کومەلە: تراژدی گردانهای شوان و ارومیه در دهه ١٩٨٠



کومەلە: تراژدی گردانهای شوان و ارومیه در دهه ١٩٨٠

                                                 

                                                        نویسنده: امین سحربین


دانلود نسخه پی دی اف

https://drive.google.com/file/d/11P-dSHSjDqerY3pfzCedPh6SH9hAn3eF/view?usp=sharing

 

سان تزو، استراتژیست بزرگ چینی، حدود ۲۵۰۰ سال پیش در کتاب «هنر جنگ» می‌گوید:

اگر دشمن را بشناسی و خود را نیز بشناسی، از صد نبرد در یک نبرد هم به خطر نمی‌افتی.
اگر دشمن را نشناسی ولی خود را بشناسی، به تعداد پیروزی‌هایت شکست نیز خواهی داشت.
اگر نه دشمن را شناسی و نه خود را، در هر نبردی شکست خواهی خورد.

توصیف سه وضعیت:

1.       شناخت خود و دشمن = پیروزی مطلق

2.     شناخت خود ولی نه دشمن = پیروزی و شکست برابر (نه لزوماً همیشه شکست، بلکه شانس پنجاه‌پنجاه)

3.    نشناختن خود و دشمن = شکست حتمی

پیام اصلی فراتر از جنگ است: در مدیریت، اقتصاد، سیاست و حتی روابط شخصی، خودآگاهی و شناخت طرف مقابل، کلید موفقیت به شمار می‌رود.

 

تاریخ معاصر کردستان ایران، کلکسیونی از حماسه‌ها و تراژدی‌هاست؛ اما در میان تمام این صفحات، برخی فصول چنان خونین و در عین حال چنان «قابل پیشگیری» بوده‌اند که بازخوانی آن‌ها نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت تاریخی است.

ماجرای قتل‌عام «گردان شوان» و «گردان ۲۲ ارومیه»، تنها داستان رشادت پیشمرگان نیست؛ بلکه کیفرخواستی است علیه جزم‌اندیشی، دگماتیسم و تصمیمات نابخردانه رهبرانی که در اتاق‌های فکر انتزاعی، جان انسان‌ها را قربانی اوهام ایدئولوژیک کردند.

کومله تحت رهبری واقع‌گرای کاک مصطفی سلطانی، در مسیر تبدیل شدن به قدرتمندترین جریان سیاسی کردستان بود.

اما رهبری پس از فقدان کاک فواد، با چرخشی مرگبار به سمت تشکیل «حزب کمونیست ایران» رفت. این تغییر ریل، تنها یک تغییر نام نبود؛ بلکه آغازِ پایانِ واقع‌گرایی سیاسی در این سازمان بود. رهبری وقت با وارد کردن نسخه‌ای خشک، ارتدوکس و دگماتیک از مارکسیسم، خود را در برج عاجی از توهمات «پرولتری» حبس کرد و واقعیت‌های عریان جامعه کردستان و توازن قوا را نادیده گرفت.

نتیجه این انحراف، استراتژی‌های دون‌کیشوتی بود؛ فرستادن بهترین فرزندان این آب و خاک به جنگ آسیاب‌های بادی. فاجعه «گردان ۲۲ ارومیه» در منطقه مرگور، یکی از تلخ‌ترین این نتایج بود. در پاییز ۱۳۶۴، رهبری برای حفظ حضور نمادین خود در منطقه‌ای که تحت نفوذ رقیب بود، واحدی را بدون پشتیبانی به مسلخ فرستاد. نتیجه؟ جان‌باختن ۲۸ انسان شریف و مبارز، از جمله زنانی چون منیره مدرسی، نسرین حسن خالی و خدیجه احمدی که پس از اسارت مورد تجاوز قرار گفته سپس با قساوت تمام اعدام شدند. آیا حفظ یک «پرنسیپ» خشک حزبی ارزش این‌همه خون را داشت؟

چند سال بعد، در اسفند ۱۳۶۶، همین سناریوی شوم برای «گردان شوان» تکرار شد. علی‌رغم هشدارهای مکرر مبنی بر احتمال حمله شیمیایی و محاصره منطقه بیاره، رهبری با اصرار بر ماندن و مقاومتِ کور، ۷۲ تن از زبده‌ترین کادرهای سیاسی و نظامی خود را در یک تله مرگ گرفتار کرد. این نه یک «شهادت حماسی»، بلکه یک «قربانی کردن سیستماتیک» ناشی از جمود فکری بود.

امروز چرا باید این زخم‌ها را باز کرد؟ زیرا نسل جدید کردستان و فعالین سیاسی ایران، بیش از هر زمان دیگری در معرض شعارهای پرطمطراق اما توخالی قرار دارند. درسِ گردان شوان و گردان ارومیه این است: ایدئولوژی بدون عقلانیت، ماشین کشتار است.

آن رهبرانی که در دهه ۶۰ با برچسب‌زنی به منتقدان و طرد واقع‌گرایی کاک فواد، داعیه «انقلاب کارگری» داشتند، عملاً جوانان پرشور را گوشت‌دم‌توپِ رقابت‌های پوچ حزبی و توهمات خود کردند. امروز نباید اجازه داد که هیجانات سیاسی جای «محاسبه هزینه-فایده» را بگیرد. سیاست‌ورزی مدرن، نه عرصه قربانی شدن برای دگماهای مقدس، بلکه هنرِ حفظ نیرو، بقا و پیشروی گام‌به‌گام است.

بزرگترین ادای دین به آن‌ها، نقد بی‌رحمانه تفکری است که آن‌ها را به مسلخ برد، تا تاریخ دیگر تکرار نشود.

دُن کیشوت  

در آن هنگام سی تا چهل آسیاب بادی در آن دشت دیدند و همین‌که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد، به مهتر خود گفت: «بخت بهتر از آن‌چه خواست ماست کارها را روبراه می‌کند. تماشا کن سانچو، هم اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همة ایشان نبرد کنم و هرچند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی برحق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد

سانچو پانزا پرسید: «کدام دیو»؟

اربابش جواب داد: «همان‌ها که تو آن‌جا با بازوان بلندشان می‌بینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند که طول بازوانشان تقریباً به دو فرسنگ می‌رسد».

سانچو در جواب گفت: «احتیاط کنید ارباب، آن‌چه ما از دور می‌بینیم دیوان نیستند بلکه آسیاب‌های بادی هستند و آن‌چه به نظر ما بازو می‌نماید پره‌های آسیاب است که چون از وزش باد به حرکت درآید سنگ آسیاب را نیز با خود می‌گرداند»

دن کیشوت گفت: «معلوم است که تو از ماجراهای پهلوانی سررشته نداری. من به تو می‌گویم این‌ها دیو هستند. اگر می‌ترسی کنار بکش و در آن دم که من یک‌تنه نبردی بی‌مانند و هراس‌انگیز با ایشان آغاز می‌کنم تو دعا بخوان.» و پس از ادای این سخنان بی‌توجه به نصایح مهترش سانچو، که بر سرش بانگ می‌زد: «ای امان! آن‌ها مسلماً آسیاب بادی‌اند نه دیو»، به مرکب خود «روسینانت» مهمیز می‌زند. دیو بودن آسیاب‌های بادی چنان بر لوح ضمیر دن کیشوت نقش بسته بود که نه تنها فریادهای مهترش سانچو را نمی‌شنید بلکه وقتی هم به نزدیک آسیاب‌های بادی رسید باز نتوانست به کُنه حقیقت پی ببرد. بالعکس، در حین تاختن هم چنان فریاد می‌زد که: «مگریزید، ای مخلوقات زشت فرومایه! اینک تنها یک پهلوان است که به شما حمله می‌کند!»

بر اثر اندک بادی که در آن لحظه وزید پره‌های آسیاب بادی به حرکت درآمدند و چون دن کیشوت چنین دید باز بانگ برآورد که: «شما اگر از بریارئوس دیو نیز بیشتر بازو تکان بدهید به کیفر شوخ‌چشمی خود خواهید رسید.» و پس از ادای این کلمات، خویشتن را از ته دل به دلبرش دولسینه می‌سپارد و از وی می‌طلبد تا در این مهلکه به دادش برسد. سپس، در پناه سپر خود با نیزة آماده به حمله، روسینانت را چهار نعل می‌تازاند و بر نخستین آسیاب بادی که در جلو او بود می‌تازد. لیکن در همان‌دم که پهلوان با یک ضربت محکم نیزه پرة آسیاب را سوراخ می‌کند، باد با چنان خشمی پره را می‌گرداند که نیزه تکه‌تکه می‌شود و اسب و اسب‌سوار را به دنبال خود از جا می‌کند و به حالی پریشان و نزار آن‌سوتر برخاک می‌غلتاند.

سانچو پانزا به سرعت تاخت یک خرسوار به کمک ارباب شتافت و چون به نزدیک او رسید دید که ضربت وارده و، بر اثر آن، سقوط چنان شدید بوده است که پهلوان نمی‌تواند تکان بخورد. سانچو بر او بانگ زد: «پناه بر خدا، ارباب، مگر من به حضرت‌عالی عرض نکردم مواظب رفتار خود باشید، و این‌ها چیزی به جز آسیاب‌های بادی نیستند، و آدم باید مختل باشد تا در این باره اشتباه کند»

دن کیشوت در جواب گفت: «آرام رفیق سانچو، آرام! رموز جنگ بیش از چیزهای دیگر به بخت و اقبال وابسته است. تا آن‌جا که عقل من می‌رسد و قاعدتاً هم باید عین واقع باشد آن فریستون حکیم که کتب و کتاب‌خانة مرا دزدیده است با من چندان خصومت شدید دارد که این دیوان را به صورت آسیاب‌های بادی درآورده است تا مرا از افتخار غلبه بر آنان محروم سازد، لیکن با تمام این جهات فن شیطانی او نمی‌تواند با تیزی شمشیر من برابری کند.»

سانچو گفت: «خدا کند که چنین باشد.» و آن گاه به ارباب خود که استخوان شانه‌اش تقریباً از جا دررفته بود کمک کرد تا دوباره بر روسینانت سوار شد.

***

ضرب‌المثل «جنگ دن‌کیشوت با آسیاب بادی» این ضرب‌المثل (یا «جنگ دن‌کیشوت با آسیاب‌های بادی») اشاره‌ای است به صحنه‌ای مشهور از رمان دن‌کیشوت اثر Miguel de Cervantes که در آن دن‌کیشوت، شوالیه‌پیشه و خیال‌پرداز، آسیاب‌های بادی را «دیو» تصور می‌کند و با آن‌ها وارد نبرد می‌شود.

معنی و کاربرد وقتی گفته می‌شود کسی «مثل دن‌کیشوت با آسیاب‌های بادی می‌جنگد» یعنی: با مشکلات خیالی یا دشمنان وجود نداشته می‌جنگد. هدفش نامعقول یا دست‌نیافتنی است. کاری می‌کند که بیهوده، غیرواقع‌بینانه یا فانتزی است. با چیزی مقابله می‌کند که نیازی به جنگیدن ندارد یا اساساً مشکل واقعی نیست.

چرا این صحنه معروف شده؟ دن‌کیشوت در اثر مطالعه افراطی کتاب‌های شوالیه‌ای، دچار نوعی توهم قهرمانی می‌شود. او آسیاب‌های بادی را دیوهایی تصور می‌کند که «بازوان»شان را با باد می‌چرخانند. با وجود هشدار همراهش، سانچو پانزا، به جنگ آن‌ها می‌رود و شکست می‌خورد. این لحظه نماد فاصله خیال از واقعیت است و از همان زمان تبدیل به ضرب‌المثلی جهانی شده.[i]

آیا شباهتی میان داستان دُن کیشوت و رهبران کومله دهه 1980 و پس از آن می بینید؟

 



[i] - آسیاب‌های بادی، فصل هشتم از رمان نویسنده: سروانتس برگردان: محمد قاضی


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آسیب‌شناسی کردستان ایران(پانتورک‌ها، ملی‌گرایانِ سُنَّتی کُرد، اسلام‌گرایانِ افراطی سُنّی)

تهران و کردستان، عمقِ استراتژیکِ همدیگر

ڕۆژهەڵاتی کوردستان لە بەر دەم سێ مەترسی دا (پانتورک، ڕاستی سوننەتی کوردایەتی ، ئیسلامی سیاسی سوننەی بناژۆخواز)