ایدئولوژی: نرمافزار سلطه و بازتولیدِ هژمونی طبقاتی
ایدئولوژی: نرمافزار سلطه و بازتولیدِ هژمونی طبقاتی
نسخه پی دی اف:
آرام بختیاری
ایدئولوژی یکی از کارآمدترین و در عین حال پیچیدهترین ابداعاتِ تاریخ بشر است. حدود 12000 سال پیش، با وقوع انقلاب کشاورزی، تحولی بنیادین در نیروهای مولد رخ داد که مهمترین نتیجهاش پدید آمدنِ «مازاد تولید» و امکان ذخیرهٔ مواد غذایی بود. این مازاد اقتصادی، جوامع انسانی را از شکلِ دستههای کوچک و برابریطلبِ کوچرو به جوامع یکجانشین، روستاها و سپس شهرها دگرگون ساخت. با پیچیدهتر شدنِ مناسبات تولید، جوامعِ اولیه شکلِ ساده و اشتراکیِ خود را از دست دادند. مدیریت مازاد تولید، ادارهٔ شهرها، و شبکههای توزیع و آبیاری، نیازمندِ ظهورِ یک سازمانِ متمرکز و سلسلهمراتبِ اجتماعی بود.
ضرورتهای مادی و تاریخی، همواره زایندهٔ نهادهای جدیدند. در پاسخ به این ضرورتِ عینی، نهادِ «دولت» پا به عرصهٔ وجود گذاشت. نخستین دولتشهرها در کنارهٔ رودخانهها و جلگههای مستعدِ کشاورزی نضج گرفتند؛ جایی که تراکم جمعیت و انباشت ثروت به اوج خود رسیده بود. به عنوان نمونه، در سومر، حدود 4000 سال پیش از میلاد، شاهد 10 دولتشهرِ مستقل هستیم. هستهٔ مرکزیِ هریک از این دولتشهرها را یک معبدِ اصلی (متعلق به خدای محافظ شهر) و یک حاکمِ مذهبی-سیاسی (انسی یا لوگال) تشکیل میداد.
همگام با پیدایش دولت، «معبد» و «مذهبِ سازمانیافته» نیز به عنوان یک ضرورتِ روبنایی متولد شدند. حاکم یا پادشاه، به عنوان نمایندهٔ این اقتدارِ آسمانی، موظف بود با ابزارِ «ایدئولوژی»، آحادِ جامعه را که اکنون در طبقاتِ متضاد قرار گرفته بودند، همچون مصالحِ یک بنا به یکدیگر پیوند دهد. این سیستم، ابتدا اذهان و آگاهیِ تودهها را همسانسازی (یونیفورم) میکرد تا مدیریتِ دولتی در عرصههای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، بدون اصطکاکِ مداوم و به شکلی کمهزینه پیش برود.
بقای دولتِ طبقاتی، صرفاً با اتکا به زورِ عریان ممکن نبود. این امرِ خطیر، نیازمندِ سیمانِ ایدئولوژی بود. ارتش، پلیس، دادگاه، و زندان، در واقع «دستگاههای سرکوبگرِ دولت» (بخش سختافزاری) بودند. اما این سختافزار، بدون «دستگاههای ایدئولوژیکِ دولت» (بخش نرمافزاری) توانِ تضمینِ سلطه را در درازمدت نداشت. به عنوان مثال، در فرماسیونِ بردهداری، شمشیر و شلاقِ اربابان برای جلوگیری از شورشِ مداومِ بردگان کفایت نمیکرد. بردگان باید به لحاظ ایدئولوژیک چنان دچار «آگاهیِ کاذب» میشدند که جایگاهِ فرودستِ خود را امری مقدر، آسمانی و طبیعی بپندارند و سرکشی در برابر نظامِ بردهداری را گناهی نابخشودنی در پیشگاه خدایان تلقی کنند.
در این دوران، مفهومِ «خدا-شاه» به هستهٔ مرکزیِ هژمونی تبدیل شد. زیگوراتهای بینالنهرین و خوزستان که در 5 یا 7 طبقه بنا میشدند، تجسمِ کالبدیِ همین سلسلهمراتبِ طبقاتی بودند. طبقهٔ فوقانی جایگاهِ انحصاریِ خدا-شاه بود و تودهها تنها تا طبقاتِ پایینتر مجاز به صعود بودند. بدینترتیب، شکافِ طبقاتی در ذهنِ تودهها، قداستِ الهی یافت.
با تکاملِ نیروهای مولد و رشدِ آگاهیِ بشری، ایدئولوژیِ عریانِ «خدا-شاهی» کارکردِ اقناعیِ خود را از دست داد. در نتیجه، دستگاهِ سلطه دست به اصلاحاتی زد و جایگاه حاکم از «خودِ خدا» به «نمایندهٔ خدا» تقلیل یافت؛ الگویی که در تاریخ پادشاهیهای باستانی و امپراتوریها به وفور یافت میشود.
تاریخ همواره عرصهٔ تضاد طبقاتی است. در روم باستان، بردگان و تهیدستان پس از سه قرن مبارزه، موفق شدند تحت لوای مسیحیتِ اولیه، گفتمانی رهاییبخش علیه طبقاتِ فرادست ایجاد کنند. اما طنزِ تلخ و دیالکتیکِ تاریخ در اینجاست که جنبشهای طبقاتِ فرودست، هنگامی که فاقدِ سازماندهیِ رادیکال برای درهمشکستنِ ماشینِ دولت باشند، به سرعت توسط طبقاتِ حاکم مصادره میشوند.
در قرن 4 میلادی، امپراتوری روم که درگیرِ بحرانهای عمیقِ ساختاری و شورشِ فرودستان بود، برای حفظِ بقای خود، ایدئولوژی مسیحیت را پذیرفت، اما آن را از محتوای رهاییبخشِ اولیهاش تهی کرد. کنستانتین (امپراتور روم در سالهای 280 تا 337 میلادی) خدای مسیحیت را جایگزینِ خدایانِ پیشین (از جمله میترائیسم که دیوکلتیانوس به آن متوسل شده بود) کرد. دولتِ روم، با ایجادِ تغییراتِ بنیادین در این دین، آن را به ابزاری برای همجوشیِ تودههای ناراضی و تثبیتِ مجددِ سلسلهمراتبِ ثروت و قدرت تبدیل نمود.
با گذار از فئودالیسم و ورود به قرن 18 میلادی، سه رویدادِ عظیمِ تاریخی (انقلاب صنعتی، انقلاب استقلال آمریکا، و انقلاب کبیر فرانسه) جهان را واردِ عصرِ سرمایهداری کردند. در این دوره، با تضعیفِ نهادِ کلیسا و بیاعتبار شدنِ دینِ نهادینه به عنوانِ توجیهگرِ اصلیِ سلطه، بورژوازیِ نوظهور به ایدئولوژیِ جدیدی نیاز داشت: «ناسیونالیسم» همچون یک دینِ سکولار و نوین ظهور کرد.
کارکردِ اصلیِ ناسیونالیسم، ایجادِ هویتی موهوم به نام «ملت» بود تا تضادهای طبقاتی در درونِ مرزهای جغرافیایی پنهان بماند. بورژوازیِ غربی با این ابزارِ ایدئولوژیک، توانست کارگران و دهقانان را حولِ محورِ «میهن» متحد کند، انگیزهٔ لازم برای جنگهای امپریالیستی را در سربازان بپروراند، و بازارِ داخلی (اقتصاد ملی) را به انحصارِ خود درآورد. ناسیونالیسم موفق شد ذهنِ طبقاتِ فرودست را از آرمانهای انترناسیونالیستی و سوسیالیستی منحرف ساخته و انرژیِ آنان را به سوی استعمارِ مللِ پیرامون و جنگ با دولتهای رقیب هدایت کند. کارنامهٔ خونینِ سرمایهداری در قرن 20 شامل جنگهای جهانی، کودتاها، و حمایت از دیکتاتوریهای جهانِ سوم — نتیجهٔ مستقیمِ همین مهندسیِ ایدئولوژیک است.
پس از جنگهای جهانی اول و دوم، با سربرآوردنِ آلترناتیوهایی نظیر انقلابهای روسیه و چین، خطرِ بیداریِ کارگران و استقلالِ مستعمرات، موجودیتِ جهانِ سرمایهداری را تهدید میکرد. در واکنش به این تهدید، بلوکِ امپریالیستی سیاستهای پیشگیرانهٔ پیچیدهای را در کشورهای پیرامونی به اجرا گذاشت. از جملهٔ این سیاستها، ایجادِ کمربندهای ایدئولوژیک از طریقِ تقویتِ ناسیونالیسمِ افراطی (مانند پانعربیسم، پانترکیسم، و پانایرانیسم) و همچنین مهندسیِ «اسلام سیاسی» در خاورمیانه بود. پرورشِ اشکالِ مختلفِ بنیادگراییِ مذهبی (از اخوانالمسلمین تا پیدایش جریاناتی نظیر القاعده و داعش در سالهای بعد)، ابزاری در دستِ امپریالیسم برای مقابله با رشدِ جنبشهای سوسیالیستی و سکولار در منطقه بود.
در تحلیلِ نهایی، مسألهٔ اصلیِ جوامع بشری در 5000 سالِ گذشته، مسألهٔ استثمار و نابرابری طبقاتی بوده است. طبقاتِ مسلط برای تداومِ هژمونیِ خود، دو بازوی قدرتمند را به کار گرفتهاند: دولت (سختافزارِ سرکوب) و ایدئولوژی (نرمافزارِ اقناع).
بدون انسجامِ ایدئولوژیک، هیچ قدرتِ قهریهای دوام نمیآورد. به عنوان مثال در تاریخ ایران، حکومتهای مبتنی بر شمشیرِ عریان مانند ایلخانان مغول، تیموریان و افشاریان، به دلیل فقدانِ یک ایدئولوژیِ منسجمِ دولتی، بلافاصله پس از مرگِ بنیانگذارانشان دچار فروپاشی شدند و هیچیک نتوانستند به یک قرن حیاتِ مستمر دست یابند. در مقابل، صفویان با وجودِ قدرتِ نظامیِ کمتر در آغاز راه، با اتکا به نهادینهسازیِ ایدئولوژیِ مذهبیِ شیعه، توانستند سلطهٔ خود را حدود 235 سال حفظ کنند و حتی حکومتِ پس از خود (قاجار) نیز تا حدِ زیادی وامدارِ همین میراثِ ایدئولوژیک بود.
بنابراین، چه در قرون وسطی که سلسلهمراتبِ کلیسا (پاپ، اسقف، کشیش) در کنارِ سلسلهمراتبِ فئودالی (پادشاه، لرد، سرف) ساختارِ قدرت را میساختند، و چه در عصرِ مدرن، «شکلِ» هیرارشی تغییر کرده است اما «محتوای» استثمارگرانهٔ آن ثابت مانده است. نظام سرمایهداری، ایدئولوژیِ دینیِ سنتی را برای نیازهای مدرنِ خود ناکافی یافت و «ناسیونالیسم» را به عنوانِ سیمانِ جدیدِ جامعه تزریق کرد تا تودهها را در خدمتِ انباشتِ سرمایه نگه دارد.
این ساختار را میتوان به بهترین شکل در نمادنگاریِ مشهورِ کارگری (هرمِ نظامِ سرمایهداری) خلاصه کرد:
در رأسِ این هرم، نظامِ سرمایه (پول) قرار دارد. زیرِ آن، طبقهٔ حاکم متشکل از پادشاهان و دولتمردان ایستادهاند که میگویند: «ما بر شما حکومت میکنیم». طبقهٔ بعدی، نهادهای مذهبی و ایدئولوژیکاند که میگویند: «ما شما را فریب میدهیم». سپس، نهادهای نظامی و سرکوبگر که میگویند: «ما به شما شلیک میکنیم». پایینتر از آنها، بورژوازی ایستاده است که میگوید: «ما به جای شما میخوریم». و در نهایت، در قاعدهٔ وسیعِ این هرم، تودههای کارگر و زحمتکش قرار دارند که بارِ کلِ این ساختار را بر دوش میکشند و فریاد میزنند: «ما برای همه کار میکنیم… و ما به همه غذا میدهیم».
نظرات
ارسال یک نظر