هان! تا از در و دیوار بر سرِ شما «چپ» ببارد! کارنامه صد ساله چپ و راست ایرانی



هان! تا از در و دیوار بر سرِ شما «چپ» ببارد!

کارنامه صد ساله چپ و راست ایرانی


                                          نوشته: خالد رسول‌پور- آرام بختیاری

        

نسخه پی دی اف

       https://drive.google.com/file/d/1iqcn8SrZDAAD7i4cJWQ_IE65lrv2anSc/view?usp=sharing

خطابه‌ی «کاشفان فروتن شوکران»:

۱

اگر صد سال پس از سقوط قاجاریه و برپایی دو حکومت بلامنازعِ ضدسوسیالیستی (یکی سلطنتِ شبه‌مدرن و دیگری حاکمیت مذهبیِ سَلَفی) هنوز هم اندیشه‌ی «چپ» است که آنان را می‌ترساند و کنش و واکنش‌شان را تعیین می‌کند، این خود نشانه‌ی درماندگی و بی‌مایگیِ تاریخیِ «راست ایرانی» است. چگونه ممکن است قدرتی که یک قرن تمام ابزارهای ثروت، رسانه، آموزش، سرکوب و تبلیغ را در اختیار داشته، هنوز نتوانسته باشد در برابر اندیشه‌ی چپ سپری ایدئولوژیک، یا حتی دستاوردی فرهنگیِ درخور، بیافریند و گناه هر چه فلاکتِ خودساخته است بر دوش او بگذارد؟

۲

راستِ ایرانی در تمام اشکال خود، از سلطنتی تا مذهبی، هرگز توانِ تغییرِ واقعیِ جهانِ اجتماعی را نداشت، بلکه تنها در پیِ حفظِ نظمِ کهنه و سنت‌های مندرس و ارتجاعی بود. از همین ناتوانیِ او در خلقِ معناست که «چپ» به خلقِ فرهنگ و هنر رهنمون می‌شود. تقریباً هر که در این صد سال از وضعِ موجود انتقاد کرده یا در پیِ تغییرِ آن بوده، از نگاهِ دو جناحِ سلطنتی و مذهبی «چپ» یا «متأثر از چپ» خوانده شده و آن‌ها فهرست‌های بلندبالا از صدها نویسنده و روشنفکر در دست دارند تا به جرمِ انحراف و ارتکابِ خطا پایِ دیوار تیرباران کنند. اما اگر همه‌ی این نام‌ها منحرف و خطاکار و «وابسته» بودند و هستند، پس چگونه است که تمام بارِ فرهنگ و هنرِ مدرنِ ایران بر دوشِ همان‌ها افتاده است؟ چگونه است که کسانی که نه رسانه داشتند، نه ثروت، نه حزبِ قانونی و نه آزادیِ گفتن و نوشتن، توانستند میدانِ ادبیات و اندیشه را قبضه کنند و حاکمان را در پستوی حسرت و هراس بپوسانند؟

۳

طبقه‌ی حاکم برای تداومِ سلطه‌اش نیاز دارد رضایتِ فکری و فرهنگیِ مردم را نیز تولید کند. اما در ایران، راست هرگز نتوانست هژمونیِ فرهنگی بسازد؛ چرا که تنها «زور» را در اختیار داشت. چپ‌ها، برعکس، چون از قدرتِ سیاسی و اقتصادی رانده شده بودند، به سنگرهای فرهنگ و هنر پناه بردند. هنر، در دلِ نظام‌های سرکوبگر، آخرین پناهگاهِ انسان برای خلق و حفاظتِ سوژه‌ی آزاد و رهایی‌طلب است. شما چماق و چاقو و پول و طنابِ دار را در انحصار گرفتید، اما هنر و ادبیات و خیال و شرافت را از کف دادید. نمی‌توان با یک دست سر برید و ناخن درآورد و با دستِ دیگر «مدایحِ بی‌صله» نوشت. آن مزدورانِ فرهنگیِ فاقدِ خودآیینیِ روح که در خدمت‌تان بودند، هیچ میراثی از خود باقی نگذاشتند. همان‌گونه که تجربه‌ی فاشیسم و ارتجاعِ آسیایی نشان داد، فرهنگِ فرمایشی حتی اگر میلیاردها خرجش کنند، بار نمی‌گیرد و بر نمی‌دهد. اندیشه را می‌شود کُشت یا خرید، اما به‌محضِ خریدن یا کشتنش دیگر اثری از آن باقی نمی‌ماند. در واقع، هر جا قدرتِ مطلق بر فرهنگ سایه می‌اندازد، خلاقیت می‌میرد. نظام‌های قدرت، در همه‌ جای دنیا (حتی در پوششِ دموکراسی)، با همسان‌سازیِ فرهنگی انسان را از توانِ نقد و رهایی تهی می‌کنند؛ اما راستِ ایرانی حتی به گردِ پایِ آن سطح از ظرافت هم نرسید. پس در این‌جا نه جامعه‌ی صنعتیِ مصرفی، بلکه واحه‌های سانسور و تزویر و غارت برپا شد.

۴

بله… شاعران و نویسندگانِ چپ ممکن است خطا کرده باشند؛ که کرده‌اند؛ اما خطای آنان از سرِ کوشش برای تغییر به جهانی انسانی و عادل بود، نه از سرِ محافظه‌کاری و ترس از دست دادنِ منافعِ حاصل از استثمارِ ستمدیدگان. آن‌ها برای خلقِ هر شعر یا نظریه‌ای، باید نخست از سدِ خونینِ سانسور و شکنجه و تبعیدِ شما می‌گذشتند. و شما که هرگاه لرزشی در قدرت‌تان احساس کرده‌اید با ارتجاعِ مجاور یا دورتر و بالاترِ خود دستِ ارادت داده‌اید تا فضای در حالِ شکوفایی را خفه کنید، تنها به تداومِ ویرانی و انکشافِ تباهی خدمت کرده‌اید.

۵

سال‌ها پیش آدورنو گفته بود که پس از آشویتس، نوشتنِ شعر بربریت است؛ اما چپِ ایرانی نشان داد که حتی در قلبِ بربریّتِ شرقی نیز می‌توان شعر گفت و داستان نوشت و ترانه‌ی مقاومت سرود. و امروز، اگر هنوز هم پس از صد سال نام و صدا و تصویر و آفریده‌های هنرمندانِ چپ همچون کابوسِ ابدی بر سرِ شما آوار می‌شود و از شما جز تکرار و تقلید و نفرت باقی نمانده است، از آن روست که اندیشه‌ی زنده و پویا همیشه از درونِ مقاومت می‌روید، نه از ته‌وتویِ سلطه و ستمگری. هرچه از امید و زیبایی باقی مانده از آنان است، و هرچه از شما مانده جز زنجیر و سانسور و خاکستر نیست.

۶

و اکنون بگذارید از آن میراثی بگوییم که هرگز نتوانستید عقده‌ی حقارتِ خود را در برابرش پنهان کنید:

از نیما یوشیج که با شکستنِ قالب‌های کهن، شعرِ فارسی را به مدرنیته رساند و نشان داد که زبان نیز می‌تواند ابزارِ رهایی باشد؛

از ابوالقاسم لاهوتی همچون پیشاهنگ مدرنیسم که شعر را از وصف طبیعت، یار و گل و بلبل به حوزه اجتماع و ادبیات عدالت خواهانه کشاند.

از صادق هدایت که در بوف کور ژرفای تاریکیِ روحِ ایرانی را برملا ساخت و خودکشی‌اش نه شکست، که فریادی بود علیه پوچی و استبداد؛

از احمد شاملو که با هوای تازه و کتاب کوچه زبانِ مردم را به کاخِ شعر برد و عشق و آزادی را هم‌زمان در صدا و معنا زنده کرد؛

از فروغ فرخزاد که با تولدی دیگر صدای زنِ ایرانی را در برابرِ مردسالاری بلند کرد و هر بیتش اعلامیه‌ای شد بر حقِ زیستنِ آزادانه؛

از مهدی اخوان ثالث که زمستان را نوشت و سرمای استبداد را در یک تصویرِ منجمد فریاد زد؛

از سیمین دانشور که در سووشون و جزیره‌ی سرگردانی با نگاهی زنانه و انسانی، تاریخ و هویت را بازخواند؛

از صمد بهرنگی آموزگار عدالت اجتماعی، خالق "ماهی سیاه کوچولو" ؛ کسی که ادبیات کودک را به ابزار آگاهی بدل کرد.

از علی‌اشرف درویشیان که در آبشوران فقر و محرومیتِ کودکانِ کرمانشاه را بی‌پرده نوشت؛

از منصور یاقوتی که با گل خاص و چراغی بر فراز مادیانکوه صدای عدالتخواهی دهقانان ستمدیده گردید.

از ایرج جنتی عطایی که با یار دبستانی صدای اعتراضِ نسل‌ها شد و عشق را با آزادی پیوند زد؛

از محمدعلی سپانلو و غلامحسین ساعدی که زندگیِ حاشیه‌نشینان و ستمدیدگان را در ادبیات جاری کردند و واقع‌گراییِ اجتماعی را به شعر و داستان بخشیدند؛

از محمود دولت‌آبادی که در کلیدر و جای خالی سلوچ رنج و مقاومتِ روستاییان را به حماسه تبدیل کرد؛

از احمد محمود که در همسایه‌ها و مدار صفر درجه زندگی زحمتکشان جنوب را بازآورد تا ادبیات شاهد مردم باشد؛

از یحیی آریان‌پور که با از صبا تا نیما جامعه‌شناسیِ ادبیات را بنیاد نهاد و پیوندِ میان شعر و ساختار اجتماعی را شناخت؛

از امیر حسین آریان‌پور که با کتاب پژوهش روح پژوهشگری را در کالبد جامعه ایران دمید.

از مرتضی راوندی که با تاریخ اجتماعی ایران روایتِ مادی و طبقاتی از این سرزمین را روشن ساخت؛

از پرویز شهریاری تا نورالدین فرهیخته و محمود بهزاد که دانشهای ریاضیات، زیست شناسی و فیزیک را به فهم عمومی پیوند زدند؛

از یرواند آبراهامیان که تاریخِ معاصر را از زاویه‌ی مردم و جنبش‌ها بازنویسی کرد؛

از امیر حسن‌پور، خالق «ناسیونالیسم و زبان در کردستان»؛ کسی که از ژرفای زبان‌شناسی تا پهنه‌ی جامعه‌شناسی، دریچه‌ای تازه به فهم جامعه و تاریخ گشود؛

از هیمن موکریانی که در شعرش شیونِ انسانی و بانگِ آزادی را درهم بافت و کرامتِ زن و مرد را در آینه‌ای واحد نشاند؛

از ابراهیم یونسی که با ترجمه‌ی فاکنر و اشتاین‌بک و همینگوی، ادبیات جهانی را به زبانِ مردم ایران رساند؛

از محمد قاضی که با ترجمه‌ی دن کیشوت و جنگ و صلح و زوربای یونانی پنجره‌ای گشود که هیچ سانسوری نتوانست ببندد؛

از علی شریعتی که با ترکیبِ اندیشه‌ی اسلامی و چپ، نسلی را به تفکرِ انتقادی و عدالت‌خواهی فراخواند؛

از فریدون آدمیت که تاریخ‌نگاریِ انتقادی را بنیاد گذاشت و در «اندیشه‌های میرزا فتحعلی آخوندزاده» و «ایدئولوژی نهضت مشروطیت» نشان داد که تاریخ را می‌توان از پایین نوشت، نه از بالا؛

از بیژن جزنی که در زندانِ اوین تاریخ سی‌ساله را نگاشت و ساختارِ قدرت را به‌دقت تحلیل کرد تا پیش‌بینی کند که جایِ شاه را شاید شیخ گیرد؛

از محمدعلی عمویی که با نگارش دُرد زمانه مقاومت را جاودانه کرد و رنجِ زندان را سلاحِ بیداری ساخت؛

از علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی که در جامعه‌شناسیِ انتقادی پیشگامی بیدار بود؛

از رحیم رئیس‌نیا که تاریخِ آذربایجان و جنبش‌های کارگری را از فراموشی بیرون کشید؛

از  ناتل خانلری  که فرهنگ و ادبیات ایران را از غبار فراموشی رهانید.

از محمدرضا شجریان که با «بیداد» فریادِ ستم‌ستیزی سر داد؛ با «مرغ سحر» امید را در تاریک‌ترین شب‌ها زنده نگه داشت و در پایان سکوت کرد تا صدایش ابزارِ ستم نشود؛

از شهیار قنبری و اردلان سرفراز و فریدون فرح‌اندوز که شعر را به زبانِ مردم در موسیقی بازگرداندند و امید را با ترانه زنده کردند؛

از عبدالحسین نوشین پایه گذار تئاتر نوین ایران؛

از محمد‌علی افراشته که با شعر طنز برف اغنیا و برف فقرا صدای ستمدیدگان گردید؛

از فیلم‌سازانی چون بهرام بیضایی که در«مرگ یزدگرد» «باشو غریبه‌ی کوچک» و «چریکه‌ی تارا» به نقدِ تاریخ و قدرت پرداختند؛

از داریوش مهرجویی که با گاو و دایره‌ی مینا سینمای انتقادی را پایه نهاد؛

از ابراهیم گلستان و عباس کیارستمی که واقعیت روزمره را به فلسفه‌ی تصویر تبدیل کردند؛

از سهراب شهید ثالث که با یک اتفاق ساده زبانِ سکوت را کشف کرد؛

از مرتضی کیوان و محمد پورهرمزان و نجف دریابندری و ابوالحسن نجفی و مراد فرهادپور و حسن مرتضوی و صالح نجفی که با ترجمهٔ آثارِ مارکس، گرامشی، سارتر، لوکاچ، آلتوسر و برشت، اندیشه‌ی جهان را به سفره‌ی ایرانی آوردند؛

از تقی ارانی که در زندانِ رضا‌شاه جانش را برای برابری داد،

از احسان طبری که اندیشه‌ی فلسفی و تاریخی را به زبانِ مردم نزدیک کرد؛

از خسرو گلسرخی که در دادگاهْ شکستِ زمستان را فریاد زد،

از کرامت دانشیان و سعید سلطان‌پور که شعر و نمایش را میدانِ مقاومت کردند و تیرباران شدند،

از رضا براهنی که نقدِ ادبی را به کنش عدالت‌خواه بدل ساخت،

از محمدرضا شفیعی کدکنی که در پژوهشِ زبان و در شعرِ امید، میراثِ دانش و زیبایی را پاس داشت؛

از به‌آذین (محمود اعتمادزاده) که با ترجمه و رمان‌هایش صدای عدالت را نگه داشت،

از بزرگ علوی که در چشم‌هایش عشق و قدرت را به تقابل کشاند؛

و از مرضیه احمدی اسکویی که در زندان‌های استبداد شکنجه شد و هرگز سر فرود نیاورد.

از سیاوش کسرایی که «آرش کمانگیر» را از دلِ اسطوره زنده کرد تا سرودِ زندگی را در میهنی آزاد بسراید:

آری، آری، زندگی زیباست،

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست،

گر بیفروزیش، رقصِ شعله‌اش در هر کران پیداست…

7

اینان نه با پولِ دولتی، نه با رسانه‌ی رسمی، نه با امنیتِ جانی، بلکه با اندیشه و قلم و دوربین و صدا و جان، فرهنگِ مدرنِ ایران را ساختند. و راستِ ایرانی، در هر شکلش، هرگز نتوانست نامی از خود در این فهرست بگذارد؛ زیرا که فرهنگ را کسانی می‌سازند که رؤیا دارند و انسان را در مرکز جهان می‌نشانند. فرهنگ را نمی‌شود فرمان داد، اندیشه را نمی‌شود خرید و شعر را نمی‌شود با حکم صادر کرد.

شما می‌توانستید آن‌ها را بکشید — و کشتید. می‌توانستید آن‌ها را تبعید کنید — و کردید. می‌توانستید کتاب‌هایشان را بسوزانید — و سوزاندید. اما آن‌ها در دلِ مردم زنده ماندند و شما در دلِ تاریخ مُردید.

8

 جدالی که همچنان ادامه دارد:

در شهریورِ ۱۴۰۱، آن‌گاه که فریادِ «ژن، ژیان، آزادی» از اعماقِ دهه‌ها سرکوب و ایستادگیِ چپ سر برآورد، تنها شعاری ساده نبود؛ بلکه وزشِ ناگهانیِ روحِ رهایی در کالبدِ جامعه‌ای بود که می‌خواست زنجیرهای چادر و چاقچورِ کهنه را از تنِ هویتِ خویش بگسلد و میانِ اقوام و فرهنگ‌ها پیوندی از جنسِ برابری و کرامتِ انسانی برقرار کند.

این صدا از همان سنتی برمی‌خاست که زن را نه کالا، بلکه چشمهٔ جوشانِ زندگی و آزادی می‌دید.

اما راستِ ایرانی، که در انبانِ خویش جز تقلید و مصادره نداشت، هراسان از این اصالت کوشید با وصلهٔ ناچسبِ «مرد، میهن، آبادی» این سیلابِ خروشان را در ناسیونالیسمِ منجمد مهار کند. آنان خواستند با زر و زورِ رسانه‌های لابی‌گر، جوهرِ رهایی‌بخشِ یک جنبش را به سودِ نظمی تازه ـ اما به همان اندازه صلب و تمامیت‌خواه ـ مصادره کنند.

9

 و باز بنگرید به جنبشِ دی‌ماه ۱۴۰۴؛ آن‌جا که نان و آزادی در گلوی بیش از ۱۸۰ شهر فریاد شد. این خیزش امتدادِ همان گفتمانِ عدالت‌خواهی بود که حاکمان را ناگزیر از عقب‌نشینی در برابر مطالباتِ معیشتیِ فرودستان کرد.

اما در اوجِ این شکوفاییِ مردمی، شبانگاهانِ ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، راستِ مدعیِ رهبری ـ با اتکا به دلارهای امپریالیستی و هیاهوی توخالیِ رسانه‌های فرامرزی ـ با وعده‌های فریبنده‌ای چون «کمک در راه است» و «پنجاه هزار سپاهی گرویده‌اند»، به «اشغال نهادها» و «فورانِ خشونتِ کور» فراخوان داد. حاصلِ این فرصت‌طلبی چیزی نبود جز پرپر شدنِ هزاران جانِ شیفته و خاکستر شدنِ ظرفیت‌های تحولِ مسالمت‌آمیز.

همان سلطنتی را که مردم نیم‌قرن پیش استفراق کردند، امروز می‌خواهند دوباره به کامِ ایرانیان فرو کنند. از همین‌روست که اینک راستِ همیشه‌ناراست ـ مأیوسانه ـ سر بر دیوارِ ندبه می‌ساید و از نتانیاهو و ترامپ تاجِ رضا را بر ویرانه‌های ایران گدایی می‌کند.

10

آری، چپ از خونِ خویش فرهنگ و آگاهی می‌سازد، و راست از خونِ مردم نردبانی برای بازگشت به گذشته‌ای مرده.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

آسیب‌شناسی کردستان ایران(پانتورک‌ها، ملی‌گرایانِ سُنَّتی کُرد، اسلام‌گرایانِ افراطی سُنّی)

تهران و کردستان، عمقِ استراتژیکِ همدیگر

ڕۆژهەڵاتی کوردستان لە بەر دەم سێ مەترسی دا (پانتورک، ڕاستی سوننەتی کوردایەتی ، ئیسلامی سیاسی سوننەی بناژۆخواز)