چرا طبقهی کارگر یک طبقهی انقلابی نیست؟ چرا طبقهی کارگر نمیتواند نظام سرمایهداری را براندازد؟
چرا طبقهی کارگر یک طبقهی انقلابی نیست؟
چرا طبقهی کارگر نمیتواند نظام سرمایهداری را براندازد؟
چرا ممکن است «روشنفکران» همان «طبقهی انقلابی» باشند؟
نوشتهی خالد رسولپور
دانلود نسخه پی دی اف👈PDF
۱
دو طبقهی اصلی نظام «بردهداری»،
«بردهها» و «بردهداران» بودند.
در نظام «فئودالی»، دو طبقهی
اصلی عبارت بودند از «رعیتها» و «اشراف».
در نظام «سرمایهداری» نیز
«کارگران» و «سرمایهداران» دو طبقهی اصلی را تشکیل میدهند.
اما نه نظام «بردهداری» به
دست «بردهها» ساقط شد ونه نظام «فئودالی» به دست رعیتها!
بلکه از دل تضادهای رو به
رشد دو طبقهی اصلی، «طبقهی دیگر»ی به وجود آمد و همو بود که نظام قدیم را
برانداخت و خود در نظام جدید به «طبقهی برتر» تبدیل شد. یعنی نظام قدیم را «طبقهی
جدید»ی برانداخت که در یک روند طولانی تاریخی کمکم ساخته شده، توسعه یافته و قدرت
پیدا کرده بود: طبقهای که نه این بود و نه آن، اما برجوشیده از مناسبات جدید و در
تضاد با هر دو طبقهی اصلی.
به ویژه آنکه بعد از سقوط
هر دو نظام بردهداری و فئودالی، تنها شکل «استثمار» و طرفین معادله عوض شدند نه
نفس استثمار. به جای بردهها، رعیتها نشستند و به جای رعیتها، کارگران! همانطور
که بردهداران جایشان را به اشراف دادند و اشراف هم به سرمایهداران. بدیهی است که
در این عبارت، منظور «افراد» خاص یا دقیقاً «عین» یک طبقه نیست، بلکه دوام و تبدیل
شکلی ِ روند تاریخی مورد تاکید است. ضمن آنکه، این بیان، به هیچ وجه به معنای
انکار پیشرفت بشری در این مسیر، و یا به معنای انکار برتری فئوالیسم بر بردهداری یا
برتری سرمایهداری بر فئودالیسم نیست.
۲
دوگانههای «برده/ بردهدار»،
«رعیّت/ فئودال» و «کارگر/ سرمایهدار» تنها در «ساختار ِ حاکم» و در زمان و دوران
تاریخی خود معنا دارند: یعنی نه بدون این ساختار، آنها وجود خواهند داشت و نه آنها
خواهندتوانست «فراتر از این ساختار» بیندیشند و عمل بکنند. یعنی برای فرا رفتن از
این ساختار، برای ساقطکردن ِ آن، برای درانداختن ِ یک نظام دیگر، باید از بطن ِ
شرایط تاریخی، «عامل نوین»ی دیگر سر برافرازد که نه آن باشد و نه این:
همانطور که نظام «برده/
بردهدار» را «اشراف نوظهور» بر انداختند
همانطور که نظام ِ «رعیت/
فئودال» را «بورژواهای نوظهور» نابود کردند
پس نظام ِ «کارگر/ سرمایهدار»
را نیز «عامل ِ نوظهور» دیگری برخواهد انداخت که نه سرمایهدار خواهد بود و نه
کارگر!
۳
یعنی ما هیچ دلیل تاریخی-قیاسیای
در دست نداریم بر این که «کارگران» بتوانند یا بخواهند نظام سرمایهداری را ساقط
کنند، بلکه اگر به همان قیاسهای پیشین بخواهیم به نتیجهای برسیم، باید طبقهی جدیدی
از دل نظام سرمایهداری و از تضاد درونی دوگانهی «کارگر/سرمایهدار» زاده و فربه
شود و نظام موجود را براندازد و نظام جدیدی بنا کند.
۴
اما گذشته از بحث اینکه
کدام طبقهی جدید از دل نظام سرمایهداری و دو گانهی «کارگر/ سرمایهدار» قرار
است بیرون بیاید (یا بیرون آمده)، نکتهی بسیار مهم آن است که این طبقهی جدید (که
نه از حاکمان پیشین است و نه از محکومان پیشین، نه کارگر است و نه سرمایهدار) به
اتکا و پشتوانهی کدام طبقات و مردمانِ «موجود» قرار است علیه نظام موجود بشورد؟ نیروهای
جنگ و جدالش چه کسانی هستند؟
معلوم است: ستمدیدگان نظام
موجود!
۵
پس همانطور که در نظام بردهداری،
«اشراف نوظهور» بردهها را علیه بردهداران به خدمت گرفتند
و همانطور که در نظام
فئودالی، «سرمایهداران نوظهور» رعیتها را علیه اشراف به خدمت گرفتند
امروز و اکنون نیز آن «طبقهی
نوظهور» کارگران را علیه سرمایهداران به خدمت گرفته یا خواهدگرفت!
یعنی ستمدیدگان نظام امروز،
ارتش عظیمی هستند که توسط طبقهی نوین و نوظهور، با وعده و شعار رهایی طبقاتی و
بهشت زمینی، علیه طبقهی حاکم شورانده و سازماندهی میشوند. این شعارها و وعدهها
البته دروغین هم نیستند: چرا که هم بردگان از قید بردهداران آزاد شدند و هم رعیتها
از قید اشراف. اما چگونه؟ به این شکل که به عنوان یک «طبقه» «از بین رفتند» و در
طبقهی دیگری حلول یافتند: در انقلاب علیه بردهداری بردهها به دهقان، و در
انقلاب علیه فئودالیسم دهقانها به کارگر تبدیل شدند!
اکنون نیز «کارگران»،
«ارتش» ِ رزمنده با نظام سرمایهداری را تشکیل خواهند داد، اما تحت فرمان و راهبری
«عامل ِ نوظهور»ی که پس از سرمایهداری به قدرت خواهدرسید. پس طبیعی است که این
عامل و این طبقهی نوظهور نیز، با شعارِ «آزادی طبقهی کارگر» به میدان بیاید، رسالت
جهانی و تاریخی برای او تعریف کند، مسلّح و تجهیزش کند، رهبریاش کند و پس از پیروزی؟...
۶
برخی معتقد بودند و هنوز هم
هستند که «عامل ِ نوظهور»ی که نظام سرمایهداری را برخواهد انداخت «روشنفکران»
هستند. حتّا برخی، به صراحت، شیوهی تولید پسا-سرمایهداری را «شیوهی تولید
روشنفکری» نامیدهاند! و البته که با بررسی مختصری میتوان قدرت نوظهور روشنفکران
و تاثیرگذاری حیرتانگیز آنان بر تاریخ یک قرن و نیم اخیر جهان را دریافت.
همهی انقلابهایی که به
نام طبقهی کارگر تلاش کردند نظام سرمایهداری را ساقط کنند، بدست روشنفکران
سازماندهی و رهبری شدند: از جمله انقلاب اکتبر روسیه در ۱۹۱۷یا انقلاب چین در ۱۹۴۹.
اما
آن روشنفکران نتوانستند دوگانهی «کارگر/ سرمایهدار» را لغو کنند. چنانکه حتّا
زمانی که عملاً بورژواها را کُشتند، ناگهان دریافتند که «طبقهی کارگر» (یعنی طرف
دوم ِ دوگانهی سرمایهداری) همچنان پابرجاست! و البته که باقی ماندن «طبقهی
کارگر» یعنی اینکه نظام سرمایهداری همچنان حاکم بود، اما طرف دوم این دوگانه کجا
پنهان شده بود؟ دنبالش گشتند، گشتند، گشتند و ناگهان دیدند که خودشان به جایش
نشستهاند: دولتمردان کمونیست! ای دل غافل!
۷
اما قضیهی حاکمیت
روشنفکرانه فقط میان کمونیستها باب نبوده است. تقریباً همهی جنبشهای تودهای
(با مشارکت عظیم کارگران) در دو قرن اخیر که به قدرت دست یافتهاند دستپخت ِ
روشنفکران بودهاند و یا روشنفکران را به قدرت رساندهاند یا دست کم دشمنان ِ تاریخی
آنها را ساقط کردهاند. اما دست کم از نیمهی دوم قرن بیستم به بعد، دیگر سرمایهداری
هم خم و چم ِ راه را آموخت و ناچار شد برای به فرمان درآوردن تودهها، روشنفکران
را «جدی بگیرد» و آنها را به قیمتی بینابین «بخرد»! پروژههای چرب و چیل دانشگاهی،
دهها رشتهی من-در-آوردی تخصصی در علوم انسانی، بازارگرمی برای نظریات ِ اجق وجق
پسامدرن که اغلب بزکشدههای همان نظریات پیشامدرن و ارتجاعی بودند، زندهکردن و
تبلیغ آموزههای سطحی ِ شبه دینی و شبه روانشناسی، تخصصیکردن ِ افراطی هر گفتار
و هر رشتهی جعلی که گاه تفاوتش با رشتهی دیگر در حد تفاوت یکی دو پیکسلی ِ دوربین
این گوشی ِ موبایل با گوشی ِ موبایل دیگر بود، شرکتدادن ِ روشنفکران در اتاقهای
فکر ِ سیاست یا حاشیههای آن، اشغال و تصرف ِ درونی ِ جوایزی چون «نوبل»، «پولیتزر»،
«اسکار» و اعطای آنها به روشنفکران و هنرمندان ِ خودی... و کمکم تبدیل کردن
روشنفکری از «رسالت» به «شغل»! و البته همانطور که سرمایهداری زمانی تودهها را
به ناچار وارد تاریخ کرد، این بار هم به ناچار روشنفکران را در قدرت خویش سهیم
کردهاست و چنانکه کم و بیش پیداست، یحتمل در آینده به دست او راهبری خواهد شد.
٨
راستی... طبقهای که قرار
است در آينده به دست «روشنکفران» استثمار شود کجاست و نامش چه خواهد بود؟ اصلاً
نکند (همانطور که سوسیالیسم مارکسی کم و بیش گفته) در نظام آیندهی روشنفکری، دیگر
دوگانهای وجود نداشته باشد و استثمار انسان از انسان لغو شود؟
**
٩
با انفجار اطلاعاتی و انقلاب دیجیتالی بُنیانکَنی که در سالهای
پایانی قرن بیستم (از سی و چند سال پیش تاکنون) روی داد و با سرعتی حیرتانگیز
انکشاف یافت، نظام سرمایهداری یکی دیگر از «آنتیتزها» و «دشمنان»ِ خود را خلق
کرد (همانطور که پیشتر «لیبرالیسم»، «طبقهی کارگر» و «سوسیالیسم» را خلق کرده بود):
«اینترنت»! در عرض چند سال، شبکهی عظیمی از انسانها نخست در کشورها و بعدتر در
همهی دنیا «همبندی» شد که «در لحظه» از هم خبر داشتند و با هم پیوند میگرفتند.
اما ویژگی بسیار مهم این پیوند عظیم ِ «مردمی» آن بود که «خاصیّت» ِ «تودهای»
نداشت: یعنی در همان حال که «انبوه» و «جمعی» و دارای قابلیت «تشکّل فوری» بود،
«حریم فردی» هر کدام از «اعضاء»ِ آن حفظ میشد و «فرد» هم میتوانست از جهان
«اطلاعات» و «آگاهی» بگیرد و هم به آن «اطلاعات و «آگاهی» بدهد و کنشگری کند. در
این شبکهی بیسابقه و نفسگیر، انسانها میتوانند تا رگ گردن به هم نزدیک شوند و
هر تشکّلی را سازمان دهند و هر خبر و تحلیلی را منتشر کنند بدون آنکه مقهور
«ذهنیّت» تودهای و «بیهویّتی شخصی» گردند. «اینترنت» همزمان دشمن استبداد سنّتی
و استبداد مدرن است.
١٠
بیگمان صاحبان دنیا هم تلاش میکنند تا از این خوانِ بیکران بهره
بگیرند و با توجه به قدرت هولناکی که از ثروت و تسلط و کنترل گرد آوردهاند بسیار
بیشتر از ما میتوانند در این فضا جولان دهند و عمل کنند، امّا این وضعیّت هم بسان
گذشته، به رشدِ بدیلها و آلترناتیوهای مخالف سرمایهداری (و استبداد ارتجاعی جهان
سومی که زائدهی تدارکاتیِ سرمایهداری جهانی است) منجر شده است، همانطور که در
قرن نوزدهم سوادآموزی عمومی با هدف آموزش دادن نیروی کار و بارآوری بیشتر، منجر به
آن شد که کارگران آگاهی مبارزاتی، سازمانی و طبقاتی هم پیدا کنند. «اینترنت» اساسیترین
آسیب و معضل تشکّل مردمی علیه حاکمان قدرت و ثروت را رفع کرده و هر «انسان»ی در
عین «مشخصبودن» و «خاصبودن»، هر لحظه میتواند عضوی از جامعهی همدردان نیز باشد
و توان اطلاعیابی، اطلاعرسانی، سازماندهی و سازمانیابی داشته باشد.
سرمایهداری تا زمانی که راههای
احتمالی «بدیل» خود را خلق میکند همچنان «انقلابی» است و باید از آنها بهره
گرفت و از قوه به فعل رسانید.
١١
در ایران، جنبش «ژینا» بالاترین و درخشانترین نمونهی جلوههای
رهاییبخش اینترنت برای پیوند تنگاتنگ «استقلال فردی» با «سازمان جمعی» بود. «جنبش
ژینا» یک طلیعه بود، ناگهان همهی جهان آن را دریافت و از تازگی و راهگشایی و
پتانسیلهای عظیماش حیران شد.
نظرات
ارسال یک نظر