سیاسی ذیل خواهند شد:

الف) ملی‌گرایان راست افراطی تُرک (پان‌تُرک‌ها)

ب) جریان اسلام‌گرای راست افراطی سُنیِ وابسته

ج) جریان راست سنتی کوردایتی (احزاب کلاسیک کُردستان)

 

الف. ملی‌گرایان راست افراطی ترک (پان‌ترک‌ها)

اکثریت ترک‌زبانان ایرانی، مردمانی فهیم، متمدن و انسان‌دوست‌اند و ارتباطی با بیماری پان‌تُرکیسم وارداتی از ترکیه و باکو ندارند. این هم‌وطنان شریف نه‌تنها دشمن کُردها نیستند، بلکه همچون دورهٔ مشروطه، یار و یاور کُردها و سایر ایرانیان بوده و خواهند ماند. [181]

ترکان عثمانی تا اوایل قرن ۱۶، با تملک جایگاه خلافت اسلامی و تکیه بر ایدئولوژی اسلام سُنی، به بهانهٔ گسترش دین، بخش عمده‌ای از خاورمیانه، بالکان و شمال آفریقا را تصرف کردند.

تُرک‌های ایران با تشکیل دولت صفوی و رایج کردن مذهب تشیع، قدرت جدیدی را بنیان نهادند. آن‌ها با تکیه بر این ایدئولوژی جدید، تُرک‌های آناتولی را به مدت ۵ سده پشت مرزهای کنونی غرب ایران متوقف کرده و از بلعیده‌شدن ایران توسط امپراتوری عثمانی و سپس ترکیهٔ جدید جلوگیری کردند.

مذهب شیعه برای صفویان، نقش ایدئولوژی ناسیونالیسم امروزی را ایفا کرد. این ایدئولوژی حتی پس از صفویان و در دوره‌های مختلف تا ابتدای قرن ۲۱، توانسته است ویژگی اصلی خود، یعنی «تداوم حکومتی ماهیتاً ایرانی» را حفظ کند

تضعیف ایدئولوژی تشیع حافظ تمامیت ارضی ایران در مقابل پان‌تورکیسم تجزیه‌طلب وابسته به باکو و آنکارا

طی سه دهه اخیر، در نتیجه تحولات جهانی و رواج فناوری اطلاع‌رسانی – از جمله تلویزیون‌های ماهواره‌ای، اینترنت و به ویژه گوشی‌های هوشمند – تغییرات عمیقی در جامعه ایران پدیدار شده است.

یکی از این دگرگونی‌ها، کم‌رنگ شدن نقش مذهب و جایگزینی آن با ناسیونالیسم بوده است. این ناسیونالیسم در میان ملیت‌های ایرانی به یک شکل و محتوا پیش نرفته است.

اکنون پان‌تورکیسم در میان اقشار مختلف ترک‌ها ریشه دوانده است. [182] ایدئولوژی پان‌تورکیسم امتداد جهان‌بینی ترک‌های جوان اواخر امپراتوری عثمانی است.

این ایدئولوژی بقای خود را نه در کنار دیگران، بلکه در نفی غیرخودی‌ها می‌بیند. کشتار یک و نیم میلیون ارمنی در شمال شرقی ترکیه کنونی (۱۹۱۵) و بیش از یک میلیون یونانی، آشوری، کُرد و... پیامد این اندیشه بود.

امروزه در بعضی از شهرهای ترک‌زبانِ ایران،شعارهایی مانند «فارس، کُرد، ارمنی – آذربایجان دشمنی» (فارس، کُرد، ارمنی دشمن آذربایجانی هستند)، «مرگ بر فارس»، «مرگ بر کُرد» و «مرگ بر ارمنی» از چارچوب ورزشگاه‌ها به خیابان‌ها راه یافته‌اند.

کُردهای ایران: اولین قربانیان استراتژی پان‌تورکیسم باکو-آنکارا

اکنون پان‌ترک‌ها به رهبری باکو و ترکیه چشم طمع به آب و خاک حاصلخیز کُردستان ایران دوخته‌اند. هدف آن‌ها اشغال این بخش از کُردستان و بیرون راندن کُردها از سرزمین آبا و اجدادی‌شان است. [183]

پان‌ترک‌ها حتی یک روستا را هم با کُردها تقسیم نخواهند کرد. با پشتیبانی ترکیه، باکو و... پروژه ارمنستان غربی را در این مناطق و کلیه شهرستان‌ها و مناطق دوملیتی با کُردها تکرار خواهند کرد. نقشه آن‌ها تحمیل سرنوشت ارمنی‌ها، آشوری‌ها و یونانی‌های رانده‌شده بر کُردهای ساکن کُردستان ایران است.

آرمانِ آن‌ها تکرار تاریخ ارمنستان غربی (۱۹۱۵)، قبرس شمالی (۱۹۷۴)، عفرین، سری کانی و گره سپی شمال سوریه (۲۰۱۸) و قره‌باغ (۲۰۲۰)در کردستانِ ایران است.

پان‌ترک‌های ایران از دهه اول ۲۰۰۰ میلادی تاکنون به استراتژی پیوند با باکو و آنکارا روی آورده‌اند. آن‌ها به بهانه دشمنی با فارس‌ها و کُردها تبلیغات وسیعی در میان توده مردم ترک‌زبان به راه انداختند و باعث شدند مناطق ترک‌نشین حضوری کمرنگ‌تر در جنبش زن زندگی آزادی داشته باشند.

البته اکثریت مردم ترک‌زبان طرفدار جنبش بودند. زنان، جوانان و اقشار دانشجویی و روشنفکری علی‌رغم مخالفت پان‌ترک‌ها به جنبش پیوستند؛ به گونه‌ای که شعار «آذربایجان اویاق دی، کُردستانا دایاق دی» (آذربایجان بیدار است، پناه کُردستان است) در تبریز و شهرهای بزرگ ترک‌زبان طنین‌انداز شد.

تفاوت ناسیونالیسم ایرانی و پان‌تورکیسم

جریان راست سنتی کوردایتی مبتلا به بیماری کوررنگی است؛ در نتیجه هر پدیده‌ای را سیاه مطلق یا سفید مطلق می‌بیند. یکی از عوارض این بیماری، ناتوانی در فهم تفاوت ناسیونالیسم ایرانی و پان‌تورکیسم است.

ناسیونالیسم ایرانی با پان‌تورکیسم بسیار متفاوت است. ناسیونالیسم فارس طی سده اخیر – علی‌رغم سیاست‌های یکسان‌سازی فرهنگی و زبانی – همواره کُردها را آریایی و ایرانی اصیل دانسته و حق آن‌ها را بر مالکیت خانه و کاشانه خود و زیستن در کُردستان یا هر شهر دیگر ایران به رسمیت شناخته است.

اما پان‌تورکیسم حیات خود را نه در هم‌نشینی، بلکه در حذف و اخراج ملل دیگر، بلعیدن سرزمین آن‌ها و در بهترین حالت آسیمیلاسیون (استحاله) و امحای فرهنگی و زبانی ملت تحت سلطه می‌بیند.

تاریخ صدساله اخیر حاکمیت پان‌ترک‌های ترکیه و انکار هویت ملی ۳۰ میلیون کُرد – حتی ممنوع کردن گفتگو به زبان کُردی – مؤید این ادعاست.

گرچه ترک‌های ایران پیشتاز انقلاب مشروطه، سوسیالیسم، دموکراسی و اندیشه‌های جدید بودند، اکنون این اندیشه‌ها در مقابل رشد سرطانی پان‌تورکیسم ناچار به عقب‌نشینی شده‌اند – روندی نگران‌کننده که ادامه دارد.

تحلیل دقیق و موشکافانه آقای خالد رسول‌پور درخصوص بیماری پان‌تورکیسم اهمیت ویژه‌ای دارد. این تحلیل را با اندکی تلخیص ضمیمه این بخش می‌کنم. [184]

تفاوت پان‌ترکیسم با دیگر گرایش‌های ناسیونالیستی

۱. پان‌ترکیسم از اساس با دیگر گرایش‌های ناسیونالیستی متفاوت است؛ تا جایی که آن را کاملاً از دایره تعریف‌های معمول ناسیونالیسم، قوم‌گرایی و حتی نژادپرستی خارج می‌کند.

۲. اساس پان‌ترکیسم ایرانی (که دیگر گرایش‌های ملی و قومی فاقد آن‌اند) بر «انکار مطلق» وجود حتی یک نفر غیرترک در سرزمینی است که آن را «آذربایجان» نامیده و بنا به میل خود تعریف کرده است.

پان‌ترک‌ها می‌گویند این سرزمین از روز ازل کاملاً و مطلقاً سرزمین ترک‌ها (و حداکثر «پیشا-ترک‌ها») بوده و هر غیرترکی ساکن آن، مهاجر، مهاجم، اشغالگر یا مهمان است. پان‌ترک‌ها برای هیچ غیرترکی در «آذربایجان» حق «حیات مدنی» قائل نیستند.

«حیات مدنی» یعنی حیات برابر با دیگر شهروندان در امور اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی. پان‌ترک‌ها تمامی اسناد و مدارکی را که بر وجود غیرترک‌های بومی در تمام تاریخ آذربایجان دلالت می‌کنند جعلی دانسته و تمام اسناد و مدارکی را که حضور ترک‌ها در آذربایجان را همیشگی ندانسته یا از تاریخ و دوران مشخصی قبول داشته، رد می‌کنند.

چنین وضعیتی تقریباً به طور کامل و رسمی در کشور جمهوری آذربایجان حاکم است: یعنی در آن کشور، غیر از ترک‌ها هیچ قوم و ملیتی دیگری حق حیات مدنی و مشارکت سیاسی و فرهنگی ندارد. در کشور ترکیه نیز تا چند سال پیش چنین بود، اما مبارزات و مقاومت هولناک و پرتلفات پ‌ک‌ک باعث شد در یکی دو دهه اخیر برخی حقوق کُردها به رسمیت شناخته شود.

۳. سایر گرایش‌های ناسیونالیستی و قومی ایرانی (از قبیل ایرانی-فارسی، کُردی، عربی، بلوچی و…) حتی در افراطی‌ترین وضعیت‌هایشان، هرگز در طرد و بی‌حقوق کردن و اخراج دیگر اقوام و ملیت‌ها گفتاری و کرداری از خود نشان نداده‌اند. آن‌ها البته سرزمین خاص خود (ایران یا کُردستان یا عربستان یا بلوچستان یا…) را از آن خود می‌دانند و برخی حتی تا خواست جدایی و استقلال پیش می‌روند، اما حقوق مدنی دیگر اقوام و ملیت‌های ایرانی را در این سرزمین خاص انکار نمی‌کنند و درمورد آن‌ها اصطلاحاتی چون مهاجر، مهاجم، اشغالگر یا مهمان به کار نمی‌برند.

۴. پان‌ترکیسم از بسیاری جهات شبیه صهیونیسم است، اما صهیونیسم اولاً ارجاع می‌دهد به تاریخی طولانی چهار پنج هزار ساله و هزاران سند و مدرک که حداقل سه دین ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) بر آن‌ها گواهی می‌دهند، و ثانیاً حق حیات مدنی برای ساکنان غیریهودی ساکن و بومی اسرائیل را به رسمیت شناخته است. در کشور اسرائیل بیش از دو میلیون عرب مسلمان (تقریباً یک پنجم جمعیت کشور) زندگی می‌کنند که از حقوق فرهنگی، سیاسی و زبانی خود برخوردارند و زبان عربی زبان دوم رسمی کشور است.

۵. امروزه شرایط منطقه بسیار تغییر کرده است. دخالت‌های امپریالیستی به سرنگونی تدریجی حاکمیت‌های استبداد سنتی انجامیده و ظاهراً سیاست کلی امپریالیسم بر تجزیه کشورهای بزرگی چون لیبی، عراق، سوریه، ایران و… بنیان گرفته است.

ابزارها و نتایج این سیاست، در پیوند مستقیم با جریان‌های قومی و مذهبی منطقه قرار دارد. به همین دلیل هر آن ممکن است در ایران نیز همچون کشورهای بالا تنش‌های عظیمی ایجاد شود و به سرعت گسترش یابد.

۶. در چنان وضعیتی، پان‌ترکیسم یک ابزار قوی و دم دست برای دخالت‌های امپریالیستی می‌تواند باشد؛ به ویژه آنکه حاکمیت ترکیه (در ادامه سیاست‌های شبه‌امپریالیستی اخیر برای نجات خود و دور کردن فتنه تجزیه و فروپاشی از خود) مدتی است شعار پان‌ترکیسم سراسری علم کرده و از قبرس تا ایران و آسیای میانه و روسیه را یک‌پارچه می‌خواهد.

۷. در این نقشه، فارس‌ها، کُردها، ارمنی‌ها، روس‌ها و یونانی‌ها باید همچون دشمنان شیطانی، اشغالگر، متجاوز و شریر وانمود شوند تا بتوان به پشتوانه سلاح و پول خارجی و به دست خیل عظیم جوانان بی‌خبر و تهییج‌شده استادیومی و خیابانی، آن قوم‌ها و ملت‌ها را نسل‌کشی، اخراج و نابود کرد.

۸. با توجه به نحوه شکل‌گیری و اهداف مشخص این جریان و جعلیات و تحریفات عمدی آشکار، گفتگو کردن با آن‌ها هیچ سودی ندارد و تنها راه، افشا، شناساندن و برائت از آن‌هاست. این وظیفه بر دوش روشنفکران، روشنگران، جریان‌ها و افراد اصیل، مستقل، صلح‌طلب و عدالت‌خواه ترک است.

دو مثال از تفاوت پان‌تورکیسم با ناسیونالیسم ایرانی و حتی عربی

۱. واکنش به پوشیدن لباس کُردی در پایتخت‌های ایران، عراق، سوریه و ترکیه

کُردها در هر یک از شهرهای تهران، بغداد و دمشق می‌توانند با لباس کُردی در خیابان‌ها ظاهر شوند و بسیاری از مظاهر فرهنگی و تمدنی خود را به نمایش بگذارند.

اما عوارض ارتکاب چنین گناهی در آنکارا و سایر شهرهای ترکیه برای کُردها چیست؟ با توجه به سابقه صدساله فاشیسم نژادی ترکیه، می‌توان پیش‌بینی کرد که پیش از رسیدن پلیس و نیروهای امنیتی رسمی، امت همیشه در صحنه پان‌ترک، مرتکبین این گناه کبیره را گوشمالی و حتی حذف فیزیکی می‌کنند.

۲. کاربرد اسامی کُردی در میان فارس‌ها و سایر ایرانیان

نه تنها سیستم سیاسی حاکم بر ترکیه، بلکه اکثریت جمعیت ترک‌زبانان آن کشور، تمامی مظاهر فرهنگی و شناسه‌ای کُردی را به دیده نفرت می‌نگرند. به همین دلیل برای نام‌گذاری فرزندان خود از اسامی کُردی استفاده نمی‌کنند.

اعراب عراق و سوریه هرچند دشمنی هیستریکی با هویت کُردی ندارند، در سطح کمی از اسامی کُردی برای نام‌گذاری فرزندان خود استفاده می‌کنند.

اما فارس‌ها و سایر ایرانیان با شور و شوق فراوان فرزندان خود را با اسامی کُردی نام‌گذاری می‌کنند[185]

اکنون در تهران و سایر مراکز جمعیتی ایران، صدها هزار نام زیبای کُردی را در میان فارس‌ها و سایر ایرانیان (به ویژه نسل جدید) می‌بینیم.[186]

تعدادی از اسامی پرکاربرد کُردی در میان ایرانیان:

روناک، روژین، ژینا، روژمان، شیلان، ژین، هانا، چنور، آوین، دلنیا، کژال، باران، زانیار، سیروان، اردلان، هورامان، هیوا، چیا، ژیان، ئاسۆ

ماهیت پان‌ترکیسم در آیینه قره‌باغ

سرنوشت قره‌باغ می‌تواند چشم‌انداز وسیع‌تری برای شناخت وضعیت کنونی و پیش‌بینی آینده کُردستان ایران به روی ما بگشاید.

قره‌باغ از نظر جغرافیای اتنیکی شباهت زیادی به آذربایجان غربی دارد. تا سال ۱۹۸۹، ارمنی‌ها اکثریت جمعیت قره‌باغ را تشکیل می‌دادند. این سرزمین از دیرباز منطقه‌ای ارمنی‌نشین بود؛ ترک‌ها و کُردها مهاجر بودند و کمتر از ۱۰ درصد جمعیت را تشکیل می‌دادند.

لنین در سال ۱۹۲۳ دستور تشکیل جمهوری نیمه‌خودمختار «کُردستان سرخ» به مرکزیت لاچین را صادر کرد. استالین در سال ۱۹۲۶ این منطقه را از نظر اداری تنزل داد، در ۱۹۲۹ منحل کرد و در ۱۹۳۷ بیشتر کُردهای آن دیار را ناچار به کوچ اجباری به آذربایجان، ارمنستان و جمهوری‌های آسیای مرکزی نمود. وی برای جلب رضایت آتاتورک، تمام منطقه قره‌باغ – با جمعیت ۹۰ درصد ارمنی (با حفظ خودمختاری داخلی) – را ضمیمه جمهوری آذربایجان کرد. [187]

پس از فروپاشی شوروی، برای جلوگیری از جنگ‌های بی‌پایان بین جمهوری‌های استقلال‌یافته، توافقی صورت گرفت که مرزهای دوره شوروی بدون تغییر باقی بمانند.

در سال ۱۹۸۹، هنوز ۷۷ درصد ساکنان قره‌باغ ارمنی بودند. آن‌ها اعلام استقلال کردند، اما هیچ کشوری آن را به رسمیت نشناخت؛ زیرا مطابق توافق جمهوری‌ها و نظم نوین جهانی، حق تعیین سرنوشت ملل قربانی جغرافیای سیاسی شده بود.

طی سال‌های ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۴، اتحادیه مقدس اخوان‌المسلمین جهانی، پان‌ترکیسم، اسرائیل و جهادی‌های مسلمان با سلاح‌های مدرن و چراغ سبز ناتو توانستند قره‌باغ – که از نظر عرف بین‌الملل جزو خاک آذربایجان محسوب می‌شد – را اشغال کنند. اکنون نیز چشم طمع به کریدور زنگزور بسته‌اند تا رؤیای اتحادیه پیوسته تورانی از استانبول تا سین‌کیانگ چین را تحقق بخشند.

طنز تلخ عصر ما: مردمانی با سابقه هزاران سال سکونت در سرزمین آبا و اجدادی خود، چون خواستند از سلطه دولت-ملتی دیگر (آذربایجان) که با زور به آن ضمیمه شده بودند آزاد شوند، اشغالگر نامیده شدند و ناچار خانه و کاشانه خود را آتش زده و تن به آوارگی دادند.

درس‌های جنگ قره‌باغ ۲۰۲3-۲۰۲0

۱. تقدس زمین و مرزهای سیاسی به قیمت محرومیت ساکنان از حق تعیین سرنوشت

در نظم کنونی جهان، حقوق انسان و انسان‌محوری قربانی زمین و مرزهای سیاسی می‌شوند – حتی اگر این مرزها را کسانی مانند چرچیل، آتاتورک و استالین بدون توجه به جغرافیای اتنیکی و خواست ساکنان در صد سال پیش ترسیم کرده باشند. حق تعیین سرنوشت با مراجعه به آرای ساکنان هر منطقه هیچ جایگاهی در نظم کنونی جهان ندارد.

۲. تعیین‌کننده نهایی مناقشات، قدرت و توان نظامی است

زور، سلاح‌های مدرن، پیمان‌های منطقه‌ای و جهانی تعیین‌کننده هر نوع حقی‌اند.

۳. ارجحیت منافع بر ایدئولوژی

در جنگ قره‌باغ دیدیم دشمنان ایدئولوژیک می‌توانند در یک جبهه قرار گیرند: ترک‌های سنی ترکیه و ترک‌های شیعه آذربایجان، اخوان‌المسلمین سنی، پان‌ترک‌های سراسر جهان (از جمله ایران و ترکیه)، القاعده و جهادی‌های سنی سوریه و سایر کشورها، اسرائیل و صهیونیسم جهانی.

آن‌ها بدون نگرانی از باورهای خود دست در دست هم به یاری حکومت آذربایجان شیعه‌مذهب شتافتند. با این اتحاد مقدس، ارمنی‌هایی که در سرزمین آبا و اجدادی خود اعلام استقلال کرده بودند را به عنوان اشغالگر در افکار عمومی جهان قالب کردند و با خفت و خواری از خانه‌هایشان بیرون راندند.

۴. کشور ایران، به ویژه مناطق ترک‌نشین یا مختلط، هدف بعدی پان‌ترکیسم است

اردوغان در سال ۲۰۲۰ در جشن پیروزی قره‌باغ با خواندن شعر «ارس» و اتحاد دوباره ساکنان دو سوی آن، هدف بعدی (اشغال مناطق ترک‌نشین ایران) را به پیروانش گوشزد کرد. عذرخواهی دروغین مقام‌های ترکیه و توسل به توجیه ناآگاهی اردوغان از مضمون شعر، بخشی از دیپلماسی «دو گام پیش، یک گام پس» او بود. شعرخوانی اردوغان در باکو تنها نوک کوه یخ توطئه‌های رهبر پان‌ترکیسم برای تجدید خاطره فتوحات ترکی در جغرافیای ایران است.

۵. ایران از این زمان به بعد، به جای ترکیه در شمال غرب و جمهوری آذربایجان در شمال، با پان‌ترکیسم مهاجمی همسایه شده است

مرزهای این همسایه مهاجم از آذربایجان غربی به آستارا و پس از گذر از دریای مازندران تا ترکمنستان امتداد دارد. اکنون اژدهای پان‌ترک دوباره دهان باز کرده و در آستانه بلعیدن مرز ایران و ارمنستان است. در این راستا می‌خواهند با ایجاد کریدوری در جنوبی‌ترین نقطه مرزی ارمنستان با ایران، نخجوان را به جمهوری آذربایجان متصل کنند. اتصال نخجوان به آذربایجان پیش از هر چیز، اتصال ترکیه به آذربایجان و آسیای میانه است که ترکیه را بسیار گسترش می‌دهد.

آن‌ها در آینده می‌توانند از آذربایجان در شمال غربی ایران تا آستارا (جنوب غرب دریای مازندران) را تصرف کنند و از سوی دیگر با همکاری دولت ترکمنستان و پان‌ترک‌های ایران، از خراسان شمالی تا گرگان را نیز ضمیمه امپراتوری نئوعثمانی کنند.

در این حالت، بلعیده شدن گیلان و مازندران – همچون لقمه‌ای کوچک و لذیذ بین گرگان در شرق و آستارا در غرب – بسیار سهل‌الوصول خواهد بود.

۶. تغییر جایگاه بخشی از ترک‌های ایران از مرزداری به همگرایی با ترک‌های آن سوی مرزها

پس از به قدرت رسیدن صفویان، ترک‌های ایران با هویت‌یابی جدید بر محور ایدئولوژی تشیع، پاسدار مرزهای ایران شدند. این نقش را با موفقیت انجام دادند و همچون سدی نفوذناپذیر، به مدت ۵۰۰ سال ایران را از اشغالگری امپراتوری عثمانی و سپس ترکیه جدید حفظ کردند.

طی سه دهه گذشته با ورود تلویزیون‌های ماهواره‌ای، اینترنت و رسانه‌های اجتماعی نقش مذهب در حیات فرهنگی و سیاسی ترک‌ها کمرنگ شده است و به‌موازات آن پان‌ترکیسم تقویت شده است. درنتیجه نقش تاریخی ترک‌ها در صیانت از تمامیت ارضی ایران دچار تغییرات زیادی شده است.

۷. قره‌باغ‌های بالقوه

در صورت جدایی مناطق ترک‌زبان ایران، تراژدی چندین قره‌باغ دیگر در ایران کنونی قابل تکرار است؛ از جمله آذربایجان غربی با جمعیت ۴۰ درصد ترک و حدود ۶۰ درصد کُرد – که از نظر پان‌ترک‌ها جزو آذربایجان است و کُردها در آن مهاجرند و باید به عراق یا هر ناکجاآبادی بازگردند.

پان‌ترکیسم همزیستی با اقلیت‌های نژادی را در اراضی مورد ادعای خود نمی‌پذیرد. البته موفقیت آن‌ها چندان بعید نیست؛ اکنون پس از یک سده از ارمنستان بزرگ در شمال شرقی ترکیه کنونی اثری باقی نمانده و قره‌باغ ارمنی نیز به سوی چنین سرنوشتی رهسپار شد.

مناطق فارس و کُردنشین همسایه یا مختلط با ترک‌های سایر استان‌های ایران نیز قره‌باغ‌های بالقوه دیگری‌اند. پان‌ترکیسم تقویت‌شده از سوی اسرائیل، ترکیه، آذربایجان، اخوان‌المسلمین جهانی، جهادی‌ها و ناتو می‌تواند این مناطق را بلعیده و ساکنانش را آواره کند.

۸. تحمیل اراده اقلیت منسجم بر اکثریت خاموش

پان‌ترک‌های ایران این استعداد را دارند که در دوران ضعف دولت مرکزی، به‌عنوان «عمق استراتژیک» جغرافیای سیاسی در خدمت پروژه پان‌ترکیسم جهانی قرار گیرند.

آن‌ها در انتظار «زمان طلایی» هستند؛ لحظه‌ای که دولت مرکزی ایران تضعیف یا سقوط کند تا مناطق مورد ادعایشان را – در حداکثر گستره ممکن – به «مام میهن» جدید خود (ترکیه و جمهوری آذربایجان) ملحق سازند.

تاریخ بارها نشان داده است که یک اقلیت منسجم و برخوردار از پشتوانه قدرت خارجی، در شرایط ضعف دولت مرکزی می‌تواند اراده خود را بر اکثریت خاموش یا پراکنده تحمیل کند.

این خطر بالقوه، همه ملل ایرانی – از جمله هم‌وطنان آذری و ترک‌زبان وفادار به ایران متحد، آزاد و آباد – را ملزم می‌کند تا بر محور یک رهیافت مشترک متحد شوند و از وقوع فاجعه‌ای بزرگ پیشگیری کنند.

آیا می‌توان هویت، ماهیت و تبارِ یک جمعیت را صرفاً بر اساسِ زبانِ آن‌ها تعریف کرد؟

 اگر پاسخ مثبت است، آیا نتیجه‌گیری‌های زیر درست هستند؟

١-آیا مکزیکی‌ها را می‌توان «اسپانیایی» محسوب کرد؟

٢-آیا مردمِ آنگولا در آفریقا، «پرتغالی‌تبار» هستند؟

٣-آیا برزیلی‌ها را می‌توان «پرتغالی» دانست؟[188]

٤-آیا ١٨ کشور اسپانیایی زبانِ آمریکای لاتین (آرژانتین، بولیوی، شیلی، کلمبیا، کاستاریکا، کوبا، جمهوری دومینیکن، اکوادور، السالوادور، گواتمالا، هندوراس، مکزیک، نیکاراگوئه، پاناما، پاراگوئه، پرو، اروگوئه، ونزوئلا)اسپانیایی نژاد هستند؟

٥-آیا مردمان ١٠ کشورِ عرب‌زبانِ آفریقا (الجزایر، جیبوتی، سودان، سومالی، کومور، لیبی، موریتانی، مراکش، مصر، تونس) از نژاد و تبار عَرَب هستند؟

‌٦-آیا پنج کشور فرانسوی زبانِ آفریقا(جمهوری دموکراتیک کنگو،جمهوری کنگو، گابُن،کامرون و جیبوتی) فرانسوی نژادهستند؟[189]

شایانِ ذکر است که آفریقا بیشترین تعداد فرانسوی‌زبان جهان(۱۶۷میلیون) را دارد.[190] نتیجه می‌گیریم که تعریف هویت، ملیت و تبار یک جامعه صرفاً بر اساس زبان، نادرست و گمراه‌کننده است.[191]

هویت ملی و قومی هر جامعه‌ای برآمَدِ شش عامِل است:

١-تاریخ مشترک و سرنوشت تاریخی (مانند مهاجرت‌ها، استعمار، انقلاب‌ها و تجربیات جمعی)

٢-سرزمین و جغرافیای مشترک (که بر شیوه زندگی، اقتصاد و روابط اجتماعی تأثیر می‌گذارد)

٣-فرهنگ (شامل آداب و رسوم، هنر، مذهب، غذا، موسیقی و سایر عناصر غیرزبانی)

٤-خودآگاهی جمعی و احساس تعلق به یک ملت (که اغلب از طریق روایت‌های ملی و نمادها تقویت می‌شود)

٥-نظام سیاسی و اجتماعی مشترک (مانند قوانین، نهادها و ساختارهای حکومتی)

٦-زبان (یکی از عوامل است،اما کافی نیست؛ برای مثال، جوامعی مانند سوئیس یا هند با چندزبانگی هویت ملی قوی دارند.

واقعیت‌های تاریخی و ژنتیکی حاکی از آن است که حمله یونانیان، اعراب، مغول‌ها، ترک‌های آسیای میانه و دیگران به ایران موجب تغییراتی در حاکمیت، دین، مذهب و زبان مناطق مختلف شد، اما به علت اقلیت بودن مهاجران نسبت به جمعیت بومی ایرانیان، تغییر اساسی در ساختار نژادی و ژنتیکی ایرانیان صورت نگرفت.[192]

سلطهِ حکام ترک‌زبان بر ایران طی قرن‌ها باعث شد بسیاری از مردم بومی زبان حاکمان را جایگزین زبان مادری خود کنند، بدون تغییر در ژنتیک.[193]

سخن «الناس علی دین ملوکهم» (مردم بر دین و فرهنگ حاکمانشان زندگی می‌کنند) واقعیتی است که تاریخ و ژنتیک به اثبات رسانده است.[194]

اولیای چلبی، سیاح مشهور عثمانی قرن ۱۷، در خاطرات خود نوشته: «زنان مراغه اکثراً به زبان پهلوی صحبت می‌کنند.»[195]

این نشان می‌دهد آذربایجان قرن ۱۷ در حال گذار از زبان پهلوی آریایی به زبان حکام صفوی (ترکی) بوده است.

"پدیدهِ تسلطِ زبانیِ نخبگانِ مهاجم" در نفیِ ایدئولوژیِ پانتورکیسم

پدیده تسلط زبانی نخبگان مهاجم (: Elite Dominanceیا (Model Elite Recruitment یکی از کلیدی‌ترین توضیحات علمی برای تغییر زبان در جوامع بزرگ است، بدون آنکه نیاز به جایگزینی گسترده جمعیتی باشد.

هنگامی که گروه کوچکی از مهاجران یا فاتحان (معمولاً کمتر از ۱۰-۲۰ درصد جمعیت) با مزیت نسبی (مانند برتری نظامی، فناوری یا جایگاه اجتماعی-اقتصادی) بر منطقه‌ای حاکم می‌شوند، زبان آن‌ها می‌تواند به زبان غالب و حتی مادری نسل‌های بعدی تبدیل شود. این فرآیند عمدتاً از راه‌های زیر رخ می‌دهد:

١.ازدواج نخبگان مهاجم با زنان بومی و انتقال زبان پدری به فرزندان

٢. جذب نخبگان محلی به زبان و فرهنگ حاکمان برای کسب جایگاه بهتر

٣. کاربرد زبان نخبگان در اداره، دادگاه، تجارت و آموزش

٤. پرستیژ زبانی: زبان حاکمان به عنوان زبان «متمدن» یا «قدرتمند» دیده می‌شود

مثال‌های تاریخی

١. ترکی‌سازی آذربایجان و بخش‌هایی از آناتولی: مهاجران ترک‌زبان اوغوز (سلجوقیان و عثمانیان) اقلیت بودند، اما ترکی غالب شد؛ مطالعات ژنتیکی نشان می‌دهد بیش از ۸۵-۹۰ درصد اجداد تُرک‌زبانانِ ترکیه کنونی و آذری‌های ایران از جمعیت‌های بومی پیشین (ایرانی، قفقازی، یونانی-بیزانسی) است.

٢. عرب‌سازی خاورمیانه و شمال آفریقا: اعراب فاتح در قرن ۷-۸ میلادی اقلیت بودند، اما عربی به زبان رسمی، دینی و در بسیاری مناطق مادری تبدیل شد، در حالی که پایه ژنتیکی جمعیت بومی عمدتاً حفظ شد.

٣. مجاری‌سازی مجارستان: مهاجران مجار (از استپ‌های اوراسیا در قرن ۹-۱۰) زبان فینو-اوگریک خود را بر جمعیت بومی تحمیل کردند، بدون تغییر عمده ژنتیکی.

٤. لاتین‌سازی ایتالیا و بخش‌هایی از اروپا در امپراتوری روم: لاتین (زبان نخبگان رومی) بر زبان‌های محلی غالب شد و بسیاری از زبان‌های بومی را جایگزین کرد، عمدتاً از طریق اداره، ارتش و نخبگان حاکم.

٤. فتح نورمان‌ها در انگلستان (۱۰۶۶):(نخبگان فرانسوی‌زبان نورمان حاکم شدند، اما طی چند قرن انگلیسی (با تأثیر فرانسوی) دوباره غالب گردید.[196]

این موارد نشان می‌دهند که تغییر زبان اغلب از طریق پرستیژ و قدرت نخبگان رخ می‌دهد، نه لزوماً مهاجرت انبوه، و زبان می‌تواند سریع‌تر از ژنتیک دگرگون شود.

تحقیقات برجسته ژنتیکی معاصر نشان می‌دهند که اکثر گروه‌های قومی و جمعیتی ساکن در ایران کنونی (و حتی فراتر از مرزهای سیاسی فعلی)، علی‌رغم تفاوت‌های جزئی فرهنگی و گاه زبانی، از ریشه ژنتیکی مشترکی برخوردارند.

 این پیوستگی عمیق به جمعیت‌های بومی فلات ایران در دوران نوسنگی و پس از آن (حدود ۵۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ سال پیش یا بیشتر) بازمی‌گردد، که مطالعات genome-wide آن را تحت عنوان Central Iranian Cluster (CIC) توصیف کرده‌اند.[197]

مطالعات ژنتیکی[198] نشان می‌دهند که در مواردی مانند ترکیه و ایران، تغییر زبان با آمیختگی ژنتیکی محدود (کمتر از ۱۵ درصد) همراه بوده است. همچنین مدل‌های زبان‌شناسی تاریخی این مکانیسم را یکی از عوامل اصلی گسترش زبان‌های هندو-اروپایی می‌دانند.[199]

این پدیده تأکید می‌کند که تفاوت زبانی لزوماً به معنای تفاوت نژادی یا قومی عمیق نیست.

ایدئولوژی‌های نژادپرستانه و باورهای قوم‌محور افراطی، در واقع تله‌های سیاسی طراحی‌شده‌ای هستند که هدف اصلی‌شان بهره‌برداری از ناآگاهی و احساسات مردم است. این ایدئولوژی‌ها (چه پان‌ترکیسم، پان‌عربیسم، پان‌کوردیسم یا پان‌فارسیسم) معمولاً با تحریف تاریخ، جعل اسناد و بزرگ‌نمایی تفاوت‌های جزئی، تلاش می‌کنند:

١.از میان افراد ناآگاه و جوانان سربازگیری ایدئولوژیک کنند،

٢. با ایجاد تنفر و بی‌اعتمادی قومی، زمینه جنگ‌های داخلی و ناآرامی را فراهم آورند،

٣. راه را برای دخالت دولت‌های همسایه و قدرت‌های خارجی باز کنند.

ایدئولوژی‌های قوم‌محور و نژادپرستانه نه تنها با یافته‌های علمی ناسازگارند، بلکه ابزارهای خطرناکی به شمار می‌روند که برای برانگیختن جنگ‌های قومی، قتل‌عام‌های گسترده، اشغال سرزمین‌ها و آوارگی میلیون‌ها انسان به کار گرفته می‌شوند – همه در راستای منافع فرصت‌طلبان داخلی و دشمنان خارجی که از شکاف و ناآرامی سود می‌برند.

تاجران و مروجان این ایدئولوژی‌ها در عرصه نقد علمی و متدولوژی ژنتیکی عملاً حرفی برای گفتن ندارند؛ از این رو، برای جبران این ضعف بنیادین، به افسانه‌پردازی، تاریخ‌سازی جعلی، شارلاتانیسم سیاسی و عوام‌فریبی گسترده روی می‌آورند و در این میادین جولان می‌دهند.

شناخت دقیق این تله‌های سیاسی و تکیه بر شواهد علمی معتبر (مانند مطالعات ژنتیکی genome-wide ) و منابع تاریخی مستند، بهترین و مؤثرترین راه برای خنثی‌سازی آن‌هاست.

ترک‌ها، کُردها، کشورهای ترکیه و ایران: چهار طرف برنده یک دادوستد

چنان‌که در سطور پیشین اشاره شد، تا زمان نگارش این کتاب، اکثریت قاطع آذری‌ها و ترک‌زبانان ایران از ابتلا به بیماری پان‌ترکیسم وابسته به آنکارا و باکو مصون مانده‌اند.

اما اگر در آینده پان‌ترک‌ها بتوانند معادلات را دگرگون سازند، پایگاه توده‌ای گسترده‌تری به دست آورند و به موضع قدرت برسند، با توجه به سابقه پان‌ترکیسم در ارمنستان غربی، قبرس، قره‌باغ، شمال عراق و سوریه، استراتژی بعدی آن‌ها قابل پیش‌بینی است:

با حمایت آمریکا، اسرائیل، ترکیه، جمهوری آذربایجان، پاکستان، افغانستان، اخوان‌المسلمین و گروه‌های جهادی، بخش‌هایی از خاک ایران را اشغال کنند و ساکنان غیرترک‌زبان را از خانه و کاشانه‌شان آواره سازند.

اکنون صورت مسئله به شرح ذیل است:

الف) در دهه‌های اخیر، پان‌ترکیسم در میان ترک‌زبانان ایران رشد چشمگیری داشته است. اگر این روند ادامه یابد، پان‌ترک‌ها با پشتوانه قدرت‌های خارجی می‌توانند در مناطق ترک‌نشین و نیز مناطق چندقومیتی (ترک-کُرد یا ترک-فارس) بزرگ‌ترین بحران سیاسی-امنیتی را پدید آورند.

ب) مسئله کُرد در ترکیه تحت حاکمیت نئوعثمانی اردوغان خونین‌تر شده و حتی خطر نسل‌کشی نیز مطرح است.

ج) هیچ‌کدام از دولت‌های ترکیه و ایران تجزیه سرزمین خود را به هیچ قیمتی نمی‌پذیرند.

در این وضعیت، به جای چرخیدن در دایره بسته انکار و خشونت، می‌توان تهدید را با یک راه‌حل مسالمت‌آمیز و انسانی به فرصت تبدیل کرد (علاج واقعه قبل از وقوع).

فرمول پیشنهادی

مبادله جمعیتی داوطلبانه و سازمان‌یافته: کُردهای ترکیه در مناطق ترک‌نشین ایران اسکان یابند و ترک‌های ایران (به‌ویژه آن‌هایی که گرایش پان‌ترکی دارند) در مناطق کُردنشین ترکیه ساکن شوند.

مزایای این مبادله

۱. برای ترکیه:

با خروج کُردها و جذب ترک‌های ایران، رؤیای «ترکیه‌ای یکپارچه با یک ملت، یک پرچم و یک زبان» محقق می‌شود. جنگ چهل‌ساله با کُردهای هویت‌خواه پایان می‌یابد و با حل مسئله کُرد، شانس پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا به‌طور قابل‌توجهی افزایش می‌یابد.

۲. برای ایران:

بحران بالقوه پان‌ترکیسم بدون خونریزی و درگیری خنثی می‌شود. همزمان، ایران نیازی به نگرانی از استقلال‌طلبی کُردها نخواهد داشت؛ زیرا ناسیونالیسم سنتی و فئودالی کُردها رو به زوال است و جای خود را به ایدئولوژی‌ای مبتنی بر برابری ملت‌ها، دموکراسی، عدالت اجتماعی و همزیستی انسانی داده است. تجربه موفق روژاوا – علی‌رغم تلاش اردوغان، ترامپ و نیروهای مرتجع برای نابودی آن – گواه این تحول است.

کُردها با کسب پختگی سیاسی و با توجه به موقعیت جغرافیایی محصور در خشکی، الحاق داوطلبانه به یک ایران چندقومیتی و عمدتاً آریایی‌نشین را بر گزینه‌های دیگر ترجیح می‌دهند.

۳. برای کُردهای ترکیه:

با مهاجرت به ایران و هم‌نشینی با کُردهای ایران و فارس‌ها، فرصتی برای ایجاد سنتزی پویا و خلاق به دست می‌آورند که می‌تواند به جامعه‌ای دموکراتیک‌تر و فراگیرتر منجر شود. قرابت زبانی، فرهنگی و نژادی آریایی میان کُردها و فارس‌ها این ادغام را تسهیل خواهد کرد.

۴. برای ترک‌های ایران با گرایش پان‌ترک:

آرمان الحاق حداکثری (شامل مناطق مختلط ترک-کُرد و ترک-فارس) به باکو یا ترکیه دست‌نیافتنی است. اما با مهاجرت به ترکیه، این آرزو به‌راحتی قابل دستیابی خواهد بود.

اجرای این پروژه با موانع فراوانی روبه‌رو خواهد بود، اما در مقایسه با جنگ‌های قومی و کشتارهای نژادی، کم‌ترین هزینه و بیشترین منفعت را دارد و مسئله را به‌صورت ریشه‌ای حل می‌کند.

آرزوهای نویسنده بسی فراتر از این مبادله تحمیلی است:

اتحاد و همزیستی آزادانه همه ساکنان کنونی ایران از جمله آذری‌های عزیز؛ پیوند دوباره کُردهای ترکیه، سوریه و عراق با ایران در جهت التیام زخم‌های کهن جنگ چالدران (۱۵۱۴)؛ بازگشت خلیج اسکندرون و شرق مدیترانه به‌عنوان مرز غربی کشور و گسترش مرزهای شرقی به آن‌سوی جیحون، سمرقند، بخارا، دوشنبه و خُجَند در جهت بازآفرینی ایران بزرگ فرهنگی و تاریخی.

و در چنین بستری شکل‌گیری یک نظام انسانی، عدالت‌محور، دموکراتیک و مترقی که این منطقه – گاهواره تمدن بشری به روایت ویل دورانت – را بار دیگر به جایگاه شایسته‌اش برساند و الگویی برای جهان در همگرایی، همزیستی، عدالت اجتماعی و شکوفایی همه‌جانبه شود.

اما آرمان نهایی نگارنده مثل هر انسان آزاده‌ای، برچیده شدن بساط همه سیستم‌های مبتنی بر سلطه‌گری و سلسله‌مراتب ثروت و قدرت است.

چنین رؤیایی با از میان برداشتن همه مرزها و دیوارهای قومی، نژادی، جنسی، طبقاتی و عقیدتی از مسیر انحلال همه «دولت‌ها» و بنیانگذاری «دولت واحد جهانی» بر محور «انسان‌گرایی» در این «کره زیبای آبی» امکان‌پذیر است.

پان‌ترکیسم و راست سنتی کوردایتی: دو تیغه یک قیچی

در ایران، پان‌ترکیسم با حمایت‌های پنهان و آشکار جمهوری آذربایجان و ترکیه، حول محور «حفاظت از هویت تُرک‌ها» به عنوان ایدئولوژی قوم‌محور شکل گرفته است. این جریان همزیستی با هویت‌های دیگر را برنمی‌تابد.

در مقابل، جریان راست سنتی کوردایتی – که از آرمان‌های بزرگ انسانی مانند عدالت اجتماعی و برادری ملت‌ها تهی است – رویای بازتولید نظام ارتجاعی کُردستان عراق را در کُردستان ایران در سر می‌پروراند. این جریان با روایتی رمانتیک از «ملت مظلوم» و «سرزمین ازدست‌رفته»، پاسخ خود را نه در گفتمان دموکراتیک و همزیستی، بلکه در تقابل هویتی جست‌وجو می‌کند.

در سطح نظری و عملی، این دو گفتمان – اگرچه خود را دشمن یکدیگر جلوه می‌دهند – به صورت ساختاری یکدیگر را تقویت و تغذیه می‌کنند. هر دو جریان، دشمن نیروهای مستقل، دموکراسی‌خواه و عدالت‌طلب هستند. این دوگانگی مکمل با دو نمونه زیر تأیید می‌شود:

۱. میتینگ مسلحانه حزب دموکرات کُردستان ایران در نقده (۳۱ فروردین ۱۳۵۸)

این رویداد – که بیشتر مانور قدرت بود – در منطقه تُرک‌نشین نقده برگزار شد و واکنش تند پان‌ترکیسم را برانگیخت. نتیجه، جنگی خونین بود که شهروندان کُرد و تُرک را قربانی کرد؛ که پس از گذشت نیم سده؛ زخم‌هایش هنوز التیام نیافته است.

۲. مراسم نوروز ۱۴۰۴ در ارومیه

کُردها با رقص و آواز مراسمی باشکوه برگزار کردند، اما در پایان، گروهی از هواداران حزب دموکرات کُردستان ایران با برافراشتن پرچم‌های مافیای ارتجاعی کُردستان عراق و شعار «ارومیه کُردستان است»، زمینه اردوکشی خیابانی پان‌تُرک‌ها را فراهم کردند.

در ارومیه و دیگر مناطق دوملیتی کُرد و آذری، پان‌ترکیسم و کوردایتی سنتی همچون دو تیغه یک قیچی همواره مکمل یکدیگر بوده، هستند و خواهند بود. تنها با خنثی‌سازی این دو جریان خشونت‌گرا و ارتجاعی می‌توان مسیر صلح، عدالت و توسعه پایدار را هموار کرد.

اتحاد و همزیستی کُرد و آذری نه تنها پروژه‌ای نظری، بلکه ضرورتی عملی برای نجات ارومیه و سایر مناطق دوملیتی از چرخه خشونت و انکار متقابل است. ارومیه و دیگر مناطق دوملیتی ایران نیازمند میدان‌دادن به نیروی سوم‌اند: آزادی‌خواهان، کنشگران عدالت اجتماعی و برابری زن و مرد، باورمندان همزیستی ملت‌ها، دوستداران محیط زیست، فعالان صلح، هنرمندان، معلمان، زنان و جوانان. این نیروها می‌توانند به جای قیچی تفرقه، پل‌های همدلی بسازند.

بنابراین برخلاف دو جریان ارتجاعی پان‌تُرک و پان‌کُرد که اولی ارومیه را تُرکستان و دومی کُردستان می‌نامد؛ شعار مشترک آزادی‌خواهان کُرد و آذری این است:

ارومیه نه کُردستان است و نه تُرکستان؛ ارومیه شهر همزیستی کُرد و آذری است.

فدرالیسم قبیله‌ای کُردستان عراق به کام سنّی گری افراطی وابسته به ترکیه و کشورهای حوزه خلیج فارس

ب- جریان اسلام‌گرای راست افراطی سنی وابسته

در این فصل، «جریان راست افراطی سنی وابسته» به عنوان یکی از تهدیدات بالقوه پیش روی مردم کُردستان ایران تحلیل می‌شود.

اکثریت مسلمانان و جریانات اسلامی خارج از دایره این گفتارند؛ از جمله جریانات میانه‌رو اخلاق‌مدار، عرفانی، صوفیه و تمامی مسلمانان مستقل و آزاده جهان که با افراط‌گرایان – به ویژه رهبر جهانی‌شان (اردوغان) – مرزبندی مشخصی دارند. از این رو، لازم است با همه مسلمانان جهان (منهای جهادگران رنگارنگ ناتو و اردوغان) در همزیستی، اتحاد و یاوری بود.

خویشاوندی جریان اسلام‌گرای راست افراطی سنی با امپریالیسم

گویی اسلام‌گرایی راست افراطی سنی حامل ژنی خاص است که سریع و آسان با امپریالیسم وصلت می‌کند. حاصل این وصلت همواره کودکی شرور، بوگندو و خون‌خوار است؛ تا دمار از روزگار سرزمین مادری خود درآورد.

مروری بر سقوط ساختار فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشورهای جهان سوم اسلامی حاصل وصلت آمریکا و «اسلام‌گرایی راست افراطی سنی»:

۱. سال ۱۹۶۵: ژنرال سوهارتو (مهره آمریکا) با دو بازوی ارتش و اسلام‌گرایان راست سنی افراطی، حکومت مردمی و مترقی احمد سوکارنو را سرنگون کرد و بیش از یک میلیون انسان بی‌گناه دگراندیش را تیرباران نمود – رکورد خونین‌ترین کودتای جهان را شکست.

۲. سال‌های ۱۹۷۸ تا ۱۹۹۲: آمریکا و اسلام‌گرایان راست افراطی افغانستان طی جنگی ۱۴ ساله فرسایشی، دولت مترقی و اصلاح‌گرای افغانستان را ساقط کرده و کشور را به دوره سیاه قرون وسطی بازگرداندند.

۳. سال ۱۹۷۸: آمریکا طی کودتا ژنرال محمد ضیاءالحق را بر سر کار آورد و حکومت ملی و مترقی علی بوتو را سرنگون کرد. از آن تاریخ، پاکستان به پرورشگاه اسلام‌گرایان تندرو سنی سراسر جهان تبدیل شد.

۴. سال ۲۰۰۳: آمریکا با کمک اسلام‌گرایان، حکومت صدام حسین را ساقط و سیستمی دزدسالار، ارتجاعی و وابسته ایجاد کرد؛ در این بستر، «شب‌نهادان از قعر قرون آمده» مانند داعش سر برآوردند.

۵. سال ۲۰۱۱: آمریکا از سراسر جهان مجاهدین اسلامی را به لیبی گسیل داشت و با کمک نیروی هوایی اروپا، دولت لیبی را سرنگون کرد؛ فروپاشی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را به مردم نگون‌بخت لیبی هدیه داد و سرنوشت‌شان را به اسلام‌گرایان وابسته به اردوغان و قطر سپرد.

۶. سال ۲۰۱۱: آمریکا و ناتو با کمک اسلام‌گرایان، فروپاشی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی یمن را رقم زدند.

۷. آخرین ماه سال ۲۰۲۴: سوریه نیز از این زایمان فارغ شد؛ کودکی که سال ۲۰۱۱ در بهار عربی از امپریالیسم حامله شده بود، با مامایی ترکیه و قطر به دنیا آمد. بسیاری از مردمانش فروپاشی اقتصادی، امنیتی و اجتماعی کشور خود را با هلهله و جفتک‌زنی جشن گرفتند.

۸. فتنه‌گری‌های دیگر: فتنه‌گری‌های آمریکا در چچن، گروزنی، بوسنی، سین‌کیانگ چین توسط تُرکان اویغوری، و نیز در آفریقا بوکوحرام، الشباب سومالی و اسلام‌گرایان سودان و… را از قلم انداختم. لطفاً خودتان کامل کنید.

آمریکا با کمک نیروهای واپس‌گرای داخلی، کشورهای اسلامی را کلنگی کرده و از مسیر اصلاح و پیشرفت منحرف نموده و در مسیر ارتجاع، توحش قرون وسطایی، غارتگری و پخمه‌سالاری قرار داده است. تراژدی همچنان ادامه دارد زیرا که «این رشته سر دراز دارد».

پیش‌بینی دو پلان اسلام‌گرایان افراطی سنی کُردستان ایران در شرایط خلأ قدرت حکومت مرکزی

اسلام‌گرایان سنی کُردستان ایران طی نیم قرن اخیر، در خلأ فعالیت نیروهای چپ، سکولار و مترقی و بهره‌مندی از رانت دین و مذهب، پایگاه وسیع اجتماعی کسب کرده‌اند. این جریان برای زمان طلایی (خلأ قدرت ناشی از ضعف یا سقوط دولت مرکزی ایران) دو پلان آماده اجرا دارد:

پلان A: ایجاد امارت اسلامی کُردستان ایران

برقراری امارت اسلامی کُردستان ایران با کمک‌های مالی، تسلیحاتی، جاسوسی و مستشاری اخوان‌المسلمین جهانی، ترکیه، قطر، آمریکا، ناتو و احزاب اسلام‌گرای کُردستان عراق.

این جریان می‌تواند در کمترین زمان (حدود یک هفته) هزاران هوادار خود را سازمان‌دهی و مسلح کرده و با تجربیات هم‌کیشان در سوریه، عراق، مصر، تونس، لیبی، سودان، سومالی و افغانستان، امارتی از نوع داعش، جبهه النصره، القاعده، طالبان و بوکوحرام در مناطق سنی‌نشین کُردستان ایران برقرار کند.

در این صورت، اصطلاحاتی مانند جهاد، دارالکفر، دارالحرب، غزا، ملک الیمین، جاریه، کنیز، غلام، غلمان، سنگسار، روبند، چادر، برقع، کفر، تکفیر و حدود شرعی سکه رایج کُردستان ایران خواهند شد. از سوی دیگر، واژه‌هایی مانند تکنولوژی، صنعت، اقتصاد، حقوق بشر، حقوق کودکان، برابری زن و مرد، تأمین اجتماعی، عدالت اجتماعی، آزادی اندیشه و عقیده، تحصیل دختران در دبیرستان و دانشگاه، پوشش اختیاری… به محاق فراموشی سپرده خواهند شد.

شایان ذکر است که سال ۲۰۰۱ (سیزده سال پیش از تولد داعش) امارت اسلامی کُردستان به رهبری ملا کریکار و ملا علی باپیر در بیاره اورامان عراق تأسیس شد. این امارت پس از دو سال حاکمیت قرون وسطایی در سال ۲۰۰۳ سرنگون شد.

اسلام‌گرایان سنی کُردستان ایران اگر در اجرای پلان A ناکام بمانند، بلافاصله پلان B را اجرا می‌کنند.

پلان B: ائتلاف با جریان راست سنتی کوردایتی

اسلام‌گرایان در ائتلاف با ناسیونالیست‌های ابتدایی و نوفئودال کُردستان (حزب دمکرات کُردستان ایران، حزب آزادی کُردستان و عوامل بارزانی) می‌توانند حاکمیت تمامی شهرها و مناطق سنی‌نشین کُردستان ایران را به انحصار درآورند و کُردستان ایران را ۱۰۰ سال به عقب بازگردانند (البته اگر تا آن زمان شهرستان یا روستایی کُردنشین و سنی‌مذهب از اشغالگری پان‌تُرکیسم اردوغانی در امان مانده باشد).

دو جریان راست سنتی کُردستان (سنی و قومی) با ائتلاف و اتحاد مقدس خود و کمک کشورهای طمع‌کار مانند ترکیه، عربستان و قطر، به آسانی می‌توانند سیستمی با ویژگی‌های مافیایی کُردستان عراق و توحش طالبانی افغانستان بر مردم کُردستان ایران تحمیل کنند.

هر دو جریان در سال ۱۴۰۱ از رشد جنبش رادیکال و مترقی «زن، زندگی، آزادی» به هراس افتادند و سریعاً اتحادی بین‌شان شکل گرفت. حزب دمکرات و اسلامیان سنی تلاش کردند تا با خالی کردن جنبش از ماهیت سکولار، دموکراتیک و فمینیستی آن، کفه ترازو را در کُردستان به نفع خود سنگین کنند. یکی از مظاهر این اتحاد، گردهمایی آن‌ها در مساجد اصلی شهرهای کُردستان به بهانه حمایت از خواسته‌های مردم و جنبش «زن، زندگی، آزادی» بود.

اسلام‌گرایان راستِ سُنّتی کُردستان؛ پس از حدودِ نیم قرن بهره‌مندی از انواع رانتِ دین و مذهب؛ در ۳۰ آبان ۱۴۰۱ در جایگاهِ اپوزیسیون ظاهر شده و خود را برای مصادره جنبش "زن زندگی آزادی" آماده می‌کنند.[200] 

فراخوانِ سیاسی در جهت سوارشدن بر امواج جنبشِ "زن، زندگی، آزادی" (آذرماه ۱۴۰۱) ناشر: جریان راستِ سنتی کوردایَتی AVATODAY آواتودی.   (اتحاد دو جریانِ راست سنَّتی کُردایَتی و اسلامِ سیاسی سُنّی وابسته)

سیستم فدرالی کُردستان عراق: یک گام به پیش، دو گام به پس

سیستم فدرالی اقلیم کُردستان عراق نه تنها آزادی، رفاه پایدار و پیشرفت همه‌جانبه را برای کُردها به ارمغان نیاورده، بلکه مغزها و استعدادهای این دیار را با زنجیرهای ارتجاع قبیله‌ای، تعصب مذهبی، مافیای قدرت و وابستگی سنگین به قدرت‌های خارجی به بند کشیده است.

از هم‌اکنون، در میان بخش قابل‌توجهی از عوام‌الناس آن دیار، زمینه ذهنی برای پذیرش ایدئولوژی‌های افراطی و ایجاد امارتی اسلامی از نوع داعش یا طالبان فراهم شده است.

در صورتِ تضعیف یا سقوط مافیای نوفئودال-عشیره‌ای شیخ‌زاده‌های بارزانی و طالبانی، پیش‌بینی می‌شود که اسلام‌گرایان راست سنی وابسته، حاکمیت آن دیار را قبضه کنند.

این تجربه نشان می‌دهد که خودمختاری قومی بدونِ زیرساختها و نهادهای دموکراتیک واقعی، شفافیت مالی و توزیع عادلانه قدرت، می‌تواند به دام جدیدی برای ملت کُرد تبدیل شود – دام ارتجاع داخلی و وابستگی خارجی که پیشرفت واقعی را عقیم می‌گذارد.

ج- جریانِ راستِ سُنّتی کُردایَتی(احزابِ کلاسیکِ کُردستان)

 

نبردِ چالدران: آغاز دوره پیشا‌ ناسیونالیسم کُردی

از جنگ چالدران (۱۵۱۴ میلادی) تا پایان جنگ جهانی اول (۱۹۱۸) را می‌توان دوره پیشاناسیونالیسم کُردی نامید.

پس از جنگ چالدران، خاندان‌ها و رؤسای عشایر موکریان اغلب به دلیل تعصبات مذهبی (سنی در برابر شیعه) در راستای منافع سلاطین عثمانی علیه حاکمان ایرانی شورش می‌کردند. این شورش‌ها – که معمولاً با سرکوب شدید نیروهای ایرانی روبه‌رو می‌شدند – در نهایت به سود خلفای عثمانی تمام می‌شد؛ زیرا از درگیری دو دشمن آریایی در شرق مرزهای خود بهره می‌بردند.[201]

این جهت‌گیری مذهبی-سیاسی حتی پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی نیز دچار تغییر بنیادین نشد.[202] ولایت مکری (موکریان)با این پیش زمینه مذهبی، خاستگاه تاریخی ناسیونالیسم کلاسیک کُردی است.

در نیمه اول قرن بیستم، ناسیونالیسم پیشامدرن در قالب جنبش‌های فئودال و عشیرتی (سمکو، شیخ محمود و شیوخ بارزانی) با همان ماهیت سُنّی‌محورِ گذشته در جایگاهِ رهبری ناسیونالیسم مدرن نشست.

در میانهِ قرن بیستم،این ناسیونالیسم ناقص‌الخلقه به احزاب کلاسیک راست سنتی پیوند زده شد. این احزاب با ظاهری مدرن، ادامه‌دهنده ساختارهای کهن محلی‌اند. لذا با این عقبه تاریخی، فرهنگی نتوانستند از هژمونی سنگین سنی‌گری رهایی یابند.  تا جایی که امروزه این احزاب، جریان آپویی را به شیعه‌گری متهم می‌کنند و شیعه بودن را انحرافی از کوردایتی اصیل می‌بینند.

طی سده اخیر، ناسیونالیسم سنی‌محور موجب جدایی و انشقاق مناطق شیعه‌نشین کُردستان – از جمله کرمانشاه، ایلام، بختیاری، لرستان و لکستان – از جنبش‌های ناسیونالیستی مناطق سنی‌نشین شده است.

خاطراتِ سردار مقتدر سنجابی؛ ناسیونالیسم موکریانی انجمادی صد ساله

یادداشت‌های علی‌اکبرخان سردار مقتدر سنجابی(عموی دکتر کریم سنجابی[203]) از مهمانی خاندان حاج محمدآقا ایلخانی‌زاده بوکانی در سال ۱۹۱۸، سندی ارزشمند برای شناختِ ریشه‌های تاریخی و ماهیتِ ناسیونالیسمِ کلاسیکِ کردستان است.

 این یادداشت‌ها نشان می‌دهند آرمان‌، استراتژی و رویکردهای فئودالها و رؤسای عشایرِ آن دوره با احزاب ناسیونالیست کنونی کُردستان تفاوت بنیادینی نداشته است. بنا بر این احزاب کلاسیک کنونی کُردستان امتداد همان سیستم هستند در جامه‌ای امروزی.

علی‌اکبرخان می‌نویسد:

«خاندان حاجی ایلخانی از برجسته‌ترین و روشنفکرترین خاندان‌های کُرد ایران بود. به ویژه حاج بایزیدآقا – پسر این خاندان – مردی بافضیلت، مسلط به زبان عربی، ادیب و فقیه بود. او به مسلک دموکراسی پایبند بود و آرمانش استقلال ملت و دولت کُرد. معتقد بود انگلیس‌ها به ملل دنیا آزادی خواهند داد و به وعده‌هایی که به نمایندگان کُرد در بغداد داده‌اند، وفادار خواهند ماند.

من با این عقیده مخالفت کردم و گفتم: نخست، انگلیس‌ها در خارج از کشور خود آزادی‌خواه نیستند و آزادی‌خواهان و وطن‌پرستان کشورهای مستعمره را سرکوب می‌کنند. دوم، پیشوایان و مردم غیرتمند کُرد باید برای پیوستن به ریشه و هویت ایرانی خود مبارزه کنند، نه برای جدایی.

حاج بایزیدآقا از این سخنان ناراحت شد و گفت برای کُردها، عجم با عرب و ترک تفاوتی ندارد. در پاسخ گفتم اگر افرادی بی‌سواد مانند سوارآقا و رسول‌آقا – که ما را عجم و واجب‌القتل می‌دانستند – چنین سخنانی بگویند، قابل درک است؛ اما از شخصی فاضل و تاریخ‌دان مانند شما بعید است. او از این سخنان برآشفت و کلماتی توهین‌آمیز علیه ایران و ایرانیان به کار برد. من نیز خشمگین شدم و گفتم این دیدگاه شما میراث چند سده تبلیغات سلاطین عثمانی و تعصبات مذهبی سنی و شیعی است که ایرانیان مسلمان را عجم و رافضی می‌خوانید. آیا درست است مرا و صدها هزار کُرد ایرانی را صرفاً به دلیل تفاوت مذهبی عجم بخوانید و خود را – که به لحاظ لغوی عجم هستید – غیرایرانی بدانید؟

نزدیک نیمه‌شب، بحث ما به جدال و سخنان تند کشید. حاج بایزیدآقا گفت اگر مهمان خانه‌ام نبودید، با شما به گونه‌ای دیگر رفتار می‌کردم و اگر توان کشتن شما را نداشتم، خود را به کشتن می‌دادم. با دخالت حاضران، بحث پایان یافت، اما حاج بایزیدآقا به شدت از من رنجید. من نیز آن شب تا صبح نخوابیدم. از یک سو از آزردن چنین میزبان والایی ناراحت بودم و از سوی دیگر با خود می‌اندیشیدم چه سرگشتگی و گمراهی‌ای دامن‌گیر مردم کُرد شده که اصل و تبار خود را فراموش کرده و نسبت به خویش بیگانه شده‌اند؛ در بند نظام عشیرتی، خان‌خانی، چوپانی و تعصبات مذهبی گرفتاریم و عجم و... را عامل بدبختی خود می‌دانیم»[204]

نتیجه‌گیری:

ریشه‌های تاریخی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، مذهبی و سیاسی احزاب ناسیونالیست کُردستان عمدتاً به خاندان‌های حاکم محلی، شیوخ دینی و رؤسای عشایر بازمی‌گردد؛ نیروهایی که عموماً سنی‌مذهب بوده و در ساختار قدرت پیشامدرن کُردستان نقش محوری داشته‌اند.

از این منظر، ناسیونالیسم کلاسیک کُردی را می‌توان نه گسستی رادیکال، بلکه امتداد تاریخی رهبری همان شیوخ، رؤسا و حکام محلی گذشته دانست که در قالبی نو و با زبانی مدرن بازتولید شده است.

این جریان امتداد تاریخی نخبگان محلی و امیرنشین‌های سُنّی‌مذهب سده‌های گذشته است. بنا بر ماهیتِ نوفئودالیِ خویش به دنبال کسبِ قدرت و منابع در میان نخبگان هم‌قوم هستند به قیمتِ قربانی‌کردنِ رفاه، آزادی و عدالتِ اجتماعی.

بزرگ‌ترین رویای احزابِ کلاسیکِ کُردستان ایران کپی سیستمِ الیگارشی مافیای کُردایَتی کُردستان عراق به بخشِ سنّی‌نشین کُردستان ایران (از اشنویه تا اورامانات) است. مابقی سرزمینِ کُردستان را به‌مثابه صدقه و بلاگردان این بخش به دیگران می‌سپارند.

آرمانِ ناسیونالیسمِ کلاسیکِ کُردی رفع ستمگری نیست؛ بلکه تغییر ستمگر و ارباب از غیرکُرد به کُرد است.

هدفِ نهایی این است که به جای فارس‌ها، عرب‌ها و ترک‌ها، بر گرده کُردهای منطقه خود سوار شوند.

احزابِ کلاسیکِ کُردستان وارث رؤیاهای امیرنشین‌های محلی کُردها در دوره امپراتوری‌های عثمانی و ایران، ارباب‌ها، رؤسای عشایر و شیوخ محلی گذشته‌اند و این میراث فکری و فرهنگی را با روکشی از مدرنیسم آراسته‌اند.

حاصل سیستم نوفئودال کُردی تحت عنوان فدرالیسم در اقلیم کُردستان عراق فاجعه‌بار بود؛ به گونه‌ای که اکنون مردم عادی و محروم کُردستان عراق حاکمیت دیکتاتور پیشین (صدام) را بر جهنم کوردایتی ترجیح می‌دهند:

جنگ‌های داخلی، دخالت بیگانگان، رشد بنیادگرایی مذهبی،[205] هزاران قتل ناموسی زنان، رشد فاصله طبقاتی، غارت منابع طبیعی، فروش ثروت‌های ملی با قیمتی کمتر از نصف قیمت جهانی به ترکیه،[206] استبداد و خودکامگی، ترور روزنامه‌نگاران و روشنفکران مستقل، فرار مغزها، کوچ بی‌سابقه جوانان به غرب و به قهقرا رفتن جامعه کُردستان از نتایج این سیستم هستند.

نمونه اقلیم کُردستان عراق، اثری عبرت‌آموز برای کُردستان ایران است.

تجربه کُردستان عراق حاکی از این است که منادیان جدایی خون، نژاد و زبان کوردایتی طبقه‌ای غیرمولد، فرصت‌طلب، واپسگرا و مردسالار هستند. این طبقه به غیر از سلطه و سروری بر هم‌زبانان خود، فاقد هرگونه رؤیای انسانی است. خودآگاهی ملی، سکولاریسم، روشنگری، نواندیشی، آزادی، برابری، دموکراسی و مردم‌سالاری و جنبش‌های مدنی می‌توانند رؤیای سلطه‌گری در جامه کُردایَتی را نقش بر آب کنند.

مقایسه رشد زیر ساختهای اقتصادی و خدمات اجتماعی ایران و کُردستان عراق(٢٠٢٦-٢٠٠٣)

جهت قضاوتِ منصفانه، منطقه فدرالی کُردستان عراق را نه با کشورهای طراز اول یا متوسط جهان، بلکه با ایران مقایسه کرده‌ام. ایران در جدول سالانه فساد در رتبه ۱۵۰ از ۱۸۰ کشور جهان قرار دارد.[207]

ایران در این مدت عموماً تحت تحریم‌های آمریکا و اروپا بوده است. سیاست‌های دولتی در لبنان، سوریه، یمن، آفریقا و نیز سوءمدیریت، فساد مالی و هزینه‌های غیرمتعارف ایدئولوژیک فشار زیادی به بودجه ملی وارد کرده است.

طی این مدت، متوسط درآمد سرانه ایرانیان ۳۵۰۰ دلار و متوسط درآمد سرانه کُردهای منطقه خودمختار کُردستان عراق ۷۰۰۰ دلار بوده است.[208]

با وجود فشارهای بین‌المللی، تحریم‌ها و فسادِ مدیریتی، ایران توانسته است در زمینه زیرساخت‌ها و خدمات اجتماعی رشد نسبی داشته باشد، از جمله:

-توسعه راه‌ها و راه‌آهن

-برق‌رسانی، گازرسانی و آب‌رسانی

-توسعه مخابرات، تولید صنعتی و کشاورزی

-ارائه تسهیلات ملی در حوزه مسکن، تولید و ازدواج

-پوشش بیمه‌ای در حوزه تأمین اجتماعی، سلامت و حوادث

در مقابل، حاکمان کُردستان عراق در بیشتر زمینه‌ها یا عملکردی نداشته‌اند (مانند گازرسانی) یا عملکرد بسیار ناقص ارائه کرده‌اند (برق‌رسانی، راه‌ها، آب‌رسانی).

 در کردستانِ عراق، تولیدکنندگان صنعتی با محدودیت‌ها و موانع ساختاری مواجه بوده‌اند و بسیاری از سرمایه‌گذاران داخلی و خارجی یا مجبور شده‌اند برای ادامه فعالیت با نخبگان حاکم و خانواده‌های قدرتمند شراکت کنند، یا فعالیت اقتصادی خود را متوقف و منطقه را ترک نمایند. مردم نیز از پوشش بیمه‌ای، خدمات بانکی و ابزارهای مالی مدرن محروم هستند.

در عصرِ "دهکده جهانی"[209]، آیا مردم کُردستان ایران اجازه می‌دهند تشنگان قدرت و ثروت محلی به بهانه حق تعیین سرنوشت، تحت عنوان فدرالیسم و... سیستم ارتجاعی کُردستان عراق را به بخشی از کُردستان ایران کپی-پیست کنند؟ ببینیم تا چه زاید زمان...

رازِ موفقیت استراتژی خاندانِ بارزانی

«همکاری با دولت‌های منطقه جهت سرکوبِ آزادیخواهانِ چهار بخشِ کُردستان به منظور کسبِ حمایت و کمک‌های مالی، نظامی و سیاسی برای سلطه بر بخشی از کُردستانِ عراق»

خاندان بارزانی از سال ۱۹۶۱ تاکنون، بنا بر ماهیت شیخ،فئودال- عشیره‌ای خود، پیرو این استراتژی بوده‌اند.

این خاندان، در جایگاهِ مرجَع و رهبرِ جریانِ راستِ سُنّتی کُردستان، دولت‌ها و قدرت‌های منطقه – از جمله ترکیه، ایران، عراق، سوریه و حتی اسرائیل – را همچون گرگ‌هایی می‌بیند که با همزیستی و همیاری آن‌ها می‌توانَد سُلطه اقتصادی و سیاسی خود را بر بخشی از کُردستانِ عراق تحمیل کند.

این استراتژی در کُردستان بیش از هزار سال قدمت دارد. طی هزاره اخیر، خاندان‌های حکومتگر محلی، امیرنشین‌ها، رؤسای عشایر، شیوخ و فئودال‌ها با این استراتژی سلطه و سروری خود را بر مردم کُردستان تحمیل و تداوم بخشیده‌اند.

در قرون گذشته، راهبرد همزیستی اشراف و فئودال‌های کُرد با دولت‌های حاکم (صفوی، عثمانی و...) چنین بود: خاندان‌های حکومتگر محلی، سران عشایر و امرای کُرد در نقش نماینده و خدمتگزار دولت، درآمدهای قلمرو خود را با مرکز تقسیم می‌کردند، مخالفان دولت را سرکوب کرده و در مواقع جنگ‌های داخلی یا خارجی، جنگجویان خود را به خدمت دولت اعزام می‌نمودند.

تز دکترین ملا مصطفی بی‌سواد نسخه‌ای از این راهبرد حکومتگران محلی و سران عشایر گذشته بود که پس از خودش توسط پسران و نواده‌هایش با موفقیت اجرا شده و میشود.

در این سیستم، همزیستی دوسویه وجود دارد که هر دو طرف از آن سود می‌برند – درست مثل همزیستی کلاغ‌ها و گرگ‌ها.[210]

 کلاغ‌ها طعمه‌ها را نه از همنوعان خود، بلکه از میان حیوانات دیگر انتخاب می‌کنند. اما خاندان بارزانی در این زمینه روسیاه‌تر از کلاغ‌ها ظاهر شدند؛ طعمه‌ها را همواره از میان همنوعان خود در چهار بخش کُردستان برگزیدند. البته گرگ‌های همزیستِ این خاندان در کُردستان علاقه‌ای به طعمه‌های دیگر نداشته و ندارند.

تاریخ هفتاد سالهِ همکاری حزب دموکرات کُردستان عراق (خانواده بارزانی) با دولت‌های ترکیه، ایران و عراق در سرکوبِ جنبش‌های چپ، مترقی، سوسیالیستی و دموکراتیک کُردها در چهار بخش کُردستان نشان می‌دهد حکام و طبقات فرادست این کشورها با طبقه فرادست کُردها اشتراک منافع ابدی دارند.

استمرار همکاری بارزانی‌ها با دولت‌های منطقه علیه جریانات و جنبش‌های کُردی حکایت از این دارد که این اتحاد تاکتیکی و موقتی نیست، بلکه استراتژی ابدی است؛ همچنان که اتحاد امیرنشین‌های کُردی با امپراتوری‌های عثمانی و ایرانی پایدار و مبتنی بر منافع مشترک بوده است. اگر گاهی جنگی بین یکی از این امیرنشین‌ها با دولت حاکم روی داده، علت آن را باید در تغییر ارباب از ترکی به ایرانی و بلعکس جستجو کرد.

 

استراتژی گرگ‌ها و کلاغ‌ها

در طبیعت، اتحادی هزاران ساله بین دو موجود به ظاهر متفاوت وجود دارد: کلاغ (ضعیف‌الجثه، بی‌رحم و حیله‌گر) و گرگ (شکارچی نیرومند و جسور). این همزیستی بر پایه منافع متقابل است. کلاغ‌ها با پرواز بر فراز زمین، شکار را پیدا کرده و گرگ‌ها را به سوی طعمه سوق می‌دهند. پس از شکار توسط گرگ، کلاغ‌ها بخشی از پس‌مانده لاشه را می‌خورند.

برای کلاغ‌ها، همسویی با گرگ‌ها دسترسی به منابع غذایی است. برای گرگ‌ها، چشم‌انداز هوایی کلاغ‌ها و توانایی‌شان در ایجاد انحراف و سردرگمی طعمه، شکار را کم‌خطر و آسان‌تر می‌کند.

گاهی کلاغ‌ها لاشه حیوانی بزرگ را کشف می‌کنند اما نمی‌توانند پوست کلفت آن را پاره کنند؛ بنابراین گرگ‌ها را هدایت می‌کنند. گرگ‌ها لاشه را پاره کرده و سهم کلاغ‌ها را باقی می‌گذارند. این همزیستی تنها برای شکار نیست؛ کلاغ‌ها به گرگ‌ها در لانه‌سازی کمک می‌کنند و گرگ‌ها از لانه‌های کلاغ‌ها در مقابل شکارچیان محافظت می‌نمایند.[211]همکاری گرگ‌ها و کلاغ‌ها چنان عمیق است که کلاغ‌ها حتی مراقبت از توله گرگ‌ها را هنگام شکار بر عهده می‌گیرند.[212]

بارزانی؛ لوگوی عقاب به جای کلاغ

یکی از عجایب روزگار این است که رهبری جریان راست سنتی کوردایتی (خاندان بارزانی) به جای کلاغ، لوگوی «عقاب» را به عنوان نماد سازمانی خود برگزیده است.

این انتخاب با ماهیت و هویت این جریان همخوانی ندارد. عقاب – برخلاف کلاغ – در رأس هرم غذایی قرار دارد و به صورت طبیعی از پسماندخوری یا لاشه‌خواری تغذیه نمی‌کند.

تمثیل معروف الکساندر پوشکین – که به صورت شعر در شاهکارهای ادبیات جهانی نقش بسته – گویای دو گونه کاملاً متفاوت سبک زندگی است. این شعر را دکتر خانلری به زبان فارسی و سواره ایلخانی‌زاده.[213]و هژار موکریانی.[214] به کُردی ترجمه کرده‌اند.

افسوس که هژار در نیمه دوم عمرش با سبک زندگی عقاب فاصله گرفت و از الگوی دیگری تبعیت کرد. وی از سال ١٩٦١ شاعرِ شورشِ فئودال-عشیره‌ای بارزانی شد و در نتیجه تا آخر عمر به مدت ٣٠ سال با عزت و احترام از مزایایِ دیوانخانه بارزانی در گلاله و کرج بهره‌مند گردید.


تا مغزها تکان نخورند، هیچ چیز تکان نخواهد خورد

بخش کوچکی از کارنامه شیخ محمد بارزانی-پدر ملا مصطفیبه قلم واسیلی نیکیتن در کتاب "کُرد و کُردستان":

«شیخ محمد [جانشین عبدالسلام[215]] چیزی جز یک ملای کم‌سواد نبود؛ یا آن‌گونه که در کُردستان به این‌گونه کسان می‌گویند، «نیمچه ملا». این مرد آخوند نبود و الکن هم بود؛ با این حال شروع به تدریس کرد و شاگردان زیادی داشت.

هر سه‌شنبه و جمعه، زن و مرد در بارزان جمع می‌شدند و شیخ به آن‌ها موعظه می‌کرد. این رسم دینی در میان کُردها چنین است که شیخ در میان شاگردان خود می‌نشیند و نسب شیوخ طریقت خود را بیان می‌کند.

آنگاه شاگردان سروصدا می‌کنند؛ مثل سگ پارس می‌کنند یا مثل الاغ ناله می‌کنند. این رسم خلاف تمدن و مغایر با راه و رسم نیکو، عقل و منطق است.

شیخ نامبرده همچون بسیاری از مشایخ دیگر توانست کُردهای وابسته به حلقه خود را با همین رویه‌های زشت، خشن و در عین حال سازگار با طرز تفکر پامنبری‌هایش بازیچه خود قرار دهد.

در واقع، پس از تبعید شیخ عبیدالله [شمزینان] توسط رومیان [ترکان عثمانی] به حجاز، بر نفوذ و اقتدار شیخ محمد افزوده شد. اکثر آقایان عشایر آن دوروبر پیشوایی شیخ را پذیرفتند.

در آن هنگام بود که مریدان شیخ بار دیگر نام «مهدی» را علم کردند و شیخ را مهدی خواندند؛ به بهانه اینکه بر طبق احادیث نبوی، نام دیگر مهدی باید محمد باشد. با این تمهید، شیخ محمد ما مهدی واقعی از آب درآمد و به پاس این موهبت تصمیم گرفته شد در جهاد و جنگ با موصل شرکت کنند.

مخالفانِ این تصمیم را کشتند... از جمله مخالفان، ملا "پریسه‌ای" بود که مردی دانشمند و فهمیده بود و در میان عشیره زیباری ارج و قرب زیادی داشت؛ به ویژه که با بسیاری از بزرگان آن قوم پیوندهای خویشاوندی پیدا کرده بود. مریدان شیخ محمد در قلع و قمع مخالفان جهاد از او شروع کردند.

بدین ترتیب که بدن ملا را تکه‌تکه بریدند، آن تکه‌ها را در لای تنه خالی‌شده درخت گردوی کهن‌سالی گذاشتند و آن را آتش زدند. پس از آن، قاتلان از جلو آن درخت رژه رفتند، با چماق ضربه‌هایی بر آن می‌زدند و گروهی چنین می‌خواندند: «اینک جهاد مقدس برای لاشه حاجی» و دیگران جواب می‌دادند: «آری، این هیچ فرقی با جهاد واقعی ندارد و خداوند عمل تو را به حسابت نوشته است»[216]

 

الیگارشی کوردایتی

افلاطون و ارسطو واژۀ «الیگارشی» (Oligarchy) را برای توصیف حکمرانیِ گروهی کوچک و فاسد به کار برده‌اند. از نگاه این فیلسوفان، حکومت خوب در خدمت تحقق عدالت و فضیلت است و حکومت بد نافیِ آن؛ به عبارتی، حکومت خوب مبتنی بر فضیلت و فضیلت‌پرور است، در حالی که حکومت بد بر رذیلت بنا شده و رذیلت‌پرور است.

افلاطون در نقد الیگارشی به موارد زیر اشاره می‌کند:

  • مسدود شدن راه ورود به حکومت برای اقشار نابرخوردار؛
  • تشدید منازعۀ طبقاتی و تخاصم میان تنگدستان و ثروتمندان؛
  • افزایش فاصلۀ زمامداران از جامعه و هراس آنان از شهروندان تهیدست؛
  • سر برکشیدن دزد و جنایتکار از میان فقرا، متأثر از شکاف طبقاتی و فقر؛
  • ناتوانی حکومت در دفاع از کشور در زمان جنگ.

در حکومت الیگارشی، گروهی اندک به سود خود فرمانروایی بر اکثریت را بر عهده می‌گیرند و قدرتِ دولت به صورت متمرکز در دست تعدادی از خانواده‌ها و قبایل اصلی حفظ می‌شود. افلاطون معتقد است در این نوع حکومت، اتحاد اجتماعی از بین می‌رود؛ زیرا جامعه به دو دستۀ ثروتمند و تهیدست تقسیم می‌شود. الیگارشی، در واقع حکومتِ بدِ یک گروه کوچک است که در آن، حاکمانِ فاسد جامعه را به سمت فساد و تباهی سوق می‌دهند. [217]

ارسطو نیز الیگارشی را حکومتی فاسد می‌داند و آن را «آریستوکراسی» (اشراف‌سالاری و نخبه‌سالاری) فاسدشده توصیف می‌کند. به باور وی، در الیگارشی به جای تأمین منافع جامعه، تنها مصالح اقلیتی محدود و حفظِ حکومت در اولویت قرار دارد. ارسطو به عوارضِ سوءاستفاده از قدرت برای کسب ثروت، افراطی‌تر شدن الیگارشی، بروز نارضایتی‌های گسترده و در نهایت اعتراض و شورش اشاره می‌کند. در تمامی اشکال الیگارشی، رهبران و مقامات دولتی به دزدی و غارت منابع عمومی می‌پردازند که از آن با عنوان «کلپتوکراسی» (Kleptocracy) یا یغماسالاری و دزدسالاری یاد می‌شود. [218]

هر الیگارشی بر مبنای یک یا چند پایۀ زیر شکل می‌گیرد: خاندانی، عشیره‌ای، قبیله‌ای، موروثی، حزبی، دینی، اشرافی، زمین‌داری، نظامی و مالی. حکومت کردستان عراق، ویژگی‌های تمامی این الیگارشی‌ها را در خود جای داده است.

نظام اقتصادی حکومت کردستان عراق مبتنی بر هیچ‌یک از مدل‌های شناخته‌شده سرمایه‌داری یا سوسیالیستی نیست؛ بلکه در این خطه، حاکمیت در دست «الیگارش‌های کوردایتی» است. الیگارشی کوردایتی، همزمان دشمنِ عدالت اجتماعی و سرمایه‌داریِ مولد، ملی و مترقی است. این سیستم تنها در بستر جهل و تاریکی توانِ زیستن دارد و در یک جامعۀ روشنفکر، مترقی و آگاه محکوم به زوال است. ازاین‌رو، زیستگاهِ خاصِ خود را شکل داده و جامعه را به قهقرا کشانده است.

رشد غول‌آسای انواع جریان‌های اسلامِ سیاسیِ اخوانی، سلفی، تکفیری و جهادی تحت حاکمیت آقایان کوردایتی به هیچ‌وجه تصادفی نیست؛ زیرا این جریان‌ها بذر کینه‌توزی، خشونت، زن‌ستیزی، دگراندیش‌کشی و شیعه‌کشی می‌کارند تا فرهنگ و ایده‌های آزاداندیشی، حقوق بشر، حقوق شهروندی، برابری زن و مرد، عدالت اجتماعی و رشد علمی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی به محاقِ فراموشی سپرده شوند.

حکام کردستان عراق با دستیاری این جریان‌های واپس‌گرا، روح بردگی و رعیتی را در کالبد اجتماع دمیده‌اند. در نتیجه، زمینه‌های فکری و فرهنگی برای بنای «بهشتِ الیگارش‌ها»، به قیمتِ جهنمی کردن زندگی ۹۵ درصد از آحاد جامعه، فراهم شده است.

با این تحلیل، می‌توان از اصطلاح «الیگارشی کوردایتی» برای توصیف دقیقِ شکل و ماهیت حکومت کردستان عراق استفاده کرد؛ عنوانی که کاملاً بامسما و بیانگر واقعیتِ این ساختار است.

الیگارشی کوردایتی: «دفع افسد به فاسد» یا «دفع اصلاح به افسد»؟

برخلاف باور عمومی، الیگارشی کوردایتی دارویی از نوع «دفع افسد به فاسد» نیست؛ بلکه این سیستم حتی از «دفع فاسد به افسد» نیز زیان‌بارتر بوده و سمی از نوع «دفع اصلاح به افسد» به شمار می‌رود.

جریان کوردایتی در کردستان عراق مصداق کامل «دفع اصلاح به افسد» است. نمونۀ بارز آن، شورش ۱۴ سالۀ عشایر و فئودال‌های کردستان عراق علیه اصلاحات ارضی و اجتماعی عبدالکریم قاسم (۱۹۶۱-۱۹۷۵) است؛ شورشی که کردها و سایر ملل عراق را از بزرگ‌ترین فرصت برای دستیابی به آزادی، عدالت اجتماعی و رشد و توسعۀ اقتصادی، فرهنگی و سیاسی محروم کرد و آنان را یکصد سال به گذشته بازگرداند.

نمونۀ مشابه این رویداد، شورش مجاهدین افغان بود که طی یک جنگ ۱۴ ساله (۱۹۷۸-۱۹۹۲)، حکومت مترقی و بانیِ اصلاحات ارضی "دکتر نجیب الله" در افغانستان را ساقط کردند و این جامعه را در منجلابی قرون‌وسطایی غرق ساختند. هر دوی این جریان‌ها ساخته و پرداختۀ آمریکا، اسرائیل و ناتو بودند.

الیگارشی کوردایتی در آیینه شنگال (۳ اوت ۲۰۱۴)

در سوم اوت ۲۰۱۴، حدود ۵۰۰ تروریست داعش به شنگال حمله کردند. حدود ۱۵ هزار پیشمرگ حزب دموکرات بارزانی – مستقر در این ناحیه – بدون شلیک حتی یک گلوله به سوی اربیل فرار کردند. در نتیجه، هزاران ایزدی کُرد بی‌دفاع قتل‌عام شدند و ۶۴۰۰ زن و دخترشان به بردگی جنسی جلادان داعش و اردوغان درآمدند.

چند روز پیش از این فاجعه، ۱۲ گریلای پ‌ک‌ک به صورت مخفیانه عازم شنگال شده بودند. چهار تن از آن‌ها توسط پیشمرگان بارزانی شناسایی و زندانی شدند. هشت گریلای باقیمانده به مقصد رسیدند و مخفیانه در شنگال ماندند.

روز اول حمله داعش، این هشت گریلا در بخشی استراتژیک از کوه شنگال – مسلط بر مسیر یک جاده نظامی – مستقر شدند.

با کمک گروهی از جوانان ایزدی، حمله داعش به این کوه را در هم شکستند. اگر این مقاومت نبود، ١٠٠هزار ایزدی فراری به کوهستان نیز انفال می‌شدند.[219]

روز بعد (چهارم اوت)، نیروهای دموکراتیک سوریه (شامل یگان‌های ی.پ.گ و ی.پ.ژ) خود را به کوه شنگال رساندند و با تقویت جبهه مقاومت، تمامی تلاش‌های داعش برای اشغال آن را ناکام گذاشتند.

در روزهای پس از آن، این نیروها با ایجاد کریدور بشردوستانه ۵۰ کیلومتری به مرز سوریه، امکان انتقال پناهندگان را فراهم کردند. از این راه، بیشتر آوارگان ایزدی از محاصره داعش نجات یافته و به مناطق امن سوریه و سپس عراق منتقل شدند.[220]

تراژدی شنگال: معیار سنجش بهره هوشی کُردها

بهترین معیار برای سنجش ضریب هوشی (IQ) هر کُرد این است که ببینیم چند پرسش درباره فاجعه شنگال ۲۰۱۴ برایش مطرح شده است؟ اگر هیچ پرسشی ایجاد نشده، با اطمینان می‌توان گفت ضریب هوشی وی از عموزاده‌های شامپانزه آفریقایی بالاتر نیست.

اگر ضریب هوشی کسی به مرز متوسط (۸۰) رسیده باشد، پرسش‌هایی مانند زیر برایش مطرح می‌شود:

۱- اگر مسعود بارزانی – به عنوان رئیس و مسئول اول اقلیم کُردستان عراق – دستور عقب‌نشینی سریع و بدون مقاومت را به نیروها داده، چرا فرماندهان پیشمرگ از این فرمان ضدبشری و ضدملی سرپیچی نکردند تا از کشتار هزاران انسان بی‌پناه و برده‌گیری ۶۴۰۰ دختر و زن کُرد جلوگیری کنند؟

آیا برای این فرماندهان اجرای دستور بارزانی مهم‌تر از منافع ملی، وجدان و عواطف انسانی بوده است؟

 ۲-اگر فرماندهان بدون دستور بارزانی مردم بی‌دفاع شنگال را به گرگ‌های درنده داعش سپردند، چرا هیچ فرمانده‌ای محاکمه و مجازات نشد؟

 ۳-اگر بارزانی و فرماندهان پیشمرگ شنگال دستور تحویل شنگال و ایزدی‌ها به داعش داده‌اند، چرا حداقل ۱ درصد پیشمرگ‌ها (۱۵۰ نفر) از این دستور ضدبشری تمرد نکردند؟

مگر این جنگجویان پیش از پیشمرگ و مزدور حزب بودن، انسان نبودند؟ اگر انسان هم نبودند، خود را صاحب شرف و غیرت کُردی و کوردایتی می‌دانستند. با کدام غیرت و شرافت، هزاران دختر و زن کُرد را به بوگندوهای داعش سپردند؟

انسان دارای وجدان و هوش متوسط به خود می‌گوید: اگر این ۱ درصد پیشمرگ‌ها به خاطر عواطف انسانی، شرافت، غرور کوردایتی و ملی‌گرایی حتی یک روز یا چند ساعت مقاومت می‌کردند، قطعاً برای همه ایزدی‌ها فرصت فرار فراهم می‌شد. مردم می‌توانستند به غرب کُردستان – که تنها ۵۰ کیلومتر فاصله دارد – برسند یا حداقل فرصت فرار همه به کوه شنگال ایجاد شود.

اگر پیشمرگ‌ها پیش از فرار، ۱ درصد سلاح‌های خود را برای مردم باقی می‌گذاشتند، ایزدی‌ها می‌توانستند حداقل یک روز مقاومت کنند و فرصت فرار برای زنان و کودکان‌شان فراهم شود.

پیشمرگ‌ها نه تنها این کار را نکردند، بلکه گروهی از جوانان ایزدی که برای دفاع تقاضای سلاح کرده بودند را مورد شلیک مستقیم قرار دادند و سه تن از آن‌ها را کشتند. در آن روز سیاه، تنها تیراندازی و مقاومت پیشمرگ‌های قهرمانِ بارزانی منحصر به همین مورد بود!

اکنون اگر کسی به یکی از این ۱۵ هزار پیشمرگ بگوید «بی‌غیرت و بی‌شرف بودی که از جان و ناموسِ این مردم دفاع نکردی»، واکنش او چه خواهد بود؟

این پیشمرگ قطعاً یک خشاب کامل – از فشنگ‌هایی که آن روز در برابر داعش شلیک نکرده بود – را در بدن پرسشگر خالی کرده و غیرت و شرافت خود را به جهانیان نشان خواهد داد!

انسانِ کُرد یا باید بسیار بی‌شرف باشد؛ یا ضریب هوشی مادون میمون؛ که فرار ۱۵ هزار پیشمرگ حزب دموکرات کُردستان عراق – بدون آگاه‌سازی ایزدی‌ها و بدون شلیک حتی یک فشنگ در برابر ۵۰۰ وحشی داعش – را طبیعی بداند. (این پیشمرگان مطابق فیلم‌ها و گزارش‌های خبری آن زمان، سوار بر اتومبیل با آخرین سرعت روانه اربیل شدند.)

فرض کنیم تعداد نیروهای داعش بیش از ۵۰۰ تن بوده (مثلاً ۱۰۰۰ یا حتی ۱۵ هزار نفر – برابری عددی دو طرف). مگر ۱۵ هزار پیشمرگ مسلح چه مرگ‌شان بوده که نتوانند چند ساعت مقاومت کنند؟

پس چرا در همان روز، هشت گریلای پ‌ک‌ک با همکاری تعدادی جوان ایزدی توانستند داعشیان را در دامنه کوه شنگال متوقف کنند و ده‌ها تن از آن‌ها را به دوزخ بفرستند؟

اگر این مقاومت نبود، ابعاد فاجعه بسیار وسیع‌تر می‌شد. در این صورت، ریشوهای متعفن داعش تمامی مردهای ایزدی فراری به کوه شنگال را گردن می‌زدند و زنان و دختران را به کنیز، جاریه و «ملک الیمین» تبدیل می‌کردند (بیش از ١٠٠ هزار نفر). [221]

به استنادِ فیلمهای بازمانده آن تاریخ، نیروهای پیشمرگ افزون بر سلاح‌های سبک، دارای انواع سلاح سنگین، تیربار، تانک و خودرو زرهی بودند. در توان‌شان بود حداقل یک روز مقاومت کنند تا فرصتی یک‌روزه برای فرار مردم ایجاد شود و ایزدی‌ها بتوانند از شهرها و روستاهایشان به مناطق امن فرار کنند. اما چرا این وظیفه انسانی و ملی را انجام ندادند؟

آیا این پرسش‌های بی‌پاسخ، نظریه توطئه نشست چهارجانبه ترکیه، داعش، اردن و حزب دموکرات بارزانی (سه روز پیش از فاجعه) در امان پایتخت اردن برای تحویل شنگال استراتژیک به داعش و ترکیه را تأیید نمی‌کند؟

فاجعه شنگال چندین رخسار کمدی هم داشت. یکی از آن‌ها این بود که در آن روزهای شوم، اکثریت توده‌های کُرد برای آگاهی از سرنوشت ایزدی‌ها چشم به تلویزیون روداو دوختند!

روداو حقایق را به این شکل تحریف و در مغز مردم ساده‌لوح فرو کرد: نمایش بخشی از واقعیت، جابه‌جایی علت و معلول، بزرگ‌نمایی کمک به آوارگان، پنهان کردن فرار پیشمرگ‌ها بدون شلیک یک گلوله، قول دروغین محاکمه فرماندهان پیشمرگ‌های فراری و...

یکی دیگر از نمایه‌های کمدی تراژدی شنگال این بود که هواداران حزب دموکرات کُردستان عراق و سایر احزاب اقماری آن‌ها (راست سنتی کوردایتی) این رسوایی را به حکمت و دانایی مسعود بارزانی تعبیر کردند. گوسفندان ذوب در ولایت مسعود بارزانی می‌گفتند هدف کاک مسعود این بوده تا با نشان دادن این فاجعه، توجه جهانیان را به حل مسئله کُردستان جلب کند!

شنگال و پرسشی از بارزانی

تو که ۳۰۰۰ پیشمرگ را در جنگ قندیل برای ترکیه قربانی کردی، چرا ۳ پیشمرگ را برای نجات ۶۴۰۰ دختر و زن ایزدی فدا نکردی؟

شنگال و پرسشی از خویش

خواننده محترم: آیا تاکنون پرسش‌هایی از این نوع درباره شنگال برایتان مطرح شده است؟

اگر پاسخ «آری» است، بدانید که تکاملی هفت میلیون‌ساله شما را برای همیشه از عموزاده‌های باستانی انسان (شامپانزه) متمایز ساخته است.

اما اگر پاسخ «نه» است، در بسیاری از باورهایت شک کن. اما هرگز شک نکن که از تفکر نقادانه، شعور انسانی و عواطف بشری بهره‌ای نبرده‌ای.

انسانی که با چشمان خود می‌بیند و با مغز خود می‌اندیشد، هرگز قربانی تبلیغات سمی شبکه‌هایی مانند روداو، ک۲۴ و آژانس‌های تحمیق و تخریب اندیشه‌ها نخواهد شد.

انسانی که گوسفندوار تسلیم نمی‌شود، می‌تواند حقایق پنهان را حتی در لابه‌لای سطرهای نانوشته اخبار و رسانه‌های دروغ‌پرداز کشف کند. شرط این است:

  • گوشی بسته به تبلیغات مسموم،
  • چشمی تیزبین برای دیدن واقعیت‌ها،
  • و ذهنی پرسشگر با توانایی تحلیل رویدادها و اندیشه‌ها.

یک کُرد اندیشمند در پس نمادهای دروغین کوردایتی – مانند پرچم، جامانه، استقلال و قداست کُردستان – نه چشم‌انداز روشنی از رهایی، بلکه بی‌نهایت تعفن و تاریکی می‌بیند.

فروید می‌گوید: «حقیقت انسان به آنچه اظهار می‌دارد نیست، بلکه حقیقت او در آن چیزی نهفته است که از اظهار آن عاجز است؛ بنابراین اگر خواستی او را بشناسی، نه به گفته‌هایش، بلکه به ناگفته‌هایش گوش کن.»

الیگارشی کوردایتی هر آنچه برایش به کالای مادی تبدیل شود، در بازار سیاست می‌فروشد – حتی اگر در این راه ۶٤۰۰ زن و دختر ایزدی کُرد به برده جنسی تبدیل شوند؛ مشروط بر اینکه خریداران (اردوغان، قطر، ناتو و...) تداوم عمرِ عاری از شرف و انسانیت آقایان را تمدید کنند.

"استاد هیمن" و "راست سنتی کوردایتی" در دادگاه تاریخ

قاضی محمد در سال ۱۹۴۶ در دوره جمهوری مهاباد، لقب شاعر ملی را به «هژار» و «هیمن» اعطا کرد. پس از ۱۵ سال، «هژار» – این عقاب بلندپرواز ادبیات کُردی – به مصداق شعر «عقاب پوشکین و خانلری» که خودش به کُردی ترجمه کرده بود، برای برخورداری از زندگی مرفه‌تر به شاعر دیوان‌خانه بارزانی بدل شد[222]. در نتیجه، ۳۰ سال آخر عمر خود را با عزت، احترام و ثروت فراوان در بارزان و عظیمیه کرج بزیست. [223]

استاد هیمن – شاعر شیون انسانی[224]هرچند «در رنج و حسرت و درد» بسوخت، اما «هرگز در برابر این چرخ سفله تسلیم نشد»[225] استقلال رأی، وفاداری و مدایح بی‌صله او در وصف ملتش، خشم نوفئودالیسم کوردایتی را برانگیخت.

از این رو، در سال ۱۹۸۰ از طرف رهبران حزب دموکرات با برچسب جاشِ ملی در روستای دولتوی گورک سردشت زندانی گردید.

«استاد هیمن» در سال ۱۹۸۵ مجوز انتشار مجله کُردی «سروه» را دریافت کرد. در دوران تاریک دهه ۸۰ میلادی، سروه به بزرگ‌ترین مدرسه آموزش زبان و ادبیات کُردی تبدیل شد. هزاران کُرد شرق کُردستان (ایران) از طریق سروه مهارت خواندن و نوشتن زبان کُردی کسب کردند. صدها نویسنده، پژوهشگر، ادیب و شاعر از مکتب سروه برخاستند و به سرمایه ملی تبدیل شدند.

رهبران حزب دموکرات کُردستانِ ایران این خدمت را نیز به «جاشایتی» تعبیر کرده و برای تخریب شخصیت استاد، واژه‌هایی مانند «جاش ملی»، «پیره جاش» و «سر قافله جاشان» را به سوی او نشانه گرفتند. از سوی دیگر، بسیاری دوستداران استاد هیمن به جرم نوشتن مقاله در مجله سروه، با برچسب «جاش» مورد خشم و غضب آقایان کوردایتی قرار گرفتند.

برادران «راست سنتی کوردایتی» پس از مرگ استاد هیمن، کینه و خشم خود را این‌گونه بر پیکر او ریختند:

«در زمان تشییع جنازه استاد هیمن در گورستان بوداق سلطان مهاباد، هواداران دموکرات با شعارهای «زنده‌باد قاسملو، زنده‌باد دموکرات، هیمن جاش نباید در گورستان شهر دفن شود» به حاملان جنازه حمله کردند و در نهایت، جنازه استاد از روی دوش مردم به زمین افتاد»[226]

در آن زمان، حتی یک گور در گورستان مهاباد به هیمن روا نمی‌دیدند. اما در انقلاب «ژن، ژیان، ئازادی» (زن، زندگی، آزادی)، برای مقابله با فلسفه این شعار، به یکی از اشعار استاد متوسل شدند. این‌ها بیش از حکام ایران از فلسفهِ «ژن، ژیان، ئازادی» واهمه داشتند.

اکنون پس از گذشتِ نیم سده، هر انسان دارای معرفت و وجدان می‌داند که تمامی جبهه راست سنتی کوردایتی نصف استاد هیمن به مردم و میهنِ کُرد خدمت نکرده‌اند.

با وجود این بی‌مهری‌ها، استاد هیمن برای همیشه شاعر ملی باقی ماند و محبوبیت او موجب شد آقایان کوردایتی ۱۵ سال پس از مرگش از او اعاده حیثیت کنند!

نمونه‌ای از طنز و شوخ‌طبعی استاد هیمن در زندان دولتو

در سال‌های اولیه دهه ۱۹۸۰، آقای حسن ایوب‌زاده با نامِ مستعارِ «ماموستا گوران» قاضی حزب دموکرات و مسئول زندان دولتوی گورک سردشت بود. وی ارادت خاصی به استاد هیمن داشت و مخالف زندانی شدن او بود. به همین دلیل، استاد را آزاد گذاشته بود تا روزها از بازداشتگاه خارج شود و با نام مستعار با مردم روستا مراوده و معاشرت کند.

یکی از ساکنان روستا به نام «کدخدا وسمان» روابط گرمی با استاد هیمن برقرار کرده و بارها در خانه خود به صرف ناهار از وی پذیرایی کرده بود.

روزی کدخدا وسمان از استاد می‌پرسد: شما را به چه گناهی زندانی کرده‌اند؟ استاد در جواب می‌گوید: من یکی از رهبران دیرین حزب دموکرات بودم. در روستای "آشی پشکاوی"[227] با وعده دروغین ازدواج، دختر یکی از رعایای این روستا را فریب دادم تا یار من باشد. روابط ما منجر به بارداری دختر شد. دختر در خانه پدری زایمان کرد، اما من زیر بار ازدواج نرفتم. جرم من همین است.[228]

کدخدا وسمان بسیار ناراحت شد و در اولین فرصت به ماموستا گوران مراجعه کرد و وی را سرزنش نمود که چرا این متجاوز بی‌ناموس را قبلاً معرفی نکرده است؟ یک ماه است که مرتب او را به خانه خود دعوت کرده و این همه شوربای مرغ به خوردش داده‌ام.

قاضی حزب استاد هیمن را احضار کرد و در حضور کدخدا وسمان حقیقت ماجرا را از استاد پرسید. استاد در جواب گفت عمداً گناه آقای «ا. ق» را به خود نسبت داده تا دکتر قاسملو مرا نیز به اروپا اعزام کند.

در آن زمان، قاضی حزب (گوران) از ماجرای «ا. ق» یکی از اعضای کمیته مرکزی حرب دمکرات مطلع بود و می‌دانست در حالی که مرتکب چنین جرمی شده بود، او را به جای زندان به اروپا فرستاده بودند.

گوران از سخنان سرشار از طنز، انتقاد و سخن‌دانی استاد هیمن به وجد آمد و قاه‌قاه خندید. کدخدا وسمان عصبانی شد و گفت: تو هم مرا مسخره می‌کنی؟!

گوران رو به استاد هیمن کرد و گفت: حال که این دسته‌گل را به آب داده‌ای، خودت تمامی ماجرا را برای کدخدا تعریف کن. استاد هیمن نیز با همان ظرافت و شوخ‌طبعی خاص خود ماجرای «ا. ق» را به تفصیل بازگو کرد و گفت: اکنون این گناه کبیره را گردن گرفته‌ام؛ انتظار دارم از زندان آزاد و سریعاً به اروپا اعزام شوم.

این بار کدخدا وسمان – که به همه ماجرا واقف شد – آن‌چنان خندید که اشک از چشمانش سرازیر گردید. سپس گفت: انشاالله که آزاد نمی‌شوی؛ زیرا کسی خوش‌سخن‌تر از تو را پیدا نمی‌کنم. تا من زنده هستم، از امروز به بعد صبحانه، ناهار و شام مهمان خودم هستی.

قاضی (گوران) گفت: این راز را به کسی نگو؛ این زندانی گران‌قدر استاد هیمن است. با شنیدن این سخن، کدخدا "استاد هیمن" را در آغوش گرفت، بوسید و گفت: بیا برادرِ من شو، نصف ثروتم مال تو.

ریشه‌شناسی واژه «جاش»

آقایان «راست سنتی کوردایتی» از سال ۱۹۶۱ تاکنون از این چماق برای سرکوب، تخریب، تحقیر و ترور شخصیتی مخالفان و دگراندیشان بی‌وقفه استفاده کرده‌اند. از استاد ابراهیم احمد تا غنی بلوریان، از استاد هیمن و پیروان کنگره چهارم تا حزب دموکرات کُردستان (رهبری انقلابی)، از اتحادیه میهنی کُردستان عراق تا صدها شخصیت مستقل و آزاده کُردستان، این برچسب را تجربه کرده‌اند. با این «چماق»، هزاران انسان دگراندیش یا بریده از کوردایتی سنتی را با کتک‌کاری، جریمه، بیگاری، آوارگی، زندان و حتی ترور فیزیکی مورد عنایت قرار داده‌اند.[229]

آقایان کوردایتی اگر این واژه را از رجزخوانی‌های خود حذف کنند، دچار بزرگ‌ترین خلأ گفتمانی در ادبیات سیاسی خویش می‌شوند. در این رابطه، با ریشه‌یابی واژه «جاش»، نوری به تاریکی‌های تاریخ معاصر کُردستان می‌تابانیم.

سال ۱۹۶۱ میلادی، این واژه در جریان شورش ارتجاعی ملا مصطفی بارزانی علیه عبدالکریم قاسم وارد ادبیات سیاسی کُردی شد. عبدالکریم قاسم زمین‌های کشاورزی را بین کشاورزان تقسیم کرد. خان‌ها، شیوخ، فئودال‌ها و سران عشایر ناراضی کُرد علیه اصلاحات ارضی شورش کردند. ساواک ایران، سیا (CIA) آمریکا و موساد اسرائیل، ملا مصطفی را به رهبری این شورش منصوب کردند.

"جیش" واژه‌ای عربی است که به صورت عام به معنی ارتش و نیروی نظامی است. در فرهنگ المعانی چنین معنی شده: ارتش، لشگر، سپاه، گروه، دسته، جمعیت، صف، نظامی، سربازی، نظام، جنگی، ارتشی.[230]

از اصطلاح «جیش الشعب» برای نامیدن نیروهای مسلح محلی استفاده می‌شد. در سال ۱۹۶۱، جیش و جیش الشعب برای دفاع از دستاوردهای مردم عراق می‌جنگیدند، اما ملا مصطفی و سران عشایر کُرد برای نابودی این دستاوردها می‌جنگیدند.

ملا مصطفی برای تحقیر و تخریب شخصیت کُردهایی که در جیش الشعب عراق عضویت داشتند، واژه «جاش» – که در زبان کُردی به معنی «کره‌خر» است – را به جای واژه «جیش» به کار برد. جاعل اولیه این واژه، هژار مکریانی بود که در این رابطه هجویات گزنده‌ای حواله کُردهای طرفدار دولت مترقی، دادگر و انسان‌دوست عبدالکریم قاسم نمود. الحق و الانصاف، این ابیات سخیف نه شایسته حامیان عبدالکریم قاسم، بلکه مصداق واقعی ماهیت شورشیان کوردایتی فئودال عشیره‌ای بود:

ئێمە جاشین کوڕی کەر

بۆ پارەدەر بارەبەر

جاشی کەریم قاسم بووین

بۆ ئەو لە ناڵ و سم بووین

تۆپی ئەو بابی چاکمان

تۆ خۆت بکە بە داکمان

جاشی خۆتین ئەم هەلە

جاش قاسم نا، جاش فەلە

خواننده عزیز، خودت قضاوت کن: آیا کسانی که از اصلاحات ارضی، تبدیل وضعیتِ حقوقی رعیت به شهروند، عدالت اجتماعی، برابری حقوقی زن و مرد، برابری و برادری ملت‌ها دفاع می‌کردند، مصداقِ واژه «جاش» بودند یا کسانی که با هدایت ساواک، موساد و سیا تحت عنوان کوردایتی کمر به نابودی این سیستم و تمامی دستاوردهای آن بسته بودند؟

آیا بدترین حکومت کُردی بهتر از بهترین دولت بیگانه است؟

اسماعیل بشیکچی با مقالات و کتاب‌هایش خدمات ارزشمندی به کُردها ارائه داد که جای تقدیر فراوان دارد. اما بعداً با جمله معروف خود – «بدترین حکومت کُردی بهتر از بهترین دولت بیگانه است» – ماحصل رنج‌ها و خدماتش را در پای قشر مرتجع و غارتگر نوفئودال و الیگارشی کُردی قربانی کرد.

این نسخه بشیکچی علاج فاسد به افسد است؛ مانند شستن لباس آلوده به ادرار کودک با مدفوع انسان! با معیار این نسخه، حاکمیت فئودالی و ارتجاعی ملا مصطفی بارزانی و خانواده‌اش بهتر از سیستم پیشرو و عدالت‌خواه عبدالکریم قاسم بوده است!

با مرور کارنامه هفتادساله اخیر کوردایتی و ۳۵ سال حاکمیت شیخ‌آغاهای کُردستان عراق و مقایسه آن‌ها با سیستم حکومت‌های منطقه، نتیجه‌ای کاملاً متضاد با نظریه اسماعیل بشیکچی حاصل می‌شود: حکومت ایده‌آل کوردایتی از بدترین حکومت‌های منطقه به مراتب بدتر است. زیرا سیستم اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی این حکومت‌ها – با وجود دیکتاتوری و استبداد سیاسی – مبتنی بر مدرنیسم و رو به جلو است؛ در حالی که سیستم کوردایتی مبتنی بر نوفئودالیسم و بازگشت به دوره قرون وسطاست.

سیستم‌های نوفئودال و الیگارشی در جوامع روشنفکر و سالم محکوم به زوال‌اند. به همین دلیل حکامِ کردستانِ عراق این جامعه را به قهقرا رهنمون کرده اند.

رجعت و جمود فکری و فرهنگی توده‌های کُردستان عراق و رشد غول‌آسای ارتجاعِ سلفی، وهابی، اخوانی و داعشی در خلأ اتفاق نیفتاده است. این انحطاط محصولِ ۳۵ سال حاکمیتِ سیستم کوردایتیِ نوفئودالی است.

حکامِ نوفئودال و الیگارش کُردی – بنا بر ماهیت خود – همواره مزدور بدترین حکومت‌های بیگانه بوده، هستند و خواهند بود. تاریخ هفتادساله خاندان بارزانی – به مثابه قطب و مرجع تقلید احزاب کوردایتی چهار بخش کُردستان – در مزدوری ساواک شاه، میت ترکیه، ایران و عراق در دوره‌های مختلف، گویای این حقیقت است.

کوردایتی: ایدئولوژی نوفئودالیسم محلی کُردستان

آیا شناسنامه ناسیونالیستی[231] احزاب سنتی کُردی پایه و اساس واقعی دارد؟

امروزه در صنعت ساختمان‌سازی، آجرها را با سیمان به هم می‌چسبانند. ایدئولوژی نقش سیمان را در پیوند افراد یک جامعه ایفا می‌کند. پیش از مدرنیته، ایدئولوژی‌های جوامع مبتنی بر مضامین هم‌قبیله‌ای، هم‌زبانی و هم‌دینی بودند.

نظام سرمایه‌داری جدید برای تشکل و توسعه خود به ایدئولوژی جدیدی نیاز داشت. سرمایه‌داران برای رشد کارخانه‌ها و افزایش تولید داخلی، به ایدئولوژی نیازمند بودند که همه افراد جامعه را مانند سیمان به هم پیوند دهد تا همچون یک تن واحد در خدمت اقتصاد کشور قرار گیرند؛ با نهایت وفاداری کالاهای داخلی بخرند و در راه حفاظت از کشور و تصرف بازار کشورهای دیگر آماده فداکاری باشند.

سرمایه‌داری مولد داخلی اروپا در قرن هجدهم میلادی، در نتیجه نیازهای فوق، ایدئولوژی ناسیونالیسم را ابداع کرد. سپس این ایدئولوژی در همه جهان به شکل بومی و به نسبت‌های متفاوت گسترش یافت. قاعدتاً ابتدا لازم است سرمایه‌داری شکل بگیرد و سپس ناسیونالیسم به مثابه نرم‌افزار آن ظاهر شود. ممکن نیست اول دختر تولد یابد و سپس آن دختر از زهدان خود مادرش را بزاید.

جامعه کُردستان طی صد سال گذشته از نظام فئودالی قدیمی عبور کرده، اما سرمایه‌داری مولد و مترقی جایگزین فئودالیسم نشده است. بورژوازی کُردستان (سرمایه‌داری مولد داخلی) فضایی برای رشد و توسعه نداشته؛ در نتیجه بورژوازی ملی ایجاد نگردید تا در تحولات اجتماعی نقش انقلابی خود را ایفا کند.

در چنین شوره‌زاری، به جای سرمایه‌دار مولد، کارآفرین، اندیشه‌ورز و نوگرا، گیاهی سمی نشو و نما کرد و در مقام طبقه فرادست کُردستان قرار گرفت: «نوفئودال».

نوفئودال‌ها نیز برای رشد و تداوم حیات انگلی خود نیازمند ایدئولوژی خاص بودند. این نیاز منجر به زایش ایدئولوژی جدیدی گردید که امروزه به نام «کوردایتی» شناخته می‌شود. این ایدئولوژی – بنا به خاستگاه و ماهیت خاص خود – هیچ وجه مشترکی با ناسیونالیسم و ملی‌گرایی حقیقی ندارد.

ایدئولوژی «کوردایتی» در دوره اقتدار شیخ محمود برزنجی (۱۹۱۹-۱۹۲۲) به صورتی ناقص‌الخلقه تولد یافت. این غول «بی‌شاخ و دم»[232]  طی سده اخیر در دیوان‌خانه فئودال‌ها، رؤسای عشایر، شیوخ و احزاب راست سنتی کُردستان تحکیم و قوام یافته است.

طبقه نوفئودال و الیگارشِ کُردستانِ ایران تشکیل‌شده از کلیه قشرهای طبقه فرادست جامعه که در زمینه تولید کالا یا ارائه خدمات اجتماعی نقشی ندارند و نتیجه عملکرد اقتصادی آن‌ها در رشد تولید ناخالص ملی و درآمد سرانه منفی است.

قشرهای مختلف این طبقه حدود ۵ درصد جامعه کُردستان را تشکیل می‌دهند، اما حدود ۹۰ درصد ثروت، درآمد و حاکمیت سیاسی را در انحصار خود دارند. دارای جهان‌بینی و گرایش سیاسی راست سنتی بوده و همواره رهبری احزاب و جریانات راست سنتی کُردستان را در انحصار خود داشته‌اند.

لازمه شکل‌گیری اندیشه، حزب و سیستم دولت-ملت، تقویت موقعیت بورژوازی (سرمایه‌داری مولد داخلی) است. سرمایه‌داری مولد داخلی نیازمند بازار، لغو محدودیت‌های قدیمی فئودالی و استقرار جامعه‌ای توسعه‌یافته، حاکمیت قانون، علم‌محور و شایسته‌سالار است.

طبقه نوظهور نوفئودال نه تنها در تولید اقتصادی کُردستان نقشی ندارد، بلکه بار سنگینی بر دوش طبقات متوسط و فرودست جامعه است. حیات اقتصادی آن انگلی و عموماً مبتنی بر زمین‌خواری، دلالی و سرسپردگی به قدرت‌های خارجی است. این طبقه ماهیتاً راست‌گرا، سنتی، محافظه‌کار، مرتجع و عاری از رؤیاهای بزرگ انسانی – مانند عدالت اجتماعی، مدرنیسم، برابری حقوقی شهروندان و برابری جنسیتی – است.

نوفئودالیسم کُردستان به درستی تشخیص داده که در صورت برقراری سیستم مدرن، مترقی و شایسته‌سالار محکوم به زوال است. به همین دلیل، از بدو تولد کمر به نابودی روشنفکران و دگراندیشان کُردستان بسته است.[233]

 از سوی دیگر، همچون اسلاف خود (رؤسای عشایر، فئودال‌ها و امارت‌های گذشته) همواره در برابر دولت‌های منطقه حقیر و نوکرصفت عرض‌اندام کرده است.

تضاد نوفئودالیسم کُردستان با دولت-ملت حاکم نه به خاطر رشد، شکوفایی و رهایی ملی، بلکه رقابت بر سر سلطه و ستمگری بر طبقات متوسط و فرودست جامعه کُردستان (حدود ۹۵ درصد باشندگان) است.[234]

نوفئودال کوردایتی در جامه‌های مختلفی ظاهر می‌شود: گاهی رهبر ملی، زمانی شیخ، وقتی در قبای زهد و مذهب؛ یا هر پوششی که وی را سزاوار رهبری و سواری بر دیگران نشان دهد.

در همه این احوال، همچون نیروی داخلی (ستون پنجم دشمن) آماده اجرای نقشه‌های قدرت‌های بزرگ یا دولت‌های حریص همسایه است.

نوفئودالیسم در هر زمینه‌ای که برایش تولید ثروت کند یا آن را محفوظ نگه دارد، فعال است: سیاست، کودتا، حکومت، زمین‌خواری، احتکار، مافیاگری، قاچاقچیگری، صادرات و واردات، سرسپردگی به قدرت‌های خارجی، به راه انداختن جنگ‌های منطقه‌ای، تشکیل گروه‌های جهادی، تشکیل امارت اسلامی، ملی‌گرایی قلابی، ایجاد خانقاه، تولیت امام‌زاده و زیارتگاه، نمایندگی پارلمان برای اعمال نفوذ بر وزارتخانه‌ها و شرکت در انواع رانت‌خواری دولتی، عضویت در شورای شهر برای زمین‌خواری و شهر فروشی، ایجاد دولت-قبیله تحت نام استقلال و هویت ملی، رهبری یا فرماندهی میلیشیاهای حزبی و منطقه‌ای، شرکت در رانت‌خواری حاصل از فروش نفت و گاز، شرکت در رانت‌خواری خریدهای مؤسسات، ادارات و وزارتخانه‌های دولتی، تصاحب اموال ملی تحت عنوان خصوصی‌سازی، دریافت دلار دولتی با استفاده از رشوه و روابط و فروش مستقیم و غیرمستقیم آن در بازار.

سرانجام، بیشتر این افراد از طریق هدایت این ثروت‌ها به زمین و املاک گران‌قیمت، پول‌شویی خود را انجام می‌رسانند. عده‌ای هم برای همیشه همراه دلارهای غنیمتی به کشورهای غربی مهاجرت می‌کنند.

در سیستم‌های نوفئودال و الیگارشی، حتی مردمانی که از طریق فعالیت‌های مفید تولیدی و خدماتی درآمد کسب می‌کنند، سرمایه اضافی خود را به سوی خرید ملک، خانه، پاساژ، مغازه و... برای اجاره یا فروش به هنگام تورم هدایت می‌کنند؛ بدین گونه جای پایی در نوفئودالیسم کسب کرده یا به طور کامل عضوی از این طبقه می‌شوند[235].

تفاوت ثروتمند و سرمایه‌دار

برای شناختِ عمیقِ طبقهِ فرادستِ کُردستان(نوفئودالیسم)،لازم است تفاوت نامرئی ثروتمند و سرمایه‌دار را کشف، بازشناسی و تعریف کنیم.

نه تنها توده مردم، بلکه اکثریت روشنفکران نیز تاکنون متوجه تفاوت ماهیت و کارکردِ ثروت و سرمایه نشده‌اند.

مترادف‌های واژه بورژوازی (Bourgeoisie) عبارت‌اند از: طبقه متوسط، سرمایه‌داری، طبقه کاسب و دکاندار، طبقه سوداگر، حکومت طبقه دوم. هیچ‌یک از معانی «بورژوازی» برابر با واژه «ثروتمند» نیست.

معنی لغوی «ثروتمند» در انگلیسی Wealthy یا Rich است؛ اما معنی لغوی «سرمایه‌دار» Capitalist است.

تفاوت بورژوازی (سرمایه‌داری) با نظام ماقبل خود (فئودالیسم) این است: بورژوازی سرمایه (capital) را از ثروت (wealth) متمایز کرده و در مسیر پویش و زایش قرار می‌دهد.[236]

سرمایه عبارت است از پول، کالا و ابزار تولید که در بستر مناسب منجر به رشد اقتصادی، صنعتی، تکنولوژیکی، ایجاد فرصت‌های شغلی، افزایش تولید ناخالص داخلی و درآمد سرانه می‌شود. [237]

دیگر دستاوردهای سرمایه تولیدی در بازار آزاد و رقابتی عبارت‌اند از: تحرک اجتماعی، حاکمیت قانون، رشد علمی، خردگرایی و عقل نقاد، دموکراسی، تضعیف خرافه و کلیه ساختارهای فکری و فرهنگی فئودالی؛ و در نهایت نابودی مناسبات فئودالی و ایجاد بنیادهای مدرنیته.

در کُردستان ثروتمندان زیادی وجود دارند، اما سرمایه‌دار مولد بسیار کمیاب است.

ثروت (wealth) برعکس سرمایه، در زمین دفن می‌شود یا پای فعالیت‌های بی‌ثمر هدر می‌رود.[238] ویژگی ذاتی آن نازایی است و نقشی در رشد اقتصادی، صنعت، فناوری، رفاه اجتماعی و... ندارد.

 

ثروتِ نازا و سرمایه زاینده

ثروتِ راکِد مهم‌ترین عاملِ بیکاری، هرز شدن سرمایه مادی و نیروی کار، تداوم استبداد، بازتولید جهل و عقب‌ماندگی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی است.

ویژگی اصلی سرمایه – برخلاف ثروتِ راکد – پویایی و زایندگی است؛ به گونه‌ای که مهم‌ترین اصل سرمایه‌داری این است: «سود حاصل از تولید باید مجدداً در افزایش تولید سرمایه‌گذاری شود»

جهت روشن شدن موضوع، پایگاه و ماهیت دو قشر را بررسی می‌کنیم:

الف- کارگاه تولیدی کفش (سرمایه مولد) شخصی مدیر یک کارگاه کوچک تولیدی کفش است و چند کارگر استخدام کرده. اگر سود او بیش از نیازهای تأمین زندگی خود و خانواده‌اش باشد، از مازاد سرمایه برای استخدام کارکنان بیشتر استفاده می‌کند؛ کارگاه را بزرگ‌تر کرده و تکنولوژی‌های پیشرفته‌تری به کار می‌گیرد. چنین شخصی سرمایه‌دار محسوب می‌شود و می‌تواند در رشد اقتصادی، فناوری و رفاه اجتماعی کشور سهیم باشد.[239]

ب- مالک ساختمان مسکونی اجاره‌ای (ثروت راکد) شخصی مالک ده‌ها ساختمان مسکونی اجاره‌ای است (در اینجا موضوع بحث ما چگونگی حاصل شدن این ثروت نیست؛ ارث، رانت‌خواری، کار تولیدی یا خدمات اجتماعی و...). این شخص ثروتمند است اما سرمایه‌دار نیست. ثروت او نه تنها در رشد اقتصادی، صنعتی، تکنولوژیکی و ایجاد فرصت‌های شغلی مولد نقشی ندارد، بلکه سرمایه ملی را از گردش و تولید خارج کرده و به سمت رکود و نازایی سوق داده است. افزایش قیمت زمین و خانه مسکونی، تورم و بالا رفتن هزینه زندگی طبقه متوسط و فقیر از دیگر عوارض این نوع ثروتمندی است.

شناسایی چنین قشری به عنوان سرمایه‌دار مانند این است که انگل‌های بیماری‌زای دستگاه گوارش را بخشی از ارگانیسم[240] انسانی محسوب کنیم.

در کُردستان، بیشتر درآمدها – از هر طریقی که حاصل شوند – بلافاصله با خرید ملک، خانه و... به زمین فرو می‌روند.

روزانه شاهد ورشکست شدن سرمایه‌داران مولد هستیم، اما در مورد صاحبان ثروت‌های راکد در ملک، خانه و... معمولاً چنین اتفاقی نمی‌افتد. داستان زیر با اندکی تفاوت به شکل‌های مختلف مرتب تکرار می‌شود:

«سرمایه‌دار فرضی مواد اولیه کارخانه را از رانت‌خوار درجه سه دولت یا دلال بازار سیاه می‌خرد. محصولات تولیدی وی با قیمتی بیش از بازارهای جهانی و ملی به دست مشتری می‌رسد. اگر بخواهد محصول را صادر کند، به جای آسان‌کاری با موانع دست و پاگیر دولتی مواجه می‌شود. از دست دادن سود و سرمایه، ناتوانی در بازپرداخت وام بانکی، بدهکاری و ورشکستگی نتیجه سرمایه‌گذاری در چنین محیطی است»

مردم می‌بینند که کارخانه‌دار ورشکست می‌شود، اما سرمایه‌گذار در ملک، خانه، مغازه و پاساژ دارایی‌اش چند برابر شده است. در چنین فضایی، عقل سلیم حکم می‌کند سرمایه را از تولید به سوی خرید زمین و مسکن هدایت کرد. ساختار سیاسی، فرهنگی و اقتصادی کُردستان نیز به گونه‌ای است که طبقه نوفئودال مدام به قیمت تضعیف جامعه فربه‌تر می‌شود.

"راست سنتی کوردایتی": راه حل یا معضل جامعه کُردستان؟

ناسیونالیسم ایدئولوژی سرمایه‌داری ملی است؛ نقشی مانند سیمان در ساختمان‌سازی دارد تا افراد جامعه را همچون آجر در خدمت ساختمان دولت-ملت به هم پیوند دهد.

در کُردستان، زیرساخت‌های اقتصاد سرمایه‌داری ملی شکل نگرفته است. به جای سرمایه‌داری ملی، طبقه‌ای فرادست متشکل از اقشار الیگارش کوردایتی، نوفئودال و لمپن بورژوازی پدید آمده است (دلالان، واسطه‌گران، فروشندگان کالاهای دولت-ملت مرکزی، رانت‌خواران کُرد که با دول منطقه همیاری متقابل دارند، شیوخ، رؤسای عشایر و...).

این طبقه اشتراک منافع بیشتری با دولت مرکزی و سایر قدرت‌های منطقه دارد تا با طبقه متوسط و فرودست جامعه کُردستان. اختلاف آن‌ها با دولت مرکزی استراتژیک نیست؛ مشکل‌شان سهم‌خواهی بیشتر از قدرت و ثروت است.

"راست سنتی کوردایتی" نماینده منافع طبقه فرادست و الیگارشی غیرمولد کُردستان است. این جریان ماهیتاً ناسیونالیست نیست و نمی‌تواند رسالت یک جریان ناسیونالیستی را به انجام رساند. به همین دلیل، طی سده اخیر هیچ‌گاه نتوانسته برنامه و پلتفرمی انسانی و منطقی برای حل مسئله کُردستان تولید و عرضه کند.

این جریان – همچون اسلاف خود (خاندان‌های حکومتگر محلی، رؤسای عشایر و فئودال‌ها) – راه حل مسئله کُردستان را در انواع جدایی‌ها می‌بیند؛ جدایی‌هایی که می‌تواند به قیمت جهنمی کردن زندگی اکثریت مردم بومی، خود و الیگارشی کُردستان را فربه‌تر نماید.

تاریخ ۳۵ ساله فدرالیسم کُردستان عراق حاوی درس‌های ارزشمند برای کُردهای ایران است. این سیستم بستری برای سلطه ارتجاعی مافیاهای ثروت و قدرت محلی شد. این مافیاها برای تداوم عمر ننگین خود جامعه کُردستان را صد سال به قهقرا بردند. افزایش شکاف طبقاتی، رشد بنیادگرایی مذهبی و رجعت فرهنگی جامعه به سده‌های گذشته نتیجه حاکمیتِ الیگارشی کوردایَتی است.

روانشناسی جریان راست سنتی کوردایتی (آدم انگی)

روانشناسی جریان «راست سنتی کوردایتی» با نظریه «آدم انگی» قابل توصیف است.[241]

مطابق این نظریه، ویژگی‌های آدم انگی به شرح زیر است:

۱- آدم انگی کسی است که بدون «انگ‌زدن» یا «مارک‌گذاشتن» روی آدم‌ها قادر به فهم آن‌ها نیست. به همین دلیل، به محض خواندن یک نوشته یا شنیدن یک سخن، بر نویسنده یا گوینده «انگ» می‌زند.

 ۲- آدم انگی در نقد یک شخص، وی را مستقل و زنده نمی‌بیند؛ لذا مکتب، ایدئولوژی یا تعلق اجتماعی او را می‌کوبد یا ستایش می‌کند.

 ۳- دنیای آدم انگی دنیای «خودی/غیرخودی» است. به نظر او، هر انسانی یا خودی است یا غیرخودی، منحرف و گمراه.

۴- آدم انگی یک «مؤمن» است، اما نه صرفاً به معنای مذهبی: یعنی «فکر نمی‌کند» بلکه «ایمان می‌آورد». ایمان آوردن نقطه مقابل اندیشیدن است؛ زیرا اندیشیدن ممکن است ما را به نتیجه‌ای خلاف ایمانمان بکشاند و در صورت پذیرش آن، دیگر «مؤمن» نخواهیم بود.

۵- آدم انگی ناتوان از تفکر مستقل، جستجو و کشف راه‌ها و فکرهای تازه است. به دلیل این ناتوانی، با یافتن «نشانه»های مشخص در دیگران به آن‌ها انگ می‌زند و به جای روبه‌رو شدن با آن‌ها در میدان اندیشه، گفتگو و نقد، با چند فحش یا تعریف تکلیف‌شان را مشخص می‌کند.

 ۶- آدم انگی جز در دایره منافع کوچک و محلی خود نمی‌تواند بیندیشد و عمل کند؛ در نتیجه برای رسیدن به منافع خود یا دیگرانی که مأمورش کرده‌اند، راه تحریف و دروغ در پیش می‌گیرد.

 ۷- دنیای آدم انگی مثل افسانه‌هاست. در «افسانه» هیچ «آدم مشخص»ی وجود ندارد؛ بلکه همه آدم‌های افسانه تنها «تیپ»ها و «الگو»هایی هستند که به نمایندگی از مجموعه‌های بزرگ‌تر اجتماعی ایفای نقش می‌کنند. اما دنیای آدم مدرن شبیه دنیای «رمان» است: همه آدم‌های «رمان» دارای شخصیت‌ها و هویت‌های جداگانه و مستقل‌اند بدون اینکه در گروهی حل شده باشند.

روش‌های فعالیت و مبارزه آدم انگی، استعمال ملغمه‌ای از اقسام مغالطه و سفسطه است؛ از جمله: نقد گوینده به جای نقد گفته او، به بی‌راهه کشاندن بحث، کلی‌گویی، تقلیل‌گرایی، تعمیم ناروا، ابهام مرجع ضمیر، دوپهلوگویی، ایجاد شبهه، جوسازی، مهملات، مبهمات، تخریب و تخطئه گوینده، توهین، توهم، تحریف، تناقض، شایعه، افترا، بهتان، بزرگ‌نمایی، کوچک‌نمایی، فرافکنی، درون‌‍‌‌فکنی، مصادره به مطلوب، رجزخوانی و...

در میان تمامی اقسام سفسطه، اصل «تخریب و تخطئه طرف مقابل» بیشترین کاربرد را دارد؛ زیرا آسان‌ترین واحد این رشته است، نیازمند هوش و ذکاوت زیادی نیست و برای تحمیق توده‌های ناآگاه مؤثر است. راحت‌ترین راه این است بگویند فلانی جاش است.

سیستم "کلپتوکراسی" (یغماسالاری) نتیجه 70 سال کودتاها، جنگ‌های منطقه‌ای، شورش‌های فئودالی، قبیله‌ای و نژادپرستی، با رهبری و دخالت بشردوستانه! آمریکا در عراق

دزدسالاری، یغماسالاری، کلپتوکراسی در جامهِ فدرالیسم و دمکراسی

کلپتوکراسی[242] نوعی حکومت است که بر پایه غارت اموال عمومی و تاراج منابع ملی بنا شده. همسنگ فارسی مناسب و رسا برای این مفهوم، «دزدسالاری» یا «یغماسالاری» است. دزدسالاری بیشتر در کشورهای جهان سوم رخ می‌دهد؛ کشورهایی که اقتصادشان عمدتاً بر پایه استخراج منابع و اقتصاد رانتی می‌چرخد.

تجربه کُردستان عراق تحت حاکمیت ناسیونالیسم فئودال-قبیله‌ای پس از ۱۹۹۱ نشان داد که منافع طبقات فرادست (۵ درصد باشندگان) به هیچ وجه با منافع اکثریت مردم کُرد همخوانی ندارد.

اکنون کُردستان عراق بهشت اقلیتی از رهبران احزاب فئودال-عشیره‌ای، خانواده‌های بانفوذ، مطربان، مداحان شاعر، شیوخ و روحانیون درباری است؛ و زیستگاهی بسیار مساعد برای رشد جریانات اسلام تکفیری، سلفی، اخوانی، القاعده و داعش.

اکثریت مردم حتی از خدماتی که در دوره حکومت صدام موجود بود، بی‌بهره مانده‌اند. زیرساخت‌های اقتصادی مانند آب، برق، گاز، سیستم بانکی، بزرگراه، کارگاه و کارخانه در سطحی پایین‌تر از دوره صدام قرار دارد. حتی تولیدات ابتدایی کشاورزی و دامی به بوته فراموشی سپرده شده و کُردستان جنوبی به بهترین بازار ترکیه و ایران برای فروش سیب‌زمینی، پیاز، گوجه‌فرنگی، سیب و تخم‌مرغ تبدیل شده است.

در وسط و جنوب عراق نیز منافع طبقات فرودست و متوسط شیعیان با تصاحب اکثریت قدرت و ثروت توسط رهبران احزاب شیعه تأمین نشد. پس از حکومت صدام، قشری از آن‌ها با استفاده از رانت‌خواری و فساد اداری-مالی به طبقه ممتاز تبدیل شدند و سهم اکثریت شیعیان عراق به آزاد شدن زیارت اماکن متبرکه و برپایی عزاداری‌های میلیونی محدود ماند.

سرنگونی دیکتاتوری صدام و حزب بعث نه تنها به ایجاد سیستمی جدید مبتنی بر عدالت اجتماعی، برابری و دموکراسی ختم نشد، بلکه مافیای کوردایتی سنتی، بازرگانان سیاسی شیعه و الیت ملی و مذهبی سنی (طبقه فرادست کُردها و اعراب شیعی و سنی) با تصاحب ثروت‌های ملی، برای خود در همین دنیا بهشتی ساختند – به قیمت جهنمی کردن زندگی اکثریت مردم عراق.

نتیجه سقوط رژیم بعث برای اکثریت کُردها، تخلیه روانی با پای‌کوبی و خوانش سرود «کەس نەڵێ کورد مردوە» (کسی نگوید کُرد مرده است...) بود؛ و برای اکثریت توده‌های شیعه، تخلیه روانی با انواع پیشرفته عزاداری و مراسم مذهبی بود. اعرابِ سنّی بخاطر پیدایش و رشدِ گروههای تکفیری و داعش، حتی تخلیهِ روانی را نیز تجربه نکردند.

قبل از خواندن ادامه مطلب، کامنتهای متفاوت این دو تصویر را بخوانید. [243]

دو راهی کُردهای ایران: همزیستی با کُردهای عراق یا ایرانیان؟

یکی از عواقب شورش‌های فئودال-عشیره‌ای هفتاد ساله کُردستان عراق، واپسگرایی و رجعت فرهنگی است؛ به گونه‌ای که فاصله‌ای صد ساله در سطح فرهنگ و تمدن بین کُردهای ایران و کُردهای عراق پدید آمده است.

با تأمل در این تابلو متوجه می‌شویم کُردهای ایران با سایر ایرانیان در یک سطح فرهنگی و تمدنی قرار دارند.

تصویر سمت راست اسکرین‌شات صفحه فیس‌بوک یک کانال فارسی‌زبان ایرانی است. تصویر سمت چپ، صفحه فیس‌بوک یک کانال کُردی وابسته به بارزانی در کُردستان عراق.

موضوع هر دو کانال درباره شلاق زدن دختر شجاع و آزادی‌خواه کُرد ساکن تهران است.[244]

در زیر هر تصویر، نظرات برخی خوانندگان درج شده که بیانگر سطح فرهنگ، روشنفکری و عواطف انسانی در هر جامعه است. اکثریت قریب به اتفاق کُردهای کُردستان عراق از شلاق زدن این دختر حمایت کرده‌اند؛ برخلاف کُردهای کُردستان عراق، اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان انزجار خود را ابراز داشته و با دختر کُرد همدردی کرده‌اند.

سؤال از خواننده کُردزبان کُردستان ایران: از این دو جامعه انسانی، کدام را برای زندگی و همزیستی انتخاب می‌کنی؟

۱- کُردزبانانِ خوانندهِ «باس‌نیوز» با مغزهای کپک‌زده، زن ستیز، ذوب در ولایتِ شیوخِ بارزانی کُردستان عراق ۲- مردمان متمدن، روشنفکر و همدرد خواهر تازیانه‌خورده‌ات در ایران.

«نه این و نه آن» ممکن است جواب برخی خوانندگان باشد، اما خودفریبی روا نیست. واقعیت این است که کوردایتی دیوان‌خانه در هر کجا سوار بر خر مراد شود، فرهنگ مردمان آن دیار را تا سطح خود پایین می‌کشد.

زیرا اینان فقط در جامعه عقب‌مانده و متحجر می‌توانند سلطه خود را تداوم بخشند. تجربه سلطه ۳۵ ساله احزاب راست سنتی کوردایتی کُردستان عراق مؤید این حقیقت تلخ است. «تجربه را تجربه کردن خطاست»

سرنوشت زنان کُردستان عراق تحت سیستم کوردایتی نوفئودالی بسیار وخیم‌تر از زنان ایران بوده است. طبق آمارهای موثق، در تمام ایران ۹۰ میلیونی طی سه دهه گذشته، تعداد قتل‌های ناموسی زنان حدود ۱۲ هزار تن برآورد شده است. در حالی که طی مدت مشابه در کُردستان عراق ۶ میلیونی تحت حاکمیت بازرگانان کوردایتی، بیش از ۲۰ هزار زن توسط خانواده‌هایشان به قتل رسیده‌اند.[245]

در بعضی شهرهای کُردستان عراق، گورستانی مخصوص این قربانیان اختصاص یافته است. البته در حدود ۹۰ درصد موارد – جهت حفظ آبروی خانواده‌ها – این مرگ‌ها تحت عناوینی مانند خودکشی، خفگی با گاز، ایست قلبی، سکته مغزی و تصادف اعلام شده‌اند.

یکی از گورستان‌های زنان قربانی سیستم فئودال - عشیره‌ای کُردستان عراق


روایت شلاق خوردن رؤیا حشمتی: زنی که با دامن و پیراهن قرمز قدم می‌زد (به قلم خودش)

امروز صبح از اجرای احکام تماس گرفتند برای اجرای حکم ۷۴ ضربه شلاقم. با وکیلم تماس گرفتم و با هم رفتیم دادسرای ناحیه هفت.

از گیت ورودی که رد شدیم، حجابم را برداشتم. وارد سالن شدیم. صدای فریاد و ضجه زنی از راه‌پله می‌آمد که داشتند می‌بردنش پایین. شاید داشتند می‌بردنش برای اجرای حکم...

وکیلم گفت: رؤیا جان، دوباره بهش فکر کن. اثراتی که شلاق می‌گذارد تا مدت‌ها با تو می‌ماند.

رفتیم شعبه ۱ اجرای احکام. کارمند شعبه گفت روسریت را سرت کن که دردسر نشود. آرام و محترمانه گفتم: آمده‌ام بابت همین شلاقم را بزنید؛ سر نمی‌کنم.

تماس گرفتند و مأمور اجرای حکم آمد بالا. گفت حجابت را سرت کن و دنبالم بیا. گفتم سر نمی‌کنم. گفت: نمی‌کنی؟! جوری شلاقت را بزنم که بفهمی کجایی. برایت یک پرونده جدید هم باز می‌کنم؛ هفتاد و چهار تای دیگر هم مهمان ما باشی. باز سر نکردم.

رفتیم پایین؛ چند تا پسر را بابت شرب خمر آورده بودند. مرد با تحکم تکرار کرد: مگر نمی‌گویم سر کن؟ نکردم. دو تا زن چادری آمدند و روسری را کشیدند روی سرم. باز درش آوردم و این کار چند بار تکرار شد. به هم از پشت دستبند زدند و روسری را کشیدند روی سرم.

از همان پله‌هایی که زن را برده بودند، رفتیم طبقه زیر همکف. یک اتاقک بود ته پارکینگ. قاضی و مأمور اجرای حکم و زن چادری کنارم ایستاده بودند. زن خیلی واضح متأثر بود؛ چند بار آه کشید و گفت: می‌دانم. می‌دانم.

قاضی معمم به رویم خندید. یاد مرد خنزرپنزری بوف کور افتادم. رویم را ازش برگرداندم.

در آهنی را باز کردند. دیوارهای اتاق سیمانی بود. یک تخت ته اتاقک بود که دستبند و پابند آهنی به دو طرفش جوش خورده بود. یک وسیله آهنی شبیه پایه بوم نقاشی بزرگ با جای دستبند و پابند آهنی زنگ‌زده وسط اتاق، و یک صندلی و میز کوچک که روی میز پر از شلاق بود، هم پشت در بود. یک اتاق شکنجه قرون‌وسطایی تمام‌عیار.

قاضی پرسید: خانم حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟ انگار که وجود ندارم. جوابش را ندادم. گفت: خانم با شمام! باز جواب ندادم. مرد مأمور اجرای حکم گفت پالتوت را دربیاور و روی تخت دراز بکش. پالتو و روسریم را از پایه بوم شکنجه آویزان کردم. گفت روسریت را سر کن! گفتم نمی‌کنم. قرآنت را بگذار زیر بغلت و بزن. و روی تخت دراز کشیدم. زن آمد و گفت: خواهش می‌کنم لجبازی نکن. شال را آورد و کشید روی سرم.

مرد از بین دسته شلاق‌هایی که پشت در بود، یک شلاق چرم مشکی برداشت، دو دور پیچوند دور دستش و آمد سمت تخت.

قاضی گفت: خیلی محکم نزن. مرد شروع کرد به زدن: شانه‌هایم، کتفم، پشتم، باسنم، رونم، ساق پام. باز از نو. تعداد ضربه‌ها را نشمردم.

زیر لب می‌خواندم: به نام زن، به نام زندگی، دریده شد لباس بردگی، شب سیاه ما سحر شود، تمام تازیانه‌ها تبر شود...

تموم شد. آمدیم بیرون. نذاشتم فکر کنند حتی دردم آمده. حقیرتر از این حرف‌اند. رفتیم بالا پیش قاضی اجرای حکم. مأمور زن پشت سرم می‌آمد و مراقب بود روسری از سرم نیفتد. دم در شعبه، روسریم را انداختم. زن گفت: خواهش می‌کنم سرت کن. سرم نکردم و باز کشید روی سرم. توی اتاق قاضی، قاضی گفت: ما خودمان خوشحال نیستیم از این قضیه، ولی حکمه و باید اجرا بشه. جوابش را ندادم. گفت: اگر می‌خواهید طور دیگری زندگی کنید، می‌توانید خارج از کشور باشید. گفتم: این کشور برای همه است. گفت: بله، ولی باید قانون را رعایت کرد. گفتم: قانون کار خودش را بکند؛ ما به مقاومتمون ادامه می‌دهیم. از اتاق آمدیم بیرون و روسریم را درآوردم. [246]

سرگذشت کاشی‌کاران مهاباد در اربیل کُردستان عراق

در سال ۲۰۱۷، پس از رفراندوم استقلال کُردستان عراق، مردم مهاباد در خیابان‌ها به جشن و پای‌کوبی پرداختند. متعاقب آن، تعدادی از جوانان پرشور این شهر دستگیر و روانه زندان شدند. پدر یکی از این زندانیان – که استادکار کاشی‌کاری و نمای ساختمان بود – پس از یک ماه تلاش، توانست حکم آزادی پسرش را بگیرد.

استادکار برای پیشگیری از تکرار چنین وقایعی، همراه پسرش و سه استادکار دیگر به کُردستان عراق رفتند. هر پنج نفر از رسیدن به پایتخت آرزوهای کوردایتی سر از پا نمی‌شناختند. آن‌ها در بخش کاشی‌کاری و نماکاری ساختمان بزرگ و لوکس یکی از مسئولان حزب دموکرات کُردستان عراق مشغول به کار شدند.

روزی مالک ساختمان برای بازدید آمد. ساختمان پنج حمام داشت که یکی از آن‌ها تکمیل شده بود. مالک از هنر و مهارت استادکاران تشکر کرد. یکی از استادکاران گفت: قربان، در این یکی حمام کردم؛ خیلی باصفا بود. مبارک باشد انشاالله.

مالک گفت: هِلت (دستگاه مخصوص کنده‌کاری و تخریب) را بیاورید. هِلت را آوردند. مالک به استادکار گفت: مشغول شو. استادکار گفت: چه کار کنم؟ مالک گفت: تمام کاشی‌های این حمام را بِکَن.

استادکار گفت: قربان، حیف است. مالک گفت: از جیب شما خرج نمی‌کنم؛ هزینه‌اش را خودم می‌دهم.

مالک ادامه داد: این حمام دیگر نجس شده؛ چون «ئێرانی حیز» (ایرانی هیز) در آن حمام کرده است.

استادکاران به ناچار مشغول کنده‌کاری و تخریب شدند. طبق سفارش مالک، همان روز محموله کاشی‌های جدید با رنگ متفاوت رسید. مالک گفت: تا فردا عصر وقت دارید از نو این حمام را کاشی‌کاری کنید.

پس از رفتن مالک، یکی از استادکاران به دوستانش گفت: «سی سال برای کُرد و عجم در ایران کار کردم؛ کسی مرا نجس نخواند. من دیگر این ننگ را قبول نمی‌کنم و فردا صبح به ایران بازمی‌گردم.» دوستانش سخن او را تأیید کردند و تصمیم گرفتند سریعاً به ایران بازگردند.

کاشی‌کاران زخم‌خورده، فردای آن روز پیش از طلوع آفتاب – در حالی که دستمزد یک هفته کاری از ارباب طلب داشتند – بدون اطلاع ارباب و مباشرش عازم مرز حاجی عمران شدند. پس از رسیدن به این سوی مرز، مطابق تصمیم قبلی همگی به آن سوی مرز تف کردند.

یکی از استادکاران گفت: می‌خواهم رازی را به شما بگویم. امروز صبح در اتاق خواب مالک ریدم. برای اینکه تا زمانی که ما به ایران می‌رسیم کسی متوجه نشود، یک کارتن کاشی روی آن گذاشتم.

پسر استادکار گفت: بگذار من هم رازی را بگویم. دیگر هرگز به خاطر کوردایتی به زندان نمی‌روم؛ چون من هم برای همیشه ری...م به کوردایتی.

دو راهی کُردهای ایران: تریاکِ کُردایَتی نوفئودالی یا همزیستی با روشنفکران و آزادی‌خواهان ایرانی

کُردهای آزاده ایران صدها درد، آرمان و اشتراک با روشنفکران، جریان‌های دموکرات و آزادی‌خواه ایران دارند. اما این کُردها – فراتر از تریاک کُردایتی حتی یک وجه مشترک با مافیای کُردایتی و ارتجاع محلی ندارند.[247]

اکثریت کُردهای عراق پس از هفت دهه غوطه‌وری در باتلاق کُردایتی نوفئودالی دریافته‌اند که در سال ۱۹۶۱ با عبدالکریم قاسم (معمار اصلاحات ارضی، حقوق شهروندی و برادری ملت‌ها) هزاران اشتراک منافع داشته‌اند؛ در حالی که با ملا مصطفی، رؤسای عشایر و فئودال‌های مخالف اصلاحات ارضی – جز تریاک کُردایتی – هیچ وجه مشترکی نداشته‌اند.

هر کُرد فهیم با احمد شاملو، دکتر غلامحسین ساعدی، سید علی صالحی، صمد بهرنگی، نسرین ستوده، نرگس محمدی، ترانه علیدوستی، سپیده قلیان، محمد نوری‌زاد، محمود دولت‌آبادی، فرج سرکوهی، داریوش فروهر، علی دایی، مهران مدیری و میلیون‌ها ایرانی آزاده هزاران سخن برای گفتن دارد؛ اما با مافیای کُردایتی فئودالی – از نوع قاله تگرانی، تحسین شاویس، قاسم آقای کویه، پاسبانان و خادمان شیخ‌زاده‌های کُردستان عراق – هیچ سخنی ندارد.

 حتی بعضی از کُردهای روژهلات که در نقشِ مداح و مریدِ بارزانی ظاهر شده‌اند، از طرفِ مُرادِ خویش  با القابِ «ئێرانی حیز» یا «سۆرەی ق. و.ن. د.ر» مورد الطاف ملوکانه قرار گرفته‌اند.

اتحادیه‌های پوچ و مثال‌های تاریخی:

1.    مامه ریشه با تحسین شاویس(مزدورِ صدام-بارزانی و قاتلِ مامه ریشه)

2.    سلیمان معینی و خلیل شوباش با قاله تگرانی، صدیق افندی و عبدالوهاب اتروشی (قاتلان کاک سلیمان معینی و یارانش)

3.    اسماعیل شریف‌زاده با «کویخا شریف» (کُرد جاسوس که باعث شهادت کاک اسماعیل شد)

4.    سردشت عثمان، سوران مامه حمه، ویداد حسین و جیهان طه با مسرور بارزانی و دستگاه پاراستن (دستگاه جاسوسی و ترور خاندان بارزانی)

5.    علی عسکری، دکتر خالید و حسین باباشخ با ادریس و مسعود بارزانی، سامی عبدالرحمان، فاضل میرانی و کریم سنجاری

6.    دکتر شوان و سعید آلچی با ملا مصطفی و دستگاه پاراستن (قاتلان دکتر شوان و سعید آلچی)

7.    عیسی سوار (یکی از فرماندهان ملا مصطفی در شورش ایلول ۱۹۶۱-۱۹۷۵ با ۱۱ دانشجوی کمونیست بازگشته از شوروی (این ۱۱ نفر توسط عیسی سوار کشته شدند)

8.    دیار غریب و زکی شنگالی با GPS‌گذاران حزب دموکرات کُردستان عراق (این دو از ده‌ها روشنفکر و فعال سیاسی بودند که در دو دهه اخیر قربانی همکاری برخی کُردهای عراقی با پهپادهای ترکیه شدند)

این مثال‌ها نشان می‌دهند که اتحاد با ساختارهای نوفئودالی و مافیایی کُردایتی نه تنها پیشرفت نمی‌آورد، بلکه به سرکوب، ترور و خیانت منجر می‌شود.

در کدام ولایت اتحادیه‌های خون و زالو، شلاق و پشت، طناب و گردن، درخت و تبر، موش و جوال، تیغ و مو امکان‌پذیر است؟[248]

اتحادیه ملی کُردستان: رؤیایی نازا

اگر اتحادیه ملی را به اتحاد احزاب و جریانات سیاسی کُردستان تعبیر کنیم، ناچاریم بپذیریم که چنین اتحادی هرگز تحقق نخواهد یافت.

این اتحاد هیچ زمینه عینی در میان احزاب و جریانات سیاسی کُردستان ندارد و دورنمای ایجاد بسترهای اقتصادی، اجتماعی، طبقاتی و سیاسی آن همچنان تیره و تار است.

به همین دلیل، تلاش‌های فراوان در این خصوص – از جمله تشکیل کنگره ملی کُرد[249] – به نتیجه مطلوب نرسیده اند.

احزاب و جریانات سیاسی کُردستان برآیند نیازها و منافع اقشار و طبقات متفاوت و متضاد کُردستان‌اند. احزاب و جریانات راست سنتی – محافظ منافع طبقه فرادست و غیرمولد کُردستان – نمی‌توانند منافع حزبی، خانوادگی و طبقاتی خود را در اتحاد با نیروهای چپ، مترقی و اکثریت باشندگان کُردستان قربانی کنند.

منافع این‌ها در اتحاد با دولت‌های منطقه تأمین می‌شود، اما در اتحاد با جریان چپ و مدرن هرگز. تاریخ ۷۰ ساله مافیای کوردایتی کُردستان عراق (به ویژه خاندان بارزانی و زیرمجموعه‌هایش) حاکی از آن است که جریان راست سنتی کوردایتی دشمن اشغالگران نیست؛ فقط رقیب آن‌هاست در سلطه، سروری، استثمار و غارت ملت کُرد.

این واقعیت‌ها نشان می‌دهد وحدت ملی بین دو جریان متضاد «راست سنتی» و «چپ مُدرن و ترقی‌خواه» رؤیایی بیش نبوده است.

مگر اینکه نیروهای «چپ و مترقی» با آرمان‌های خود وداع کنند و به زیر بیرق جریان «راست سنتی» بروند؛ مانند کمونیست‌های کُردستان عراق (شیوعی) که بیش از چهل سال در نقش دُمِ خاندان بارزانی ایفای وظیفه کرده و از پس‌مانده خوراک دیوان‌خانه کوردایتیِ نوفتودالی ارتزاق می‌کنند. (صد قدم به عقب، صفر قدم به جلو)

دشمنی هیستریک با ملی‌گرایی ایرانی: اشتباهِ استراتژیک ناسیونالیسم کُردی در ایران

راست سنتی و نوفئودال کُردایتی، با دیدگاهی سیاه‌وسفید، همه ملی‌گرایان ایرانی را یک‌کاسه می‌کند و با برچسب تحقیرآمیز «عجم» با آن‌ها دشمنی هیستریک می‌ورزد.

اما ناسیونالیسم اصیل و آزاده ایرانی نه دشمن کُردها، بلکه هم‌درد، هم‌فرهنگ و هم‌سرنوشت آن‌هاست. این جریان – برخلاف ناسیونالیسم وابسته و مستبد (نمادهایش رضاشاه، محمدرضاشاه و امروز رضا پهلوی) – همیشه در برابر قدرت مرکزی سرکوبگر ایستاده و خود نیز قربانی سرکوب شده است.

کُردها و ملی‌گرایان آزاده ایرانی، هر دو زخم‌خورده یک دشمن مشترک بوده‌اند: استبداد داخلی و استعمار خارجی.

در تاریخ معاصر، این ناسیونالیسم آزاده تنها در دو برهه کوتاه فرصت بروز یافت و فوراً حمایت خود از حقوق اقوام و دموکراسی محلی را نشان داد:

۱. دوره مشروطه (۱۲۸۵–۱۲۹۳ خورشیدی): تصویب «قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی» که تضمین‌کننده خودگردانی، دموکراسی محلی و حقوق زبانی-فرهنگی همه اقوام – از جمله کُردها – بود؛ چارچوبی که می‌توانست کُردستان را در ایران متحد و آزاد نگه دارد.

۲. دولت دکتر مصدق (۱۳۳٢–۱۳۳٠ خورشیدی): در پناه آزادی‌های جبهه ملی، جنبش انقلابی دهقانان موکریان شکوفا شد. اما کودتای ۲۸ مرداد همزمان هر دو جریان – ملی‌گرایان آزاده ایرانی و مبارزان عدالت‌خواه کُرد – را سرکوب کَرد.[250]

دشمنی کور راست سنتی کُردایتی با ملی‌گرایی ایرانی، کُردها را از هم‌پیمانان طبیعی‌شان جدا می‌کند و به دام اتحادهای کاذب با جریان‌های ارتجاعی منطقه‌ای می‌اندازد.

ایرانیان آریایی هم‌درد و هم‌سرنوشت کُردها، فاصله‌ای نجومی با نژادپرستان منطقه – به‌ویژه ترکیه کنونی و پان‌ترکیسم – دارند.

کُردها و آزادی‌خواهان ایران در طول تاریخ نه دشمن، بلکه قربانیان مشترک سرکوب سیستماتیک بوده‌اند.

این آگاهی، فرصتی تاریخی است تا کُردستان ایران از مسیر انحرافی ناسیونالیسم نوفئودال رهایی یابد و به سوی اتحادی واقعی و دموکراتیک با ایرانیان آزاده گام بردارد.

رسالت روشنفکران کُرد، ترویج این آگاهی است تا فرصت‌های ازدست‌رفته تاریخ تکرار نشود.

ناسیونالیسم کلاسیکِ کُردی: ارتزاق از عفونتِ زخم‌هایِ اختلاف و انشقاق

چرا منادیان برادری ملت‌ها، شایسته‌سالاری و عدالت اجتماعی مورد تنفر شدید جریان راست سنتی کُردایتی قرار می‌گیرند؟

پاسخ ساده است: جریانات راست سنتی همواره از چرک و تعفن زخم‌های اختلاف، انشقاق و دشمنی ارتزاق می‌کنند، اما از برادری ملت‌ها، شایسته‌سالاری، برابری و عدالت اجتماعی هرگز سودی نمی‌برند.

این قانون طبیعت است که هیچ موجود زنده‌ای موانع دسترسی به رزق و روزی خود را تحمل نمی‌کند.

 بنا بر همین قانون، سخنان نگارنده این کتاب نیز به مذاق رهروان جریان راست سنتی کُردایتی خوش نمی‌آید؛ زیرا با افشای رازهای شرک‌آلود و منافع پنهان این جریان، مستقیماً منبع ارتزاق آن‌ها را تهدید می‌کند. در نتیجه، این سخنان با تکفیر، تخطئه، تخریب و ترور شخصیتی روبه‌رو می‌شوند. [251]

کُردها و سایرِ ایرانیان: انشقاق یا اتحاد؟

سرزمین ایران مجمع‌الجزایری از ملیت‌های ناهمگون نیست؛ ایران کشتی بزرگی است با ۹۰ میلیون سرنشین همدرد و هم‌سرنوشت بر اقیانوس طوفان‌زده خاورمیانه.

 تقسیم ایران‌زمین به چند تکه کوچک‌تر، مهلک‌ترین و ابلهانه‌ترین فکر است که حتی تخیل آن هم گناهی نابخشودنی برای سرنشینانش محسوب می‌شود. بقای سرنشینان کشتی ایران در گرو یکپارچگی آن است. در این کشور، راه کُردها در جهت اهداف بزرگ انسانی (آزادی، رفاه و عدالت اجتماعی) از سایر مردم ایران جدا نیست. [252]

واقعیت‌های مستقل از اذهان و باورهای ملی‌گرایان کُرد، دولت‌های حاکم و جریانات مختلف اپوزیسیون حاکی از آن است که کُردها، فارس‌ها و اکثریت نزدیک به اتفاق ساکنان ایران‌زمین ریشه‌های نژادی، زبانی، فرهنگی و تاریخی مشترکی دارند.

ریشه‌های مشترک، منافع مشترک ایجاد کرده و این منافع مشترک، اتحاد ایرانیان را به ضرورتی حیاتی تبدیل نموده است.

در ادامه، ریشه‌ها و منافع مشترک کُردها با سایر ایرانیان در زمینه‌های زبان، نژاد، فرهنگ، اقتصاد، جغرافیای اتنیکی، جبر جغرافیایی و سیستم سیاسی بررسی می‌شود تا در مسیر کشف و تئوریزه کردن رهیافت رئالیستی حل مسئله کُرد گام برداریم.

الف- زبان مشترک

دیدگاهِ نگارنده: تمامی زبان‌های جهان ازجمله زبانهای گویشوران ایرانی، باشکوه، دوست‌داشتنی و جزو میراث گران‌بهای بشری هستند. موضوع موردبحث این مقاله مسائل انحرافی از نوع برتری‌های زبانی و نژادی نیست.

کسی که با دو زبان فارسی و کُردی آشنایی کافی داشته و دارای هوشی متوسط و فارغ از باورها و دیدگاه‌های کلیشه‌ای و تقلیدی باشد، واقعیتی را کشف می‌کند که می‌تواند منجر به وقوع انقلابی بزرگ در جهان‌بینی و موضع‌گیری سیاسی وی شود.

یگانگی ساختاری این دو زبان از نوعی نیست که بین دو زبان متفاوت در اثر همسایگی، دادوستدهای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی در طول زمان پدید آمده باشد.

پس از یک مقایسه تطبیقی گویی که نه با دو زبان، بلکه با دو گویش یک خانواده مشترک زبانی طرف هستیم.

بزرگ‌ترین اساتید و مترجمان ایران ازجمله زنده‌یادان محمد قاضی و ابراهیم یونسی ده‌ها سال پیش این یگانگی و هم‌ریشه بودن را کشف کرده‌اند.

واقعیت این است که برخلاف باورهای دو گروه خودشیفته پان‌فارس‌ و پان‌کورد هیچ‌کدام از دو زبان فارسی و کُردی لهجه یا زیرمجموعه دیگری نیست. بلکه یک خانواده زبانی هستند که گردوغبار هزاران ساله نتوانسته است پیوستگی ساختاری آن‌ها را کم‌رنگ کند.

ریشه‌های مشترک در ساختار زبان‌های فارسی و کُردی

پیدایش و تکوین زبان‌ها بر اساس نیازهای اساسی جوامع اولیه انسانی پدید آمده‌اند. مهم‌ترین این نیازها در زمینه‌های ذیل دسته‌بندی می‌شوند:

۱-شمارش ۲-اندام‌های بدن ۳-محیط و طبیعت ۴-درختان و گیاهان ۵-خوراکی‌ها ۶-طعم‌ها ۷-اسامی حیوانات ۸-اندازه‌ها و نسبت‌ها ۹-افعال ۱۰-رنگ‌ها ۱۱-گاه‌شماری ١٢-ضمایرِ شخصی ١٣-صفات و جنسیت

در ادامه پیوستگی ساختاری این دو زبان را در موارد فوق بررسی می‌کنیم.

توضیح برای اینکه بیشترین افراد بتوانند از این مقاله استفاده کنند، ناچار بودم تا واژه‌های هر دو زبان را با یک رسم‌الخط (فارسی) بنویسم و از رسم‌الخط کُردی صرف‌نظر کردم. زیرا نه‌تنها فارس‌ها، بلکه بیش از نیمی از کُردهای ایران هم با رسم‌الخط کُردی ناآشنا هستند. هدف این است که متن برای تمامی کُردها و فارس‌ها قابل‌استفاده باشد. در جمع‌آوری نمونه‌ها سعی کرده‌ام صرفاً از واژه‌های کهن با ریشه‌های مشترک استفاده کنم.

به علت دانشِ اندَکِ نویسنده در زبان‌شناسی تطبیقی، این پژوهش ناقص است؛ امیدوارم متخصصان و علاقه‌مندان این ضعف را نادیده نگیرند و با پژوهشی گسترده‌تر، متن را کامل کنند و کتابی مستقل تألیف نمایند تا به گنجینه زبان‌ها و ادبیات مشترک ایرانیان بیفزایند؛ زیرا همه چیز را همگان دانند.

1-شمارش

فارسی

کُردی

یک

یک

دو

دو

سه

سه

چهار

چوار

پنج

پِنج

شش

شَش

هفت

حَوت

هشت

هشت

نُه

نُه

ده

ده

یازده

یازده

بیست

بیست

سی

سی

چهل

چل

پنجاه

پنجا

شصت

شصت

هفتاد

حَفتا

هشتاد

هَشتا

نود

نود

صد

صد

هزار

هزار

ده‌هزار

ده‌هزار

صدهزار

صدهزار

 

2- اندام‌های بدن انسان

فارسی

کُردی

سر

سر

گردن

گردن

سینه

سینه - سینگ

دست

دست

آرنج

آرنج

کمر

کمر

ران

ران

پا

پِ-پا

پاشنه

پانیه

دندان

دَدَان، دیان، ددان

پوست

پِست

چشم

چاو

گوش

گوِ

ابرو

برُ

مژه

مژُل

مو

مو

چانه

چَنَه

رگ

رگ

گلو

گَرو

زبان

زبان

پنجه

پنجه

مُشت

مشت

استخوان

اِسک

لب

لِو

ریش

ریش

پُشت

پشت

عَرَق

آرَق

خون

خوِن

ناف

نِوک

 

۳- محیط و طبیعت

فارسی

کُردی

کوه

کِو

دشت

دشت

خاک

خاک

مزرعه

مَزرا

چمن

چیمَن

آب

آو

باد

با

برف

بَفر

باران

باران

تگرگ

تَرزَ

آفتاب

هَتاو- تاو

ابر

هَور

دیوار

دیوار

آسمان

آسمان

زمین

زَوی

سرچشمه

سَرچاوَ

بوستان

بِستان

گلستان

گولستان

راه

رِگا- رِ

جوی آب

جوُگَی ئاو

آتش

آگر- آور

تنور

تنور- تَندور

خرمن

خرمان

شهر

شار

دِه

دِه

آبادی

آوایی

راه

رِ- رِگا

در - دروازه - درگاه

در - دروازه - درگا

پُل

پرد

سَر  (سرزمین)

سَر (سَرزَوی)

زیر

ژِر

 

4- درختان و گیاهان

فارسی

کُردی

درخت

دار - درخت

جنگل

جنگل

سپیدار

سپیدار

گردو- گردکان- در خراسان=جوز

گوِز- در کرمانشاه =گردکان

بید

بی

بلوط

بَرو

انار

هَنار

گیاه

گیاه

گندم

گندم

جو

جوُ

ماش

ماش

برنج

برینج

ارزن

هَرزن

سیب (درخت سیب)

 سِو (درخت - داری سِو)

گل

گول

ریحان

ریحانه

5- خوراکی‌ها

شیر

شیر

ماست

ماست

پنیر

پنیر

کره

کره

نان

نان

روغن

رُن

کنگر

کنگر

ریواس

رِواس

سبزی

سبزی - سَوزه

پیاز

پیواز

نخود

نُک

گوشت

گُشت

انجیر

هَنجیر

مویز

مِوژ

خرما

خورما

کشک

کشک

دوغ

دوُ

 

6- طعم‌ها

فارسی

کُردی

شیرین

شیرن- شیرین

تلخ

تال

شور

سوِر

ترش

ترش

تُند

تیژ - توند

 

7- اسامی حیوانات:

فارسی

کُردی

مار

مار

گرگ

گورگ

گاو

گا- مانگا

شیر

شِر

روباه

رِوی

پلنگ

پلینگ

گراز

بَراز

اسب

اسب

خَر

کَر

مرغ

مریشک

غاز

قاز

خرگوش

کروِشک

کبوتر

کوُتر

لک لک

لک لک

مورچه

مِرو- مِروله

مارمولک

مارمِلکه

کَک

کِچ

مرغابی

مراوی

سگ

سگ

کِرم

کرم

 

8- اندازه‌ها، نسبت‌ها

فارسی

کُردی

دراز

درِژ

کوتاه

کورت

پهنا

پانایی

بلند

بلیند

کوچک

چوک- بچوک

خراب

خراپ

تَنگ

تَنگ

راست

راست

چپ

چپ

درازا

درِژایی

گرما

گرما

سرما

سرما

گَرم

گَرم

سرد

سارد

نَرم

نَرم

دروست

دروست

تازه

تازَه

کهنه

کُنَه

سخت

سخت

کال( نارس)

کاڵ

زرنگ-زرنگی

زیرَک- زیرَکی

پیش

پِش(پێش)

پشت

پُشت

زیر

ژِر(ژێر)

 

9- افعال

رفتن

رُییشتن

رفت

رُیی

نشستن

دانیشتن

ایستادن

راوَستان

ایستاد

راوَستا

خوردن

خواردن

مکیدن

مژین

مُردَن- مُرد

مردن-مُرد

گرفتن

گرتن

لیسیدن

لِستنَوَ

خوابیدن- خوابید

خَوتن-خَوت

سیر – سیری

تِر - تِری

کُشتن

کوشتن

سَواری

سواری

شکست

شکست

شکستن

شکاندن

دیدن

دیتن

شُستن

شتن

خشک‌کردن

وشک کردن

گریه

گریه-گریان

سوختن-سوخت

سوتان- سوتا

 

10- رنگ‌ها

فارسی

کُردی

سرخ

سور

زرد

زرد

سبز

سبز - سَوز

سفید

سپی

قهوه‌ای

قاوَیی

نارنجی

نارنجی

شیری

شیری

 

11-گاهشماری

فارسی

کُردی

روز

رُژ

شب

شَو

هفته

حَوتو

ماه

مانگ

سال

سال

سَده

سَدَ

نیمروز

نیوَرُ

نیمه شب

نیوَشَو

 

12- ضمایرِ شخصی

فارسی

کُردی

مَن

من

تو

تو

او

اَو

ما

ئِمه(ئێمە)

شما

ئِوه(ئێوە)

‌آنها

 ئَوان (ئەوان)

 

13- صفات و جنسیت

فارسی

کُردی

جَوان

جَوان

زنده

زیندو

مُرده

مردو

مَرد

مَرد

زن

ژن

پیر

پیر

پیرِمرد

پیرَمِرد

پیرِزن

پیرِژن

ماده

مِی

نَر

نِر

 

سعدی شیرازی حدود هشت قرن پیش، در بوستان خود، بیت زیبایی را با ستایش از فردوسی (که بیش از هزار سال پیش می‌زیست) تضمین کرده و چنین سروده است:

مِیازار موری کِه دانِه‌کَش اَست

کِه جان دارد و جانِ شیرینِ خُوش اَست

جدول اشتراکات واژگانی بیت سعدی در فارسی و کُردی:

توضیح اشتراک (ریشه مشترک ایرانی)

گویش اصلی

معادل در گویش‌های کُردی (سورانی/جنوبی)

واژه فارسی

پیشوند نهی + آزار؛ بسیار نزدیک به فارسی

سورانی مرکزی/کرمانشاهی

مەئازار مەدە / me'êzar mede

میازار

بیشترین شباهت با "مورچه" فارسی؛ ریشه *mauraka-

سورانی مرکزی (مێروو)/لکی (مورچە)

مێروو / mêrû یا مورچە / mûrçe

موری

کاملاً مشترک؛ ذره نسبت‌دهنده ایرانی

همه گویش‌ها

کە / ke

که

دانه + کش؛ کاملاً مشابه فارسی

سورانی/کلهوری

دانەکێش / dane-kêş

دانه‌کش

بسیار نزدیک به "است"؛ ریشه *asti

سنندجی/سورانی (هەسە)/کرمانشاهی (هەیە)

هەسە / hese یا هەیە / heye

است

بیشترین شباهت با "جان" فارسی؛ ریشه *jān-

سورانی مرکزی (گیان)/لکی (جان)

گیان / giyan یا جان / jân

جان

بسیار نزدیک؛ ریشه *dar- مشترک (دیرد نزدیک‌تر)

سورانی (هەیە)/کرمانشاهی (دیرد)

هەیە / heye یا دیرد / dîrd

دارد

مشترک؛ حرف ربط ایرانی

همه گویش‌ها

و / û

و

دقیقاً همان؛ بدون تغییر اساسی

همه گویش‌ها

شیرین / şîrîn

شیرین

بسیار نزدیک؛ ریشه *xwaş- کهن

سورانی/لکی

خۆش / xwoş

خوش

فعل بودن؛ نزدیک به "است" فارسی

سنندجی/سورانی (هەسە)/کرمانشاهی (هەیە)

هەسە / hese یا هەیە / heye

است

 

 

بابا طاهر همدانی هزار سال قبل چنین سروده است:

دلم بی وَصلِ تِه شادی مبیناد

زِ دَرد و مِحنَت آزادی مبیناد

جدول اشتراکات واژگانی دوبیتی بابا طاهر در فارسی و کُردی

توضیح اشتراک

گویش اصلی

معادل در گویش‌های کُردی جنوبی

واژه فارسی/لری

دقیقاً مشترک؛ ریشه *dil- (دل/قلب)

کرمانشاهی/لکی

دلم / dilim

دلم

کاملاً مشترک؛ حرف نفی ایرانی

همه گویش‌ها

بی / bî

بی

نزدیک به "وصل" فارسی (وام‌واژه عربی مشترک)

سنندجی/کرمانشاهی

وەسل / wesl

وصل

دقیقاً همان "ته" (تو/یار)؛ در کُردی به معنای "تو"

لکی/کرمانشاهی

تە / te

ته

بسیار نزدیک؛ ریشه *şad- (شاد)

همه گویش‌ها

شادی / şadî

شادی

نزدیک به "مبیناد" (نمی‌بیند)؛ ریشه *bîn- (دیدن)

سنندجی/کلهوری

مەبینە / mebîne

مبیناد

مشترک؛ حرف اضافه "از" ایرانی

کرمانشاهی/لکی

ز / ji (یا z در گویش‌های جنوبی)

ز

دقیقاً مشترک؛ ریشه *dard- (درد)

همه گویش‌ها

دەرد / derd

درد

مشترک؛ حرف ربط ایرانی

همه گویش‌ها

و / û

و

نزدیک به "محنت" (رنج)؛ ریشه *mehnet- (زحمت/آزار)

سنندجی/کرمانشاهی

مەحنەت / mehnet

محنت

دقیقاً مشترک؛ ریشه *azad- (آزاد)

همه گویش‌ها

ئازادی / azadî

آزادی

تکرار؛ نزدیک به "مبیناد"؛ ریشه مشترک دیدن

سنندجی/کلهوری

مەبینە / mebîne

مبیناد

 

این جدولها به‌خوبی نشان می‌دهند که بیش از ۹۵٪ واژه‌های ابیات مورد بررسی از فردوسی، سعدی و بابا طاهر همدانی با کُردی ریشه مشترک ایرانی دارند و تفاوت‌های موجود عمدتاً به تغییرات آوایی و تلفظی محدود می‌شود. این اشتراکات گسترده واژگانی و دستوری، گواهی روشن و انکارناپذیر بر سرچشمه مشترک فارسی و کُردی است.

وجود چنین اشتراکات عمیق زبانی نه تنها میان فارسی و کُردی، بلکه در سایر زبان‌های ایرانی مانند گیلکی، مازندرانی، تاتی، بلوچی، تالشی نیز به همین صورت مشاهده می‌شود.

بنابراین، با کمی سعه‌صدر و شکیبایی می‌توان یافته‌های این پژوهش زبان‌شناسی تطبیقی را به این زبان‌ها نیز تعمیم داد و به نتایجی یکسان و همسان دست یافت.[253]

زبان‌های کُردی و فارسی رقیب یکدیگر نیستند؛ دو بال یک پرنده کهن ایرانی‌اند که هزاران سال است با هم پرواز می‌کنند.

این پرواز را می‌توان باشکوه‌تر و هماهنگ‌تر کرد؛ یکی از زیباترین راه‌ها، بازیافت واژه‌های اصیل ایرانی فراموش‌شده فارسی از گنجینه زندهِ زبانِ کُردی است.

بسیاری از واژه‌های اصیل ایرانی که در فارسی زیر لایه سنگین عربی مدفون شده‌اند، در کُردی هنوز زنده، جاری و ساری هستند و می‌توانند به فارسی بازگردند تا زبان مشترک‌مان غنی‌تر شود.[254]

چند نمونه ساده و دلنشین:

واژه فارسی امروز

واژهٔ عربی رایج

واژهٔ اصیل کُردی

توضیح کوتاه

 

صبح

صباح

بَیانی

بَیانی ریشه در ایران باستان دارد

ظهر

ظهر

نیوَرُ

دقیقاً همان نیم‌روز فارسی قدیم

عصر

عصر

ئِواره

بسیار زیباتر و ایرانی‌تر

طلوع

 

طُلُوعٌ

 

خورهَلات -روژهَلات 

خور و روژ هر دو ریشه آریایی دارند.

غروب

غروب

خورآوا- روژآوا

پسوند "آوا" در کُردی به معنی رفتن و خداحافظی

غذا

 

طعام

چِشت

چشت در شاهنامه هست

 

تشکر

شُکراً

 

سپاس/ دَست خوش

"دەست خۆش" بسیار گرم‌تر است

خیر: صبح بخیر/ روز بخیر/عصر بخیر/شب بخیر

خَیْر: صَباحُ الْخَیْر/ یَوْمُک سَعید/ مَساءُ الْخَیْر/ تَصْبِحُ عَلَی الْخَیْر

خوُش: بەیانی خۆش/ ڕۆژ خۆش/ ئێوارە خۆش/ شەو خۆش

ریشه در ایران باستان و بسیار خوش آهنگ تر

 

در این دنیای پهناور، یافتن دو زبان زنده و مستقل که بیش از ۹۵ درصد واژه‌های اساسی، کهن و روزمره‌شان ریشه مشترک داشته باشد، پدیده‌ای بسیار نادر و استثنایی است.

 در میان زبان‌های بزرگ جهان، چنین سطح بالایی از اشتراک واژگانی معمولاً تنها میان گویش‌های یک زبان واحد مشاهده می‌شود (مانند گویش‌های مختلف انگلیسی، عربی یا چینی).

با این حال، فارسی و کُردی یکی از نادرترین و زیباترین نمونه‌های این پدیده به‌شمار می‌روند. این دو زبان، هرچند در طبقه‌بندی رسمی جداگانه شناخته می‌شوند، از دیدگاه زبان‌شناسی تطبیقی در یک پیوستار زبانی (continuum) قرار دارند و واژه‌های پایه، دستوری و کهن‌شان بیش از ۹۵ درصد اشتراک ریشه‌ای ایرانی دارند.

هر یک از زبان‌های فارسی و کُردی دارای ده‌ها گویش محلی و گاه بسیار متفاوت هستند. نکته جالب توجه آنکه در بسیاری موارد، فاصله واژگانی و دستوری میان دو گویش دورافتاده کُردی (مانند سورانی مرکزی با هورامی یا شکاکی) بیشتر از فاصله هر یک از آن‌ها با فارسی رایجِ کنونی است.

به‌عنوان مثال، یک کُرد سورانی‌زبان از روستایی دورافتاده در سلیمانیه یا سنندج که هیچ آشنایی با فارسی معیار نداشته باشد، در گفتگو با یک کُرد هورامی (در مناطق اورامانات) یا یک کُرد شکاکی (در مناطق شمال غربی) با مشکلات جدی‌تری در درک متقابل مواجه می‌شود تا با یک فارسی‌زبان روستایی از اصفهان، کرمان، مشهد، شیراز یا اراک.

شناخت علمی و بی‌طرفانه این اشتراکات عمیق واژگانی، دستوری و تاریخی می‌تواند پلی استوار برای درک متقابل، همدلی و وحدت واقعی میان همه اقوام ایرانی بسازد و راه را بر سوءاستفاده کسانی که از تفرقه و افتراق ارتزاق می‌کنند، ببندد.

 

ب- نژاد مشترک

نژادشناسی را با نژادپرستی اشتباه نگیریم

شباهت ژنتیکی میان هر دو انسان (از هر نژاد و تباری) بیش از ۹۹.۹ درصد است. برجسته کردن تفاوت یک‌د

هم درصدی، نه تنها غیرعلمی، بلکه می‌تواند به تبعیض و جنایت علیه بشریت منجر شود.

یافته‌های علمی معاصر نشان می‌دهد که کُردها، فارس‌ها، آذری‌ها و سایر گروه‌های ایرانی از نظر ساختار ژنتیکی،[255] عمدتاً متعلق به یک استخر ژنتیکی مشترک معروف به "خوشه ژنتیکی مرکزی ایرانی" (Central Iranian Cluster) هستند.[256]

این تعلق مشترک، نه نظر شخصی، بلکه علمِ خالص و نتیجه مطالعات genome-wide و haplogroup است و جای شکی باقی نمی‌گذارد.

آذری‌ها و تُرک‌زبانانِ ایران از نظر ژنتیکی همسان با کُردها، فارسها و سایرِ گروههای قومی ایران هستند و در خوشه ژنتیکی مرکزی ایرانی (CIC) قرار می‌گیرند.[257] آنها با ایرانیان از ساختارِ بَدَنی همسانی برخوردار هستند. این تشابهات را می‌توان در اسکلت، صورت، پیشانی، چشم‌ها، جمجمه و موها مشاهده کرد.[258]

اگر آذری‌های عزیز به ویژگی‌های ظاهری خود بنگرند، می‌بینند که تشابه‌شان با کُردها، فارس‌ها و سایر ایرانیان بسیار بیشتر از ترک‌های آسیای میانه یا تاتارهای چشم بادامی و کَم‌مواست.[259]

نتایج تحقیقات علمی جدید در خصوص ویژگی‌های وراثتی میتوکندری[260] (که منحصراً از مادران به نسل‌های بعدی منتقل می‌شود)اشتراکات نژادی کُردها با آذری‌ها و سایر ایرانیان را به وضوح نشان می‌دهد.[261]

حتی بررسی‌های DNA ترک‌زبانان ترکیه نشان می‌دهد که آن‌ها عمدتاً نوادگان مردمان بومی آناتولی (یونانی، ارمنی، کُردی، رومی و قفقازی) هستند که در سده‌های اخیر ترک‌زبان شده‌اند و سهم ژنتیکی از نژادهای آسیای مرکزی (مانند ترک‌های زردپوست) محدود (حدود ۹-۱۵ درصد) است.[262]

ج- فرهنگ مشترک

افزون بر ریشه‌های مشترک زبانی، نژادی و تاریخی، طی سده اخیر تغییرات بزرگی در فرهنگ مردمان ایران و خاورمیانه حادث شده است.

امروزه کُردهای ایران در تعامل با فارس‌ها، ترک‌ها و سایر ایرانیان احساس یگانگی و راحتی بیشتری می‌کنند تا با هم‌زبانان کُرد ذوب‌شده در تعصب مذهبی، زن‌کشی، عشیره‌گرایی و تندخویی سرایت‌یافته عربی ساکن اربیل کُردستان عراق. از سوی دیگر، اکثریت ترک‌زبانان ایران با سایر ایرانیان احساس یگانگی و خویشاوندی بیشتری دارند تا با ترک‌های آسیای میانه و ترکیه.

اکنون سطح فرهنگ و تمدن کُردهای ایران با سایر ایرانیان بسیار نزدیک‌تر است تا کُردهای عراق. نمونه ذیل موید این ادعاست:

خالقان اندیشه «زن، زندگی، آزادی» طی ۳۵ سال در کُردستان عراق نه تنها نتوانستند این فلسفه را رواج دهند، بلکه در توقف قتل‌های ناموسی ناکام ماندند. اما همین شعار طی هفته آخر شهریور ۱۴۰۱ از سقز و سنندج به دانشگاه تهران رسید و سراسر ایران را فراگرفت؛ منجر به رشد سیاسی و رنسانس عظیمی در حد انقلاب فرهنگی و اجتماعی شد. [263]

این رویداد تاریخی نشان داد کُردهای ایران و سایر ملل ایران‌زمین در یک سطح تمدنی، آگاهی و شعور سیاسی قرار دارند و جایگاهی رفیع‌تر از کُردهای عراق کسب کرده‌اند.[264]

د- اقتصاد مشترک

امروزه تمامی اتنیک‌های ایران در زیرساخت‌های اقتصادی و تأمین معیشت کاملاً وابسته و مکمل هم‌اند. بخش مهمی از آب تبریز از کُردستان و آب مرکز ایران از زاگرس و خوزستان تأمین می‌شود.

تمامی ایرانیان وابسته به نفت و گاز جنوب غرب‌اند. کشاورزی، دامداری، صنایع و بازار مناطق مختلف ایران همدیگر را تغذیه و تقویت می‌کنند. شبکه‌های عظیم جاده‌های مواصلاتی، برق‌رسانی و گازرسانی، اتحاد اتنیک‌ها و تمامیت ارضی ایران را به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر تبدیل کرده است.

ه- جبر جغرافیایی

جغرافیای بیشتر اتنیک‌های[265] ایرانی محصور در خشکی و هم‌جوار با دولت‌های طمع‌کار است و به دریا راه ندارد.

در چنین جغرافیایی، بسیار بعید است گروهی بتواند بخشی از کشور را جدا کند. اگر چنین امری اتفاق افتد – مثل کُردستان عراق – تنها قادر خواهند بود کمتر از نیمی از مناطق مورد ادعا را جدا کنند.

تجربه اقلیمِ کردستانِ عراق حاکی از این است که: جدایی و کسب استقلال نه تنها به آزادی، رفاه و عدالت اجتماعی منجر نمی‌شود، بلکه هجرت از چاله به چاه است؛ زیرا زمینه قدرت‌گیری دیکتاتورهای بومی، خانوادگی و سیستم‌های سرکوبگر، ارتجاعی و ضدمردمی فراهم می‌شود.

مزایا و منافع مشترک ایرانیان در همزیستی دمکراتیک

واقعیت انکارناپذیر این است که جغرافیای اتنیکی ایران بدترین بستر برای فدرالیسم، استقلال یا هر نوع خط‌کشی بر مبنای خون، نژاد و زبان است. اما یکپارچگی ایران امتیازات زیر را برای تمامی شهروندان، اتنیک‌ها و ملیت‌های ایرانی از جمله کُردها تأمین می‌کند:

۱- دسترسی به آب‌های آزاد خلیج فارس، دریای عمان و دریای مازندران.

 ۲- سهام‌داری در منابع عظیم نفت و گاز ایران.

 ۳- امنیت و پیشگیری از جنگ‌های داخلی و تجاوز خارجی.

۴- زیرساخت‌های اقتصادی شامل ده‌ها هزار کیلومتر اتوبان، بزرگراه، راه‌آهن، برق و گاز سرتاسری، مخابرات و اینترنت برای همه ملیت‌ها.

 ۵- بازار بزرگ سرمایه و کار ۹۰ میلیونی.

 ۶- جغرافیایی ثروتمند، چهارفصل و پهناور به وسعت ۱,۶۴۸,۰۰۰ کیلومتر مربع.

۷- منابع مالی و انسانی – از جمله انرژی جوانان و زنان بومی – صرف تقویت جنگ‌سالاران، مستبدان محلی، مرتجعین و جنگ‌های منطقه‌ای بر سر هر کوی و برزن دوملیتی نمی‌شود؛ بلکه در جهت رشد اقتصادی، حقوق شهروندی، دموکراسی و عدالت اجتماعی کانالیزه و متحد می‌شود.

در ماه‌های اولیه جنبش «زن، زندگی، آزادی» شاهدِ اتحادِ باشکوهِ همه گروههای قومی ایران بودیم. دستاوردهای پایدار این جنبش بسیار بیشتر از مجموع دستاوردهای جنبش‌های منطقه‌ای، گروهی و اتنیکی نیم قرن اخیر ایرانیان است. در این جنبش، نژادپرستان ترک، کُرد و فارس – که ماهیتاً ضد روح، فلسفه و آرمان‌های انقلاب «زن، زندگی، آزادی» بودند – تبدیل به پاشنه آشیل جنبش شدند. [266]


کُردها: یک گام به پس، دو گام به پیش

تحلیل اشتباهات، انحرافات و دردها نیمی از سخن است؛ نیمه دیگر با «چه باید کرد؟» کامل می‌شود. ادامه نوشتار به ارائه آلترناتیو مناسب برای ایرانیان در حل مسئله ملی اختصاص دارد.

ملت کُرد به جای آویزان شدن به طناب پوسیده ناسیونالیسم فئودالی و دنباله‌روی از احزاب سنتی طبقه فرادست، باید با ملل هم‌جوار بر اساس اصول برابری و عدالت اجتماعی – که با روشنی و صراحت مکتوب شده باشد – متحد شود و همراه آن‌ها انرژی خود را صرف ایجاد جامعه‌ای سالم، انسان‌محور و پیشرفته نماید.

در این صورت، به جای تفرقه و جنگ‌های بی‌پایان ملل علیه یکدیگر، شاهد اتحاد و آزاد شدن پتانسیل عظیم قدرت مردم خواهیم بود؛ نه برای تغییر چهره، زبان، مذهب و ملیت حاکمان و اربابان ستمگر، بلکه برای گسستن زنجیرهای پیدا و پنهان بردگی فکری، اقتصادی و سیاسی و بنیان نهادن دنیای جدید انسانی.

این جهان انسان‌محور قابل حصول است. سازوکار آن نیز کشف شده: کافی است بر اساس نظریات اندیشمندان انسان‌گرا، تجربیات و دستاوردهای جوامع پیشرفته، زمینه‌های وجودی سلسله‌مراتب قدرت و ثروت را خشکاند و با سازمان‌دهی جدید اجتماعی و سیاسی، جامعه را در مسیر مردم‌سالاری، عدالت اجتماعی، شایسته‌سالاری و آزادی واقعی قرار داد.

عده‌ای می‌گویند سر ما کُردها بی‌کلاه دولت-ملت مانده و با فارس‌ها، ترک‌ها و عرب‌ها نمی‌توانیم همدرد و همراه باشیم.

اگر ژرف‌تر بنگریم – صرف‌نظر از امتیازات سطحی مانند زبان مادری – اکثریت مردمان فارس، عرب و ترک همچون کُردها در سلسله‌مراتب قدرت و ثروت جزو طبقه فرودست‌ هستند. کارگران، کشاورزان، دست‌فروشان و بیکاران آن‌ها مرفه‌تر از هم‌صنفان کُرد خود نیستند؛ زنان‌شان از حقوق بیشتری برخوردار نیستند؛ روشنفکران و نویسندگان‌شان خوشبخت‌تر از همتایان کُرد نیستند.

در این نوشتار منظور از اتحادِ کُردها با ملل دیگر ایرانی، اتحاد با پان‌ترک‌ها، پان‌فارس‌ها و سایر نژادپرستان و تمامیت‌خواهان غیرکُرد نیست؛ زیرا ماهیت و منافع این‌ها در تداوم نابرابری و ستمگری – از جمله ستم ملی و دشمنی میان اقوام – است.

طبقه متوسط و فرودست کُردها می‌توانند با اکثریت فرودست جوامع فارس، ترک، عرب و... مسیر و هدف مشترکی داشته باشند. از منظر فکری و سازمانی نیز روشنفکران، آنارشیست‌ها، سوسیالیست‌ها، فعالان حقوق زنان، آزادی‌خواهان و احزاب چپ و دموکراتیک آن‌ها، متحدان طبیعی کُردهای مترقی‌اند.

اربابِ کُردی‌گوی و کُردی‌پوش مهربان‌تر از نوعِ فارسی، ترکی و عربی نیست. به جای تغییرِ حاکمِ ستمگر، باید سیستمِ ستمگری را تغییر داد.

وحدت در عین کثرت، کثرت در عین وحدت

سیاست صدساله یکسان‌سازی اجباری به آزادی و رفاه مردم ایران منجر نشده است. از سوی دیگر، تجربیات منطقه‌ای و جهانی نشان می‌دهند نتیجه دیوارکشی اتنیکی یک گام به پیش و دو گام به پس است. بنابراین به قول حکیم خیام: «راه نه آن است و نه این»[267]

راه سوم، خواهری و برادری ملیت‌هاست. تجربیات تاریخی جهان حاکی از آن است که تکثر ملی، زبانی و فرهنگی – اگر درست مدیریت شود – موجب رشد و شکوفایی اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی می‌گردد.

لازم است نه تنها سیاست انکار، ذوب و ادغام ملیت‌ها کنار گذاشته شود، بلکه از نابودی این ثروت انسانی پیشگیری کرده و تسهیلات و امکانات لازم برای احیا و رشد آن فراهم آید.

در این صورت، زمینه بروز اختلافات ملی، قومی و فرهنگی خشکیده و بازرگانان سیاست و فرصت‌طلبان نمی‌توانند ملت‌ها را در مقابل هم قرار دهند. در این بستر، دیگر «انسان گرگ انسان»[268] نخواهد بود؛ بلکه همواره «انسان یاور انسان» خواهد ماند.

کم‌هزینه‌ترین و پرفایده‌ترین راه حل مسئله تکثر ملی و فرهنگی ایران، همگرایی بر اساس راهبرد «وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت» است. این استراتژی در عمل منجر به برقراری توازن و تناسب ساختار سیاسی با ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و جغرافیای اتنیکی کشور می‌شود.

سیستم جدیدی برای بقا و رشد همه‌جانبه ایرانیان ضرورت دارد؛ سیستمی متناسب با ساختار اجتماعی، اتنیکی و فرهنگی ایران که مرزبندی کاملی با ایدئولوژی‌ها و گرایش‌های نژادپرستی، مردسالاری، واپس‌گرایی، قبیله‌گرایی و وابستگی به دولت‌های خارجی داشته باشد. [269]

حتی اگر باشندگان ایران از ملیت‌ها، نژادها و زبان‌های کاملاً بیگانه تشکیل شده باشند، باز هم رسیدن به اهداف بزرگ انسانی – مانند مردم‌سالاری، عدالت اجتماعی، برابری حقوق ملیت‌ها و زبان‌ها، رشد اقتصادی و تکنولوژیکی، رنسانس، برابری جنسیتی، گذار از مناسبات قرون‌وسطایی، دفاع ملی در مقابل تجاوز خارجی و... – از راه جدایی و انفصال حاصل نمی‌شود؛ بلکه از راه اتحاد میسر است.

تئوری گشتالت در تایید اتحاد ملیتهای ایرانی

واقعیت این است که ملیت‌های ایرانی مانند انگشتان یک دست‌اند که به تنهایی می‌شکنند، اما با هم یک مشت می‌شوند؛ و قدرت چنین مشتی بیش از صدها انگشت است.

در اینجا "تئوری گشتالت" از روان‌شناسی در علوم سیاسی و اجتماعی نیز مصداق پیدا می‌کند: کل هر چیز از مجموع اجزای تشکیل‌دهنده آن فراتر است.

مثلاً کل یک درخت چیزی بیش از مجموع شاخه‌ها، برگ‌ها، تنه و ریشه‌های آن است؛ و آن ساخت و سازمان درخت است. اگر تمامی اجزای درخت را جدا کنیم و کنار هم قرار دهیم، درختی وجود نخواهد داشت – در حالی که اجزا فرقی نکرده‌اند. [270]

آزادی، عدالت اجتماعی، رشد اقتصادی و فرهنگی در اتحاد فراهم می‌شود نه در انفصال. اگر نهال دشمنی برکنیم و درخت دوستی بنشانیم،[271] ایران برای همه ایرانیان خانه‌ای باشکوه خواهد شد.

باید دیوارهایی را فروریخت که بر مبنای باورها و اختلافات عقیدتی بین انسان‌ها ایجاد شده‌اند؛ زیرا «آنچه مردم را مشخص می‌سازد بیشتر سرشت آن‌هاست تا عقایدشان»[272]

چه بسا آن‌هایی که دیروز رودرروی هم جنگیدند، یک آرمان انسانی داشتند با دو نشان؛ و اعتقاد آن‌ها را به چنین سنگری پرتاب کرده بود. به قول سهراب: «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید»

باید کلیه دیوارهای زبانی، نژادی، حزبی، ملی، فرهنگی، ایدئولوژیک و حتی بین پوزیسیون و اپوزیسیون را فروریخت.

چه بسا اپوزیسیون‌هایی نماینده قشری از لومپن‌بورژوازی[273] هستند که از سهم کنونی خود ناراضی بوده و به غیر از سهم بیشتر از سفره مملکت، رؤیای بزرگ‌تری برای آینده جامعه ندارند – مانند احزاب نژادپرست (پان‌فارس، پان‌عرب، پان‌ترک، پان‌کُرد و...).

در مقابل چنین اپوزیسیون‌هایی، بخشی از بدنه و مدیران کشورها دارای رؤیای رشد اقتصادی، فرهنگی و عدالت اجتماعی بوده و هستند. [274]

بیایید گام‌هایمان را نه در کوره‌راه دشمنی و انفصال، بلکه در بزرگراهِ انسان‌محوری، همزیستی، خواهری و برادری ملیت‌ها به سوی اهداف زیر هماهنگ کنیم:

۱- تبدیل وضعیت حقوقی ایرانیان از رعیت به شهروند.

 ۲- گذار از مناسبات بازمانده فئودالی و قرون‌وسطایی به مدرنیته دموکراتیک.

 ۳- برابری جنسیتی.

۴- عدالت اجتماعی.

 ۵- رشد اقتصادی، علمی و تکنولوژیکی.

 ۶- برادری ملت‌ها و فرهنگ‌ها.

۷- شایسته‌سالاری.

 ۸- رنسانس، نواندیشی و پلورالیسم.

ضرورت همزیستی کُردها و فارس‌ها از دیدگاه اساتید، مورخین و مترجمین سرشناس

واسیلی نیکیتین

«اگر زبان فارسی به یک‌باره محو و نابود شود، می‌توان آن را از روی واژه‌های ایرانی خالص – که همان زبان کُردی است – دوباره زنده کرد» [275]

واسیلی نیکیتین یکی از برجسته‌ترین مورخین و محققین قرن بیستم، عضو انجمن آسیایی و نژادشناسی پاریس و کنسول روسیه طی سال‌های ۱۹۱۵-۱۹۱۷ در ارومیه بود. [276]

دکتر ابراهیم یونسی

زنده‌یاد ابراهیم یونسی – نویسنده و مترجم پرآوازه کرد – این نظریه را چنین بسط داد:

«راستی، هیچ از خود پرسیده‌اید علی‌محمد افغانی (نویسنده شوهر آهو خانم)، احمد محمود (نویسنده همسایه‌ها، داستان یک شهر و زمین سوخته)، نصرت‌الله نویدی (نویسنده نمایشنامه‌های سگی در خرمن‌جا و تام آرزوها)، استاد هژار، علی‌اشرف درویشیان، شهرام ناظری، خانم معتمدی، محمد قاضی... لاهوتی، عشقی و یاسمی کیستند و از چه تبارند؟ راستی چه کسی از شاعران کُرد – کسانی چون نالی، مولوی تاوه‌گوزی، شیخ رضا کرکوکی و دیگران – خواسته یا مجبورشان کرده بود به فارسی شعر بگویند؟ چه کسی فارسی را به آن‌ها آموخته بود؟ ... کمک به شکوفندگی و بالندگی زبان و فرهنگ تیره‌های قومی، در معنا کمک به رفع جدایی‌ها و سردی‌ها نیز هست؛ چراکه با درمان این درد، زمینه سردی و جدایی از بین می‌رود و زمینه جدیدی برای پیوستگی و نزدیکی بیشتر فراهم می‌شود» [277]

زنده‌یاد محمد قاضی

از برجسته‌ترین مترجمان ایران:

«من خود یکی از کسانی هستم که به پیروی از این نظر [واسیلی نیکیتین] معتقدم دو قسمت کُردستان عراق و ترکیه هر دو باید به ایران ملحق شوند و بدین ترتیب کُردستان بزرگ جزو خاک ایران گردد.

زیرا ملت کُرد ملتی است که هیچ‌گونه پیوند نژادی، زبانی و فرهنگی با ترک و عرب ندارد؛ حال آنکه هم‌نژادش با ایرانیان یکی است و زبان کُردی شباهت و خویشاوندی بسیار نزدیکی با زبان فارسی دارد. به گمانم بسیاری از همشهریان دیگرم نیز با این عقیده موافق باشند؛ به ویژه که در عهد باستان هر سه قسمت کُردستان جزو خاک ایران و تابع امپراتوری‌های هخامنشی و ساسانی بوده است [278]

ولادیمیر مینورسکی (خاورشناس و ایران‌شناس)

«این خود شاید یکی از تراژدی‌های بزرگ و اسف‌انگیز تاریخ کُرد است که فارس‌ها و کُردها – با اینکه از یک نژادند و پیرو یک دین و از میراث اجتماعی و فرهنگی واحدی بهره‌مندند – هنوز نتوانسته‌اند خندق اختلافات پوچ و بی‌معنایی را که از لحاظ جدایی طریقت مذهبی در بینشان وجود دارد پر کنند [279]

علی‌اشرف درویشیان (نویسنده سرشناس کُرد)

چرا باید ایران را دوست داشت؟

«ایران را دوست دارم چون مزرعه‌های سرسبز و معطر برنج شمال را دوست دارم؛ چون جنگل‌های انبوه مازندران و رشت را دوست دارم. ایران را دوست دارم چون فردوسی و شاهنامه‌اش را دوست دارم؛ چون رستم و سهراب و گردآفرید و تهمینه را دوست دارم. چون شیراز را دوست دارم؛ حافظ و سعدی را دوست دارم. چون کرمانشاه را دوست دارم و ابوالقاسم لاهوتی شاعر نامدار کرمانشاهی را دوست دارم؛ باغ‌های کرمانشاه و درخت‌های آلوچه و انگور و سیب و گلابی‌اش را دوست دارم؛ چون بیستون و شیرین و فرهاد را دوست دارم؛ چون لاله‌های واژگون لرستان را دوست دارم.

ایران را دوست دارم زیرا دکتر محمد مصدق، خسرو روزبه، خسرو گل‌سرخی و قهرمانانی چون بیژن جزنی و سعید سلطانپور و محمد مختاری و جعفر پوینده و همه جان‌باختگان راه آزادی را دوست دارم. ایران را دوست دارم چون سرزمین پدری و اجدادی من است و مزار عزیزانم در آن است؛ پدر، مادر، مادربزرگ و همه کسانم در آن خوابیده‌اند.

ایران را دوست دارم چون مقام‌های سه‌گاه و چهارگاه و شور و دشتی و همایون و افشاری و در نهایت شجریان و آوازش را دوست دارم؛ و سه‌تار و کمانچه و دف و تنبور را دوست دارم. ایران را و باباکرم را دوست دارم. این‌ها تکه‌هایی از پازل شخصیت و هویت مرا تشکیل می‌دهند. بدون این‌ها که گفتم، من بی‌هویت خواهم بود.

ایران را دوست دارم و آبگوشت و کوفته ایرانی را و آش‌های مختلف و ترید و شله‌زرد و شله‌قلمکار و انواع شربت‌ها را دوست دارم؛ و بوی عطر گلاب قمصر کاشان را دوست دارم؛ بوی چادر مادربزرگم را و جهان‌پهلوان تختی و پهلوان حسین گلزار کرمانشاهی را و نامجو را و همه کسانی که برای اعتلای نام ایران کوشیده‌اند.

ایران را دوست دارم و صادق هدایت و بوف کورش را و داش آکل را و شنگول و منگول را و بزرگ علوی را و استاد محمدباقر مؤمنی و جلال آل احمد و استادم دکتر سیمین دانشور را و دکتر امیرحسین آریانپور را.

این‌ها همه بخشی از هویت من هستند و اگر این‌ها نبودند، من پادرهوا و ول بودم؛ اما این‌ها همه – آن گل، آن آش، آن شعر و آن تصنیف‌ها – همه شخصیت مرا ساخته‌اند و من شدم آنچه امروز هستم.

ایران را دوست دارم و فرش کاشان و شله‌زرد روز اربعین و همه این‌ها را دوست دارم و روی همه این‌ها ایران را دوست دارم و سرزمین دلیرپرور کُردستان را و کُردها و شاعران و نویسندگان و مبارزان کُرد را دوست دارم. کوچه‌های بچگی‌ام را که در ایران است دوست دارم؛ معلم‌های گذشته‌ام را، استادانم را، همه و همه را دوست دارم و ایران را – که جایگاه ستارخان و باقرخان و یار محمدخان کرمانشاهی و صفر خان و صمد بهرنگی است – دوست دارم.

ایران را دوست دارم زیرا شعرهای شاملو و فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی را دوست دارم[280]

ریشه‌های مشترک زبان‌های کُردی و فارسی از دیدگاه علی‌اکبر دهخدا

دهخدا با رویکردی تاریخی-تطبیقی، هر دو زبان کُردی و فارسی را شاخه‌هایی از زبان‌های ایرانی غربی می‌داند که نیای مشترک‌شان به پارسی میانه و پارتی بازمی‌گردد.

به باور دهخدا، مطالعه زبان کُردی برای درک تحولات تاریخی فارسی ضروری است؛ زیرا کُردی در بسیاری موارد ویژگی‌های کهن‌تری حفظ کرده که می‌تواند معماهای ریشه‌شناختی فارسی را حل کند.

از این منظر، زبان‌های کُردی و فارسی دو شاخه به‌هم‌پیوسته از درخت کهن‌سال زبان‌های ایرانی‌اند که با وجود تفاوت‌های آوایی و گویشی، از گذشته‌ای مشترک و میراثی یگانه سربرآورده‌اند.

دهخدا با ریشه‌یابی واژگان، تبار مشترک این دو زبان را به روشنی نشان می‌دهد و تأکید می‌کند بسیاری از واژگان بنیادی در کُردی و فارسی هم‌ریشه‌اند و تفاوت‌های آوایی‌شان از الگوهای منظمی پیروی می‌کند. برای نمونه:

  • واژه کُردی «ئاو» (āw) با فارسی «آب» هم‌ریشه است و تحول آوایی āb > āw در چارچوب قواعد زبانی قابل تبیین است.
  • واژه کُردی «دڵ» (dil) مستقیماً با «دل» در فارسی مرتبط است و ریشه هر دو به hṛd-/zṛd- در زبان‌های آریایی می‌رسد.
  • واژه کُردی «چاو» (çāw) با «چشم» در فارسی هم‌خانواده بوده و ریشه آن به čakšman- در ایرانی باستان بازمی‌گردد. [281]

بر اساس پژوهش‌های دهخدا، خویشاوندی زبان‌های کُردی و فارسی تنها به سطح واژگان محدود نمی‌شود؛ بلکه در لایه‌های عمیق تاریخی و فرهنگی نیز ریشه دوانده است.

دهخدا علاوه بر وجوه واژگانی، به شباهت‌های دستوری و صرفی نیز توجه دارد و زبان کُردی را نه خویشاوندی دوردست، بلکه جزیی جدایی‌ناپذیر از میراث زبانی و فرهنگی ایران می‌داند. او با گنجاندن گسترده واژگان، اصطلاحات و ضرب‌المثل‌های کُردی در لغت‌نامه‌اش، این زبان را در کانون مطالعات ایران‌شناسی قرار داد. [282]

و اما؛ تا زمانی که زمزمه زلال زیباترین نوای انسانی شاملو به گوش جان می‌رسد، گوش سپردن به سورنای کوردایتی نوفئودالی روا نیست:

«من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است. نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه ایرانی را به ایرانی. من یک لر بلوچ کُرد فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک آفریقایی اروپایی استرالیایی آمریکایی آسیایی‌ام، یک سیاه‌پوست زردپوست سرخ‌پوست سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیاره مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم»[283]

تهران و کُردستان: عمق استراتژیک یکدیگر

چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید

"عمق استراتژیک" به مجموعه عواملی اشاره دارد که به یک جامعه یا گروه امکان تاب‌آوری در برابر تحولات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می‌دهد و هویت و انسجام آن را حفظ می‌کند. این عوامل در علوم اجتماعی شامل ارزش‌ها و باورهای مشترک، تاریخ و فرهنگ غنی، نهادهای اجتماعی قوی و سرمایه اجتماعی بالا؛ در علوم سیاسی شامل قدرت نظامی، اقتصادی، موقعیت جغرافیایی، ثبات سیاسی و نفوذ فرهنگی؛ و در علوم نظامی شامل افزایش قدرت بازدارندگی، دفاع و کاهش خسارات است.

"ژئواستراتژی" نیز علمی است که نقش عوامل جغرافیایی را در تدوین استراتژی‌ها – به ویژه نظامی – برای کنترل صحنه‌های عملیاتی بررسی می‌کند. عناصر ثابت جغرافیای طبیعی مانند کوه‌ها، رودها و منابع طبیعی، شالوده ژئواستراتژی را تشکیل می‌دهند؛ زیرا بر انتخاب ابزار و امکانات استراتژیک تأثیر عمیق دارند. ویژگی‌های جغرافیایی هر منطقه مستقیماً سیاست‌های حاکم بر آن را شکل می‌دهد.

کُردستان ایران با موقعیت منحصربه‌فرد خود در سلسله‌کوه‌های زاگرس، نمونه‌ای بارز از این پیوند استراتژیک است. زاگرس نه تنها دیواری طبیعی و تاریخی برای حفاظت از ایران در برابر تهدیدات خارجی است، بلکه تأمین‌کننده بخش اعظم آب ایران نیز محسوب می‌شود. تهران بنا به جبر ژئواستراتژیک هرگز نمی‌تواند از زاگرس چشم‌پوشی کند؛ زیرا بدون این سپر طبیعی، ایران به شدت آسیب‌پذیر خواهد شد.

در غیاب قدرت تهران، کُردستان ایران ابتدا لقمه آسانی برای پان‌تورکیسم اردوغانی و سپس برای سلطه مافیایی راست سنتی کوردایتی و سنی‌گری افراطی وابسته خواهد بود.

هر سیستم سیاسی حاکم بر تهران – اعم از دینی یا سکولار، دموکراتیک یا دیکتاتور، سوسیالیستی یا سرمایه‌داری – به طور طبیعی ضامن بقای کُردها در خانه و کاشانه خود در کُردستان است.

به همان اندازه که تهران عمق استراتژیک کُردستان است، کُردستان و زاگرس نیز عمق استراتژیک ایران‌اند. این رابطه دوسویه نیازمند همکاری و هارمونی بین کُردها و ایرانیان است.

کُردهای ایران برای مقابله با اشغالگری پان‌تورکیسم و حفظ خانه و کاشانه خود به تهرانی قوی نیاز دارند و تهران برای حفاظت از مرزهای غربی ایران به کُردهایی آگاه و آزاده وابسته است.

تاریخ ۵۰۰ ساله از جنگ چالدران (۱۵۱۴) تا امروز نشان می‌دهد شنا کردن برخلاف جریان قدرتمند جغرافیا و واقعیت‌های سیاسی به زیان کُردها بوده است. بر اساس اصول رئالیسم و پراگماتیسم در سیاست، روشنفکران و دلسوزان کُرد باید برای ایجاد همگرایی بین کُردها و ایرانیان تلاش کنند. این همگرایی به نفع اکثریت ایرانیان است؛ زیرا از یک سو مافیاهای زر، زور و تزویر را در میان کُردها و دیگر اقوام تضعیف می‌کند و از سوی دیگر زمینه‌های رشد اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی سراسری را فراهم می‌آورد.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» نمونه‌ای باشکوه از این هارمونی بود. علی‌رغم تلاش‌های پان‌کُردها، پان‌ترک‌ها، سلطنت‌طلبان و دیگر گروه‌های انحصارطلب برای ایجاد تفرقه و تخریب، دستاوردهای پایدارِ این جنبش احیاگر رنسانسِ اجتماعی، سیاسی انقلاب مشروطه ۱۲۸۵ است. این جنبش  ظرفیت عظیم همبستگی ایرانیان آشکار ساخت.

پیوند کُردستان و ایران ریشه در جغرافیا، تاریخ و ضرورت‌های استراتژیک دارد. این پیوند نه تنها ضامن بقای هر دو طرف است، بلکه می‌تواند زمینه‌ساز آینده‌ای روشن‌تر برای همه ایرانیان باشد.

 برای درک عمیق‌تر نقش جغرافیا در سیاست، مطالعه کتاب «زندانیان جغرافیا» نوشته تیم مارشال (منتشرشده در ایران) توصیه می‌شود.

واگذاری ٨٠٪ میهنِ کُردها(نیشتمان) به قیمت استقلالِ ٢٠٪ باقیمانده

احزاب کلاسیکِ کُردستان تفاوت حفظِ «میهن» (سرزمین مادری کُردها) و کسبِ«استقلال» (دولت-ملت جداگانه کردستان) را درک نکرده‌اند.

آن‌ها عموماً «کسب استقلال» را مساوی «حفظ میهن» می‌دانند – حتی اگر کسب استقلال به قیمت از دست رفتن ابدی اکثریت مناطق کُردنشین تمام شود. یک گام به پیش به قیمت دَه گام به پس را پیشرفت تفسیر می‌کنند.

آنان با این کوته‌فکری در درک تفاوت «میهن» و «استقلال»، مهم‌ترین خطر بالقوه از دست دادن میهن کُردستان (نیشتمان) هستند.

حیاتی‌ترین نیاز هر ملتی حفظ میهن و سرزمین مادری است. تاریخ سده اخیر نشان می‌دهد ملت‌ها می‌توانند بدون دولت مستقل ادامه حیات دهند، اما بدون خاک و میهن طی دو تا سه نسل (۵۰ تا ۷۵ سال) محکوم به زوال‌اند. تجربه آشوری‌ها، لازها و چرکس‌ها در ترکیه کنونی این حقیقت را تأیید می‌کند.

برخلاف تبلیغات ناسیونالیست‌های کُرد، تشکیل «دولت کُردی» نیاز اصلی کُردها نیست. نیاز سرنوشت‌سازِ کُردها حفظ سرزمین مادری است؛ از دورافتاده‌ترین روستای کُردنشینِ خوی و ماکو تا آخرین روستاهای ایلام، چهار محال بختیاری، لرستان و... که جمعیتی بالغ بر ١٥میلون نفر را در خود جای داده است.

میهن کُردی – به ویژه در مناطق دوملیتی مانند آذربایجان غربی – در معرض اشغالگری پان‌تورکیسم باکو و آنکارا قرار دارد. اخراج ارمنی‌ها از قره‌باغ در ۲۰۲۳ هشداری جدی است. استقلال‌طلبی کُردها می‌تواند به اشغال کُردستان و آوارگی کُردها منجر شود. [284]

در سال ۲۰۱۷، مافیای کوردایتی در قمار استقلال نیمی از خاک کُردستان عراق را به اعراب واگذار کرد. اما در ایران، مافیای کوردایتی به بهای سلطه ارتجاعی خود بر ۲۰ درصد سرزمین مادری، حاضر به باختن ۸۰ درصد باقیمانده است.

بهترین راه حفظ میهن کُردی، اتحاد استراتژیک با ایرانیان – به ویژه فارس‌ها – است. این اتحاد شامل همه ایرانیان پایبند به تمامیت ارضی ایران، تضمین بقای کُردها در میهن‌شان را فراهم می‌کند. حفظ کُردستان ایران در راستای منافع تهران نیز هست؛ زیرا زاگرس عمق استراتژیک ایران در غرب است.

افغانستانی کوچک در غرب ایران: رویای ناسیونالیسم نوفئودالی کُردی

استقلالِ موردِ نظرِ الیگارشیِ کوردایتی در بهترین حالت در ۲۰ درصد مناطق کُردنشین ایران با جمعیتی نزدیک به ٢ میلیون نفر امکان‌پذیر است. حداقل بهای این استقلال، بذل و بخشش ۸۰ درصد باقیمانده سرزمین مادری کُردهاست.

در این صورت، در بخشی کوچک از غرب ایران سیستمی ارتجاعی و مافیایی شبیه افغانستان محصور در خشکی تولد خواهد یافت.

 سیستمی محروم از زیرساخت‌های اقتصادی (گاز، برق، سوخت‌های فسیلی و کارخانه) که مردمانش همچون افغانی‌های امروز برای امرار معاش به صورت قاچاقی به ایران مهاجرت کنند تا در کوره‌پزخانه‌ها، مرغداری‌ها، معادن و... با نصف دستمزد به خدمت گمارده شوند.

اتحاد مردم کُردستان ایران با سایر ایرانیان سه نتیجه مهم به دنبال دارد:

۱- طرح‌های پان‌ترک‌های باکو و آنکارا برای اخراج کُردها از سرزمین مادری را خنثی می‌کند. ۲- رویای الیگارشی کوردایتی برای سلطه ارتجاعی و مافیایی بر کُردستان را ناکام می‌گذارد.

۳- بهره‌مندی کُردها از مزایای شهروندی ایرانی وسیع با زیرساخت‌های اقتصادی نسبتاً پیشرفته، دومین منبع گاز جهان، سومین منبع نفت جهان، یک دریا در شمال و دو دریا در جنوب، همزیستی با مردمانی با ریشه‌های تاریخی، نژادی، زبانی و فرهنگی مشترک و رویاهای همسان در جهت ایجاد میهنی آباد، آزاد و برپایی عدالت اجتماعی.

جغرافیای اتنیکی کُردستان ایران: بستری خطرناک برای فدرالیسم، استقلال یا هر نوع خط‌کشی بر مبنای خون، نژاد و زبان

جغرافیای اتنیکی کُردستان مهم‌ترین چالش ناسیونالیسم سنتی کُردی است.

تنوعِ زبانی، مذهبی و اتنیکی سیمای واقعی بیش از نیمی از شهرها و مراکز جمعیتی ایران است. اما بسترِ این تنوع یک جغرافیای موزائیکی نیست.

در جغرافیایی چنین مختلط، مغشوش و درهم تنیدهِ قومی، هر نوع تقسیمات سیاسی بر اساس تفاوت خون، نژاد، زبان، مذهب و... – در اَشکال فدرالیسم، خودمختاری و استقلال – سرآغاز زنجیره‌ای پایان‌ناپذیر از خشونت‌ها و فجایع خواهد شد.

برای مثال، در استان آذربایجان غربی از هفده شهرستان، دوازده شهرستان – شامل ارومیه، خوی، ماکو، سلماس، پلدشت، چالدران، شوط، چایپاره، نقده، میاندوآب، تکاب و شاهین‌دژ – ترکیبی از دو گروه زبانی تُرک و کُرد هستند.

هرگونه اقدام نسنجیده برای مرزبندی اتنیکی، باعث می‌شود فرصت‌طلبان و بازرگانان خون و نژادپرستی کُرد و تُرک و... با حمایت بیگانگان، سریعاً این جغرافیا را به جهنم جنگ‌های بی‌پایانِ قومی تبدیل کنند.

منادیان فدرالیسم و استقلال در هر شهر، محله و روستای دو یا سه ملیتی بر سر تسلط بر هر کوی، کوچه، خیابان، پارک، رودخانه، تپه، کوه، کوهپایه، چراگاه و... مردمان را به جان هم می‌اندازند.

به جای رهایی ملی، جنگ ملت‌ها رخ خواهد داد و فرصت‌طلبان منطقه‌ای و دولت‌های خارجی از این آشوب سود خواهند برد.

در چنین جغرافیایی، بسیار بعید است گروهی بتواند بخشی از کشور را جدا کند. اگر چنین امری هم اتفاق افتد – مثل کُردستان عراق – تنها قادر خواهند بود کمتر از نیمی از مناطق مورد ادعا را جدا کنند.

افزون بر موارد فوق، جدایی و کسب استقلال نه تنها منجر به آزادی، رفاه و عدالت اجتماعی نمی‌شود، بلکه هجرت از چاله به چاه است.

از سوی دیگر، جغرافیای بسیاری از گروه‌های قومی ایران محصور در خشکی و هم‌جوار با دولت‌های زیاده‌خواه است و دسترسی به دریا ندارد.

 در چنین وضعیتی اگر بخشی از کردستانِ ایران بتواند جدا شود، الیگارشیِ کوردایتی؛ برای بقای خود؛ مناطق تحت کنترل را تبدیل به مستعمره ترکیه می‌کند؛ تکرارِ تجربه خفت‌بارِ اقلیم کُردستان عراق.

فدرالیسم یا استقلال و تشکیل دولت-ملت کُردستان ایران رؤیایی نازا، ناکام و فاجعه‌بار است. چنین رؤیایی – حتی اگر امکان‌پذیر هم باشد – نه تنها چاره‌ساز دردهای اجتماعی نیست، بلکه این دردها را تشدید، تعمیق و لاینحل می‌کند. زیرا زمینه را برای قدرت‌گیری دیکتاتورهای بومی و خانوادگی و شکل‌گیری سیستم‌های سرکوبگر، ارتجاعی و ضدمردمی فراهم می‌سازد.

لازم است باور غلط را اصلاح کنیم که فدرالیسم یا استقلال و تشکیل دولت-ملت چاره‌ساز تمامی دردهای اجتماعی است. اگر جدایی ملت‌ها راه‌حل همه مشکلات بود، امروز مردمانِ کشورهای مانند افغانستان، کُردستان عراق، پاکستان، سومالی و سودان پناهنده کشورهای دیگر نمی شدند. تجربه این کشورها نشان می‌دهد آزادسازی مغزها بسیار مهم‌تر از ایجاد مرزهای جدید بین انسان‌هاست.

ایران مجمع‌الجزایر ملیت‌های ناهمگون نیست؛ بلکه کشتی بزرگی است که ۹۰ میلیون انسان را در اقیانوسی پرتلاطم حمل می‌کند. تقسیم این کشتی به کشتی‌های کوچک‌تر تصوری مهلک و نابخردانه است که حتی خیال آن نیز برای سرنشینانش گناهی نابخشودنی است. بقای سرنشینان در گرو یکپارچگی این کشتی است.

لازم است گذشته را چراغ راه آینده قرار دهیم. در شهر همزیستی زیبای دوملیتی نقده – که کُردها و ترک‌ها با هم دایی، خاله و خواهرزاده شده بودند – در بهار ۱۳۵۸ پان‌ترک‌ها و پان‌کُردها این دو گروه اتنیکی را به جان هم انداختند؛ زخم آن پس از ده‌ها سال هنوز التیام نیافته است.

مسئله کُردها پیچیده و چندلایه است و حل آن نیازمند بصیرت و واقع‌بینی. کپی‌برداری از ملل دیگر می‌تواند عواقب تلخی به دنبال داشته باشد.[285]

صورت مسئله کُردستان به گونه‌ای نیست که یک ملت همگن، یک سرزمین با مرزهای معین و راه حلی مشابه بعضی ملل دیگر داشته باشد. هیچ رودخانه، دریا، کوه یا مانع طبیعی بین کُردها و همسایگان‌شان وجود ندارد. ویژگی بیش از نیمی از جغرافیایش شهرها، روستاها و حتی محله‌های درهم‌تنیده با اقوام و ملل دیگر است.

دنباله‌روی از الیگارشی کُردایَتی مُهلِک است. راهِ رهایی مردمانِ کردستانِ ایران در واقع‌بینی، انسان‌محوری، حقوقِ شهروندی، آزادی، دمکراسی، عدالتِ اجتماعی، همزیستی، برادری و خواهر ملتهاست.

زمان طلایی (Golden Time) پان‌تورکیسم در ایران

پان‌ترک‌های باکو و آنکارا منتظر فرارسیدن زمان طلایی هستند؛ زمانی که قدرت مرکزی ایران توان حفاظت از مرزهای کشور را از دست بدهد. در این صورت تکرار سرنوشت ارمنی‌های شمال شرقی ترکیه کنونی (۱۹۱۵)، یونانیان شمال قبرس (۱۹۷۴)، کُردهای عفرین[286] (۲۰۱۸) و ارمنی‌های قره‌باغ (۲۰۲۰) برای کُردهای ایران بسیار محتمل است. پان‌ترک‌ها حتی یک روستای آذربایجان غربی را با کُردها تقسیم نخواهند کرد. استان کُردستان نیز در معرض این خطر قرار دارد.

جریانات راست سنتی کوردایتی فئودالی و بنیادگرایان سنی کُردستان ایران نیز بنا به ماهیت خود نه تنها آلترناتیو پان‌ترک‌ها نیستند، بلکه خود به صورت مستقیم یا غیرمستقیم می‌توانند در خدمت اجرای توطئه‌های آن‌ها قرار گیرند؛ همچنان که همتایان‌شان (بارزانی، ا ن ک س، اخوانی‌های کُردستان عراق و جهادی‌های کُرد چهار بخش کُردستان) در کُردستان عراق، ترکیه و سوریه مجری سیاست‌های ترکیه بوده و هستند.

جریانات راست سنتی کُردستان ایران (اعم از ملی‌گرای نوفئودال و اسلام‌گرای وابسته به خارج) غیر از ویرانی، جنگ‌های بی‌پایان داخلی و خارجی، فساد مالی، واپس‌گرایی و افغانیزه کردن چیزی برای کُردها به ارمغان نخواهند آورد.

با ایرانیان می‌توان زیست حتی تحت حاکمیت‌های استبدادی؛ تا زمانی که زنان‌شان برای ژینا موهای سر قیچی می‌کنند، شاعران‌شان سرود زن زندگی آزادی می‌سرایند و هنرمندان‌شان در وصف دختران کوبانی غزل‌خوانی می‌کنند. [287]

اما با آنکارا و عمال ترک و کُردش نتوان زیست حتی تحت حاکمیتی دموکراتیک؛ تا زمانی که ملاهایشان در کُردستیزی از فاحشه‌هایشان سبقت گرفته و برای اشغال عفرین سوره فتح می‌خوانند (با عرض معذرت از تعداد معدودی روشنفکران آن دیار که از بیماری پان‌تورکیسم مصون مانده‌اند). صد البته با الیگارشی محلی و مافیای کوردایتی نوفئودالی هرگز.

اولویت‌بندی نیازهای مردم کُردستان ایران در هرم مازلو

هرم مازلو مدل پنج لایه نیازهای انسانی است: از پایین به بالا شامل نیازهای فیزیولوژیک (غذا، پوشاک، مسکن و...)، ایمنی (امنیت شغلی و...)، عشق و تعلق (دوستی)، احترام و عزت، و خودشکوفایی. [288]

طبق قانون هرم مازلو، تأمین نیازهای اولیه مقدم بر نیازهای ثانویه است؛ یعنی انسان‌ها تا نیازهای اولیه را تأمین نکرده‌اند، نباید توان خود را در مسیر نیازهای ثانویه هزینه کنند.

امروزه مسئله اصلی کُردهای ایران تضمین نیازهای اولیه است؛ از جمله حفظ جغرافیای زیستی، مسکن و سرپناه، اشتغال، امنیت، تأمین اجتماعی، ثبات اجتماعی، دارایی، سلامت و رفاه.

در این برهه زمانی، کُردهای کُردستان ایران همچون ارمنی‌های تحت حاکمیت امپراتوری عثمانی[289] و ارمنی‌های قره‌باغ (۲۰۲۰)، آشوری‌های دوره جنگ جهانی اول،[290] یونانیان شمال قبرس (۱۹۷۴) و کُردهای عفرین (۲۰۱۸) در معرض قتل‌عام یا اخراج از سرزمین‌های آبا و اجدادی خود هستند.

در حالی که خانه و کاشانه هزاران ساله کُردهای ایران در معرض تطاول و اشغال پان‌تورکیسم باکو-آنکارا قرار دارد، آیا سخن از ایجاد دیوار بین کُرد و ایرانی جنایت نیست؟

آیا بهتر نیست به جای آویزان شدن به طناب پوسیده[291] کوردایتی نوفئودالی و غلتیدن در چاه باکو و آنکارا، با ایرانیان همدرد و هم‌سرنوشت دست در دست هم دهیم به مهر، خانه‌ای بزرگ به مساحت ۱,۶۴۸,۰۰۰ کیلومتر مربع با یک دریا در شمال و دو دریا در جنوب و دومین ذخیره گاز جهان[292] و سومین ذخیره نفت جهان و جغرافیایی چهارفصل را آباد کنیم؟

واقعیت‌های امروز رؤیاهای دیروز؛ رؤیاهای امروز واقعیت‌های فردا

«بزرگ‌ترین فاجعه آن روزی به سراغ بشریت می‌آید که خیال‌پردازان ناپدید گردند» (نیچه)[293]

اگر نیک بنگریم، بسیاری از واقعیت‌های امروز رؤیاهای دیروز بوده‌اند. پس چرا رؤیاهای امروز نتوانند واقعیت‌های فردا شوند؟

بخش کوچکی از رؤیاهای گذشته که به واقعیت تبدیل شده‌اند: مسافرت با اتومبیل شخصی، پرواز با هواپیما، تحصیل و بهداشت همگانی، بیمه و تأمین اجتماعی، اضمحلال فئودالیسم، قانون هشت ساعت کار، اوقات فراغت، تحرک اجتماعی طبقات، راه‌های آسفالت و بزرگراه‌ها، شبکه برق سرتاسری، لوله‌کشی آب و گازرسانی به اکثر منازل؛ و اخیراً گذار وضعیت حقوقی و فرهنگی مردم از رعیت به شهروندی.

پس تا می‌توانیم رؤیاپردازی کنیم: رؤیا برای مسکن هر خانواده ایرانی؛ رؤیا برای رشد اقتصادی، علمی و صنعتی؛ رؤیا برای برابری حقوقی، شایسته‌سالاری و انسان‌محوری؛ رؤیا برای عدالت اجتماعی و حقوق شهروندی؛ رؤیا برای آرمانهایِ جنبشِ زن، زندگی، آزادی...

قانون شتاب تحولات اجتماعی: نویدبخش دنیای نوین انسانی

موضوع این فصل شناسایی یکی از مهم‌ترین قوانین حاکم بر تحولات اجتماعی است. فرضیه محوری:

 روند تحولات اجتماعی تابع قانونی خاص است که سرعت آن در گذر زمان به صورت تصاعد هندسی افزایش می‌یابد. این قانون همواره حاکم بر تغییرات اجتماعی بوده و خواهد بود.

با شناخت صحیح این قانون، مسیر و آینده تحولات اجتماعی قابل پیش‌بینی است. همچنین می‌توان با بهره‌گیری از قواعدش، پلتفرمی برای گذار از وضعیت موجود به عدالت اجتماعی و دنیای زیباتر تدوین کرد.

قانون افزایش شتاب تحولات اجتماعی در طول زمان- سرعت تحولات اجتماعی هرگز ثابت نبوده؛ بی‌وقفه در حال افزایش است. [294]

از این ویژگی تاریخی می‌توان قانون جامعه‌شناختی استخراج کرد:

شتابِ تحولات اجتماعی در گذر زمان همواره تابع روندی افزایشی است.

این افزایش نه به‌صورت تصاعد حسابی،[295] بلکه به‌صورت تصاعد هندسی است.[296]  

تفاوت تصاعد حسابی و تصاعد هندسی با زبان اعداد به شرح ذیل است:

ترتیب افزایش تصاعد حسابی اعداد:

 (...-٩-٨-٧-٦-٥-٤-٣-٢-١)

 ترتیب افزایش تصاعد هندسی اعداد:

(...١٢٨-٦٤-٣٢-١٦-٨-٤-٢-١)

برای درک عمیق‌تر، به نمودارهای زیر توجه کنید:

نمودار طول عمر نظام‌های اجتماعی از دوره باستان تا دوره معاصر

نظام اجتماعی

 مدت‌زمان (سال)

نظام برده‌داری

3000 سال

نظام فئودالیسم

2000 سال

نظام سرمایه‌داری

300 سال

انواع شبه سوسیالیسم، سوسیالیسم دولتی و سوسیال سرمایه‌داری دولتی و...

100 سال

 

نمودار طول دوره‌های تاریخی بر اساس دسترسی و استفاده بشر از مواد اولیه[297]

عصر اطلاعات (عصر سیلیکون)

عصر صنعتی (عصر فولاد)

قرون‌وسطی یا عصر پرسلان[298] (سفال و چینی)

عصر آهن

عصر برنز

عصر حجر (سنگ)

74 سال

650 سال

1000 سال

1500 سال

1800 سال

2.5 سال

نمودار طول دوره‌های تاریخی بر اساس تکنولوژی

عنوان دوره

طول دوره

گردآوری خوراک و شکار[299]

4 میلیون سال

انقلاب کشاورزی و اهلی کردن حیوانات

12000 سال

انقلاب صنعتی[300]

300 سال

انقلاب دیجیتال[301]، اینترنت و هوش مصنوعی [302]

40 سال

انقلاب گوشی هوشمند (Smartphone)

18 سال

مطابق نمودارهای فوق طول هر دوره تاریخی نسبت به دوره ماقبل خود بسیار کوتاه‌تر بوده است. بنابراین نتیجه می‌گیریم که همواره بر سرعت تغییر و گذر دوره‌های تاریخی افزوده شده است.

مثال افزایش شتاب قطار فرضی در گذر زمان

در ادامه برای درک آسان‌تر قانون "افزایش فزاینده سرعت تحولات اجتماعی در طول زمان" از مثال افزایش شتاب قطار در گذر زمان استفاده می‌کنیم:

یک قطار را تصور کنیم که سرعت آن در دقیقه اولِ حرکت یک کیلومتر بر ساعت است. در دقیقه دوم به 2 کیلومتر افزایش می‌یابد. در دقیقه سوم به 4 کیلومتر، در دقیقه چهارم به 8 کیلومتر، در دقیقه پنجم به 16 کیلومتر، در دقیقه ششم به 32 کیلومتر و در دقیقه هفتم به 64 کیلومتر، در دقیقه هشتم به 128 کیلومتر، در دقیقه نهم به 256 کیلومتر و در دقیقه دهم به 1024 کیلومتر افزایش می‌یابد.

نمودار افزایش سرعت قطار تحولات تاریخی در گذر زمان:

زمان (دقیقه)

سرعت (کیلومتر در ساعت)

دقیقه اول

1

دقیقه دوم

2

دقیقه سوم

4

دقیقه چهارم

8

دقیقه پنجم

16

دقیقه ششم

32

دقیقه هفتم

64

دقیقه هشتم

128

دقیقه نهم

256

دقیقه دهم

512

دقیقه یازدهم

1024

در اینجا می‌بینیم که سرعت گذشت زمان همواره ثابت و به‌صورت تصاعد حسابی[303] است. در حالیکه روند تحولات اجتماعی به‌صورت تصاعد هندسی[304] است.

شتاب تولید علم در جهان

1- در ابتدای قرن بیستم آهنگ گسترش علم به‌گونه‌ای بود که حجم آن طی 100 سال دو برابر می‌شد.

2- تولید علم طی پنج سال اول قرن 21 دو برابر شده است.

3- تولید علم در دهه دوم قرن 21 هر سه سال دو برابر شده است.

4- در دهه سوم قرن 21 آهنگ تولید و گسترش علم به مرز دو برابر شدن طی هرسال رسیده است.

یک انسان 25 ساله امروزی در طول حیات خویش بیش از تمامی انسان‌های کره زمین که قبل از وی زیسته‌اند، شاهد رشد علم، تکنولوژی، گسترش و تکامل رسانه‌های ارتباط‌جمعی و ... بوده است.

 نمودار رشد جمعیت جهان از 70000 سال قبل از میلاد تاکنون: [305]

سال

جمعیت جهان (میلیون نفر)

70000 ق. م (هفتاد هزار سال قبل از میلاد)

015 /0 میلیون نفر (15000 نفر)

10000 ق.م (ده هزار سال قبل از میلاد)

4 م (چهار میلیون نفر)

1 میلادی

200 م (دویست میلیون نفر)

1000 میلادی

400 میلیون

1500 م

500 میلیون

1700

700 میلیون

1750

800 میلیون

1800

1000 میلیون (یک میلیارد)

1850

1300 میلیون (یک میلیارد و سیصد)

1900

1600 م (یک میلیارد و شش‌صد میلیون)

1950

2500 م (دو میلیارد و پانصد میلیون)

1960

3000 م (سه میلیارد نفر)

1975

4000 م (چهار میلیارد)

1985

5000 م (پنج میلیارد)

2000

6000 م (شش میلیارد)

2010

7000 م (هفت میلیارد)

2022

8000 م (هشت میلیارد)

 

کمیتِ جمعیت انسانی نمایانگر توانایی بهره‌برداری از امکانات زمین است. انقلاب کشاورزی و صنعتی مهم‌ترین عوامل افزایش جمعیت و حاکمیت انسان بر زمین بوده‌اند.

در گذشته‌های نه‌چندان دور (پیش از قرن نوزدهم) جمعیت جهان کمتر از یک میلیارد بود، اما قحطی و مرگ ناشی از کمبود غذا جدایی‌ناپذیر از حیات انسانی بود. طی دو قرن اخیر جمعیت هشت برابر شده، اما مرگ از گرسنگی بسیار کمتر رخ داده (و آن هم اغلب ناشی از سوءمدیریت، دیکتاتوری، استعمار و جنگ).

اکنون با دانش و تکنولوژی موجود، می‌توان دو برابر جمعیت کنونی را سیر کرد. از این تحولات می‌توان قانون «افزایش تصاعدی سرعت تحولات اجتماعی در گذر زمان» را اثبات کرد.

تکیه‌گاهی به من بدهید تا زمین را بلند کنم

ابداعات و تحولات علمی، صنعتی، اقتصادی و اجتماعی بر اساس کشف و کاربرد قوانین علمی پدید آمده‌اند.

ارشمیدس گفت: «اهرمی با طول کافی و جای مناسب به من بدهید، زمین را حرکت می‌دهم.» [306]

قانون افزایش تصاعدی سرعت تحولات اجتماعی همچون اهرم ارشمیدس می‌تواند پایه ابداعات، پیش‌بینی‌ها، انقلاب‌ها و مدیریت تحولات اجتماعی باشد.

تاریخ ۱۵۰ سال گذشته پر از تجربیات تلخ است: دو جنگ جهانی، جنگ سرد، کودتاها، نژادپرستی، بنیادگرایی مذهبی، تروریسم دولتی، شکست انقلاباتی مانند کمون پاریس و انقلاب اکتبر.

اما در همین دوره کوتاه شاهد فروپاشی فئودالیسم و اشرافیت زمین‌داری بوده‌ایم. بورژوازی غرب مکرراً در برابر مبارزات چپ، آنارشیست‌ها و طبقات کارگر و متوسط عقب‌نشینی کرده است.

ساعات کار از ۱۲ به ۷ ساعت کاهش یافته؛ دو روز تعطیلی هفته دستاورد غیرقابل بازگشت شده. ابزارهای تولیدی به مرحله‌ای رسیده‌اند که می‌توان پنج روز کار را به سه روز تقلیل داد.

امید به زندگی از ۴۰ به ۸۰ سال رسیده و می‌تواند به ۱۰۰ سال افزایش یابد. [307]

در دل سرمایه‌داری غرب جوانه‌های سوسیالیسم روییده: آموزش و بهداشت همگانی، برابری حقوق زن و مرد، حقوق بشر و کودکان، یارانه‌های دولتی، تأمین اجتماعی و نظام سوسیال در کشورهای غربی حاکی از این دگردیسی انقلابی است.

پدیده‌های جدید مانند اقتصاد، فرهنگ، حقوق بشر، تکنولوژی و ارتباطات جهانی پیش‌بینی‌های مک‌لوهان در زمینه دهکده جهانی را تحقق بخشیده‌اند. [308]

آموزش عالی بر اساس دانش علمی بی‌سابقه گسترش یافته؛ آگاهی‌های تاریخی و دانش اجتماعی فراگیر شده؛ پلتفرم‌های اطلاع‌رسانی از انحصار غرب خارج شده است.

بر اساس قانون افزایش تصاعدی سرعت تحولات اجتماعی، بسترهای لازم برای بنیاد دنیایی زیباتر و انسانی‌تر – عاری از ستمگری و نابرابری – فراهم شده است.

اما فراهم شدن زمینه کافی نیست. زایمان موفق نیازمند ماما و متخصص است؛ تولد دنیای جدید نیز نیازمند ایده‌های خلاق و نقش فعال اندیشمندان انسان‌دوست.

در غیر این صورت – مانند نیمه اول قرن بیستم – آلمان و ایتالیا به جای سوسیالیسم و برابری، هیولاهای فاشیسم و نازیسم زاییدند.

آنتونیو گرامشی[309] پیشگو نبود؛ با دانش علمی و درک تاریخی عمیق، زایش فاشیسم و نازیسم را پیش‌بینی کرد. [310]

کارل مارکس در قرن نوزدهم رهایی انسان و پایان استثمار را رسالت تاریخی طبقه کارگر دانست، اما طبقه کارگر ناکام ماند.

انقلاب مستمر گوشی هوشمند

زمانی که مارتین کوپر در سال 1973 نخستین تلفن همراه جهان را ساخت، هیچ گاه فکر نمی‌کرد که اختراعش روزی تمام جهان را به تسخیر دربیاورد.

 اما نقطه عطف این صنعت، ورود صفحه نمایش لمسی به تلفن‌های همراه بود.

استیو جابز در ۲۰۰۷ با شعار «اختراع دوباره تلفن همراه» اولین آیفون را معرفی کرد: دستگاهی که عملکرد گوشی، آی‌پاد و ابزار ارتباطات اینترنتی را یکجا داشت.

گوشی‌های هوشمند در دست اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان، بزرگ‌ترین دستاورد تاریخ بشری است. این تکنولوژی بستر بزرگ‌ترین و گسترده‌ترین انقلاب‌های اجتماعی را فراهم ساخته.

تلفن همراه امروز بیش از تمام تجهیزات ناسا در ۱۹۶۹ قدرت محاسباتی دارد؛ ماحصل تمامی اکتشافات و اختراعات بشری از ابتدا تاکنون.

دارنده آن به تمامی علوم بشری دسترسی دارد و می‌تواند نقش محقق، روزنامه‌نگار، مخترع و ایده‌پرداز جهانی ایفا کند.

در این دنیای جدید، مفاهیمی مانند «قدرت اطلاعاتی»، «دموکراسی الکترونیک» و «شهروند جهانی» وارد عرصه شده‌اند که می‌توانند ماهیت اقتصاد، سیاست و اجتماع را تغییر دهند.

میلیاردها انسان با پلتفرم‌های گوشی هوشمند می‌توانند توان خود را برای اهداف مشترک هماهنگ کنند؛ هارمونی اجتماعی بی‌سابقه در تاریخ. [311]

به مدد همگانی شدن اینترنت و گوشی هوشمند، بسترهای لازم برای گذار از وضعیت موجود به رشد اقتصادی، مدرنیته انسانی، عدالت اجتماعی، صلح جهانی، حفاظت از محیط زیست و بنیاد جهانی انسانی فراهم شده است – از طریق تدوین و اجرای یک پلتفرمِ مشترِکِ ملی.[312]

«میهن‌دوستی مدنی انسان‌محور» در برابر «نژادپرستی قوم و خون‌محور»

میهن‌دوستی مدنی نقطه مقابل نژادپرستی قومی است؛ روایتی که به‌جای فروکاستن انسان به «خون و تبار»، بر منافع مشترک و جغرافیای درهم‌تنیده مردمانی تکیه دارد که سرنوشت‌شان به‌طور گریزناپذیر به یکدیگر گره خورده است.

در این نگاه، وطن بر پایه ژن، تبار و زبان استوار نیست؛ قراردادی اخلاقی و سیاسی است که همه را در حقوق و مسئولیت‌های برابر شریک می‌کند. این رویکرد به عقلانیت، گفتگو و شهروندی وفادار است، نه به توهمات برتری‌طلبانه‌ای که قرن‌هاست جهان را به خونبارترین فاجعه‌ها کشانده است.

میهن‌دوستی مدنی انسان‌محور بر چهار مؤلفه استوار است:

1.    جغرافیای مشترک

2.    منافع اقتصادی درهم‌تنیده

3.    حافظه تاریخی میان‌بافت

4.    الگوهای فرهنگی هم‌پوشان

این چهار عنصر «کلیت ملی» را شکل می‌دهند؛ کلیتی که با منطق گسست‌ساز قوم‌گرایی افراطی ناسازگار است، زیرا در آن هر جزء تنها در نسبت با کل معنا دارد.

ایران: ساختاری گشتالتی، نه مجموعه‌ای از جزایر قومی

ایران را نمی‌توان مجموعه‌ای از «جزایر قومی» تصور کرد؛ ایران یک ساختار گشتالتی است، حاصل هم‌نشینی و واکنش متقابل اجزایی که اگر از هم جدا شوند، هر یک به سرعت در معرض بی‌ثباتی و فرسایش قرار خواهند گرفت.

این چارچوب امکان گذار از گفتمان‌های مبتنی بر نژاد و تبار را فراهم می‌کند و مسیر را به سوی همزیستی، عدالت منطقه‌ای و مشارکت برابر همه گروه‌های قومی می‌گشاید.

نژادپرستی انسان را در زندان تبار، لهجه و قبیله حبس می‌کند. اما در میهن‌دوستی مدنی، هیچ‌کس در خانه مشترک غریبه نیست؛ همه مجموعه‌ای از تفاوت‌های سازنده‌اند که تنها در کنار هم معنا پیدا می‌کنند.

اگر راهی برای آینده وجود دارد، از دل میهن‌دوستی مدنی می‌گذرد، نه از تریاک نژادپرستی. تنها در این مسیر است که می‌توان کشور را از باتلاق نزاع‌های قومی برهاند و خانه‌ای آزاد، امن و انسانی ساخت؛ خانه‌ای که با عدالت و حافظه مشترک ساخته می‌شود، نه با دیوارهای خون و تبار.

اهمیت تعریف واژگان

در قلمرو اندیشه، هیچ چیز به اندازه «تعریف» تعیین‌کننده نیست. واژه‌ها تنها ابزار بیان نیستند؛ آن‌ها چارچوب فهم ما از جهان را می‌سازند. هر واژه در واقع دریچه‌ای است که از طریق آن واقعیت را می‌بینیم. اگر این دریچه کج یا مبهم باشد، تصویری که از جهان می‌بینیم نیز کج و مبهم خواهد بود. از همین‌رو، بسیاری از اختلاف‌ها، سوءتفاهم‌ها و حتی منازعات تاریخی نه از خودِ واقعیت‌ها، بلکه از تفاوت در تعریف واژه‌ها و مفاهیم ناشی می‌شود.

برای مثال، در دوران مشروطیت ایران تا زمانی که همگان شعار مشروطه‌خواهی سر می‌دادند، نوعی همگرایی و اتحاد وجود داشت. اما هنگامی که نوبت به تدوین و تنظیم قانون اساسی رسید، آشکار شد که هر گروه برداشت و تعریف متفاوتی از «مشروطیت» داشته است.

در انقلاب ۱۹۷۹ ایران نیز وضعیتی مشابه دیده می‌شود. در دوره‌ای که شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» مطرح بود، بسیاری از نیروها پیرامون این شعارها گرد آمدند؛ زیرا در آن زمان هنوز روشن نبود که هر یک از این مفاهیم دقیقاً چه معنایی دارد و هر گروه چه برداشتی از آن ارائه می‌کند. اما هنگامی که آشکار شد هر یک از این واژگان می‌تواند تعاریف گوناگونی داشته باشد و افراد و جریان‌ها از «استقلال»، «آزادی»، «جمهوری» و حتی «اسلامی» برداشت‌های خاص خود را دارند، اختلاف‌ها و ناهم‌زبانی‌ها پدیدار شد.

ازاین‌رو، پیش از هر چیز باید  واژگان و مفاهیم مورد بحث را  به صورت جامع و کامل و شفاف  تعریف شوند به گونه ای کسی نتواند خارج از این تعریف  این واژه ها را تفسیر و تعریف کند به گونه ای که مخالف تعریف اولیه باشد. 

تعریف ملت از دیدگاه سیاسی مدرن

در اندیشه سیاسی مدرن، «ملت» اجتماعی سیاسی از شهروندان است که بر پایه تابعیت مشترک، قانون واحد و ارزش‌های جمعی شکل می‌گیرد و در چارچوب یک دولت-ملت (Nation-State) زندگی می‌کند.

اعضای یک ملت لزوماً دارای زبان، قومیت، مذهب یا ظاهر یکسان نیستند؛ آنچه آن‌ها را پیوند می‌دهد، اراده جمعی برای زیست سیاسی مشترک است. در جهان مدرن، ملت نه قوم است نه زبان؛ بلکه اراده‌ای سیاسی برای ساختن آینده‌ای مشترک است.

بر پایه چنین تعریفی، جامعه ایران با تمام تنوع زبانی، فرهنگی، قومی و تاریخ چندلایه‌اش، یک ملت است؛ ملتی که پیوند خود را نه بر حذف تفاوت‌ها، بلکه بر سازمان‌دهی و هم‌افزایی آن‌ها استوار کرده است. مردمان این سرزمین، به واسطه جغرافیای مشترک، فرهنگ و حافظه تاریخی درهم‌تنیده، و دردها و آرمان‌های مشترک، می‌توانند از طریق یک بستر مشترک در مسیر درست تاریخ قرار گیرند.

پلتفرم چیست و چرا به آن نیاز داریم؟

پلتفرم تنها ابزار فنی یا دیجیتال نیست؛ پلتفرم یعنی بستر مشترکی برای تنظیم روابط، تقسیم قدرت و سازمان‌دهی همکاری جمعی. چیزی شبیه یک «قانون اساسی پویا» که چارچوب روشن حقوق، وظایف و سازوکارهای تصمیم‌گیری را تعریف می‌کند و بدون وابستگی به رهبران موقت یا دائم، امکان تداوم توسعه‌ی عادلانه و انسان‌محور را فراهم می‌آورد.[313]

در جهان امروز، گونه‌های مختلفی از پلتفرم‌ها را می‌بینیم:

در حوزه‌ی دیجیتال، شبکه‌های اجتماعی، بازارهای آنلاین،[314] پلتفرم‌های خدماتی و علمی؛ در حوزه‌ی حقوقی و سیاسی، قانون اساسی کشورها، میثاق‌های ملی و اسناد جهانی مانند اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر. قانون اساسی یک کشور یا اعلامیه جهانی حقوق بشر در واقع نوعی پلتفرم‌اند: زیرساختی حقوقی ـ اخلاقی که قواعد بازی را برای همه روشن می‌کند، از تمرکز مطلق قدرت جلوگیری می‌کند و بستری برای گفت‌وگوی مداوم و اصلاح تدریجی فراهم می‌سازد. بدون چنین پلتفرمی، هر تلاشی برای ساختن سیستم جدید اقتصادی و اجتماعی شبیه ساختن برج صدطبقه بدون نقشه است؛ دیر یا زود بر سر سازندگان و ساکنان فرو می‌ریزد.

درس‌های میثاق‌های ملی: از تاریخ جهان تا ایران

تجربه‌های تاریخی متعددی نشان داده‌اند که ملت‌ها چگونه از دل بحران‌ها، با تدوین یک پیمان همگانی (common covenant) راهی تازه گشوده‌اند. این موارد قابل ذکرند:

- پیمان ملی اسکاتلند (Scottish National Covenant) در سال ۱۶۳۸ و پیمان عهد و پیمان مقدس (Solemn League and Covenant) در ۱۶۴۳ در انگلستان و اسکاتلند؛

- پیمان فدرال (Bundesbrief) سوئیس در ۱۲۹۱ و پیمان کشیشان (Pfaffenbrief) در ۱۳۷۰ که پایه‌های کنفدراسیون سوئیس را بنا نهادند؛

- میثاق می فلاور (Mayflower Compact) در ۱۶۲۰ به‌عنوان سنگ‌بنای خودگردانی مهاجران انگلیسی در آمریکا؛

- منشور بزرگ (Magna Carta) در ۱۲۱۵ برای محدود کردن قدرت شاه و به‌رسمیت‌شناسی حقوق اساسی؛

- قانون اساسی مشروطه ایران در ۱۹۰۶ که با ترجمه و بومی‌سازی تجربه‌های فرانسه و سوئیس، برای زمان خود قانونی مترقی بود.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که بدون میثاق شفاف و مدون، هیچ تحول پایدار و عادلانه‌ای شکل نمی‌گیرد. در ایران نیز اگر مداخله‌ی استعمار خارجی و تبانی ارتجاع داخلی و لومپن‌بورژوازی مسیر مشروطه را منحرف نمی‌کرد، امروز ایران می‌توانست در صف کشورهای صنعتی، مرفه و دموکراتیک باشد. از این رو، برای خروج از چرخه‌ی شکست‌ها در کردستان و ایران، ما نه به رهبر معجزه‌گر، که به میثاق روشن و قابل نظارت نیاز داریم؛ متنی که همه بتوانند آن را بخوانند، نقد کنند و اصلاحش کنند، و معیار سنجش همه‌ی مدعیان قدرت باشد.

چه باید کرد؟

«هرگز نمی‌توان از طریق ستیز با واقعیت موجود، تغییر ایجاد کرد؛ باید الگویی نو آفرید که الگوی موجود را منسوخ کند.»[315]

فصل‌های پیشین این کتاب تلاشی بود برای فهم مسئله: آسیب‌شناسی تاریخی و اجتماعی کردستان ایران، نقد سه جریان ویران‌گر (پان‌ترکیسم، راستِ سنتیِ کوردایتی و اسلام‌گرایی افراطی)، و نشان دادن چرخهٔ فرودها، شکست‌ها و فرصت‌سوزی‌ها. اکنون نوبت آن است که بپرسیم: چه باید کرد؟

چنان‌که گفته‌اند: «بلاهت یعنی انجام همان کار را بارها و بارها تکرار کنیم و انتظار نتایج متفاوت داشته باشیم.» [316] اکنون ضروری است که برخلاف رویه گذشته؛ بجای ستیز با واقعیت موجود؛ الگویی نو بیافرینیم تا الگوی گذشته را منسوخ کند. 

در این راستا لازم است با استفاده از تجربه‌های تاریخی، الگوبرداری از نظام‌های موفق کنونی و تطبیق آن‌ها با ویژگی‌های بومی و منطقه‌ای، پلتفرمی جامع تدوین شود.

پلتفرمِ مشترکی که در عین سادگی و شفافیت، نقش هم‌زمان رهبر، قطب‌نما، میثاق ملی و قانون اساسی آینده را ایفا کند؛ پلتفرمی که جای رهبری فردی و حزبی را بگیرد و به‌جای شخص، «سیستم» را در کانون قرار دهد. [317]

منشور متشرک در نقش «سیستم‌عامل» اجتماعی

در گذشته، مسئله اصلی این بود که «چه کسی (who) حکومت کند؟»؛ اما مسئله اصلی امروز و آینده بشریت باید این باشد که «چه (what) نوع سیستمی بر جامعه حاکم باشد»؟

روشنفکران و اندیشمندان نباید انرژی خود را صرف دفاع از «حق رأی توده‌ها برای تعیین سرنوشت خویش» کنند — که اغلب به انتخاب حرفه‌ای‌ترین شیادان و قدرت‌طلبان می‌انجامد.

 باید بر تدوین یک مانیفست جامع و مردمی تمرکز کرد؛ سندی که جامعه انسانی را در شکلی نوین و پایدار سازماندهی نماید.

این مانیفست باید بر پایه اصول بنیادین بنا شود: عدالت اجتماعی (مانند توزیع عادلانه ثروت و فرصت‌ها)، آزادی (شامل آزادی بیان، عقیده و انتخاب سبک زندگی)، و برابری‌های جنسیتی و نژادی (از جمله حذف تبعیض‌های ساختاری و تضمین حقوق برابر برای همه، بدون توجه به جنسیت، نژاد یا پیشینه). الهام‌گرفته از اسنادی مانند اعلامیه جهانی حقوق بشر و قانون اساسی‌های مترقی.

این مانیفست همچون یک"سیستم عامل" می‌تواند به عنوان یک پلتفرم مشترک اجتماعی عمل کند — بستری دیجیتال یا حقوقی که قواعدِ شفاف، مشارکت همگانی و تصمیم‌گیری جمعی را فراهم آورد، بدون وابستگی به رهبران موقت یا دائمی.

با چنین رویکردی، جامعه می‌تواند از دام انتخابات نمایشی رها شود و به سمت یک سیستم خودگردان حرکت کند، جایی که انرژی مردم نه پراکنده، بلکه متمرکز بر ارزش‌های مشترک گردد.

تاریخ نشان داده است که این سیستم از صندوق آرای عمومی و رفراندوم حاصل نمی شود.

چنین سیستمی توسط نخبگانی از روشنفکران، فیلسوفان، و عاشقانِ عدالت اجتماعی تدوین و ترویج شده و با راهکارهاو رهبردهای ابداعی  همین نخبگان مقبول توده‌ها واقع و مستقر می‌شود. بدینگونه؛ایران نوین بر پایه قوانین نو و میثاقی که همه ایرانیان در آن سهیم‌اند، برمی‌خیزد.

پلتفرم مشترک مورد نظر این نوشتار همچون نرم افزار "ویندوز" در کامپیوتر نقش "سیستم عامل" را ایفا میکند.

اجرای این پلتفرم لزوماً مشروط به خشونت و انقلاب نیست. این پلتفرم حتی مختص نیروهای اپوزیسیون نیز نیست؛ بلکه همهٔ ایرانیان ـ از جمله نیروهای درون نظام (پوزیسیون) و آن بخش از حاکمان که دغدغهٔ واقعی رشد، پیشرفت، رفاه و خدمت به کشور را دارند ـ به مشارکت در تدوین، تکمیل و اجرای آن دعوت می‌شوند. به گفتهٔ واتسلاو هاول: «می‌توان با زندگیِ بهتر، حکومتِ بهتر را بر سر کار آورد.»

برخلاف تصور غالب، اصلاحات عمیق‌تر و ماندگارتر از انقلاب‌هاست. در انقلاب، حاکمان عوض می‌شوند، اما ساختارها اغلب همان می‌مانند؛ در حالی‌که در اصلاحات واقعی، قوانین و بنیادهای سیستم دگرگون می‌شوند و این دگرگونی می‌تواند به استقرار سیستمی مدرن، انسان‌محور و مترقی بینجامد.

از شخص‌محوری تا پلتفرم‌محوری

اتحادِ ملّی بر محور یک پِلَتفُرمِ مشترک، شفاف و مُدَوّن که نقش رهبر فکری، قطب‌نما، میثاق ملی و قانون اساسی نظام آینده را همزمان ایفا کند.

تجربه‌ی تلخ سده‌ی اخیر در ایران و جهان نشان داده است که پیروی کورکورانه از اشخاص، احزاب یا جریان‌های سیاسی جنبش‌ها را به شکست و بیراهه می‌کشاند. شخص می‌تواند اشتباه کند، فاسد شود، معامله کند یا حذف شود. اما پلتفرمِ شفاف و مشارکتی، اگر درست تدوین شده باشد، می‌تواند از افراد بزرگ‌تر باشد و آنان را پاسخ‌گو نگه دارد.

پلتفرمی که این کتاب پیشنهاد می‌کند بر پایه‌ی سه ستون استوار است:

۱. دموکراسی شورایی – حاکمیت مستقیم مردم از طریق شوراهای انتخابی و پاسخ‌گو در سطوح محلی، منطقه‌ای و ملی.

۲. فلسفه‌ی «زن، زندگی، آزادی» – به‌عنوان جوهره‌ی رنسانس انسان‌گرایانه‌ی نوین که آزادی، برابری جنسیتی، عدالت اجتماعی و کرامت انسانی را طلب می‌کند.

۳. راه رشد سوسیال سرمایه‌داری دولتی – به‌عنوان الگویی رئالیست برای توسعه‌ی شتابان، عادلانه و مستقل در کشور.

سه پرهیز بنیادین

برای جلوگیری از تکرار تاریخ شکست‌ها، سه «نه»ی بزرگ باید در قلب پلتفرم بنشیند:

پرهیز از واگذاری قدرت

قدرت مطلق، فساد مطلق می‌آورد. مردم نباید حاکمیت واقعی خود را به هیچ شخص، خاندان، حزب یا جریان واگذار کنند. قدرت باید در نهادهای جمعی، شفاف و قابل عزل متمرکز شود، نه در دست «رهبر مادام‌العمر» یا «پیشوای کاریزماتیک».

پرهیز از اعتماد به عناوین و شعارهای کلی

واژه‌هایی چون جمهوری، دموکراتیک، فدرال، سکولار یا مشروطه به‌خودی‌خود ضمانتی ایجاد نمی‌کنند. آنچه اهمیت دارد محتوای دقیق و ضمانت‌های اجرایی غیرقابل‌دورزدن است: سازوکار تقسیم قدرت، استقلال قوه قضائیه، رسانه‌های آزاد، حقوق اقلیت‌ها و امکان واقعی عزل حاکمان.

پرهیز از به تعویق انداختن تدوین میثاق

جمله‌ی «این‌ها را بعداً مجلس مؤسسان تصمیم می‌گیرد» سال‌هاست ابزار خلع سلاح مردم شده است. میثاق باید از همین امروز تدوین شود و به آرمان ملی بدل گردد؛ هر کس با آن موافق است شفاف امضا کند و هر کس مخالف است بدیل خود را ارائه دهد.

سه ستون همگرایی ملی

برای پیوند دادن مطالبات کردستان با مطالبات سراسری مردم ایران و شکستن بازی تجزیه‌طلبی و شوونیسم، سه ستون همگرایی پیشنهاد می‌شود:

۱. شعار مشترک: «زن، زندگی، آزادی»

این شعار فلسفه‌ای است برای رهایی از استبداد، مردسالاری، فقر، تبعیض قومی و مذهبی و هر نوع تحقیر انسان.

۲. پرچم همگرایی

پرچم سه‌رنگ تاریخی ایران با نقش‌بندی شعار زن، زندگی، آزادی در مرکز آن، نماد پیوند تاریخ و آینده و هم‌سرنوشتی همه ملت‌ها و اقوام ایران است.

۳. میثاق اجتماعی مدون

متن حاضر می‌تواند استارت و هسته‌ی اولیه‌ی آن باشد، اما تکمیل آن باید از طریق فرایند مشارکتی و شفاف صورت گیرد.

فرایند تدوین و نهایی‌سازی میثاق ملی

۱- فراخوان عمومی و فراگیر: دعوت از تمام ایرانیان ـ از جمله اپوزیسیون، نیروهای داخل نظام، وکلا، روشنفکران، متخصصان و شهروندان ـ برای ارائه پیشنهادهای خود در قالب اسناد شفاف و عمومی، مانند پیش‌نویس‌های پلتفرم یا قانون اساسی، با تأکید بر اصول دموکراتیک و فراگیری اجتماعی.

۲- رقابت فکری و نقد عمومی: پیشنهادها در فضاهای عمومی و دیجیتال قرار گیرند تا تحت نقد سازنده، مقایسه و تکمیل قرار بگیرند، با هدف ایجاد بده‌بستان فکری سالم و جلوگیری از انحصار ایدئولوژیک.

۳- فرایند ویرایش و پالایش: طی یک دوره زمانی چندماهه و ساختارمند، متنی با بیشترین اجماع عمومی و همخوانی با ارزش‌های بنیادین مانند «عدالتِ اجتماعی» «دمکراسیِ شورایی» و فلسفه «زن، زندگی، آزادی» انتخاب شود، با استفاده از مکانیسم‌های حقوقی مانند نظرسنجی‌های شفاف یا مجامع مشورتی و....

۴- پلتفرم نهایی: در نهایت، متنی با حداکثر مزایا، حداقل معایب و بیشترین پتانسیل مقبولیت عمومی به عنوان میثاق ملی تثبیت شود؛ این فرایند مبارزه را از تمرکز بر افراد به سمت سیستم‌محوری و پلتفرم‌محوری سوق می‌دهد و مسیر تغییرات مسالمت‌آمیز، عمیق و پایدار را هموار می‌سازد.[318]

تعهد مشترک امضاکنندگان

امضاکنندگان و حامیان این پلتفرم، متعهد می‌شوند:

A- انرژی خود را صرف پیاده‌سازی و دفاع از این میثاق مشترک کنند؛

B-هیچ فرد، حزب یا جریانی را به عنوان «رهبر مطلق» نپذیرند مگر آنکه کاملاً در چارچوب این پلتفرم عمل کند.

C- این سند را قطب‌نما و سنگ محک همه ادعاها شخصیتها، احزاب و جریاناتِ سیاسی قرار دهند. [319]

راه رشد: سوسیال سرمایه‌داری دولتی

در فصل‌های کتاب نشان داده شد که استعمارِ غرب رشد صنعتی مستقل را برای منطقه خطرناک می‌داند و کشورهای نفت‌خیز را به صادرکننده‌ی مواد خام و مصرف‌کننده کالاهای صنعتی تقلیل داده است. پرسش این است: چه راه رشدی هم استقلال اقتصادی ایران را تضمین می‌کند و هم عدالت اجتماعی را؟

تجربه چین حاصلِ دکترینِ دنگ شیائوپینگ نشان داد که الگویی از «سوسیال سرمایه‌داری دولتی» توانسته است راه سه‌صدساله‌ی غرب را در چهار دهه طی کند: ریشه‌کن کردن فقر و جهش درآمد سرانه. در نگاه کلاسیک، سوسیالیسم و سرمایه‌داری ضد هم‌اند؛ اما چینی‌ها نشان دادند که می‌توان با ترکیب مالکیت و برنامه‌ریزی دولتی با اقتصاد بازار تنظیم‌شده، نوعی وحدت اضداد در خدمت رفاه عمومی ساخت.

ترکیب نقش فعال دولت با اقتصاد مولد، عدالت اجتماعی و شایسته سالاری می‌تواند هسته‌ی راه رشد ایرانی باشد. با توجه به نفت، موقعیت ژئوپلیتیک، دریاها، جمعیت جوان و تنوع فرهنگی، می‌توان راه صدساله را در دو دهه پیمود. این مدل اگر بر مبنای دموکراسی شورایی و عدالت منطقه‌ای بنا شود، می‌تواند کردستان را از حاشیه محرومیت به موتور توسعه بدل کند.[320]

تاریخ نیم‌قرن اخیر درستی گفته دنگ شیائوپینگ (معمار چین نو) را اثبات کرد: «گربه باید موش بگیرد؛ حالا چه فرق می‌کند سیاه باشد یا سفید»

امروز، زمان آغاز است

نویسندگان قانون اساسی مشروطه با امکانات محدود متنی مترقی پدید آوردند. امروز پس از یک قرن تجربه جهانی، موظفیم گامی فراتر برداریم: با الهام از موفقیت‌ها و شکست‌های جهان، با نقد انواع شونیسم حذف‌گرایانه از جمله ولایت مطلقه رضا پهلوی ، پان‌ترکیسم، اسلام‌گرایی افراطی و راست سنتی کوردایتی، و با تکیه بر فلسفه زن، زندگی، آزادی و دموکراسی شورایی، پلتفرم مشترک خود را بسازیم.

این پلتفرم می‌تواند به‌جای رهبر فردی، رهبر جمعی باشد؛ به‌جای لالایی، شیپور بیدارباش؛ و به‌جای تکرار شکست‌ها، راهی به سوی آشتی عمیق کردستان با ملت‌های ایران، رشد اقتصادی و آزادی پایدار بگشاید.

همین امروز زمان آغاز است؛ نه با وعده‌های توخالی و پرستش چهره‌ها، بلکه با تدوین و دفاع از یک میثاق ملی و پلتفرم مشترک، می‌توان ایران – و در دل آن کردستان – را به سوی رهایی، عدالت و شکوفایی هدایت کرد.

رِفراندوم ابزارِ شَیادان برای سَواری بر مَردم

تاریخ نشان داده است که توده‌های میلیونیِ مردم، شورِ سیاسی دارند اما فاقد شعورِ سیاسی‌اند؛ در نتیجه،می‌دانند که چه چیزی نمی‌خواهند، اما نمی‌دانند چه می‌خواهند"

نتایج شورش‌هایی از نوعِ بهار عربی ٢٠١١ تاییدگر این حقیقت تلخ است. نازیسمِ آلمانی و فاشیسمِ ایتالیایی هر دو  زاییده صندوقهای رای هستند. توده‌های مردم، با محرک‌هایی همچون نژادپرستی و تعصبات دینی بسیج شده و پای صندوق‌های رأی می‌روند. خروجی این صندوق‌ها، برآمدنِ هیتلرها، موسولینی‌ها، ترامپ‌ها و اردوغان‌هاست.[321]

ادامه داستان آشناست: این افراد به مقام خدایی می‌رسند و سپس با تبدیل «انتخابات» به «انتصابات»، حاکمیتِ مافیای ثروت، قدرت و تزویر را برقرار می‌کنند.

فرجامِ سخن این است: دموکراسی توده‌ای (گله‌ای) به دیکتاتوریِ شیادان و دشمنان مردم منجر می‌شود.

نه به همه‌پرسی

در علم حقوق، انسان نمی‌تواند برخی از حقوق اساسی و ذاتی خود را به شخص دیگری (وکیل، شخصیت حقیقی یا حقوقی) واگذار کند. این حقوق، به دلیل آنکه از ذات و طبیعت انسان سرچشمه می‌گیرند، غیرقابل انتقال، غیرقابل اسقاط و غیرقابل واگذاری هستند.

از جمله این حقوق ذاتی عبارتند از: حق حیات، تنفس، خوردن، آشامیدن، خوابیدن، حرکت و مسافرت، امنیت شخصی، آزادی جسم و روح، عشق ورزیدن، ازدواج، تولید مثل، عقیده و آزادی بیان، آزادی مذهب و وجدان، عزت نفس، برابری، جستجوی خوشبختی و ایمنی، و حق دفاع از خود و حفظ کرامتِ انسانی.

می‌توان این اصل حقوقی را به علم جامعه‌شناسی و سیاست نیز تسری و تعمیم داد. بر مبنای همین حقوق اساسی، مردمان یک جامعه حق ندارند سرنوشت خود و آیندگانشان را برای همیشه، از طریق یک رفراندوم یا همه‌پرسی، به شخص یا جریان سیاسی خاصی واگذار کنند — حتی اگر آن رفراندوم کاملاً سالم، شفاف و بدون تقلب برگزار شود.

چون چنین واگذاری‌ای، دقیقاً همان کاری است که حقوق ذاتی و غیرقابل انتقال انسان را — که حتی خود فرد هم حق ندارد آن‌ها را بفروشد یا واگذار کند — به دیگران بسپارد. و این، مغایر با همان اصل بنیادین حقوق طبیعی است که در اعلامیه‌های استقلال و اسناد حقوق بشر نیز مورد تأکید قرار گرفته: «همه انسان‌ها با حقوق ذاتی و غیرقابل واگذاری متولد می‌شوند»[322]

دموکراسی گله‌ای(توده‌ای) از دیدگاه سقراط

سقراط دموکراسی را خطرناک می‌دانست؛ نه از عشق به استبداد، بلکه از ترس سلطه احساس بر خرد.

او معتقد بود دموکراسی همه نظرها را برابر می‌شمارد، در حالی که نظرها برابر نیستند؛ رأی ناآگاه نباید هم‌وزن رأی دانا باشد.

سقراط مردم را نادان نمی‌خواند؛ می‌گفت ناآگاهی تصمیم‌های ناآگاهانه می‌آفریند.

در دموکراسی، محبوبیت ارجح است نه شایستگی. سخنوران زبردست اما بی‌خرد با تکیه بر احساسات، ترس، غرور و وعده‌های ساده برای مسائل پیچیده، مردم را مدیریت کرده و حقیقت را به حاشیه می‌رانند.

سقراط به تخصص ایمان داشت: اگر بیمار شوید، درباره درمان رأی‌گیری می‌کنید یا به پزشک مراجعه می‌کنید؟

دموکراسی را به کشتی‌ای تشبیه می‌کرد که سرنشینان ناآگاه تصمیم می‌گیرند ناخدا کیست؛ در حالی که هدایت کشتی باید در دست متخصص باشد. [323]

دمکراسی از دیدگاهِ ژان ژاک روسو:

«دموکراسی جایی وجود دارد که هیچ کس آنقدر ثروتمند نباشد که بتواند شخص دیگری را بخرد و هیچ کس آنقدر فقیر نباشد که مجبور شود خود را بفروشد»

 

چگونه اخبار جعلی را از اخبار واقعی تشخیص دهیم؟

هرگاه با محتوایی (خبر، پست، ویدیو یا تصویر) مواجه شدیم، این پنج پرسش کلیدی را از خود بپرسیم. این پرسش‌ها کمک می‌کنند تا لایه‌های پنهان پشت محتوا را شناسایی کنیم:

الف. این محتوا را چه کسی تولید کرده است؟ (نویسنده، صفحه، رسانه یا فرد کیست؟ آیا معتبر و شناخته‌شده است؟)

ب. هدف اصلی تولید آن چیست؟ (آیا صرفاً اطلاع‌رسانی است یا تلاش برای تأثیرگذاری بر دیدگاه مخاطب؟)

ج. این محتوا به نفع چه کسی تمام می‌شود؟ (کدام گروه، حزب، شرکت یا ایده را تقویت می‌کند؟)

د. این محتوا به ضرر چه کسی است؟ (کدام افراد یا گروه‌ها با انتشار آن آسیب می‌بینند یا تضعیف می‌شوند؟)

ه. چه بخش‌هایی عمداً حذف شده است؟ (آیا قسمت مهمی از واقعیت پنهان مانده تا روایت یک‌جانبه به نظر برسد؟)

شش نشانه هشداردهنده برای شناسایی اخبار جعلی:

1.    تیتر شوک‌آور همراه با متن ضعیف یا خالی مثال: «باور نمی‌کنید چه اتفاقی افتاد...» تیتر پرهیجان است، اما متن فاقد عدد، منبع یا سند معتبر.  قانون طلایی: تیتر قوی + متن ضعیف = نشانه هشدار جدی!

2.    منبع مبهم یا جعلی: عباراتی مانند «کارشناسان می‌گویند»، «برخی منابع آگاه» یا «طبق گزارش‌ها»  پرسش کلیدی: کدام کارشناس؟ کدام گزارش؟ کجا منتشر شده است؟ لینک یا نام دقیق ارائه دهید!

3.    احساسات افراطی: اخبار واقعی معمولاً خشک، دقیق و همراه با آمار و محدودیت زمانی است. اخبار جعلی اغلب پر از خشم شدید، ترس فوری، حس مظلومیت یا قهرمان‌سازی است. به خاطر داشته باشید: هرچه بار احساسی بیشتر باشد، دقت و واقعیت کمتر است.

4.    قطعیت بیش از حد: جملاتی مانند «قطعاً»، «بدون شک»، «همیشه» یا «همه می‌دانند» اخبار واقعی محتاطانه بیان می‌شود: «احتمالاً»، «بر اساس داده‌های موجود» یا «ممکن است تغییر کند»

5.    عدم ذکر زمان و مکان دقیق: اخبار واقعی تاریخ، ساعت و بازه زمانی مشخص دارد. اخبار جعلی اغلب با عبارات مبهم مانند «اخیراً»، «مدتی است» یا «این روزها» همراه است.

6.    هم‌صدایی مشکوک اگر چندین کانال و صفحه خبری همسو، با جملات مشابه و از یک زاویه واحد، مطلبی را تکرار کنند، احتمال مهندسی روایت (پروپاگاندا) بسیار بالاست.

 

دو نمونه بارز تحمیق رسانه‌ای:

برجسته کردنِ رضا پهلوی: در جریان اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، تلویزیون‌های ایران اینترنشنال، من‌وتو، بی‌بی‌سی فارسی و ... نقش و پایگاه اجتماعی رضا پهلوی را بیش از وزن واقعی او برجسته کردند.

 بر اساس تحلیل‌های مستقل از محتوای ویدیوهای اعتراضی، تنها حدود ۱۷ درصد شعارها به «رضا پهلوی/شاه» مربوط بود.اما ایران اینترنشنال این میزان را به حدود ۸۱ درصد پوشش رسانه‌ای رساند (بزرگ‌نمایی نزدیک به ۴۰۰ درصد)

 بی‌بی‌سی فارسی آن را به حدود ۳۵ درصد پوشش رساند (بزرگ‌نمایی حدود ۱۰۵ درصد)

 من‌وتو نیز با تمرکز بر محتوای حمایتی، بیش از۳۰۰ درصد بیش از حد واقعی نمایش داد.

علی جوانمردی:لومپنیسم رسانه‌ای

 علی جوانمردی یکی از نمادهای لومپنیسم و تحمیق رسانه‌ای در زبانهای  فارسی و کُردی است.

کافی است فقط پنج دقیقه از سخنان یا گزارش‌های او را با متد تشخیص اخبار جعلی تجزیه و تحلیل کنیم:

تقریباً تمام ترفندهای پروپاگاندا را به کار می‌گیرد: تیتر شوک‌آور همراه با متن ضعیف یا خالی، احساسات افراطی، قطعیت بدون سند، عدم ذکر زمان و مکان دقیق، منبع مبهم یا جعلی، حذف عمدی مخالفان، بزرگ‌نمایی یک‌جانبه، هم‌صدایی هماهنگ با خط سیاسی خاص، قهرمان‌سازی و مظلوم‌نمایی اغراق‌آمیز.

برای مخاطب آگاه، سخنان او دیگر «خبر» نیست؛ صرفاً «محصول رسانه‌ای» هدفمند و جهت‌دار است.[324]

چنین نمونه‌هایی اهمیت تفکر انتقادی، راستی‌آزمایی منابع و هوشیاری در برابر محتوای جهت‌دار را یادآوری می‌کنند.

چهار سطح شناخت: متدولوژی کشف حقایق تاریخی

پژوهشگر و مورخ، همچون «کارآگاه تاریخ»، تنها زمانی به کشف حقیقت نائل می‌شود که از چهار سطح شناختی زیر عبور کرده و با تجزیه و تحلیل علمی، داده‌ها را موشکافی کند:

۱. تصویر کلان (Big Picture) نگاهی پانورامیک و سراسرنما به موضوع؛ این سطح مستلزم مشاهده‌ی مسئله از منظری وسیع و از «بالا به پایین» است تا نسبت پدیده با محیط پیرامونی‌اش درک شود.[325]

۲. پروسه (Process) فرایند یا پویش درکِ دنباله‌ی تغییرات رخ‌داده در یک سیستم یا شیء؛ خواه این تغییرات طبیعی باشند و خواه طراحی‌شده. «کرونولوژی» (زمان‌بندی خطی) یکی از ابزارهای بنیادین در این سطح برای فهمِ چگونگی تطور پدیده‌هاست.[326]

۳. بافتار زمانی (Time) تعیین دقیق لحظه‌ی وقوع رویداد یا تکوین پدیده؛ چرا که هر حقیقت تاریخی در ظرف زمانیِ خاص خود معنا می‌یابد.

۴. بافتار مکانی (Place) تحدید جغرافیایی و محیطیِ رویداد؛ جغرافیا بستری است که کنش‌های تاریخی بر روی آن نقش می‌بندند.

بازشناسی و بازنویسی تاریخ

شما، خوانندگان این سطور — به‌ویژه نسل نو کُردستان — می‌توانید با تسلط بر این فرایندهای چهارگانه و مطالعه‌ی روش‌مند در حوزه‌ی «روش تحقیق در تاریخ»، عاملیت خود را بازیافته و تاریخ واقعی ملت خویش را بازشناسی و بازنویسی کنید. در این مسیر، رعایت سه اصل اخلاقی و حرفه‌ای ضروری است:

- رویکردِ مردم‌محوری: شایسته است هر سطر و پاراگراف با محوریت منافع اکثریت مردم (طبقات فرودست و بدنه‌ی ۹۵ درصدی جامعه) نگاشته شود.

- قطب‌نمای اخلاقی: معیار حرکت روشنفکران و آزادگان، «منافع عمومی» است. چنین قطب‌نمایی است که پژوهشگر را از انحراف و تبدیل شدن به ابزارِ دستِ ستمکاران و شیفتگانِ ثروت و قدرت مصون می‌دارد.

- مِتُدولوژی عملی: تفکرِ اِنتِقادی بجایِ تفکرِ تَقلیدی

این کتاب را به صورت متن‌باز (Open Source) ارائه می‌کنم تا همه علاقه‌مندان بتوانند آن را ویرایش، تکمیل و به نامِ خود منتشر کنند.[327]

 

پانوشت‌ها و ارجاعات:  در  نسخه  پی دی اف موجود است.

نسخه PDF شامل عکسها، نمودارها، اسناد و پانوشتها است. برای خواندن متن کامل و یا چاپ کتاب👈 نسخه PDF را دانلود کنید👇

نسخه PDF

https://drive.google.com/file/d/1OVNIzO_hj2O09kTHbUZm5oWQabe1Qz9G/view?usp=drive_link




 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آسیب‌شناسی کردستان ایران(پانتورک‌ها، ملی‌گرایانِ سُنَّتی کُرد، اسلام‌گرایانِ افراطی سُنّی)

تهران و کردستان، عمقِ استراتژیکِ همدیگر

ڕۆژهەڵاتی کوردستان لە بەر دەم سێ مەترسی دا (پانتورک، ڕاستی سوننەتی کوردایەتی ، ئیسلامی سیاسی سوننەی بناژۆخواز)